
ازجمله خاطراتي كه از حضرت امام دارم
سفارش ايشان بود در منظم بودن و تقسيم وقت و هر كاري را در وقت مقرر انجام دادن .
مي فرمودند وقتي اوقات و كارهاي شما بركت پيدا مي كند كه آنها را منظم كنيد. اين مطلب را دقيق در مورد خود ايشان مي ديديم . وقت
مطالعه كسي با ايشان نمي توانست ملاقات كند. سر وقت درس
تشريف مي آوردند. سر وقت
مرتب حرم مي رفتند. بعد از درس
آن را
مي نوشتند.
بعضي نوشته هاي ايشان را كه من ديده ام
به قدري خوش خط و منظم و بادقت و علاقه نوشته شده كه هر بيننده را متوجه مي كند.
ازجمله آنها حاشيه « وسيله » كه به خط مبارك نوشته اند و در جلد بسيار خوبي به صورت كتابي تميز موجود است . مكاسب محرمه
ايشان كه در دو جلد با خط مبارك بسيار خوبي با فاصله بين خطوط و كاغذ و جلد بسيار تميز نوشته شده و همين طور جلد اول اصول
كه به خط مبارك بسيار خوب و كاغذ و جلد عالي نوشته شده است .
البته بقيه اصول را هم مرقوم فرموده بودند
لكن به اين صورت با جلد نبود و اين ظرافت و دقت معلول همان نظم و ترتيب و استفاده
از اوقات است كه در غير ايشان نديده ايم . اينها نوشته هاي ايشان است كه در قم مرقوم فرموده اند.
نوشته هاي درسهاي نجف را هم كه با نظم و ترتيب
حتي در انتخاب كيفيت دفتر و كاغذ مرقوم فرموده اند و چاپ شده است
ديده ايم .
و از بركات اين نظم و ترتيب اين است كه بعد از فوت مرحوم آقاي بروجردي رضوان الله عليه
تنها مرجعي كه هم حاشيه عروه و هم
حاشيه وسيله داشتند
ايشان بودند. با اينكه مراجع بنام در آن وقت متعدد بودند و بسياري از ايشان در نجف بودند; ولي اين ويژگي فقط
در حضرت امام بود. جالب اين است كه هر دو حاشيه بسيار دقيق و علمي و در بعضي موارد استدلالي است كه من گاهي كه به آن مراجعه
و فكر مي كنم كه وقتي را ايشان با اين دقت صرف كرده اند
از خودم خجالت مي كشم كه چگونه عمري آن طور بركت پيدا مي كند و ما با
اينكه در خدمت اين بزرگوار بوده ايم
فاصله ما با ايشان در اين حد زياد باشد. از خدا مي خواهم كه ما را توفيق عنايت كند كه لااقل
شباهتي به اين مرد بزرگ پيدا كنيم . (نقل از صحيفه دل
خاطرات شاگردان و ياران امام
موسسه تنظيم و نشر آثار امام )

*****
يك قرن تلاش و تقوا
|

نگرشي بر حيات علمي و معنوي مرحوم حجت الاسلام والمسلمين سيدابراهيم اصغري بهاري
به كوشش سيداسماعيل اصغري
قسمت ششم
وعظ و تبليغ
حشر و نشر با دانشمندان
علاقه به علماي دين
بي اعتنايي به ظواهر و جلوه هاي مادي
بي علاقگي به مظاهر فريبنده دنيا و عشق و
شيفتگي به آئين مقدس اسلام و اهل بيت پيامبر(ص ) و عمل به آن چه مي گفت
بيش از 80 سال پاكي و راستي و صداقت
از ايشان
واعظ و نصيحت گري ساخته بود كه سخنش و خطابه اش در مردم تاثيري شگفت داشت . از عمق جان برمي خاست و در اعماق دلها نفوذ
مي كرد. گاه پس از خطبه و خواندن آيه اي از قرآن كريم
در همان آغاز بحث و خطابه
با صداي بسيار شيرين و آهنگ حزيني كه داشت
چند بيت شعر متناسب با بحث اصلي مي خواند و از همان ابتدا با قطرات اشكي كه بر چهره اش مي دويد شنونده را منقلب و آماده
مي كرد. فراموش نمي كنم كه در مجلس ترحيم يكي از افراد كه به اصطلاح از قبيله ثروتمند شهر نيز بود
پس از خطبه اين آيه را
خواند :
« ...افحسبتم انما خلقناكم عبثا وانكم الينا لاترجعون » !
آنگاه بلافاصله
با آهنگي سخت موثر و با صدائي حزين
منبر را با اين غزل حافظ ادامه داد :
دوش رفتم به در ميكده خواب آلوده
خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس كنان مغبچه باده فروش
گفت بيدار شو اي رهرو خواب آلوده
شست و شويي كن و آنگه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده
به هواي لب شيرين پسران چند كني
جوهر روح به ياقوت مذاب آلوده
به طهارت گذران منزل پيري و مكن
خلعت شيب به تشريف شباب آلوده
پاك و صافي شو و از چاه طبعيت به درآي
كه صفايي ندهد آب تراب آلوده
گفتم اي جان جهان دفتر گل عيبي نيست
كه شود فصل بهار از مي ناب آلوده
آشنايان ره عشق در اين بحر عميق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
گفت حافظ لغز و نكته به ياران مفروش
آه از اين لطف به انواع عتاب آلوده
طنين دلرباي صدا
با قطرات اشكي كه بر چهره لاغر و صورت استخواني پير جليل القدر مي چكيد تاثيري عجيب و ژرف در شنونده
مي نهاد.
گاه مطالب جدي و ثقيل را با داستاني از گلستان يا بوستان سعدي
يا تمثيلي از مثنوي مولوي يا اشعاري از حافظ
پروين اعتصامي
و ديگر شعرا و حكيمان به مناسبت و به عنوان شاهد و مثال درهم مي آميخت و با اين شيوه
شنونده را از خستگي و كسالت برخي
مطالب سخت و سنگين مانع مي شد. اشعار ذيل را به مناسبت هاي مختلف مكرر مي خواند :
يكي پرسيد از سقراط كز مردن چه خواندستي
بگفت اي بي خبر مرگ از چه نامي زندگاني را
اگر زين خاكدان پست روزي بر پري بيني
كه گردونها و گيتي هاست ملك آن جهاني را
چراغ روشن جان را به حصن تن مكن پنهان
مپيچ اندر ميان خرقه اين ياقوت كاني را
پرند عمر يك ابريشم و صد ريسمان دارد
زاندوه تار بايد كرد پود شادماني را
در آن ديوان كه حق حاكم شد و هم دست و پا شاهد
نخواهد بود بازار و بها چيره زباني را
(پروين اعتصامي )
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
(حافظ )
به اشعاري كه عارف بزرگ مرحوم شيخ محمد بهاري شاگرد برجسته ملاحسينقلي شوندي درجزيني
در كتاب « تذكره المتقين » آورده
زياد تمسك مي كرد و از زبان شيخ عارف
با گريه مي خواند. گاه نيز از اشعار تركي كه در همين كتاب آمده استفاده مي كرد. خصوصا در
رثاي سيدالشهدا ناله مي كرد و مي گفت : من تركم اوني موني بيلمرم :
من دين و دل نه نو عيله سندن اسير گيوم
ترسايه دينين اينمدي صنعان مضايقه
دنيا ده حق سني منه ويرسون جزاگوني
قوي ايلسون بهشتيده غلمان مضايقه
اين شعر نيز همواره مورد علاقه اش بود :
هر كه با پاكدلان صبح و مسائي دارد
دلش از پرتو اسرار صفائي دارد
به غزلي از مرحوم آيت الله العظمي
آخوند همداني علاقه نشان مي داد و آن را مكرر مي خواند كه مي گويد :
به خرابات روم بهر پرستاري دل
تا بر پير كنم شكوه زبيماري دل
هر چه كرديم علاج دل بيمار نشد
تنگ نشد حوصله از رنج پرستاري دل
روزي به ايشان گفتم : برخي مي گويند اين اشعار از آخوند همداني نيست
با حساسيت ويژه اي گفت : من خودم از مرحوم آخوند
پرسيدم و ايشان فرمودند كه اين اشعار از اوست .
غزلي از مرحوم « علامه طباطبايي » نيز شديدا مورد علاقه اش بود. مي گفت :
من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه
ذره اي بودم و عشق تو مرا بالا برد
من خسي بي سروپايم كه به سيل افتادم
او كه مي رفت مرا هم به دل دريا برد
ارادت « آقا » به اهل بيت پيامبر(ص )
با وجود و فطرت او انگيخته و آميخته بود. پس از وعظ و خطابه
در آخر منبر
روضه
مي خواند
اما روضه اش همان روضه رضوان بود! و چگونه بگويم كه سخن از اعماق جان و وجود برمي آمد و لاجرم بر دل و جان
مي نشست . گاه به مدت 10 يا15 دقيقه و گاه بيشتر
از اهل بيت عليهم السلام مي گفت و به شدت گريه مي كرد . و گاه زمزمه مكررش اين
بود كه :
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم
با شير اندرون شد و با جان به در شود
مي گفت شعر شهريار گاه حلاوت اشعار حافظ دارد
اما هر وقت كه شهريار در رثاي اهل بيت و ائمه مي سرايد سخنش اوج ديگري
مي گيرد و گوئي جاودانه مي گردد. خصوصا اشعار و مراثي تركي شهريار كه طوفاني از احساس و اشك را دامن مي زند. آن گاه با احساس
مقدس و بي شائبه
و با صداي بلند مي خواند :
حسينه يرلر آغلار گگلر آغلار
بتول و مرتضي پيغمبر آغلار
كورالميش گوزلرن قان تودي شمرون
كه گورسي اوز النده خنجر آغلار
سخت ارادتمند شاعراني چون « دعبل خزاعي »
« محتشم كاشاني »
« عمان ساماني »
« صابر همداني »
« غبار »
« كميت اسدي » و
شعراي ديگري بود كه در رثاي ائمه (ع ) شعر سروده اند. خصوصا شيفته اين شعر كميت بود و آن را مكرر مي خواند :
مدارس آيات قد خلت من ...
فراموش نمي كنم كه در يكي از شبهاي قدر پس از خطبه آغاز منبر
آيات : « والسابحات سبحا و الناشطات نشطا » را تفسير كرد و پس
از بيان حالاتي شگفت از مولا علي و جلالت و عظمت آن بزرگوار روضه اي خواند و خود به قدري گريه كرد كه گويي از حالت عادي
خارج شده است و در همان شب بود كه غزل معروف حافظ را مي خواند. غزلي كه مي گويد :
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
آنگاه وعظ و خطابه
همچنان با قرائت از نهج البلاغه ادامه يافت . جملات را زمزمه مي كرد و اشك مي ريخت و مي گفت :
يتململ تململ السليم
و يبكي بكا الحزين و يقول : « يادنيا يادنيا اليك عني
ابي تعرضت
ام الي تشوفت
لاحان حينك
هيهات غري غيري
لا حاجت لي
فيك
قد طلقتك ثلاثالا رجعه فيها فعيشك قصير و خطرك يسيرو عملك حقير
آه من قله الزاد
و طول الطريق و بعدالسفر و عظيم
المورد. »
همچون مار گزيده (مولا علي (ع ) به خود مي پيچيد و چون غمزده مصيبت ديده اي اشك مي ريخت و مي گفت : اي دنيا
اي دنيا از من به
تو (با تو مي گويم ) آيا بر من يورش آورده اي
يا مرا تشويق مي كني . هيهات ! دور شو و ديگري را فريب ده
مرا با تو حاجتي و سخني
نيست
تو را سه طلاقه كرده ام كه در آن رجعتي نيست . پس عيش تو كوتاه
خطر تو حقير
آه از توشه اندك و دوري و درازي سفر و راه
و
عظمت جايگاه ورود(محشر)!
در شب هاي قدر
در شبهاي قدر و در مراسم « احيا » پس از افطار به مسجد مي آمد و مسجد جامع از جمعيت مشتاق موج مي زد و گاه كوچه هاي اطراف
پر مي شد و ... ابتدا نماز مغرب و عشا را مي خواند . آنگاه پس از استراحتي كوتاه (حتي در سنين 80 ـ70 سالگي ) در هر شب قدر (19 و
21 و 23 رمضان ) نماز قضاي شش روز را با جماعت اقامه مي كرد . گاه جوانان از مامومين
احساس خستگي مي كردند اما « آقا » گويي
خستگي را نمي شناسد. پس از نماز و دعا خود به منبر مي رفت و گاه پس از يك ساعت موعظه
مراسم احيا را شخصا به عهده مي گرفت
و خود ادعيه را (مثل دعاي جوشن كبير و...) قرائت مي كرد. در مراسم احيا كه قرآن بر سر مي گرفت و اسامي ائمه را به بزرگي و براي
« شفاعت » و تبرك و تمسك ياد مي كرد
به مناسبت اسامي هر يك از ائمه (ع ) ظرائف و نكاتي از تاريخ و مظلوميت ائمه مي گفت و حال
غريبي در مجلس پيدا مي شد. آن زماني كه به اسم امام عصر مي رسيد و قبل از آن كه زمزمه ي « بالقائم » را سر دهد
لحظاتي سكوت
مي كرد و اين سكوت حدود يك دقيقه به طول مي انجاميد. حاضران منتظر مانده بودند كه « آقا » چه مي كند
چه مي انديشد
چرا در
سكوت اشك مي ريزد
اما ناگهان با آهنگي بسيار شگفت و استثنايي و در عين حال نرم و آرام
گوئي تنها براي خود مي خواند مي گفت :
هامي گوزلر سني گوزلر
سني گوزلر
هامي گوزلر
سنه ختم اولساگوزل دير
هامي سوزلر
هامي سوزلر
اين دو بيتي بسيار شيوا جذاب و ساده و هنرمندانه تركي را تكرار مي كرد و بي اختيار اشك مي ريخت
اگر بتوان ترجمه اش كرد
اينگونه مي گويد :
« همه نگاهها به تو دوخته شده و تو را مي پايد
همه چشمها به سوي تو قد كشيده و تو را مي جويد. اي عزيز
اگر همه سخن ها و
داستانها به تو ختم شود و اگر همه قصه ها و فريادها در تو خلاصه شود
چه زيبا! چه زيبا و چه شيرين است و... »
به زعم من نويسنده
و با اشتياق و احساسي كه در نگاهها تبلور مي يافت غيرممكن بود كه در آن حالات سرشار از معنويت و
روحانيت
و در آن فضاي محبت
عشق و گريه و تسليم
« آقا » دعا كند و مستجاب نيفتد... و خود مي گفت و هميشه مي گفت :
اي يكدله صد دله دل يكدله كن
مهر دگران را از دل خود يله كن
يك شب تو به اخلاص بيا بر در ما
برنامد اگر حاجتت از ما گله كن
و سبحان الله آنگاه كه اشك و اخلاص و عشق و شور و ايمان و آگاهي در هم مي آميزد چه و چه ها كه نمي كند كه : ادعوني استجب لكم

*****
پرواز خون به قله اعجاز كرده اي
|

اي جلوه گاه راز كجا اوفتاده اي !
اي قبله ي نياز كجا اوفتاده اي
اي شاهد الست كجا بار بسته اي
مست سبوي ناز كجا اوفتاده اي
اي آفتاب عشق كجا كرده اي غروب
اي مهر دلنواز كجا اوفتاده اي
اي دردمند عشق كه درمان عالمي
با درد جانگداز از كجا اوفتاده اي
طفلان داغديده ز پا اوفتاده اند
اي دست چاره ساز كجا اوفتاده اي
بانگ اذان و هلهله ي خصم حيله گر
اي معني نماز كجا اوفتاده اي
افتاده بودي آن طرف لاله ها
ولي
اين بار گو كه باز كجا اوفتاده اي
در باغ روزگار نروييده چون تو سرو
اي سرو سرفراز كجا اوفتاده اي
پرواز خون به قله اعجاز كرده اي
اي شاهباز راز كجا اوفتاده اي
عباس براتي پور

| | |