
حكام بني اميه به حقانيت اهل بيت (ع ) يقين داشتند و به ايمان زلال و طهارت روح و آزادگي و وارستگي و سلوك
الهي آنان واقف بودند و از همين رو در عمق جان و ژرفاي دل هيچ عنصر و فردي را همانند آنان شايسته براي رهبري و
حكومت نمي پنداشتند. با اين وصف
دوستداري قدرت و خودباختگي در برابر رياست و بيماري هاي روحي و
گرايش هاي نفساني موجب مي شد تا بر حقيقت چشم فروخوابانند و براي حيات ناپايدار دنيا و زرق و برق نام و مقام
به
نفي پيشوايان دين بپردازند و به غصب زمامداري و خلافت اسلامي كه حق قطعي و الهي امامان معصوم بود استمرار
بخشند.
حاكمان نظام جور اموي در عين وقوف و اعتراف به منزلت ائمه اطهار(ع )
به آن دليل كه آنان را براساس مسئوليت و
ماموريت الهي در تضاد و تقابل با سيطره نامشروع و ضد اسلامي خود مي يافتند
سعي وافر داشتند كه آنچه را كه خود
درباره حقانيت پيشوايان معصوم معترف بودند
در سطح جامعه و در ذهن و فكر توده هاي مردم
واژگون سازند و اين
مطهران و صالحان امت را ناپاكان و فاسدان و خروج كنندگان عليه اسلام و حكومت اسلامي معرفي نمايند! هدف آنان از
اين عملكرد تباه و مخرب اين بود كه از گرايش فكري و عملي مردم به ائمه اطهار(ع ) جلوگيري به عمل آورند و مانع
تشكيل جبهه اي قدرتمند براي مقابله با سيطره و حاكميت خويش گردند تا در نهايت اين موانع بزرگ را از سر راه بردارند
و حكومت غاصبانه خود را تداوم بخشند.
در برخي از اظهارات حكام بني اميه و بني عباس درباره حقانيت امامان معصوم و انحصار قدرت و حكومت به آنان
دقت روا داريم تا اين نظريه كه نفسانيت و قدرت طلبي حاكمان نظام هاي اموي و عباسي عامل اساسي مخالفت با ائمه
دين از جمله حضرت امام علي (ع ) و حضرت امام حسين (ع ) مي باشد تثبيت گردد.
معاويه در عين كينه و عناد عليه حضرت علي (ع ) و مبارزه وقفه ناپذير با او تا مرحله به شهادت رساندن اين
پيشواي غريب و مظلوم
به عظمت و حقيقت شخصيت والاي اميرمومنان (ع ) معترف بود.
واقعه آهن تفتيده كه حضرت علي (ع ) اينگونه درباره آن سخن مي گويد
موجب اعتراف معاويه به عظمت شخصيت
امام (ع ) گرديد :
« به خدا سوگند
برادرم عقيل را ديدم كه به شدت تهي دست شده و از من درخواست داشت تا يك صاع (1 ) از
گندم هاي بيت المال را به او ببخشم . كودكانش را ديدم كه از گرسنگي داراي موهاي ژوليده
و رنگ رخسارشان تيره بود
كه گويا با نيل رنگ شده بودند. او پي در پي مرا ديدار و درخواست خود را تكرار مي كرد. چون به گفته هاي او گوش دادم
پنداشت كه دين خود را به او واگذار مي كنم و به دلخواه او رفتار مي نمايم و از راه و رسم عادلانه خويش دست برمي دارم .
روزي آهني را در آتش گداختم و به جسمش نزديك كردم تا او را بيازمايم
پس همانند بيمار از درد فرياد زد و نزديك بود
از حرارت آن بسوزد. به او گفتم اي عقيل
گريه كنندگان بر تو بگريند
تو از حرارت آهني مي نالي كه انساني به بازيچه آن
را گرم ساخته است اما مرا به آتش دوزخي مي خواني كه خداوند با خشم خود آن را گداخته است تو از اين حرارت
ناچيز مي نالي و من از حرارت آتش الهي ننالم » (2 )
واقعه آهن تفتيده را عقيل براي معاويه نقل مي كند. معاويه پس از شنيدن آن به شدت به شگفتي مي افتد و چنين
مي گويد :
« افسوس
افسوس
ديگر كجاست زني كه همانند علي فرزندي بياورد »
حكام بني اميه به حقانيت حضرت امام حسين (ع ) نيز واقف بودند و درباره عظمت و منزلت و ملكوتي بودن
شخصيت او زبان به اعتراف مي گشودند.
در منابع اسلامي آمده است كه معاويه مي گويد :
« به خدا سوگند
هيچ عيبي در حسين نمي بينم » (3 )
و نيز « وليد » فرماندار مدينه اعلام مي كند :
« اگر ثروت و سلطنت دنيا را به من بدهيد
هرگز حسين را نمي كشم . » (4 )
حكام بني عباس نيز همچون بني اميه به حقانيت ائمه اطهار(ع ) و شايستگي آنان براي حكومت و خلافت واقف و
معترف بودند و در همان حال به دليل استكبار و نفسانيت هاي شديد و دلبستگي و وابستگي به قدرت و ثروت و
رياست
به غصب حكومت اسلامي مي پرداختند و امامان معصوم (ع ) را از حق الهي خود در زمامداري و حكومت بر
مردم جامعه محروم مي كردند. به نمونه ذيل به دقت توجه كنيد :
« مامون » خليفه عباسي و غاصب حق ائمه اطهار(ع ) روزي از پدرش « هارون » كه او نيز از خلفاي عباسي و غصب
كننده مقام حكومت و خلافت امامان معصوم (ع ) بود
درباره حضرت امام موسي كاظم (ع ) و امامت و رهبري او پرسش
مي كند.
هارون در پاسخ مي گويد :
« من پيشواي ظاهري مردم هستم و با زور بر آنان تسلط يافته ام و موسي بن جعفر امام بر حق است . ولي به خدا
سوگند پسرم
اگر تو هم در امر حكومت در تقابل با من قرار بگيري
چشم هايت را از كاسه بيرون خواهم آورد . » (5 )
مشاهده مي كنيم كه حكام جور اموي و عباسي چگونه درباره شخصيت معنوي و ملكوتي ائمه دين (ع ) و شايستگي
آنان براي امامت و حكومت زبان به اذعان و اعتراف مي گشايند و اين مقام را حق قطعي آن مطهران مي دانند.
و نيز مي بينيم كه اين حاكمان نظام جور در عين اعتراف به حقانيت امامان معصوم (ع ) به اين نتيجه مي رسند كه بايد
عليه شخصيت آنان در سطح جامعه و به صورت گسترده
تبليغات مسموم كنند و با جنگ رواني و ترور شخصيت آن
وارستگان
به فريب افكار عمومي بپردازند و مردم را در جهل و جمود و قشري گري فرو ببرند تا به اين وسيله بتوانند از
گرايش به امامان و تبعيت و پيروي از انديشه ها و سيره و روش هاي سياسي آنان بازدارند.
انتخاب شيوه تخريبي جنگ رواني و ترور شخصيت به منظور فريب افكار عمومي در واقعه كربلا و عليه
حضرت امام حسين (ع ) به عينيت درآمد و دشمنان توانستند مردم را به باورها و نظرات باطل درباره نهضت مقدس
حسيني برسانند و به مرور بپذيرند كه امام حسين (ع ) به گمراهي و ضلالت افتاده و از راه روشن دين خارج گرديده است !
تاثيرگذارترين و منحرف كننده ترين شيوه اي كه حكم و عوامل بني اميه براي ايجاد جنگ رواني عليه امام حسين (ع )
و ترور شخصيت فكري و معنوي و اجتماعي او در جامعه اتخاذ كردند
القاي اين نتيجه گيري ناصحيح در افكار عمومي
بود كه امام حسين با امتناع از بيعت با يزيد و مخالفت با او و حركت از مدينه به سوي مكه و از مكه به سوي كوفه
اولا
به وحدت و همبستگي اسلامي ضربه زده و راه تفرقه و تشتت پوئيده است . ثانيا از اطاعت خليفه خدا! يعني يزيد!
خارج شده و قانون و تكليف تبعيت از خليفه اسلامي را زير پا نهاده است . ثالثا عليه حكومت اسلامي ! خروج نموده و
به محاربه با آن پرداخته است .
اين شيوه هاي جنگ رواني و ترور شخصيت
بسيار كارآمد بود و به سرعت افكار عمومي جامعه را به انحراف كشاند
و در نهايت يكي از عوامل و زمينه هاي وقوع حادثه كربلا گرديد.
اين شيوه
بستر مناسب براي تثبيت و استمرار مي طلبيد و آن عبارت بود از تحجر و جمود مردم جامعه . اين بستر و
زمينه
كاملا آماده و مهيا بود و به همين خاطر حكام و عوامل بني اميه به رنج و زحمت نيفتادند و به سرعت به نتيجه
مطلوب و دلخواه خويش نائل آمدند.
اينك به نمونه ها و مصداق هايي از اين ترفند و شيوه جنگ رواني و فريب افكار عمومي توجه مي نمائيم .
ابن زياد پس از دستگيري نماينده اعزامي امام حسين (ع ) به كوفه يعني مسلم بن عقيل
به او چنين مي گويد :
« بر امام خود يزيد خروج كرده و اتحاد و وحدت مسلمين را بر هم زدي » .
نمايندگان « عمروبن سعيدبن العاص » حاكم مكه
هنگام خروج امام حسين (ع ) از مكه براي حركت به سوي كوفه
به
حضرت چنين مي گويند :
« آيا از خدا نمي ترسي كه از جماعت مسلمين خارج شده اي و در ميان امت اسلامي تفرقه مي اندازي »
« عمره » دختر « عبدالرحمن بن عوف » براي حضرت امام حسين (ع ) چنين نوشت :
« طاعت از خليفه خدا را رعايت كن و حفظ جماعت را بر خود لازم بشمار »
« عمربن حجاج زبيدي » كه يكي از فرماندهان سپاه كوفه در نبرد عاشورا بود
سربازان خويش را با همان روش جنگ
رواني به كشتن حضرت امام حسين (ع ) ترغيب مي كرد و به آن چنين فرمان مي داد :
« طاعت خليفه خدا يزيد را حفظ كرده و از جماعت مسلمين خارج نشويد و در كشتن كسي كه از دين خارج شده و با
امام مسلمين مخالفت مي كند
هيچ شك و ترديدي به خود راه ندهيد . » (6 )
شگفت انگيز اين كه حضرت امام حسين (ع ) با توجه به شناختي كه از مردم آلوده به جهل و جمود داشت مي دانست
كه آنان تحت تاثير جنگ رواني حكام بني اميه قرار خواهند گرفت و او را متهم به خروج از دين خواهند كرد
به همين
دليل در وصيت نامه اي كه به هنگام خروج از مدينه به برادرش محمد حنفيه مي سپارد
اينگونه به توحيد و نبوت و معاد
شهادت مي دهد :
« حسين شهادت مي دهد به توحيد و يگانگي خداوند
و گواهي مي دهد كه براي خدا شريكي نيست
و شهادت
مي دهد كه محمد بنده و فرستاده اوست و آئين حق « اسلام » را از سوي خدا براي جهانيان آورده است . و شهادت مي دهد
كه بهشت و دوزخ حق است و روز معاد و قيامت بدون ترديد به وقوع خواهد پيوست و خداوند همه انسان ها را چنين
روزي زنده خواهد نمود . » (7 )
متحجران و جمودگرايان اينگونه در دام هاي مكر و نيرنگ حكام و عوامل بني اميه گرفتار آمدند و تا آنجا ملعبه دست
دشمنان قرار گرفتند و به صورت ابزار جنگ رواني و ترور شخصيت والاي حضرت امام حسين (ع ) به بهره برداري
رسيدند كه « يزيد » را كه غاصب خلافت و ولايت اسلامي و بدعت گذار در دين و غوطه ور در فسق و فساد و شرابخوري
بود
به عنوان خليفه خدا و رسول و امام حق و زمامدار مسلمين پذيرفتند و حضرت امام حسين (ع ) كه فرزند رسول الله
(ص ) و امام معصوم و برگزيده خدا و متصف به تمام فضايل اخلاقي و در اوج ايمان و تقوا و پاكي بود
خارج از دين
دانستند و كمر به قتل او و فرزندان و يارانش بستند!
پاورقي :
1 ـ صاع
پيمانه اي به وزن 3 كيلوگرم است .
2 ـ نهج البلاغه
خطبه 224
3 ـ بحارالانوار
ج 11
ص 154
4 ـ همان مدرك
5 ـ همان مدرك
ج 48
ص 129
6 ـ حيات فكري و سياسي امامان شيعه
رسول جعفريان
ج 1
ص 130 ـ 128
7 ـ فرهنگ سخنان امام حسين (ع ) به كوشش محمد دشتي
انتشارات مشهور
ص 570
بني اميه و پس از آن بني عباس در عمق جان و ژرفاي روح به حقانيت ائمه اطهار(ع ) و حق الهي زمامداري و حكومت
آنان بر جامعه واقف و معترف بودند. لكن دوستداري قدرت و خودباختگي در برابر رياست و بيماري هاي روحي و
گرايشات نفساني موجب مي شد تا بر حقيقت چشم فروخوابانند.
حكام و عوامل بني اميه با شيوه جنگ رواني و ترور شخصيت توانستند مردم را به اين باور باطل برسانند كه امام
حسين (ع ) بر ضد وحدت مسلمين قيام كرده و راه تفرقه و تشتت پوئيده و به ضلالت و گمراهي افتاده و از دين خارج
گرديده است !

*****
تحريف در فلسفه نهضت حسيني و عزاداري و مرثيه سرايي
|

متفكر شهيد آيت الله مرتضي مطهري
قسمت هفتم
مختصري راجع به خطر تحريف بحث كنيم . انواع تحريفها در واقعه تاريخي عاشورا را بدست آورديم
عوامل تحريف را
هم شناختيم . ممكن است كسي بگويد مگر تحريف چه عيبي دارد چه ضرورتي دارد چه خطري دارد خطر تحريف
فوق العاده زياد است . تحريف ضربت غيرمستقيم است كه از ضربت مستقيم كاري تر است . يك كتاب كه تحريف
مي شود(چه تحريف لفظي
چه تحريف معنوي ) اگر كتاب هدايت باشد تبديل به كتاب ضلالت مي شود
اگر كتاب
سعادت باشد تبديل به كتاب شقاوت مي شود. اگر كتابي باشد كه انسان را رو به بالا مي برد
در اثر تحريف رو به پائين
مي آورد. اساسا آن حقيقت را بكلي عوض مي كند. نه تنها بدون خاصيت مي كند
بلكه اثر معكوس مي بخشد.
هر چيزي آفتي متناسب با خودش دارد. پيغمبر اكرم مي فرمايد : آفه الدين ثلاثه : فقيه فاجر
امام جائر
مجتهد
جاهل »
سه چيز آفت دين است :
1 ـ دانشمند بدعمل
فاسق و فاجر . 2 ـ زعيم و پيشواي ستمكار3. ـ مقدس نادان . پيغمبر اكرم اينها را بعنوان آفتهاي
دين مي شمرد. همانطور كه جمادات
نباتات و حيوانات آفتهاي مخصوص بخود دارند
بدن انسانها آفتهاي مخصوص به
خود دارد
دين
آئين و مسلك هم آفت مخصوص به خود دارد. تحريف
كه بوسيله دو صنف از آن سه صنفي كه
پيغمبراكرم فرمود
يعني عالم بد عمل و فاسق
و مقدس نادان ايجاد مي شود
آفت دين است
دين را از بين مي برد.
تحريف چون موضوع را عوض مي كند مردم آن را بعنوان حقيقت مي پذيرند
اما نتيجه معكوس مي گيرند.
علي (ع )
شخصيتي به آن عظمت
در نظر بعضي از ما مردم يك شخصيت تحريف شده عجيبي است . بعضي از
مردم علي را فقط و فقط به پهلواني مي شناسند و بس ! گاهي به وسيله اشخاص بسيار مغرض عكسهايي از علي (ع )
منتشر مي شود كه شمشيري مانند زبان مار كه دو زبانه دارد در دست اوست و بازوها و قيافه اي براي ايشان درست
مي كنند و نقاشي مي كنند كه معلوم نيست از كجا آورده اند. اصلا عكس و مجسمه علي و پيغمبر قطعا در دنيا نبوده است .
يك قيافه هاي عجيبي درست مي كنند كه انسان باور نمي كند اين همان علي عادل است
اين همان علي اي است كه شبها
از خوف خدا مي گريسته است . چون سيماي يك عابد
سيماي يك متهجد
سيماي كسي كه شبها استغفار مي كرده
است
سيماي يك حكيم
سيماي يك قاضي
سيماي يك اديب
يك جور ديگر است .
مطلب ديگري كه مخصوص ما ايرانيهاست اينست كه به امام چهارم (ع ) مي گوييم امام زين العابدين بيمار! غير از زبان
فارسي در هيچ زبان ديگري كلمه بيمار را دنبال اسم امام زين العابدين نمي بينيم . در زبان عربي چنين كلمه اي نيست .
ايشان القاب زيادي دارند
السجاد يكي از القابشان است
ذوالثفنات يكي از القابشان است . آيا شما كتابي در دنيا پيدا
مي كنيد كه لقبي به زبان عربي به امام داده باشند كه مفهوم بيمار را برساند ! امام زين العابدين تنها در ايام حادثه عاشورا
بيمار بودند (شايد تقدير الهي بود براي اينكه بايد امام زنده مي ماند و نسل امام حسين از اين طريق محفوظ مي شد) و
همان بيماري سبب نجات ايشان شد. چند بار تصميم گرفتند امام را بكشند
اما چون بيماري او شديد بود
گفتند : « انه
لمابه » چرا او را بكشيم او دارد مي ميرد. در دنيا چه كسي هست كه در عمرش بيمار نشده باشد در غيراين چند روز
ببينيد آيا يك جا نوشته اند كه امام زين العابدين بيمار بود ! ولي ما امام زين العابدين را به صورت يك بيمار مريض زرد
رنگ تب داري كه هميشه عصا بدستش است و كمر خم كرده و راه مي رود و آه مي كشد
ترسيم كرده ايم !!!
همين دروغ
همين تحريف سبب شده است كه بسياري از اشخاص آه بكشند
ناله بكنند
خودشان را به موش
مردگي بزنند تا مردم آنها را احترام كنند و بگويند آقا را ببينيد درست مانند امام زين العابدين بيمار است ! اين تحريف
است . امام زين العابدين (ع ) با امام حسين (ع ) و با امام باقر(ع ) از نظر مزاج و بنيه هيچ فرقي نداشته است . امام بعد از
حادثه كربلا چهل سال زنده بود. مانند همه سالم بود
با امام صادق (ع ) فرقي نداشته
چرا بگوئيم امام زين العابدين
بيمار !
امامت به معني نمونه بودن و سرمشق بودن است . فلسفه وجود امام اين است كه يك انسان مافوق انسانها باشد
همان طور كه پيغمبران
بشر مثلكم يوحي الي بودند
تا مردم از اين مثلهاي اعلي پيروي و تبعيت كنند. اما وقتي كه چهره
اين شخصيتها اين قدر مشوه شد
خراب شد
سيمايشان تغيير كرد
ديگر قابل پيروي و لايق پيروي نيستند. يعني پيروي
از اين شخصيتهاي خيالي به جاي اينكه سودمند باشد
نتيجه معكوس مي بخشد. پس اجمالا دانستيم كه خطر تحريف
چقدر زياد است . واقعا تحريف ضربت غير مستقيم است
از پشت خنجر زدن است .
نسل يهوديان در جهان قهرمان تحريفند. هيچكس به اندازه اينها در تاريخ جهان تحريف نكرده است
و به همين دليل
هيچكس به اندازه اينها به بشريت ضربه نزده است
حقايق را قلب و بدعتها ايجاد نكرده است .
رسالت و وظيفه ما
مخصوصا در اين عصر بدانيد كه وظيفه سنگيني داريم . با حادثه تحريف شده نمي شود به مردم خدمت كرد
در
گذشته هم نمي شد. در گذشته اگر فايده اي نداشت ضررش كم بود ولي در اين عصر ضررش خيلي زياد است . ما و شما
بزرگترين وظيفه اي كه داريم اين است كه ببينيم چه تحريفاتي در تاريخ ما شده است
چه تحريفاتي در نقاشي شخصيتها
و بزرگان ما شده است
چه تحريفاتي در قرآن شده است اما تحريف قرآن تحريف لفظي نيست
يعني در قرآن نه يك
كلمه كم شده است و نه يك كلمه زياد. خطر تحريف معنوي قرآن به اندازه خطر تحريف لفظي آن است . تحريف معنوي
قرآن يعني چه يعني تفسير غلط
توجيه غلط
قرآن را غلط تفسير كردن
توجيه غلط كردن
همين هم نبايد باشد. ببينيم
در تاريخهاي ما
آن تاريخهايي كه بايد براي ما درس آموزنده باشد و سند اخلاقي ماست
سند تربيت اجتماعي ما است
مانند حادثه تاريخي عاشورا
چه تحريفاتي شده است بايد با اين تحريفات مبارزه كنيم .

| |