روزنامه جمهوري اسلامي 06/11/1387 صفحه جبهه و جنگ

  • شجره طيبه ـ 11
    گل دقيقه نود

  • « دوشكا » به من اثر نمي كند!
  • كبوتر
  • اين ها همه پيام است
  • *****
    شجره طيبه ـ 11
    گل دقيقه نود




  • سيدمهدي فهيمي
    سعي و خطا در پهنه تعليم و تربيت (آموختن و تجربه كردن ) همراه خوف و رجا از شكست و نسبت به پيروزي از امور عادي بازي زندگي است . و چون گردش چرخ فلك و زير و بم و فراز و فرود آن الزاما مي تواند به ميل و مراد ما نباشد.
    انسان خود نيز عرصه همين ناملايمات و جولانگاه تضادها و كشمكش هاي جسمي و روحي است . هرچند نه يكسره مغلوب و نه همواره غالب .
    اما در خلال اين جريان دائمي مرگ و زندگي و داد و گرفت طبيعي بواسطه آگاهي و اختيار براي انسان فرصت هايي فراهم مي آيد كه مي تواند سرنوشت او را رقم بزند. و بسا كه چون خاكستري از آتش سوزو گداز آنهم در معرض باد براي او جز حسرتي باقي نماند. و آن وقتي است كه كثرت اشتغال باعث غفلت او شود. و اين فرصت ها چنان كه در عبارت عرب است به سرعت ابرها در حركت اند. و طبعا سواركاري حاذق بايد كه بر اين اسب لجام گسيخته مهار بزند و او را زير گام خود بكشد.
    اين فرصت ها نه چون بخت و اقبال كه از پي صبر و ستيز و بسترسازي و ترصد و در كمين نشستن حاصل مي شود. و موقعي كه ما با او ملاقات مي كنم . آن را چون گمشده خود مي يابيم و به عبارت ديگر اين فرصت ها و فرجه هاي نه چندان فراوان و دردسترس تلويحا با ما يك رابطه سببي و نسبي يي باصطلاح دارند ولو حسب ظاهر آن را ديگران در اختيار ما بگذارند حتي دشمن . چه اگر نسبتي با موقعيت ما نداشته باشند به سرعت و شدت از كف ما مي گريزند و مي روند. مثل نوعي عوضي گرفتن و يا ميراثي كه به بازماندهاي ناخلف و نااهل برسد. كه البته در اين صورت غبن و غبطه اي نيز در پي نخواهد داشت .
    و اين حكايت از قانونمندي و نوعي سازوكار حكيمانه تخطي ناپذير در هستي دارد. نظامي خود پالا مبتني بر عدل و دادستان . « انقلاب اسلامي » و « جنگ تحميلي » دو نمونه شاخص و ممتاز از فرصت هايي هستند كه در ابعاد داخلي و خارجي اگر نه بالسويه در اختيار ما قرار گرفتند. فرصت هايي كه برخي از اشخاص در مقياس هاي مختلف خود از عوامل وقوع و بروز آن بودند.
    بسته به بعد مسافت كالبدي و روحي ما (از يك سو) و نوع تجلي اين در واقع حقيقت واحد (از سوي ديگر) واكنش هاي متفاوتي از خود نشان داديم . آثار و عوارض باقي مانده اين رويارويي وچهره به چهره شدن اكنون پس از سه دهه بيش از پيش مويد تعامل هر يك از ما با اين كيفيت واحد و فرصت عصري و نسلي است .
    ما اگر از اسامي القاب و الفاظ اشخاص گروهها و احزاب و خلاصه چهارچوبها و كليشه ها و بسته ها و بستگي هاي صنفي عبور كنيم و روي خود دو كلمه انقلاب و اسلام يادفاع مقدس بايستيم بنحوي بي واسطه تر و بي بهانه تر مي توانيم ببينيم ما با اين فرصت و رخصت ها يا آنها با ما چه كرده اند. و اگر احصا تعامل يكايك ما با اين دوگون گوهر و فضيلت ممكن نباشد مي توانيم به عنوان دو مسطوره و نمونه از حواريون امام در انقلاب و لشكر مخلص خدا يعني بسيج در جنگ تحميلي و بازتاب اين فرصت در زندگي مورد اول (انقلاب ) و كيفيت چشم انداز مرگ در مورد دوم (دفاع ) سخن بگوئيم . هرچند يكي مقدمه و يكي نتيجه ديگري باشد و بقول هاتف : كه يكي هست و هيچ نيست جز او. وحده لااله الاهو.
    و چنين بود كه براي بعضي خصوصا با سن و سال ترها همگامي همدلي و همبختي با اين موقعيت و فرصت ها در واپسين سالهاي عمر به مثابه « گل دقيقه نود » بازي زندگي بود كه سرنوشت شان رقم زد. به جهت مايه ها و پايه هاي اوليه تربيتي هرچند نهفته و ميدان و فيضان نيافته با يك نگاه كلام آوا سكوت تصوير وبازتابي كه اين اوضاع در ذهن و روح شان مجال انعكاس يافت آن چنان تلاقي اي دست داد و اين چنين حس و حالي بيدار شد كه همه ناكامي ها و نامراديهايشان تلافي شد و يك بار براي هميشه موانع از سر راه برداشته شد و آن چنان زندگي كردند شنيدني و اين چنين مردند ديدني و بودني و مثل زدني .
    و اينك براي ما خيل هميشه تماشاچيان و مداحان بي سوز دل و دامان پاك بقول جلال الدين محمد چه مانده است جز آن كه بگوئيم : مدح توحيف است با زندانيان . گويم اندر مجمع روحانيون . شرح تو غبن است با اهل جهان . همچو راز عشق دارم در نهان . مدح تعريف است و تحريق حجاب . فارغ است از شرح و تعريف آفتاب ...
    شايد البته اين هم يك نوع فرصت طلبي ! تلقي شود. چه براي ايشان كه در بي نام و نشاني سبق بردند بر نام آوران تاريخ خود و چه براي ما كه به اين واسطه خود را از پس آن همه ماجرا ـ چنان كه افتد و داني دوست دار و هواخواه كساني محسوب مي كنيم كه با ما هيچ آشنايي و انس و الفتي ندارند.
    اما بنابه روايتي اگر تملق اهل علم و آموزش روا باشد لابد مجيز گفتن اهل معنا و بدرقه راه يافتگان رفيق اعلي كه آن همه دل و ديده را از پي خود روان كرده اند قابل اغماض تر باشد. به اين ترتيب ما هم دلمان خوش است كه ناممان كبوتر حرم است ! مگر معصوم نفرمود حتي اگر مومن نيستند مومنان را دوست داشته باشيد. به هر حال نزد بعضي شايد بهترين اشتغال به امرو ـ زيد باشد و آنچه را كه نپايد. مي دانيم مثل هميشه باز هم دير كرده ايم . ازفرصتي مي گوئيم كه در نهايت از دست رفته است . و از فرصت غنيمت شماراني كه چون كعبه جز سنگ نشاني از آنها باقي نمانده است .
    به اشاره چشم و ابرويي چنان توسن تن زين كردند و برق آسا گذشتند كه گردراه شان نشد كه سرمه ديدگان كنيم و رد آنها را چون برق در دل تاريكي بجوييم . حتي خاطر و خطر و خاطرات شان ازما مي گريزند. آتشي هستند كه جان منجمد ما را گرم نمي كنند. كم كم گويي به افسانه و اسطوره تبديل مي شوند و ما در حقيقت به آنها كه حقيقت ماست ترديد روا مي داريم . و برخي به علل و اسباب روا و ناروا مي آويزيم كه نادانسته فاصله خود را با آنها كم كنيم . حتي اگر مقتضي باشد ايشان را بدهكار خود كنيم . كه نرخ را بالا بردند. ما را بي قيمت كردند. بازار ما را كساد كردند. گويي در حد همان قاب عكس كوچك متروك و سنگ سر راه نيز جاي ما را تنگ مي كنند.

  • *****
    « دوشكا » به من اثر نمي كند!




  • خاطره اي از جانباز رحيم نهالي درباره شجاعت و حماسه آفريني هاي همرزم شهيدش سردار صمد زبردست
    اواخر سال 1361 هجري شمسي منطقه خونبار فكه شاهد كربلاي مكرر تاريخ و پرپر شدن جوانهايي بودكه سالها پس از واقعه عاشوراي سال 61 قمري خود را به قافله حضرت اباعبدالله رساند و در راه اعتلاي كلمه توحيد جان خود را با صدق و صفا عشق و ايثار تقديم حضرت دوست نمودند.
    گروهان يكم از گردان شهداي محراب لشكر 31 عاشورا به فرماندهي شهيد صمد زبردست از جمله يگانهايي بود كه مامور شكستن خط دشمن و نفوذ به عمق مواضع بعثيان بود و من نيز توفيق خدمت در آن را داشتم .
    با اعلام رمز عمليات گروهان ما كه با قرائت دعاي توسل و ياري جستن از ائمه اطهار شرايط روحي خوبي پيدا كرده بود به ستون يك حركت خود را آغاز نمود و من در كنار شهيد صمد زبردست در پيشاپيش ستون حركت مي كرديم . ساعتي گذشت و صداي تيراندازي هاي متفرقه در منطقه به گوش مي رسيد ولي ماموريت ما اجتناب از درگيري تا رسيدن به مواضع از پيش تعيين شده بود تا بتوانيم با دور زدن دشمن آنها را غافلگير كنيم . شدت يافتن صداي تيراندازي و همچنين شليك پي در پي گلوله هاي منور حاكي از نزديك شدن ما به مواضع دشمن بعثي بود.
    پيام فرمانده گروهان كه همانا سكوت و اجتناب از تيراندازي و ايجاد سرو صدا بود به همراه دعوت وي به متوسل شدن به ائمه اطهار(ع ) دهان به دهان و نفر به نفر بطور مكرر به همه افراد گروهان مي رسيد و قدم هاي رزمندگان اسلام استوارتر از پيش به جلو گذاشته مي شد. حدود دو ساعت از پياده روي ما گذشته بود كه ناگهان صداي رگبار سلاح نيمه سنگين « دوشكا » كه از بالاي بلندي تپه مانندي بطرف ستون ما شليك مي كرد همه را زمين گير كرد و سه نفر از نيروهاي ما در دم شهيد شدند. شهدايي كه بخاطر حفظ جان ساير رزمندگان اسلام حتي يك آخ نيز نگفتند و تنها با زمزمه يا مهدي (عج ) و يا حسين (ع ) كه بر لب داشتند به ديار باقي شتافتند.
    شليك ديوانه وار دشمن همچنان ادامه داشت و هركس كه سر خود را بالا مي گرفت مورد اصابت تير دشمن واقع مي شد و اين حالت حدود بيست دقيقه بطول انجاميد و آنطور كه دشمن تيراندازي مي كرد معلوم بود كه احتمال نفوذ ما را داده اند و قصد پايان دادن به تيراندازي را ندارند و اگر ما نمي توانستيم به مسير خود ادامه داده و دشمن را دور بزنيم با روشن شدن هوا هزاران رزمنده به خاك و خون كشيده مي شدند و ماموريت ساير گردان هاي لشكر نيز با شكست مواجه مي شد. اين اضطراب و دلهره با نزديك شدن به طلوع فجر هر لحظه زيادتر مي شد و از دست كسي كاري ساخته نبود زيرا دشمن بعثي با شناسايي معبر عبوري بدون هدف تيراندازي مي كرد و عبور از غيرمعبر يعني رفتن روي مين ها و تله هاي انفجاري تنها راه باقيمانده بود. درست در زماني كه داشتيم از ادامه كار مايوس مي شديم پيام فرمانده گروهان (شهيد صمد زبردست ) دوباره در ميان افراد گروهان پيچيد و اينبار محتواي پيام دعوت به استقامت و ادامه راه رزمندگان شهيد بود ولي نمي دانستيم كه علت آن چيست شهيد صمد زبردست درحاليكه بند پوتين و حمايل خود را در حالت درازكش محكم ميكرد گفت : من تا لحظاتي ديگر آتش سنگر دوشكاي دشمن را خاموش ميكنم و شما در هر شرايطي بايستي به مسير خود ادامه دهيد. اگر من برگشتم با هم مي رويم و اگر باز نگشتم با فرماندهي گردان تماس بگيريد و طوري كه آنها گفتند عمل كنيد.
    گفتم برادر زير دست مگر نمي بيني كه آتش دشمن زياد است و كوچكترين حركت ما رگبار شديد دشمن را به دنبال دارد او تبسمي كرد و گفت : « دوشكا به من اثر نمي كند » و باگفتن يا الله از زمين بلند شد و به حالت نيم خيز بطرف سنگر دشمن به راه افتاد و ما همچنان كه زمين گير بوديم تنها با نگاه خود و ذكر صلوات و دعا او را مشايعت مي كرديم و در همان لحظات بود كه مجددا آتش دشمن زياد شد و اينبار هدف آنها رزمنده دلاوري بود كه بدون واهمه به سنگر آنها نزديك مي شد. لحظه هاي پراضطراب ما با آتش و صداي مهيب انفجار سنگر دوشكاي دشمن خاتمه يافت .
    دژخيمان بعثي به هلاكت رسيدند و صداي سلاح شان خاموش گشت ! دقايقي به انتظار مانديم ولي از فرمانده شجاع مان « صمد زبردست » خبري نشد به ناچار با فرمانده گردان تماس گرفته و جريان را به او اطلاع داديم و دستور وي كه حركت به طرف مواضع اعلام شده قبلي بود ما را از محل دور كرد درحالي كه رشادت و دلاوري فرمانده گروهانمان همه افراد گروهان را تحت تاثير قرار داده بود.
    پس از چند روز صمد زبردست را كه در اثر يكي از تيرهاي دوشكاي دشمن مجروح و در بيمارستان بستري بود پيدا كردم و او با لبخندي كه بر لب داشت گفت : ديدي دوشكا به من اثر نمي كند.
    اسماعيل هدايتي ـ خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي در آذربايجان شرقي
    با تشكر و تقدير از موسسه حفظ آثار و نشر دفاع مقدس
    سپاه عاشورا و حاج احد زبردست برادر شهيد

  • *****
    كبوتر




  • به ياد تمامي دلاور مردان هشت سال دفاع مقدس
    بر خاك غربت مي گذارد سر كبوتر
    درماوراي باور شب بار ديگر
    در غربت شبهاي تبدار دو كوهه
    دل را به دريا مي زند مرد تكاور
    در هر كرانه مي رسد برگوش دشمن
    بانگ مهيب نعره ي الله اكبر
    تا از عروق دشمنان جاري كند خون
    يك دست رگبار است و دشنه دست ديگر
    با يك پلاك گم شده امشب دوباره
    دل را به دريا مي زند مرد دلاور
    در كوله بارش مهرباني در دلش عشق
    هم خوابه اش امشب بود يك نخل بي سر
    بر خاك غربت مي گذارد سركبوتر
    در ماوراي باور شب بار ديگر
    رضا جهانيان

  • *****
    اين ها همه پيام است


  • بعد از عمليات خيبر يكي از مدرسه هاي تبريز ابتكاري به خرج داده بود. به بچه ها گفته بودند براي جبهه و رزمنده ها نقاشي بكشند. بچه ها يك سري نقاشي كشيده بودند و فرستاده بودند لشكر.
    يك روز آقاي مهدي به من گفت : مقداري مقوا و نايلون بياوريد. وقتي به آنجا رسيدم تعجب كردم ايشان گفتند : مي خواهم اينها را جلد كنم . مقواها را بريدند گفتند بيا كمك كن . نقاشي ها را روي مقوا مي چسباند و رويش نايلون مي كشيد و از بالايش دو تا سوراخ باز و چادر به صورت نمايشگاهي نصب مي كرد. بعد رو كرد به من و گفت : شما شايد قدر اين ها را ندانيد. خيلي با ارزش هستند. با ما حرف مي زنند اينها همه پيام مي دهند.