
سيد مهدي فهيمي
گفته اند و ناگفته پيدا است كه انسان در هر موقعيت و منصبي سزاوار است « بيشترين تلاش » خود را به ثمر رساند. هم از آن روي كه
مقتضي انجام امور به احسن وجه است . اما در اين كه سعي و تلاشي چنين بايسته و شايسته به كدام ضرورت صورت مي بندد و چه
مقدمات و ملزوماتي دارد سخني نه به گزاف بايد گفت . بي شك كيفيت اين « اهتمام تمام » نزد مردم در امور مختلف
متفاوت خواهد
بود. از جمله در سلامتي و بيماري
غم و شادي
جواني و پيري
جهل و عقل و جز آن . حتي در خوردن و آشاميدن
خلوت و خفتن و
گفتن كه جز ضروري زندگي اند بسا كه تعبير « در هرحال » و « بيشترين تلاش » صدق نكند مگر آن كه اين دو عبارت را مقيد به توش و توان
(قدرت و استطاعت ) فرد كنيم و بگوئيم مراد تماميت در برابر نقصان و كاهلي است . باصطلاح حضور حداكثري و دست و دل با هم در
كار شدن و حق مطلب را ادا كردن ولو اين مجاهدت براي « لذت حال » و « وفور مال » باشد
البته از وجه حلال .
اما توصيه و تاكيد بر « تماميت تلاش » بيشتر متوجه زحمت و شدت است در فعاليت
مقابل راحت و رخوت انفعال . فراخوان همه
قوا و اعضا و جوارح جسم و جان
نوعي جمع و جور شدن و تجمع و تمركز براي پايداري در جد و جهد تا حصول مطلب و مطلوب و
نه تفنن و باري بهرجهت برگزار كردن امور و خستگي و فرسودگي در برخورد با موانع و عوامل بازدارنده .
اما بديهي است منشا اين قصور و فتور و تن زدن از تلاش توانفرسا و همه جانبه را بايد در نگاه خاص عامل و فاعل آن جستجو كرد و
ما بي آن كه موضوع و محور تلاش را ارزش گذاري كنيم در مي يابيم كه لابد متن و محتواي امر از چنان اهميت
خاصيت و ضرورتي
برخوردار نيست كه كننده آن عمر و مال و جان و جواني خود بر سر آن بگذارد و اگر گذاشت از اين معامله خرسند باشد
هرچند سايرين
در يك قياس بنفس او را مغبون و حتي ملعون بدانند. چنان كه در حكايت مجنون عامري و ليلي به ظهور رسيده است :
گفت ليلي را خليفه (= معلم ) كان تويي . كز تو مجنون شد پريشان و غوي از دگر خوبان تو افزون نيستي . گفت رو رو چون تو مجنون
نيستي ! كنايه از اين كه : اگر بر ديده مجنون نشيني . به غير از خوبي ليلي نبيني ! پس اگر خستگي و سستي عارض شود و قواي مقاومت
تحليل برود و اجزا وجود به وحدت نرسند و اجتماع عاشقانه نكنند ما را معلوم مي شود كه خانه از پاي بست ويران است . چه
بين
« كشش » و « كوشش » رابطه معني داري وجود دارد. چنان كه بين عاشق و معشوق و هر جفت ديگر.
رنج اگر به گنج برسد سهل است اما اگر خود رنج ديدن عين كاويدن گنج باشد و اگر تلاش نه تنها تبديل به تفريح بشود كه خود تفريح
و وقت خوش كردن باشد ما را چه به آن كه بدانيم خستگي را با سين مي نويسند يا صاد!
راستي چه كسي از تفرج صنع و دقت نظر در اجزا هستي و شهود و شعور لطائف و ظرايف روحاني و عوالم رباني به ستوه مي آيد
از دانشمند و هنرمند و عالم زاهد و عاشق كه به عمر نوح حيران و سرگردان و از خود بي خوداند نپرسيد از خودمان سئوال كنيم
نمي گويم از نجواي بي پروا و پنهان با معشوق يا مكالمه با معرفت معصوم
از سرودن غزل و نيوشيدن ترانه و از تماشاي كودكانه
رنگين كمان و آواي رويايي اذان در رمضان
يا از جستجو در جنگل و گم شدن در مه و گام نهادن بر قلل ستبر غنوده در برف
از صداي
پاي آب و عطر باران به خاك بلكه از راه رفتن روي ماسه هاي ترد و نمناك ساحل تا امتداد افق تاكنون خسته شده ايد حتي از خوردن و
آشاميدن
خفتن و گفتن و جمع كردن و شمردن (هرچه ) از خريد و فروش . از ديدن و شنيدن و رفت و آمد و نشست و برخاست كه نشانه
زندگي است ولو در سطح نازك حيواني آن . بانگ هل من مزيد از همه هستي ما بلند است
درحالي كه هر روز از حقيقت ما كاسته
مي شود و رو به سوي زوال داريم
با اين همه عطش ما و آتش اشتياق ما فرو نمي نشيند
و اين درحالي است كه حاصل تلاش ما هميشه
غذا و دوا نيست
گاهي به مثابه مرض است . و اين نقض غرض و تناقض آشكار را گويي پذيرفته ايم . اين كه با دست خود به هلاكت خود
كمر ببنديم
و نشانه اش اين كه افكار خود را تغيير نمي دهيم و راه خود را عوض نمي كنيم .
حال چگونه است وضع كسي كه با اعتماد و ايمان راسخ پاي در كاري مي نهد و ميدان براي او چندان فراخ است كه آسمان بلند و
خاك راه پست . و تصور كنيد ابناي آدم را وقتي كه مظهر اسما الهي باشند.
ما در پيرامون خود به عمر نه چندان كوتاه خويش اگر نه بسيار
ديده و شنيده و خوانده ايم كه به صفتي ممتاز كسي عالم و آدم را در
نورديده است . به شجاعت
سخاوت
كرامت
حكمت عدالت
به هوش و فراست . به حسن خلق . به كياست و سياست و نظاير آن .
تصور كنيد يك متاع پرمشتري ! مثل شير و شكر لابد درهم حل و حضم مي شوند. رسيدن فاعل و قابل بهم : تشنه مي گويد كه كوآب
گوار. آب هم گويد كه كو آن آبخوار.
شرايطي كه از فضيل فياض سارق
سالك و عارف مي سازد. چنان جان و جانان يكي مي شوند كه تميز يكي از ديگري دشوار است .
تعبير « كار خسته كن » متعلق به اين وضعيت است . چون رها كردن آب پشت سد برروي دشتهاي طفتيده پس از سالها خشكسالي . مثل
آمدن « انقلاب » و « امام » (ره ) از پس ساليان سال ظلمت و نكبت جهل و فسق و فجور. جايي كه يك جان كم است براي فديه بنابر اين
برخي همه جوانا نشان را دادند و بعضي تخم تنها مرغ و شير يگانه بز و حلقه نشانشان را و.. زمانه زمانه وصل بود. دوران هجران سرآمده
بود. مردم نمي دانستند چه كنند : سرو دستار نداند كه كدام اندازد. ذوق زده شده بودند. حق به حقدار رسيده بود. گويي يگانه فرصتي بود
كه درحد يك جامعه و جمعيت ـ نه خواص و برگزيدگان ـ بار عام مي دادند. هر كه هرچه دارد. بياورد. خرد و كلان
كهنه و نو و كم و
بسيار.
ديديد شرايطي كه نيروها را از جبهه بر مي گردانند! يعني شما روي مرگ را باصطلاح كم كرديد. فاصله را ببينيد! فاصله : تا فتمنوا
الموت ان كنتم صادقين را. به اين روايت موزون افتاده در مثنوي بنگريد : در حديث آمد كه مومن در دعا. چون امان خواهد زدوزخ از
خدا. دوزخ از وي هم امان خواهد به جان . كه خدايا دور دارم از فلان ! و اين از سرعدم تجانس است . آتش را با ابراهيم چه كار
براين نسق مي گفتند : كار براي خدا خستگي ندارد
در پاسخ خسته نباشي . كاري از اين جنس و فصل . مجراي تنفس بنده خداست . چه
كسي تاكنون از نفس كشيدن خسته شده است . او زنده به آن است . اين كه مي گويند كار جوهر انسان است مرادشان چنين سرمايه اي است
كه مبناي تجارت اوست . هرچه دارد از آن دارد. عبارت « ژيد » را دوباره بخاطر بياوريد
حتي اگر او را در كوره آتش خود بسوزاند;
درخشش او از چنين سوز و گدازي فراچنگ مي آيد و تبديل به احسن مي شود.
الحمدلله

*****
قصه هاي عشق
از جهاد تا شهادت
|

وصف هايي از حالات رزمندگان عاشقي كه در عشق حضرت محبوب ذوب شدند و هرچه خواستند يافتند
فرمان عشق
وقتي مي آمد مرخصي
تا مي گفتند : « بسه
ديگه نرو »
مي گفت : « اجباريه
سربازيه
غيبت رد مي كنن
اضافه خدمت مي خوريم ! »
تازه فهميده بودم كه چه بهانه خوبي براي حضور در جبهه پيدا كرده بود.
داشت مي رفت كه گفتم : « خيلي كلكي
دو سال هم دو ساله ! »
گفت : « عاشقيه ديگه
آنجا كه عشق فرمان مي دهد
محال
سر تسليم فرود مي آورد! »
بعد از چهلمش تونستم موضوع را به مادر بگم .
راوي : برادر شهيد محمدجباري
حرف عشق
طوري از عاشقي حرف مي زد كه گويي چندين بار آن را تجربه كرده است .
گفت : « من عاشق خدا شدم . آدم عاشق هم تا به معشوق نرسه
از پانمي نشينه . »
وصيت نامه اش را كه از جيبش در آوردم
خوني بود. جمله اولش حرف عاشقي بود.
راوي : همرزم شهيد
اقتدا
منتظر بودم . گردان شون از خط برگشت . سراغش را از بچه هاي گردان گرفتم . گفتند : « به امام حسين (ع ) اقتدا كرد. »
منتظر بودم
آمبولانس از خط برگشت . جنازه اش تو آمبولانس بود. سر در بدن نداشت !
بچه ها گفتند : « تا گفت يا حسين
خمپاره امانش نداد. »
راوي : محمد نباتي
التماس براي شهادت
گلوله توپ 106
دو برابر اون قد داشت
چه رسد به قبضه اش .
گفتم : « چه جوري اومدي اينجا »
گفت : « با التماس ! »
گفتم : « چه جوري گلوله توپ رو بلند مي كني
مياري »
گفت : « با التماس ! »
گفتم : « مي دوني آدم چه جوري شهيد مي شه »
گفت : « با التماس ! »
و رفت . چند قدم برگشت . گفت : « اگه شهيد شدم
شما دست از راه امام برنداريد! »
وقتي آخرين تكه هاي بدنش رو تو پلاستيك ريختيم
فهميدم چقدر التماس كرده بوده براي شهادت .
مهدي انصاري
رسم عاشق
دفترم دست به دست بين بچه ها مي چرخيد . 25 نفر شدند . هر كسي چيزي نوشت . سعيدي فر هم نوشت :
رسم عاشق نيست با يك دل دو دلبر داشتن
يا زجانان يا زجان بايد كه دل برداشتن !

وقتي رسيدم سرخاكش
شعري كه روي سنگ قبرش بود خيلي برام آشنا بود!
راوي : سعيد سبزواري
انتظار
آن قدر از جبهه تعريف كرد كه دل من آب شد.
وقتي مي خواست دوباره بره
گفتم :
« كاش كارهاي كشاورزي تموم شده بود و من هم مي تونستم همراهت بيام . »
گفت : « پدر جان ! قول ميدم دفعه بعد كه برگشتم
با هم بريم . »
او رفت و من هنوز منتظرم كه برگردد و مرا با خود به جبهه ببرد.
پدر شهيد اصحابعلي سعيدي
گريه
خيلي بچه صاف و ساده دلي بود.
از خط كه برگشتيم
رفتم سراغش . گوشه چادر كز كرده بود و گريه مي كرد.
پرسيدم : « چته »
گفت : « بازم سالم برگشتم . آخه من چه كار كنم . الان بازم مي گن گناهاش اون قدر زياد بوده كه بازم سالم برگشته ! »
گفتم : « شوخي مي كنن پسر. تو تا حالا به سن و سالت فكر كردي تو كجا گناه كجا يعني بچه هايي كه برگشتن
همه گنهكارن »
گل از گلش شگفت . خنديد و از چادر رفت بيرون . حالا من گريه ام گرفته بود.
از خط كه برگشتيم
رفتم سراغش . بچه ها عكسشو زده بودن تو چادر!
جمشيد صارمي
دنيا جاي ماندن نيست
تنهايي كلافه ام كرده بود. دور و برم همه اش سفيد بود. ديوار سفيد
لامپ سفيد
سقف سفيد
تخت سفيد
ملحفه سفيد. ديگه از اين
يكنواختي حوصله ام سر رفته بود كه يك باره چند تا رنگ خاكي قاطي سفيدي شد.
برقعي بود و چند تا از بچه ها. يه جعبه شيريني دستشون بود كه اون هم رنگش سفيد بود.
به برقعي كه گفتم
گفت : « ان شاالله كه سفيد بخت مي شي ! »
گفتم : « تو چي »
گفت : « از ما ديگه گذشته . دنيا جاي ماندن نيست . هرچه زودتر بايد رفت . »
الان كه سال ها مي گذره
هنوز به حال او غبطه مي خورم . (راوي : حسين توكلي )
تهيه و نگارش : مهدي دهقان نيري
گفت : « من عاشق خدا شدم
آدم عاشق هم تا به معشوق نرسه
از پا نمي نشينه »
وصيت نامه اش را كه از جيبش در آوردم
خوني بود. جمله اولش « حرف عاشقي » بود.
دفتر دست به دست بين بچه ها مي چرخيد
25 نفر شدند . هر كسي چيزي نوشت . سعيدي فر نوشت :
رسم عاشق نيست با يك دل دو دلبر داشتن
يا زجانان يازجان بايد كه دل برداشتن .
وقتي رسيدم سرخاكش
شعري كه روي سنگ قبرش بود خيلي برايم آشنا بود!
كم سن و سال بود. وقتي از خط برگشتيم
رفتم سراغش . گوشه چادر كز كرده و گريه مي كرد.
رسيدم : چرا گريه مي كني
گفت : باز هم من سالم برگشتم .
دفعه ديگر كه از خط برگشتيم
رفتم سراغش . بچه ها عكس او را زده بودند توي چادر!

| |