پيام به فرماندهان
وقتي محسن رضايي (فرمانده وقت سپاه ) پيام امام را از بي سيم خواندند
حضرت امام (ره ) پيام داده بودند : « حفظ
جزيره
حفظ اسلام است ! » تصميم گرفتيم خودمان هم به عنوان تك تيرانداز كار كنيم . آقا مهدي تيرباري برداشت
شهيد
همت (فرمانده لشكر 27 حضرت رسول ) آرپي جي برداشت و شهيد مهدي زين الدين (فرمانده لشكر 17 علي بن
ابي طالب ) سلاحي ديگر هر كدام به يك سلاح انفرادي مجهز شديم تا فرمان الهي امام (ره ) اجرا شود. به سمت پل رفتيم
در گوشه اي از سنگر نشسته بوديم كه آقا حميد آمد پيش ما
يك قبضه خمپاره 60 دستش بود
خيلي خندان و سرحال و
با نشاط گفت چيزي نيست ان شاالله حل مي شود. آقا مهدي به آقا حميد گفت اين خمپاره را بردار و نزديك پل كاري بكن
تا كمي در كار دشمن تاخير بيفتد تا ما بتوانيم فكري بكنيم . حميد از ما جدا شد و دقايقي بعد در كنار پل شطاطه به
شهادت رسيد. به چهره آقا مهدي نگاه مي كردم تا ببينم ايشان كه معاون و برادرش را در اين صحنه از دست داده است چه
تصميمي مي گيرد. با همه اصرار بچه هاي لشكر
آقا مهدي گفت بگذاريد جنازه حميد همان جا بماند
هر وقت همه
جنازه ها را برديم
جنازه حميد را هم با خود مي بريم . با همه ممانعت ها آقا مهدي خود به طرف پل حركت كرد و در
نبردي سخت و نزديك عراقيها حتي سرنيزه پرتاب مي كردند
حماسه عظيمي را آفريدند و پل را از دست عراقيها پس
گرفتند.
راوي : شهيد احمد كاظمي
شما پيروزيد
بعد از خيبر تمام فرماندهان توي جزيره شمالي دور هم جمع شديم و شروع كرديم به زيارت عاشورا خواندن .
بي خبر از ما يكي رفت با بيت امام تماس گرفت كه « بچه ها از اين عدم الفتح ناراحتند. نشسته اند عزاداري مي كنند. » همان
لحظه آقاي رسول زاده آمد گفت : « احمد آقا شما را مي خواهد. « از جلسه آمدم با احمد آقا صحبت كردم . گفت : « چيه چرا
نشسته ايد داريد گريه مي كنيد »
گفتم : « مسئله خاصي نيست . بچه ها دارند زيارت عاشورا مي خوانند. »

گفت : « صبر كن امام مي خواهد يك چيزي بگويد! »
چند دقيقه بعد تماس گرفت و گفت : « امام گفته اين جمله ها را بخوانيد براي بچه ها. »
جمله ها اين بود : « شما پيروزيد هستيد
به هيچ وجه نگراني اين عدم الفتح ها نباشيد و خودتان را براي عمليات بعدي
آماده كنيد. »
آمدم تمام اين حرفها را براي بچه ها گفتم . وضع جلسه به كلي عوض شد. انگار يك انرژي فوق العاده پيدا كرده بودند.
روحيه شان با يك دقيقه پيش زمين تا آسمان فرق كرده بود. اولين كسي كه صحبت كرد مهدي بود. رفت بلندگو را به
دست گرفت و شروع كرد به حرف زدن . گفت : برادرها! مگر غير از اين است كه ما به تكليف مي جنگيم مگر غير از اين
است كه پيغمبر خدا عزيزترين عزيزانش را در جنگ از دست داد و خم به ابرو نياورد »
خيلي با ظرافت
بدون اين كه بگويد من برادرم را از دست داده ام
مي خواست بگويد نبايد نگران باشيم .
گفت : حالا كه امام اين طور فرموده
ما بايد خودمان را براي عمليات بعدي آماده كنيم . »
حرفهاي مهدي شور و حال خاصي به جمعمان داد.
راوي : مهدي رضايي

*****
شجره طيبه ـ 7
شهاب هاي خوشه اي
|

سيدمهدي فهيمي
چگونه سخن گفتن « نياز » و سكوت
« هنر » تلقي مي شود و چطور به روميان يونانيان جوان ياد مي دادند كه در رويارويي با افراد
مختلف
شيوه هاي گوناگوني از سكوت اختيار كنند. و اساسا عمل سكوت با چه ضرورت و چه نوع ساز و كاري طرح و تعقيب
مي شود. آيا سكوت صرف لب فرو بستن از سخن است در حالي كه ساير قواي ما فعال مايشا هستند
يا سكوت در پي تمركز حواس
براي شنيدن و درك دقيق مطلب است
اما سكوت شايد براي درست ديدن
لمس كردن و انديشيدن نيز باشد. و اين نوع سكوت فقط خاموشي زبان نيست
مي تواند عدم
تحرك ساير اعضا نيز باشد
مثل چشم گرفتن از آن چه ديدني است . با اين همه گويا وضع زبان و موقعيت او از بقيه حساس تر است . به
اين معني كه شعاع عملش وسيع تر است . لابد تعريف بهترين و بدترين عضو را راجع به او شنيده ايد. و اين كه مي گويند : « زخم شمشير
خوب مي شود و زخم زبان نه . » با اين همه صرفنظر كردن از آن خيلي شرايط مي خواهد. مي دانيد چرا چون وسيله قضاوت كردن است و
مي گويند ظاهرا بشر از هيچ كاري به اندازه قضاوت كردن لذت نمي برد. حال آن كه براي ما ميوه ممنوعه است . منظورم نه تنها شكل
غيبت آن بلكه انسدادي است كه اگر چه در شرائين روي نمي دهد اما در روح و روان و قلب و مغز ماست و اگر ما كمتر مي آموزيم و ابدا
عبرت نمي گيريم بواسطه مواضع از پيش تعيين شده اي است كه در اين قضاوتها و صدور احكام تصريح مي كنيم و به نحوي دست و پاي
خود را مي بنديم و در مقابل عمل انجام شده قرار مي دهيم . و اين اعم از جزم داشتن و تعصب در باورهاي بعضا درست است . نوعي
كليشه سازي از تصديق و تكذيب است بدون آن كه دانش و درك واقعي از موضوع داشته باشيم
بگذريم و نه آيا كه اين خود را ديدن و
مبنا و محك قرار دادن ما را نسبت به جهان پيرامون كور و كر مي كند البته وضع چشم از زبان خيلي بهتر نيست اگر او را سلطان بدن
بنامند هم از آن روي است كه بقيه قوا را راه مي برد. باصطلاح بچه قنداق كرده در بغل آن ها مي گذارد. به نحوي در جايگاه يك مسئول
خريد است . هر چه او تهيه كند ما مصرف مي كنيم . واي اگر اصل را از بدل آن تشخيص ندهد. و براي انتخاب صلاحيت نداشته باشد يا
لنز آن تميز نباشد يا احول و دوربين باشد و به تعبيري از مقام نظر سنجي به شكاف در و كورسويي در تاريكي تنزل كند و يا شيشه اي
دودي و سياه در شبهاي ظلماني آخر ماه و در نتيجه راه را از چاه
زيبا را از زشت
كاله سالم را از معيوب بشناسد. در اهميت نقش اولي
آنهاست كه لابد جلال الدين محمد مي گويد : چشم يار توست اي مرد شكار. از خس و خاشاك او را پاك دار. هين به جاروب زبان گردي
مكن . چشم را از خس ره آوردي مكن و...
صداي آشنا را ما نمي توانيم در همهمه شناسايي كنيم
روي دوست را نمي شود در استتار شب با چشم بسته ديد
حتي با پوست
زخمي كه از برخورد باپوست زخمي ديگر رنج مي برد نمي شود آنچه لمس كردني است
حس كرد. يك بادام تلخ (شما جاي آن سخن
ناصواب بگذاريد) كام انسان را تلخ مي كند
مقداري گرد و غبار ديده را تيره و تار مي نمايد حال ببينيم قلب بيمار چه مي كند
گوش
نامحرم چه وضعي دارد
روح را صحبت ناجنس چه عذابي مي دهد و بالاخره احمقي چه بلاي خانمانسوزي است . جايگاهي كه در كلام
ربوبي به گوش داشتن و نشنيدن
چشم داشتن و نديدن و... در نهايت تبديل به چهار پا شدن و بدتر از آن را بدنبال خواهد
داشت .
بچه هايي را ديده ايد كه حتي در ميانسالي و پيري دنبال پدر
مادر
برادر
خواهر
حتي دوست و آشناي خود مي گردند يا اشخاص
صاحب نام و از هر حيث تمامي را كه در واپسين روزها و احيانا سالهاي عمر پس از دهها سال زندگي در غربت سراسيمه به وطن و ديار
خود بر مي گردند و با چه آب و تابي از آن سخن مي گويند همه ما در دانه هايي را از دست داده ايم
محبوب و مطلوبي را در اين ازدحام
هيچ و پوچ گم كرده ايم كه در روزگار پيري (منظورم بي كسي و بي پناهي و ناتواني ولو به جواني ) مثل عصا و عينك ذره بيني و گوشي
بدان سخت محتاجيم . كساني كه هست و نيست ما از آن هاست
رگ و ريشه و استخوان ما هستند. بود و نبود مايند. اگر آنها را از تقويم و
سالنامه عمرمان برداريم براي ما چه مي ماند
افرادي كه سالها و بارها و بارها رنج ما را بردند و غم ما را خوردند
براي من و تو در
شب هاي سرد و بلند زمستاني در ارتفاعات غرب
خواب به چشمانشان نرفت
در شرايطي گرماي مرداد جنوب را با تن مجروح تحمل
كردند به جاي آب از بول ...و نان كپك زده اي را خوردند كه امروز ما بيات آن را نمي خوريم .
عموما سن و سالي نداشتند مثل من كه بگوييم فرصت طلبي كرده اند
جواني به جنگ ناخواسته گذاشتند
در اوج زيبايي و حسن
يوسفي
قدرت و غرور و آقايي چون برخي برهمنان به اعتراض در آتش نشستند و دار و ندار خود به حراج گذاشتند كه آب در دل ما
تكان نخورد. چه كسي باور مي كند كه حتي بعضي به آن ها دختري را به همسري ندادند و يا همسرشان (اگر چه معدود) از آن ها بواسطه
دوري و بي خانماني جدا شدند همان كساني كه بچه هايشان آن ها را عمو صدا مي زدند و فقط مي توانستند با دو دست اندازه قد و قواره
آنها را نشان بدهند نه سن و سال تحصيلي و رنگ رخشان را. و ما امروز در نهايت به جان باختن ايشان اقرار داريم و اگر فرصت كنيم و
كسي ما را با ضرب و زور صلوات لاي منگنه اخلاقي قرائت فاتحه قرار دهد
اما ما از اين خون دلها
درد دورانها و جزئياتي كه مربوط به
زندگي در « جنگ » و « اسارت » و « آسايشگاه » مي شود غافليم كه سهل است جرات خواندن و ديدن گوشه اي از اين وقايع مستند را نداريم .
مي دانم حس خود را تعميم داده ام و برخي را متهم كرده ام و البته حرف تازه اي نزده ام .
مگر ما امروز با ذوي الحقوقين خود چه مي كنيم از حق تعالي كه بقول سعدي هر نفسي كه فرو مي رود... گرفته تا پيامبر خاتم (ص ) و
ساير انبيا و اوليا و اوصيا و امام امت تا بقيه . اما اينها اين سرو قامت ها و سوسن زبانها و نرگس چشمان و سيم تنان و ياقوت لبان
پيك
صلاح اند. پيام رسان و رابطه و واسطه و ضابطه آشتي ما حتي با خودمان . كافي است قدري سكوت كنيم . لختي زبان در دهان بگيريم و
مثل بچه ها دستان مان را جلو ديدگانمان بگيريم و در كنار اين آيينه ها و ستاره هاي خوشه اي خاك بايستيم
اگر نشستيم
آنها مثل بعضي
جاي ما را تنگ نمي كنند. با ما كورس نمي گذارند
حتي با اشاره و كنايه چيزي بارمان نمي كنند و بسا كه نگاه مان نيز نكنند. آنها ما را نيز با
خود مقايسه نخواهند كرد. در نگاه خودشان طلبي از ما ندارند كه دنبال اين حرفها نبودند. اصلا چيزي يادشان نمانده است . خيلي فراموش
كار شده اند. ما به آنها ياد داده ايم بگذاريد و بگذريد
حتي ممكن است آنها ما را نشناسند
راستي به چه چيز بايد بشناسند ما چطور
مي توانيم به آنها بقبولانيم كه آنها دوست و آشنا و حتي همشهري ما هستند ديده ايد شهرها چقدر عوض شده اند و زندگي نيز و
اخلاق شايد و باصطلاح « ديالوگ » نه گفتمان ! گيريم همه چيز مثل روزهاي اول انقلاب بود و روزهايي كه دشمنان سرنيزه هاي
خون آلودشان را به حلقوم و لب هاي خندان نوزادان فرو مي بردند
يعني با يك « فلاش بك » اين دو را ناديده مي گرفتيم و شانه به شانه هم
مي ايستاديم
انگار باز هم اتفاق تازه اي نمي افتاد. آنها آن طرف جوي بودند يا وسط آن و ما در كنار. آنها مي خواستند بروند تا تمام شوند و
ما بنا داشتيم بمانيم و ادامه دهنده راهشان يا جوي آبشان باشيم . خوب است مي بينيم كه ظاهرا هم مسير نبوديم و احتمالا بخاطر همين
اينقدر از آنها دور شده ايم و الا دو سه دهه كه چيزي نيست . امروز بعضي كه مي توانند نسبت هاي حقيقي از زندگي پيشينيان با روزگار
امروز خودشان پيدا كنند
اگر چه دستشان از وجود اشخاص كوتاه است باچه وسواس و هزينه هايي آثار مربوط به آنها را از قعر خاك
بيرون مي كشند و نه فقط در جايگاه رفيع نگهداري مي كنند كه عمر خود را به مطالعه و كنكاش پيرامون آن مي پردازند منظورم اين است
كه دنبال اشك درآوردن و بقولي ضد حال زدن و اوقات تلخي نيستيم ما مي توانيم بخاطر فاصله كمي كه هنوز با اين خوشه اي ها داديم و
اطلاعات و اسنادي كه بطور روزافزون منتشر مي شود و مشاهداتي كه احيانا خودمان از وقايع داريم
به اندازه عمري كه تا چند وقت قبل
نخبگان مردم شناس ما صرف مطالعه « نان سنگك »
« قهوه خانه »
« كبوتربازي »
« قاپ بازي » و در يك كلمه فرهنگ كوچه و خيابان
مي كردند
ما صرف تامل در چند و چون حديثي كنيم كه خاص و عام به ابعاد فاجعه و عظمتي كه از دل آن بيرون آمده است اذعان دارند.
و اگر قول ايشان مناط حكم نباشد غير متعارف بودن آنچه از « كند وي بسيج » و « مدرسه عشق » بيرون آمد و از اين « كار خسته كن ها » و
« لشكر مخلص خدا » و « شجره طيبه »
سر زد و فيلسوفانه « معيارها » و « سنجه ها » و « مقياس ها » را دگرگون كرد
مي تواند راه را بر هر بهانه اي
ببندد. انشاالله

|