
معارف
شماره 61 مجله معارف با عناوين زير منتشر شده است :
پرتويي از خورشيد
بر ساحل سخن
نماز و حكمت آن در اديان ابراهيمي
سنت گرايي
جريان معنويت زدايي و
تاثير آن بر انسان معاصر
شميم دل انگيز استجابت دعا و عناوين متعدد ديگر. از ميان مطالب مذكور
مطلب جريان
معنويت زدايي و تاثير آن بر انسان معاصر را براي بهره مندي خوانندگان درج مي كنيم .
تمدن مغرب زمين در دوران جديد با دو جهش بزرگ (1 ـ كشف تواناييهاي عقلاني در انسان 2 ـ كشف اسرار نهفته در
طبيعت ) توانست به بسياري از نيازهاي آدمي پاسخ دهد. ليكن غفلت و ناديده انگاشتن خواسته هاي دروني و معنوي
ضربه مهلكي را به انسان عصر جديد وارد ساخت .
شناخت و بررسي روند معنويت زدايي در دوران جديد بدون اطلاع از تاريخ مغرب زمين كاري عقيم است
هگل در
اين باره گفته است :
« غرب داراي روح و شخصيت واحد است كه در دوران مختلف تاريخ جلوه هاي گوناگون از آن جلوه مي يابد و وظيفه
ما نه شناخت ظاهر
بلكه عبور از آنها و فهم باطن پديده ها و يا روح مطلق است . »
رسيدن به چنين شناختي مستلزم تشكيل گروه هاي مطالعاتي براساس حوزه تخصصي است
آنچه در بضاعت اين
نوشتار است تلاش براي كالبد شكافي عوامل موثر بر جريان معنويت زدايي در دوران جديد است كه در چهار مرحله
متوالي امكان تجربه متعالي را از انسان سلب كرده اند.
نظام معرفتي الهي كه پاسخگوي مجموعه اي از نيازها و پرسش ها بود
در دوران جديد به كنار گذاشته شد و معرفت
تجربي به جاي معرفت يقيني نشست .
معنويت زدايي در چهار مرحله
اين تغيير در چهار مرحله صورت پذيرفت :
1 ـ فرايند معنويت زدايي از طبيعت
2 ـ فرايند معنويت زداي از عقل
3 ـ فرايند معنويت زدايي از جان
4 ـ فرايند معنويت زدايي از طبيعت انساني (فطرت )
ماحصل چهار فرايند معنويت زدايي
جريان معنويت زدايي در دوران جديد كه مقارن با فرايند دنيوي شدن كل تمدن و فرهنگ بود
ارتباط انسان را با مبدا
ازلي قطع كرد و در باز توليد تجارب متعالي خلل وارد آورد.
معنويت زدايي از فضا
زمان
طبيعت
عقل و فطرت اين توهم را در اذهان بعضي ايجاد كرد كه انسان ذاتا و فطرتا
ديندار نيست
بلكه امكان دارد ديندار باشد و ممكن است نباشد.
در دوران جديد
فرهنگ غرب به نيازهاي غريزي و مادي كه مرتبط با جسم و شي بودن انسان است پرداخت و در
اين مساله سربلند و كامياب بود و توانست بهترين ابزار و وسايل آسايش بدن را تدارك ببيند
اما در ارضاي نيازهاي
فطري يا معنوي كه مرتبط با بعد روحي مي شود
متاسفانه توفيقي به دست نياورد.
اين واقعيت تلخ به اين علت بود كه بنيان گذاران دوران جديد ميان نفس و بدن انسان نتوانستند پيوند منطقي و
مستحكم ايجاد كنند.
جهان بيني گاليله ـ نيوتني
بنا به توصيه كپرنيك
گاليله و نيوتن انسان در راهي گام نهاد كه آمالش ساختن دنياي بود صرفا مادي
در اين دنيا تنها
زبان رياضي اصالت داشت .
در اين جهان بيني
جهان منظومه اي است كه خورشيد در مركز آن واقع شده و انسان از نردبان سلسله مراتبي عالم
پايين آمده است و همانند ساير پديده ها در طبيعت زندگي مي كند.
انسان دوران جديد
موجودي است زميني
مستقل و رها كه از چهار ديواري تنگ و تاريك سنت هاي خرافي آزاد
شده است .
برونو از مكتب كپرنيك به عنوان اولين قدم اساسي كه انسان در راه آزاد كردن خويشتن برداشت
ياد كرده است
در
مكتب كپرنيك عقل اين امكان را يافت تا با قدرتي افسون گر كهكشان ها را تصرف كند و بدون اتكا به منبعي بيروني
(وحي ) همه عرصه ها را در هم نوردد.
فيزيكدانان
دنيايي را بنا نهادند كه ويژگي هاي عمده اش ثبات و يكنواختي بود
اين دنيا با مصالح رياضيات و علم
مكانيك ساخته شد و قوانين حاكم براي آن غير قابل تغيير قلمداد گرديد
روابط اجزا و عناصر اين دنياي كمي
قابل
محاسبه و تجربي بود و انسان در يك سطح يكنواخت مي بايست به زندگي اش ادامه دهد.
اين برداشت از طبيعت در حقيقت مساوي بود با نفي جهان بيني دوران مياني و خلق يك جهان بيني جديد
ادوين
آرتور برت در وصف جهان بيني نيوتني مي نويسد : « به هر حال در قرن هيجدهم كه رداي دين را از تن جهان بيني نيوتن به
در آوردند. پشتوانه هاي متافيزيك زمان و فضاي مطلق هم (كه نيوتن تصوير كرده بود) فرو ريخت . و آن دو
موجوداتي
ماندند تهي (و فارغ از حضور ربوبي ). اما مطلق . زيرا بيانات نيوتن همچنان نيمه جوازي براي مطلقيت آنها به دست
مي داد.
فرض چنان زمان و قضايي از آن پس
نه تكيه گاهي منطقي و نه دليلي كلامي داشت
مع الوصف آن دو بي چون و
چرا مقبول افتادند و به صورت نمايشگاهي نامحدود و موجودي دگرگوني ناپذير درآمدند كه ماشين عظيم جهان
در آنها
و نسبت به آنها
ساعت وارد در جنبش مداوم است . آن دو از اين كه اعراض جواهر ربوبي باشند در آمدند
و به مقادير
هندسي و ثابت و خشك براي حركات اجرام بدل شدند. و زوال ربوبيت از آن دو
فرايند معنويت زدايي از طبيعت را
تكميل كرد. »
جهان بيني گاليله ـ نيوتني وقتي وارد حوزه فلسفه شد
نتايج غير قابل انتظاري را براي انسان به همراه آورد.
فلاسفه دوران جديد و معنويت زدايي
فلاسفه دوران جديد با نفي تمام امتيازات و ويژگي هاي عقل شهودي انسان در دوران مياني
از عقل تعريف جديدي
به دست دادند. در اين دوران عقل مجاز بود تا به اموري بپردازد كه قابل فهم و عينيت بود.
اين معيار حتي امور متافيزيكي را نيز در بر مي گرفت
در نتيجه رابطه انسان و خدا واژگون شد و عقل انسان از منبع
وحياني محروم گشت .
« برونو » با برداشت جديدي از بي نهايت تحت عنوان امور نامحدود و نامتعين كه فاقد صورت واحد است و
« مونتني » در كتاب مشهورش « ستايش نامه هاي رمون سيون » برتري هاي خاص انسان را منكر شدند اين دو ديدگاه
نمونه هايي از انديشه هاي فلسفي دوران جديد است . (1 )
و نهايتا فلاسفه دوران جديد به كار خلق خدايي برآمدند كه شانيت او با مباني جهان بيني دوران جديد همخواني
داشته باشد.
در مقابل اين عده گروهي از دانشمندان با تعميم روشهاي تجربي با علوم انساني به مخالفت برخواستند
هوسرل در
اين باره مي گويد
معرفتي كه از راه علوم تجربي به دست مي آيد
معرفتي حصولي است در حالي كه معرفت انساني
معرفتي حقيقي بايد باشد.
به نظر هوسرل استفاده از قوانين تجربي در علوم انساني به بحران در اين علوم مي انجامد
چرا كه روش علوم تجربي
سنخيتي با محتواي علوم انساني ندارد
در علوم انساني روشي مورد قبول است كه بتواند انسان را به يقين برساند.
ديلتاي
هم از جمله افرادي است كه ميان علوم انساني و طبيعي تفاوت قائل است
به نظر او علوم طبيعي توجه اش
معطوف به داده هاست و اين علم ارتباط و پيوندي با آگاهي انسان ندارد
لذا تاويل به تبيين بدل مي شود.
ديلتاي فهم را منحصر به علوم انساني مي داند
تاويل در اين حوزه با آنچه كه انديشه انسان توليد مي كند مرتبط
است
فهم از اجرا و عناصر دروني جريان زندگي انسان است و انسان ها مداما در حال فهم موقعيت هاي اطرافشان
هستند.
ديلتاي در بيان فلسفه تحول فهم و تاويل مي نويسد : « هر منوتيك امروز به زمينه اي وارد ميشود كه در آن مطالعات
انساني وظيفه اي نو و مهم به عهده مي گيرند. هر منوتيك همواره از ايقان فهم در برابر شكاكيت تاريخ و ذهنيت لجوج
دفاع كرده ... اكنون ما بايد هر منوتيك را به وظيفه معرفت شناختي نشان دادن امكان معرفت تاريخ و يافتن ابزار كسب آن
مربوط كنيم . اهميت اساسي فهم توضيح داده شده است
اكنون بايد از صور منطقي فهم شروع كنيم و روشن سازيم تا چه
درجه اي قادر است اعتبار پيدا كند . (2 )
علاوه بر ديلتاي فرزانگاني چون ويگو
هابرماس
ريكوت و كئورك لوكاچ نيز مخالف تعميم قوانين طبيعي به حوزه
علوم انساني بودند.
« ويگو » لحاظ كردن بنيان طبيعي را براي علوم انساني مردود اعلام كرد و گفت انسان قادر به شناخت طبيعت كه
خداوند آفريده نيست .
او كاربرد علوم ذبيعي را منحصرا در شناخت عناصر و اجزاي طبيعت بيرون تعيين كرد
به نظر ويگو انسان ابزار فهم
ما في الضمير پديده ها را در دست ندارد.
غايت فلسفه مدرن تاسيس عقل منفصل از وحي بود
عقلي كه حدود دخل و تصرف خالق هستي را تعيين مي كرد
در بينش فلسفي مسلط دوران جديد انسان بريده از آسمان بر عقل اتكا كرد
عقلي كه كانون توجه انسان در دوران جديد
بود.
زيست شناسان حلقه سوم
در اين شرايط لازم بود انساني خلق شود كه استعداد زندگي در دنياي جديد را داشته باشد
زيست شناسان اين مهم را
به عهده گرفتند
و با تئوري تطور جريان معنويت زدايي را غنا بخشيدند
كار مهم زيست شناسان برداشتن فاصله انسان و
حيوان بود. آنها ابتدا تفاوت آناتومي و فيزيولوژي انسان و حيوان را نفي كردند
سپس با تعريف جديد از غريزه
پروژه
معنويت زدايي را كامل ساختند
در نتيجه انسان تك بعدي
ساده
تكامل يافته كه روي دو پا راه مي رفت و سخن
مي گفت خلق شد.
زيست شناسان دوران جديد هيچ گاه نخواستند يا فرصت نيافتند كه درباره فطرت انسان تحقيق نمايند
فطرتي كه از
سنخ ساختمان شيميايي تركيب يافته است .
زيست شناسان با اتكا به صورت حيات آلي در مورد انسانها به اشتباه دچار شدند
جان ديويي در اين باره مي نويسد :
« تحويل فعاليت هاي ابتدايي ذهن به چند دسته يعني از غرايز كاملا مشخص كاري علمي نيست
و نتيجه عملي اين
كوشش زيان آور است .البته امر دسته بندي كردن كار در عين حال مفيد و طبيعي است . ذهن آدمي انبوه متحرك حوادث
جزيي را از راه هايي مثل تعريف مفاهيم
ثبت امور و شمارش آنها درك مي كند و آنها را به مقولات مشتركي تحويل
مي كند و آنها را با هم جمع مي نمايد. اما زماني كه فرض كنيم كه در عالم طبيعت سلسله ها يا گروهايي از واقعيات وجود
دارند كه نمودار تعريف و تجمع هستند
بيشتر مانع ارتباط خودمان با كائنات مي گرديم تا مشوق آن ما اين تقصير را
كردهايم كه از روي ظن خود پنداشتيم كه طبيعت فوري و تند به كيفر مي رساند
و ناتوان مي شويم از اين كه تفاوت هاي
ظريف و بروزات بي سابقه طبيعت و حيات را دريابيم . اين ميل به فراموشي
نقش تشخيص فلسفه و تفريق و طبقه
بندي امور و اعتقاد به اينكه اينگونه اعمال در ذات امور مستقر هستند
خطاي رايجي است كه از تخصصي شدن علوم
سرچشمه مي گيرد. اين رويه كه قبلا در فيزيك رواج پيدا كردن بود
اكنون به تدريج در نظريه هايي راجع به طبيعت انسان
نيز جلوه مي كند. فرضيه سازان ذهن آدمي را به مجموعه معيني از غرايز قابل شمارش و فهرست بندي و توصيف
جداگانه و استقصايي تجربه كرده اند و اگر اختلاف نظري هم با يكديگر داشته باشند
منحصرا يا اصولا راجع به تعداد و
اهميت با اولويت اين غرايز است . بعضي مي گويند غريزه فقط يكي است
و آن عشق به خويشتن است . ديگران قائل به
دو غريزه خودخواهي و ديگر خواهي هستند. و برخي مي گويند غرايز بر سه نوعند : حرص و ترس و جاه طلبي . در
روزگار ما فلاسفه اي پيدا مي شوند كه ذهنشان بيشتر راغب به تجربه است و تعداد غرايز را پنج يا شش مي دانند. اما
واقع
اين است كه تعداد واكنش هاي ويژه برابر است با تعداد محركاتي كه در شرايط متفاوت و در حد امكان بروز مي كند و
صورت برداري و احصا ما از غرايز
چيزي جز يك طبقه بندي موافق مشرب فكري سازنده آن نيست . »
مرحله پاياني ـ ضربه نهايي
در آخرين مرحله نوبت به فرويد رسيد
فرويد با كشف منبع ناخودآگاه به عنوان محل تجمع غرايز سركوب شده
پروسه معنويت زدايي را به تكامل رساند.
در تمام مراحل چهارگانه اي كه بر شمرديم
انسان مدرن به طبيعت و پديدارهاي آن از منظر بيروني و ظاهري نگاه كرد
و لذا توجه به كاركرد زيستي ـ جسماني در اولويت قرار گرفتن
ليكن فرويد موفق گرديد با انقلاب روانكاري بخشي از
درون انسان را كشف نمايد.
فرويد به دليل تاثير پذيري از مكتب جبرگرايي ضمير ناخودآگاه را تهي از روح جمعي دانست
و در شناخت درون
انسان به تمام ابعاد وجودي آدمي توجه نكرد و اهتمامش به شناخت ناخودآگاه فردي معطوف شد.
اين برداشت از انسان
همانند ديدگاهي است كه يك تابلوي نقاشي را صرفا براساس رنگ
و ساير عناصر به كار رفته
در آن بشناسيم
در حالي كه مي دانيم وراي تمام مصالح به كار رفته در آفرينش يك اثر هنري
محتوي و ارزشي در آن اثر
نهفته است كه هويت و ماهيت اثر را تشكيل داده و انسان با ديدن آثار هنري مجذوب همين ارزش هاي والا مي شود.
انسان مسئوليت پذير است و مداوم در تلاش است تا به جايگاه اوليه اش باز گردد. انسان در دوران مياني مركز توجه و
كانون هستي بود
در صورتي كه در دوران جديد اين مركزيت از انسان گرفته شد
اين موضوع به لحاظ صوري با
اومانيسم و انسان گرايي در دوران جديد نمي خواند و به ناچار لازم است در اطراف آن اندكي قلم فرسايي نماييم .
در دوران مياني انسان مركز كائنات بود اما اين مقام به اعتبار نفس وجود داو نبود
انسان به اين دليل در مركز توجه
بود كه بتواند به كمال و تعالي دست پيدا كند
رسيدن به اين مهم جز از راه شناخت دروني و بيروني و سفر از زمين خاكي
به آسمان ممكن نبود
انسان با آغاز سفر خود متوجه مي شد كه در سلسله مراتب نظام هستي جايگاه او در دنياي زميني
و خاكي كجاست و براي رسيدن به جايگاه اصلي بايد روحش را در آسمان ها پرواز دهد و خودش را به منبع نورانيت
برساند.
انسان در حالي كه به هنگام بالا رفتن از نظام سلسله مراتبي برايش ايجاد مي شد
مي فهميد كه اهميت و منزلت وجود او
تابعي است از وجود واجب الوجود كه از او حيات گرفته و به سوي او ره مي سپارد
انسان از خودش چيزي ندارد و بدون
منبع نورانيت وجودش پديده اي است پست و نازل مانند ساير پديده ها
ارزش گوهر وجودي او به واسطه ارتباطي است
كه با منبع فيض كامل عالم دارد و بدون اين ارتباط پديدهاي است مادي
فاني و رو به عدم و نيستي .
در دوران جديد با شكل گيري نهضت اومانيست
انساني خلق شد كه به قول كانت عقل او قوانين را بر طبيعت تحميل
مي كرد.
انسان مدرن مانند انسان يوناني متصف به صفات آفرينندگي و خلاقيت بود
انساني كه بيرون از حوزه دين زندگي
مي كرد
نفس مي كشيد و به حيات خود به خوبي و خوشي ادامه مي داد بدون اينكه او را امر و نهي كنند.
در دوران جديد انسان موجودي گناهكار و رانده شده نبود
بلكه او موجودي است آزاد « از خدا » (3 )
خالق خويش و
بدون حد و مرز بيروني .
طرز تفكرات انسان مدرن را به بهترين وجه مي توان در آثار هنري به جا مانده از دوران جديد پيدا كرد
آثاري كه
امضاي خالق اثر بر خلاف دوران مياني جز لاينفك ميراث فرهنگي اين دوره است .
به عنوان نمونه مي توان به نمايش نامه تامبورلن اثر مارلوود و دكتر فاستوس اثر گوته اشاره كرد و يا جملهاي از
شكسپير نمايش نامه نويس پرآوازه خواند
كه از زبان هملت مي گويد : « چه شاهكاري است هر انسان . » (4 )
اين شاهكار با اقتدار جاي خداوند نشست و عقلش معيار همه چيز شد
رسالت او تسلط بر همه اجزا و عناصر
طبيعت در جهت رسيدن به لذت و رفاه بيشتر بود. انساني كه حتي قادر بود خودش را نيز چون پديدهاي طبيعي بررسي
كند و مشغله هميشگي ذهنش خودآگاهي باشد نه خداآگاهي .
در دنيايي جديد انسان نه آرماني دارد نه انبساط خاطري و در دل و دماغش هيچ شور و وجدي جوانه نمي زند
او
فقط بايد صبر كند تا زماني كه در جهان مادي و نامتناهي از هستي ساقط شود.
ادوين آرتور برت
گزيده اي از آراي يكي از فلاسفه دوران جديد را در كتاب مبادي مابعدالطبيعه علوم نوين آورده
است كه خواندني و عبرت آموز است : « اجمالا وضع دنيا همين طور است بلكه جاني كه علم امروزه بر فاهمه ما عرضه
مي دارد از اين هم بي هدف تر و بي معناتر است . از اين پس
براي آرمان هاي خود
اگر جايي مي جوييم بايد در همين جا
باشد. آدمي فرزند علل كوري است كه نسبت به غايت خويش هيچ آگاهي ندارد. تكون آدمي
رشدهايش
اميدها و
هوس هايش
عشق و اعتقاداتش همه محصول برخورد اتفاقي اتم هايند
هيچ جوش و خروشي
هيچ رستم صولتي و
هيچ فيلسوف خصلتي نمي تواند حيات آدمي را پس از مرگ باقي نگه دارد
آن همه تعب ها كه آدميان طي اعصار و قرون
به جان خريده اند
آن همه الهام ها و ابتكارها و اخلاصها آن همه نبوغ هاي درخشان
وقتي منظومه شمسي خاموش
شود
به خاكدان فنا ريخته خواهند شد و نمايشگاه عظيم و جهاني دستاوردهاي انسان در زير ويرانه هاي كيهان
مدفون
خواهد گشت . نكات ياد شده
اگر هم اندكي قابل مناقشه باشد
به چنان درجهاي از تيقن و اتقان رسيده است
كه امروزه
اگر مكتبي فلسفي بدان معتقد نباشد
بايد دست از دوام و استحكام بشويد. فقط در چارچوب اين حقايق
ديرپايه پايدار
اين ياس سركش است كه مي توان از اين پس براي مرغ روح
آشياني استوار ساخت ...
حيات آدمي چه كوتاه و چه متزلزل است . تقدير شوم و محتوم
با بي رحمي و تاريكي اتمام در انتظار نوع بشر است .
چشم بسته بر خير و شر
و بي پروا در ويرانگري
سنگدلانه در راه خويش به پيش مي تازد. آدمي كه حكم قضا
امروز
عزيزانش را از او مي ستاند و فردا خودش را به تاريك خانه عدم مي فرستد
برايش چه مانده است به جز اينكه تا ضربه
قضا را ننوشيده است
خود را به انديشه هاي پرطمطراق مشغول دارد تا به حيات حقيرش
عظمت بخشند. اين برده
سرنوشت
كه از وحشت هاي جبون منشانه عار دارد
به دست خود معبدي مي سازد تا در آن به عبادات با پردازد
با كسب
جرات از سلطان اتفاق عالم درون را از تقدير جبار خود كامه اي كه بر حيات بيرونش سايه گسترده است مصون و آزاد بدار
و ادباري مباهات آميز نسبت به نيروهاي مقاومت شكني كه فقط براي يك لحظه به او اجازه بودن و دانستن و محكوم
كردن داده اند
همچون اطلسي خسته اما سرافراز
تنها و غريب
بار جاني را كه خود ساخته بر دوش كشد
و لگدمال شدن
در زير قدم وحشي قدرت بي شعور ماده نينديشد . » (5 )
پي نوشت ها :
. برگرفته از كتاب ماجراي معنويت در دوران جديد از گاليله تا فرويد
شهريار زماني
ص 213 ـ.228
.1 معرفت شناسي كانت
دكارت و هيوم پوزيتويست ها را به روش علوم تجربي خيلي اميدوار كرد .
.2 هرمنوتيك
نوشته ك : ام . نيوتن
ترجمه يوسف اباذري
ارغنون
شماره چهارم
زمستان 1373
ص
185 ) .
3 . Heven .
4 . what a pice of Work is man .
5 . B . Russell
AFree Man ' s Worship ) Mystiosm and Logic (
New York
1991
p .64
در دنياي جديد مغرب زمين
انسان نه آرماني دارد
نه انبساط خاطري و نه دردل و دماغش شور و وجدي جوانه
مي زند. انسان در دوران جديد مغرب زمين
راهي غير از اين ندارد كه صبر كند تا در جهان مادي و نامتناهي بميرد واز
هستي ساقط شود
جريان معنويت زدايي در دوران جديد كه مقارن با فرايند دنيوي شدن كل تمدن و فرهنگ بوده ارتباط انسان با مبدا
ازلي را قطع كرد
دنياي غرب در ارضاي نيازهاي خطري يا معنوي كه مرتبط با بعد روحي انسان مي باشد
كاملا ناموفق بوده است

|