
سيد مهدي فهيمي
دوستان قديم
ياران جاني
كساني كه خودشان را براي يكديگر به آب و آتش مي زنند
سر از پا نمي شناسند
ليلي و مجنون
سري از
هم سوا
همزمان و همدل و همنفس و بسياري تعابير ديگر كه در ادبيات و فرهنگ و معارف رسمي و عمومي و غيرآموزشي جامعه ما
رواج دارد. نوع روابطي كه فارغ از نفع و ضرر و غم و شادي و اعم از ضرورتهاي حرفه اي
حزبي
خويشاوندي و بومي است و خاستگاه
آن ميل به كمال و پرهيز از نقص است و اگر دوام پيدا مي كند از سر همين بي شائبه بودن است .
چه اگر هر يك از طرفين بخواهد ملاحظه خودش را من جميع جهات بر ملاحظه ديگري ترجيح دهد تزاحم و ترجيح بلامرجح پيش
مي آيد. استثنا اين قاعده جايي است كه منافع
منافع فرد و گروه نيست منافع و مصالح ملي و يا فراملي است كه اشخاص
گروهها و
اقوام حتي ممكن است براي استحكام موقعيت و مواضع خويش با يكديگر ائتلاف كنند. هر چند بطور موقت و موردي
همان كه در
سياست مي گويند « دشمن مشترك »
وحدت دو طرف يا بيشتر در برابر شخص يا حكومت ثالث . كه به اندك ناملايماتي البته اين روابط
و مناسبات مخدوش مي شود و بهم مي ريزد.
دوستي و عشق ديگري هم هست كه در مثل مي گويند جنون آميز است : من براي تو و تو براي ديگري ! هر چند نشانه هايي از جنس
اين محبت بين انسان و حيوان و حتي جماد و نبات بالفطره وجود دارد. شايد مهر مادري كه او را عاشق بي عار مي گويند و گياهان
تنومندي كه با شاخ و برگ گسترده خود مانع تابش نور مستقيم خورشيد و باريدن باران و وزش باد بر گياهان ضعيف تر مي شوند نيز از
اين دست باشند. امنيت و مصونيتي كه سلسله وار چرخ هستي را مي چرخاند
ولي به اندازه اي كه بر طينت و طبيعت خود مي تند و
حالت داد و گرفت پيدا مي كند و اراده و انتخاب محض به آن تعلق نمي گيرد
گويي از درجه خلوص عمل كاسته مي شود. اما در يك رابطه
حقيقي اگر خوب دقت كنيم عاشق از معشوق خود طرفي نمي بندد. ماه و خورشيد را در نظر بگيريد حتي روزگاري كه بشر آنها را
مي پرستيد چيزي عايد او نمي شد. عاشق تصور و توهم مي كند كه معشوق
معشوقه اوست . چون فاصله محبوب با محب بسيار زياد
است و اين فاصله و بعد مراتب ضروري است
اگر جز اين بود كه او محبوب و حبيب نمي شد.
بشر از آن روي كه تماميت خواه و مطلق طلب است از هر چه ناقص و ناسور و زشت و ضعيف و كثيف است اجتناب مي كند و به هر
چه كامل زيبا و قوي و بكر و پاكيزه است دل مي بندد; اما غفلت مي كند از اين كه همه هستي مثل او دنبال اين تبديل به احسن و پر كردن
خلاهاي خود هستند و گمشده خود را البته ممكن است در هر چيز و هر كس به غلط يا درست بيابند
بنابراين چطور ممكن است يك
معشوق بي نهايت عاشق داشته باشد اما با همه عظمت و جلال و جبروت خود منحصر به يك نفر بشود حكمت بي نيازي معشوق از
عاشق و جور و جفا و تندخويي اي خوبان به سبب همين بعد شان و منزلت است : كهربا عاشق به شكل بي نياز
كاه مي كوشد در اين راه
دراز. و اين وضع ادامه دارد تا آنجا كه طالب با هلاك خود از جنس مطلوب مي شود.
و حال اينك اما زندگي امروز كه ما را چون دايه مهربان به سينه خود مي چسباند و يا ما خود را به او آويخته ايم
و سرنوشت خود را
چه از سر تسليم و تمكين و يا تفنن و تفريح ـ مثل روباهي كه در پي وصلت با بزرگان (دور از جان شما) دمش را با دم شتر زانوزده گره زده
و چون او برخاست معلق بين ارض و سما ماند ـ گره زده ايم . و در اين ميانه ما كجا و يار غار و دوست يك دل و يك زبان و در نهايت
ياران جاني كجا. در حالي كه هر يك در بهترين شرايط ممكن از حال و روز خود غافليم هر چند حسب ظاهر دنبال خود باشيم .
در اوضاع : تو را خدا چطوري و هر چه خصوصي تر شدن روابط . سو تفاهم نشود
جنگ و منازعه بدنام تر و كريه منظرتر آن است
كه بشود آن را به خانه بخت فرستاد
صلح و عفو شعار و شعور قاطبه اديان الهي و آسماني است . « چندان كه خوبرويي و جنگ محال
است
زشت خويي و صلح از آن غيرممكن تر است . اما حرف بر سر حضور انسان در اين دو موقعيت متفاوت است كه هر يك بالضروره
تالي فاسد خود را دارند و اگر جز اين باشد بايد در مفهوم خوشبختي و بدبختي به ترتيب در صلح و جنگ تجديدنظر كرد.
مي گويند : تحمل خوشبختي بيش از تحمل بدبختي نشانه فضيلت اخلاقي است . لابد از آن روي كه خراب كردن و فاسد شدن عموما
سهل تر از ساختن و درست بودن است . اگر دانايي و توانايي از لوازم خوشبختي باشد بي شك حفظ آن يعني حد و مرز آگاهي
آزادي و
اختيار بوسيله پرهيزكاري
كار ساده اي نيست . و جالب است بدانيم عشق و عاشقي و معشوقي كه هر سه در نقطه اي بهم مي رسند و يكي
مي شوند جز در همين حد و مرز و موقعيت فراچنگ نمي آيند. هم از اين روست كه ياران جاني و دوستان قديم ذخيره اي مغتنم و معنوي
و پاره تن و حاصل عمر ما محسوب اند و ما عزيزترين و نفيس ترين سير و سلوك مان را در كنار ايشان داشته ايم . و با هر عنوان و در هر
لباس و نسب و نسبت .
و آن جايي است كه « هر دو در خدمت يك آرمان يگانه چون هنر
عدالت اجتماعي يا خدا بهم پيوسته ايم » . چنان كه درباره زندگي
يك زوج مي گويند : « تنها در اين صورت است كه عشق بقدر كافي دوام خواهد آورد » ... عشقي كه چيزي را شايسته قرباني كردن براي خود
نداند
بي فرجام خواهد بود. البته هر دوره اي فرزندان خود را دارد
فرزنداني كه مي توانند شباهتي به نسل والدين خود نداشته باشند و
يكسره تابع دگرگوني ها و تغيير و تحولات عصر خود باشند. در وضعيتي كه خانواده به مثابه يك بخش خصوصي عمل مي كند و در يك
مجموعه كوچك هر يك از اعضا (هر چند برادر و خواهر و پدر و مادر) وسايل متعلق به خود را دارند و مجاز هستند حتي براي غذا
خوردن سر يك سفره ننشينند و فرديت به شدت جمعيت را تحت الشعاع قرار مي دهد
بي شك نمي توان انتظار روابط عميق
چندجانبه
و موثر را داشت كه خود زاييده جو اجتماعي قوي
ميدان پيدا كردن مهمات مشترك
و فرعي و جزيي شدن امور شخصي اند. چون در
مقاصد متعالي و مسيرهاي طولاني و پرمخاطره است كه اراده جمعي عمل مي كند
عشق و عاشقي مجال جولان مي يابد و تن را با همه
حجم و وزنش بدنبال خود مي كشد. والا در سطح عادي مادي بشر از پس خود برمي آيد
لااقل در يك زندگي كوچك و دنياي دست
يافتني . و هولناك تر از آن اين كه گويي در چنين وضعيتي جان هاي شيفته و روح هاي بلند و آدمهاي ساخته و پرداخته
لااقل چندان در
دسترس نيستند و مورد شناسايي واقع نمي شوند كه مجنون وار ما را بدنبال خود بكشند و بلكه بدوانند; حتي در مقام زبان و قلم .
دوستان دانا
دلسوز و وفادار به آنچه شايسته نام آدمي است .
البته نمي توان عامل وحدت بخشي شرايط بحراني را از نظر دور داشت . چنان كه امروز در جوامع گوناگون
اقليت ها نسبت به
يكديگر از تعلق خاطره و احساسات عميق برخوردارند
چيزي كه بسا در شرايط عادي جامعه خود تجربه نكرده اند. آن چنان كه اگر
سرعت و سبقت هست در خيرات و حسنات است نه در عافيت و فرار از مسئوليت . گويي انسان باندازه اي كه پشت و مشت پيدا مي كند
و از جهات مادي عادي خود بسنده مي شود
نقش يك نگهبان و حارث را پيدا مي كند كه مسئوليتي جز حفظ آنچه دارد
ندارد. و از
آنجايي كه اين ثروت و به تبع آن قدرت سهمي در تعميق روابط انساني و ايماني (گويي ) ندارد و بعضا در هيات يك مانع ظاهر مي شود
به منزوي تر كردن شخص صاحب آن مي انجامد و به نسبتي كه اين وسايل (و نه بعضا لوازم ) مشغله ايجاد كنند
جايي امور مهم تر را تنگ
مي كنند
آنقدر كه از نيازهاي درجه يك به نيازهاي نازلتر و احيانا بي نيازي تبديل مي شوند. در نتيجه آن تجانس روحي رواني و همدلي و
همفكري از سر صدق و صفاي باطن ـ ولو حفظ بشود ـ مجال بروز و تبادل نمي يابد.
و اين اختصاص به شرايط غيرعادي از جنس جنگ ندارد. هر چند در چنين موقعيتي يار اهل است و كار سهل . اما به اندازه اي كه
اهداف بزرگ و قابل اشتراك از طرفي و همت عالي و انگيزه هاي ژرف و انساني در جهت تحقق برنامه هاي معبود و معشوق يكتا باشد ما
مي توانيم چون گروه همنوردان كه شهر و ديار خود را به سمت قلل مرتفع ترك مي كنند و چون روح واحد در اعضا و جوارح گوناگون
بهم پيوند دارند و در سرنوشت يكديگر موثراند
عمل كنيم . در چنين موقعيتي بديهي است مسايل انفرادي و اختصاصي در هر سطح و
سابقه اي بي رنگ و رونق خواهند بود. اما اين كيفيت
باندازه اي كه ما اختيار و آزادي و آگاهي داريم و اين اسباب مي توانند در آن اهداف
و آرمانها اثر داشته باشند
دير ياب مي شوند. چون شما بايد در همه اجزا اين حقيقت را كشف كني در مقايسه با موقعيتي چون جنگ
كه بخش قابل توجه اي از آن
چون عوامل ياري رسان ظاهر مي شوند و ما اگر باصطلاح اين كاره و اهل باشيم
حتي اگر بر كاروان نرسيم
گوش به بانگ جرس خواهيم داشت .
اما همه در هر حال نياز به اين فاصله ـ چه در جنگ و چه در صلح ـ داريم . اين كه امام فرمود اگر همه انبيا بودند با هم اختلاف
نمي كردند
ظاهرا بازگشت به نقطه و مقامي دارد كه ايشان در آن ايستاده اند. چون هر چه انسان طي طريق كند و از امور كم اهميت تر
فاصله بگيرد
از آنجا كه مبدا و معاد يكي است
اتفاق و اتحاد بيشتري خواهد داشت . اهميت خلوص از حيث مادي هم جز اين نيست
براي جمع شدن
يكي شدن و آميختن نياز به شفافيت
رفع كدورت و تفكيك نخاله ها و زباله هاست . و اين همه جز هر چه به نحوي به
« فرد » و « من » و « شخص » ما مربوط است نيست . مي بينيم كه در ارتفاع بالاتر
جايي كه فقط قله يا قلل ديده مي شوند
چگونه تشاخص
تمايز و فرديت ها فرو مي ريزد و محو مي شوند و اشخاصي كه هيچ نسبتي با هم ندارند به صرف محبوب و مطلوب مشترك در كنار هم
قرار مي گيرند.
الحمدلله

*****
پلك اين پنجره ...
|

با حسرت سالهاي سبز جبهه و جنگ
تقديم به همرزم شهيدم « عليرضا بياباني »
پلك اين پنجره ي خسته اگر باز شود
آسمان با دل بي حوصله دمساز شود
كيست در كوچه ي دلواپسي ام جز غم تو
تا شبي با من غربت زده همراز شود
روزهايم همه تكراري و سردند و غريب
كاش مي شد شب چشمان تو آغاز شود
بي تو اي همدم آبي تر از آهنگ طلوع !
بشكند بالم اگر تشنه ي پرواز شود
داغ تلخي است به پيشاني خورشيد اگر
آسمان با شب دل مرده هم آواز شود
اي تو خورشيد! به پاخيز كه با چشمانت
قفل صد صبح دل انگيز خدا باز شود
جليل آهنگرنژاد

*****
تقويم عشق
|
از ميان خاطراتت بوي يار آورده ام
يك سبد از ياس هاي بي قرار آورده ام
لادن و مينا و نرگس را به هم پيچيده ام
با بنفشه از كنار جويبار آورده ام
دامنم از عطر سبز يادها پرگل شده
لاله و خون شهيدان بي شمار آورده ام
من شميم ياسمن را در خيابان هاي عشق
با هزاران خون جاري يادگار آورده ام
الهه احيايي

*****
دو خاطره
|

سهميه هر روز
خرمشهر سقوط كرده بود. آبان ماه بود. آبادان در محاصره . جاده ي آبادان به اهواز و ماهشهر به آبادان بسته بود.
عراقي ها حتي از بهمن شير نيز عبور كرده بودند. يعني ما از راه خشكي نمي توانستيم عبور كنيم . تنها راه مان يا پرواز با
هلي كوپتر بود يا گذر از آب بهمن شير و آن هم با لنج . آقا مهدي با شهيد شفيع زاده (كه بعدها فرمانده توپخانه ي نيروي
زميني سپاه شد) آمدند بندر ماهشهر تا خودشان و خمپاره انداز را به آبادان برسانند
لنجي كه آمد پر از كيسه هاي آرد بود
ناخداي لنج گفت « اگر مي خواهيد ببرم تان آبادان بايد تمام اين كيسه ها را خالي كنيد و گرنه آبادان بي آبادان . خودشان
مي گفتند دو روز طول كشيد تا آن كيسه ها را از لنج خالي كنند. وقتي هم آمدند
رفتند جبهه ي فياضيه و شفيع زاده شد
ديده بان و مهدي مسئول قبضه
سهميه ي هر روزشان فقط سه گلوله بود. بيشتر نداشتند .اين درست زماني بود كه
بني صدر
به عنوان فرمانده كل قوا
حاضر نبود هيچ سلاح و مهماتي به ما بدهد و پشتيباني مان بكند. اصلا حضور مردم
را قبول نداشت
مي گفت : « اين مردم بي خود بلند مي شوند مي آيند » با آن لحن خودش مي گفت : « آقاي خميني هم اشتباه
مي كند كه مردم بي سلاح را فرستاده . ما نمي توانيم اين طوري جنگ را پيش ببريم . »
نماز اول وقت
سميناري در منطقه برگزار كرده بوديم و قرار بود چند نفري سخنراني كنند و آخر سر شفيع زاده صحبت كند كه هم
مهمتر از همه بود و هم مي توانست همه صحبت ها را جمعبندي كند. اگر حسن آقا اول صحبت مي كرد همه گفتني ها را
مي گفت .
سخنراني ها تا ظهر ادامه پيدا كرد. نوبت به شفيع زاده كه رسيد
رفت پشت تريبون و گفت : برادران ! با توجه به اين كه
وقت نماز است همه با يك صلوات مي رويم براي اقامه نماز.

| | | |