
سيد مهدي فهيمي
موضوع « اول » و « آخر » و در حالت جمع
اولين
و آخرين ها به جايگاه ويژه اي برمي گردد كه آنها در هستي و حيات اشغال مي كنند; و
سهم متفاوتي كه در سرنوشت امور دارند
آنقدر كه گاهي اوقات باعث مي شوند جنبه هاي مياني قضايا كه طبعا نسبتي با پيش و پس
ماجرا دارند ناديده انگاشته شوند. اولين ها عموما به اندازه اي كه قرين تازگي
تفاوت و تلاقي هستند
شگفتي آفرين
مسحوركننده و
سرشار از شادي و سروراند. اوقات و امور مغتنمي اند كه هر چند عمرشان كوتاه باشد آثار و تبعاتشان مي تواند دوام و قوام پيدا كند. به
اولين باري كه ميوه اي را مي بينيد و مي خوريد توجه كنيد
بعضي بر اين باوراند كه پس از آن و مادام العمر لذت اين ميوه يا آن نوشيدني و
همين طور اضافه كنيد تمام آنچه به انحا گوناگون مصرف مي كنيم
در واقع از همان برخورداري و تجربه و باصطلاح نشئه نخستين است
و به عبارت ديگر بقيه دفعات كه اين عمل ديدن
شنيدن
خوردن
مصاحبت
درك كردن و حتي عبادت و... تكرار مي شود حال و حس
ما بازگشت به همان جرئه و سهم هر چند ناچيز اولين مواجهه دارد; ممكن است شكل و نوع و حالت آن عوض شود اما آن كه و آن چه ما
را در پي خود روان و دوان مي كند و باعث مي شود براي كسب آن به رنج بيفتيم و مال و عمر و آبرو و در شرايطي فرزند خود را احيانا
هزينه كنيم
جز اين نيست كه قدر و قيمت آن را كه پيشتر تجربه كرده ايم مي دانيم والا در بعضي از اقلام قطعا پا پيش نمي گذاشتيم و به
خيال و توهم صرف عمل نمي كرديم .
اما اين ابتداها كه مي توانند خاتمت مرضي داشته باشند يا نه
سخت به همان وضع مياني بستگي دارند كه اشاره شد. چطور ببينيد
بخشي از كشش اولين ها جز اوصافي كه ذكر شد در سهل الوصولي آنهاست . و اين خصوصيت ذاتي و حكيمانه چه در نگاه و نظر و چه در
ميدان عمل و تجربه رمز بقا و پويايي انسان در كشمكش ها و تضادهايي است كه در عرصه هاي مختلف زندگي با آن دست به گريبان
است . تاكيد بر « عاقبت بخيري » در لسان قدما و بيان ادبا : .... خدايا چنان كن سرانجام كار تو خشنود باشي و ما رستگار
تلويحا ريشه در
همين شرايط بحراني مياني اوضاع دارد. حدفاصل اول و آخر. آغاز امور هم از سر اعتماد بنفس انسان و نيز خوش باوري و يا حتي
سخت نگرفتن او بر خود
چنان « مي نمايد » (به واژه مي نمايد دقت كنيد
يعني نه چنان كه هست ) كه نوع فرزند آدم فريب ظاهر را بخورد
حال بماند كه انسان هر چه دارد نسبت به ساير موجودات از همين خوش قلبي و زود باوري اوست ـ و داخل معركه اي بشود كه نقش
او با همه اختيار و آزادي
اهميت اول و تعيين كننده ندارد. به اين تعابير توجه كنيد : اول قرار نبود بسوزند عاشقان .... يا : .... كه عشق آسان
« نمود » اول .... و لذا نصرالله منشي مي گويد : بپرهيز از كاري كه اگر دخول بدان فراخ است راههاي خروج از آن تنگ باشد.
پس اگر گفته شود كه توفيق به اندازه اي رفيق كسي است كه اهل خطر و سفر باشد (كنايه از اين كه باصطلاح قدرت ريسك اش
بالاست ) سخن به گزاف نرفته است : به دريا در منافع بي شمار است
و گر خواهي سلامت بر كنار است . و انسان با همه « ظلوم » و
جهول » بودنش جز اين نيست كه فخر عالم و اشرف موجودات است . بي شك نه نوع آدم ! همو كه لسان الغيب گويد : آسمان بار امانت
نتوانست كشيد
قرعه فال بنام من ديوانه زدند.
خوب اين ميانه و وسط امور كه هر چه بر سر بشر مي رود در همين نقطه است
محل معلق بين ارض و سما
كانون و مركز دايره
مسئوليت است . به عبارتي
بيشتر در اين دوره است كه او به خودش واگذاشته مي شود
با آنچه البته به او تفويض شده
از مقدمات و
اسباب و لوازم كار. اول و آخر ماجرا ظاهرا اين مقدار اثر وجودي و وضعي در چند و چون بود و نبودش رنگ و رمق ندارد; هم از اين
روي جلال الدين مي گويد... روزها فكر من اين است و همه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمده ام
آمدنم بهر
چه بود
به كجا مي روم آخر ننمايي وطنم ! خوب
چون بحث ما در مسئله « اول » و « آخر » است
در اهميت « حدفاصل » آنها يعني ميانه
ماجرا به همين اندازه بسنده مي كنيم .
اما اين خطرپذيري و تن به رنج دادن و خود را سپر بلا كردن دو سويه است . حتي در بالاترين حد آن كه شخص بقولي ترجيح بدهد به
جاي مترسك بودن
غارت بشود
باز حاصل اين عاشقي و صرف عمر در پي مطلوب و محبوب ـ البته به زعم جوينده است ـ و به
اندازه ظرفيت و كيفيت آن « اوليت » و « اولويت » و در همان مقياس ظهور مي كند
لذا يكي مي شود از ائمه كفر ديگري پيشواي پرهيزگاران .
هر دو در ظاهر امر بهم شباهت دارند اما در باطن فرسنگ هاي نوري و فرسنگ ها تزاحم و تباين بين شان است . هر دو دلاور
هر دو جانباز
حتي شهيد
منتها از براي مقصد و مقتداي خود. او هم جان و مال و عمر و آبرو و مقام و موقعيت اش را در اين قمار مي بازد اما چنان كه
سزاوار است
هر يك با معشوق خود محشور مي شود و در دنيا نيز حشر و نشر دارد. و اين قياس كه خصوصا در فروع دين از آن نهي
مي شود سرش در همين تشابه و تظاهر امور است : هر دو گون آهو گياه خوردند و آب
زين يكي سر گين شد و آن مشك ناب ... صد
هزاران اين چنين اشباح بين
فرق شان هفتاد سال راه بين
اين خورد گردد پليدي زو جدا
آن خورد گردد همه نور خدا
اين خورد زايد همه
بخل و حسد
آن خورد گردد همه عشق احد... (مولانا)
اما از آنجا كه « همه كس طالب يار است چه هوشيار چه مست »
پس چطور اين تفرقه و تضاد پيش مي آيد و يكي راه به كعبه مي برد
و ديگري رو بسوي تركستان دارد جز اين نيست كه احتمالا ما و حال و روز فعلي ما پيوسته و به صورت جرياني
باز خورد و پيامد
رفتار و كردار ماست . مثل آنچه در طول عمر به عنوان ذخيره گرد مي آوريم و همدم و مونس خويش قرار مي دهيم . از ماده و معنا
قابل
شمارش و غيرقابل شمارش
معقول و منقول ! لابد آنها به ما بيش از هر چيز شباهت دارند
حتي آنچه در ذهن و فكر و قلب خود ذخيره
كرده ايم . خلاصه رنگ ما رنگ آنهاست و ممكن است اين رنگ با رنگ خدايي نسبتي نداشته باشد.
اما تا حدودي كه به ما مربوط مي شود اين است كه اول عاشق باشيم
زندگي و حتي مرگ بدون خاطرخواهي و شيدايي به لعنت خدا
نمي ارزد
يعني هيچ خاصيتي ندارد. بشر تبديل مي شود به مادون حيوان
يك روده (يا شيلنگ و لوله ) كه مثل يك ماشين داره پردازي
مي كند. در ساير امور هم شما خود مثل بزنيد. جاي پايي از او در هستي پيدا نمي كني
در حالي كه هيچ جماد و نبات و حيواني اينقدر بي
خاصيت نيستند. اصلا و اصولا هيچ موجود بيهوده و هرزه نيست . و اي كاش در چنين وضعيتي
اگر طالب و مطلوب نبوديم
جانور
ديگري نباشيم و نشويم . خلاصه اگر باور داشته باشيم كه در يك حركت دائمي بسر مي بريم
بنابراين يا رو به سوي بالا داريم يا پست .
توليد يا مصرف و نيز مجموع آن دو
چنان كه عاشق و معشوق . اما جريان از نيستي به هستي و از هستي به نيستي و دوباره به هستي
علي الدوام ادامه دارد. مي دانم كه به امور بديهي اشاره مي كنم . اما اين فراز و فرود مانند جغرافياي طبيعي آب و خاك نقاط برجسته دارد
(همين كه امروز مي گويند گلدن تايم ) اين فرصت ها شايد نسبت به ساير ايام چه در عمر و چه در ساير دارايي ها از آن روي مغتنم هستند
كه بقيه زندگي (خصوصا همان بعد مياني كه از آن صحبت شد) سخت تحت تاثير خود قرار مي دهند. مثل يك آشنا عمل مي كنند در ديار
غربت و يك هديه و اعانه در روزگار فقر و تهي دستي و يا اشعه و برق در دل ظلمت . اين فرصت و قابليت يا منزلت متفاوت ممكن
است در انسان باشد كه شرايط خارجي آن را آشكار مي كند يا در عالم واقع باشد و شخص چون گمشده خويش آن را بيابد و نظاير آن . بهر
حال بيداري و هوشياري مثل رفيق راه در توفيق رسيدن عمل مي كنند والا مي شود حكايت آن عاشق كه در انتظار محبوب خود بخواب
رفت
در حالي كه پاسي از شب نگذشته معشوق وي كه با گردكاني چند بيامد و آن گردكان در آستين وي بنهاد; و خود حديث مفصل
بخوان از اين مجمل !
جواني و جوانان كه « دوره اي » و « سرمايه اي » بسيار گذرا و گذاشتني اند چه براي جامعه ما و چه براي خانواده ها چه براي خودشان ; در
بخش عمده اي تبديل به موهبتي شدند و باران رحمتي در فصل خشكسالي قرني سترون كه مردان خدا شعارشان : « عالمي از نو ببايد
ساخت و از نو آدمي »
است .
قحطي مروت و شرافت
روزگار زشتي و بي هنري انسان افسون شده به دست خود. فرصتي كه همه مي خواهند زنده بمانند بهر
قيمت و رخوت و نكبتي و در اين ميانه برخي برخاستند و چون قله ها به دامن دره ها و شكاف هاي عميق جهل و كفر و نفاق ريختند;
رفتند يا آمدند چنان كه مي روند تا خلاص شوند! اينها به مثابه قاعده عمل كردند و سايرين به مثابه استثنا. از آن روي كه جواني به
اعتباري نقطه اوج عمر بشر است . در برخاستن يا نشستن
در از خود كاستن يا افزودن در آغازي كه انجام كار را در خود دارد. در وضعيتي
كه توانايي مادي و تازگي حيات بيداد مي كند و از طرفي ذهن و فكر و قلب و روح انسان در غايت كمال خواهي و بي نهايت طلبي است .
با اين ثروت عظيم است كه شما بي شمار مفاخري را مي شناسي و مي يابي كه به روزگار خود در همين موقعيت يك شبه ره صد ساله
رفته اند و بعضا هنوز بشر پس از قرنها بر سر سفره كرامت ايشان نشسته اند اما در سطح يك جامعه
گويي همه انبيا را گرد آورند و همه
مستجاب الدعوه ها را و هم خوبان و زيبا رويان عالم را و همه عقلا و حكماي بشر را
كه براي نجات نوع خود
دست به دعا بردارند
ريش گرو بگذارند
در آتش بنشينند و بسوزند و هر چه و هر كه دارند را قرباني كنند و صدقه بدهند تا بلكه دود اين معبد به عنوان نشانه
صلح و دوستي و عشق
قدرتهاي غيرمتعال بشر را كه مست مي عشرت اند به تامل وادارد و چون مايه شرم بر سر شرارت فرو ريزد و اين
همه دست نمي دهد جز آن كه هر چه در اين راه ايثار مي شود از عالي ترين و مرغوب ترين اجناس باشد
عصاره و خلاصه هر چه بشر
مي تواند ذخيره كند
همه آنچه غايت است در بدايت پيشكش كردن
براي برون رفتن ديو از جسم خاك و فرو آمدن فرشته در روح افلاكي
انسان .
اين فديه و هديه جواني كه تجلي قدرت قادر « متعال » (به كلمه متعال توجه كنيد) چون « مشك ختام » در نهايت « طهارت » و « بكارت »
چنان كه شايسته پيشگاه ربوبي است چون حجج الهي جلوه اي كردند در جهان و شهاب وار در دل تاريكي فرو رفتند اما چون ستاره هايي
كه پس از ميليونها سال از مرگ شان هنوز زينت بخش آسمان ما هستند به سرعت بازگشتند آن چنان كه ما مي توانيم حتي با چشم سر
امروز به آنها اشاره كنيم .
مي بينيم كه آنان اول و آخرشان يكي است و هم از اين روست كه ما به آنها سلام مي فرستيم چنان كه به پيشوا و مولايشان حضرت
حسين ابن علي عليه السلام ; به روزي كه زاده شدند و روز بدرود و روز بعثت شان . چه
هر سه بهم آميخته اند
چون تار و پود و از يك
جنس و فصل
هر چند متعدد و در نظر مختلف
مثل زيبايي و تناسب و نيكي و خير و راستي و درستي . همه از اين پايه و مايه
امكان
تمييز و تفكيك شان سخت دشوار است : عبارتناشتي و حسنك واحد! چون انواع سنگ ها در معرض نور خورشيد قرار گرفتن و از آن نور
و گرمي و انرژي در خود ذخيره كردن و آنگاه نگين حلقه جمع و جماعت عصر و نسل خود شدن . ما هم پيش از طلوع
سرما و بلنداي
يلدايي شب ظلماني زمستان را درك كرديم منتهي پيش از سپيده
از آن روي كه خفاش وار الفت با ظلمت داشتيم از غار غربت خود بيرون
نيامديم كه تاب نور را نداشتيم . نور اسباب هلاكت ما بود. چنان كه از قرآن برخي گمراه شده و به هلاكت رسيده اند چه اگر نسبت و
تجانسي در بين نباشد
جنس از غير هم جنس خود بشدت آسيب مي بيند.
الحمدلله

*****
خاطره ها « درس » مي دهند
|

شما چرا
من پيك اش بودم . خودش و معاونش و راننده و من يك چادر بوديم . دستور داده بود تقسيم كار بشود و هر روز يك نفر شهردار چادر
باشد. خودش اولين نفر بود. گاهي هم تو شستن ظرف ها به بقيه كمك مي كرد.
با سرو صداي بيرون چادر از خواب بيدار شدم . ساعتم را نگاه كردم . پنج بعد از ظهر بود. دو ساعتي مي شد كه خوابيده بودم . رفتم بيرون
چادر. همه نيروهاي گردان جمع شده بودند دور فرمانده ها.
حاجي شما بريد
ما جمع مي كنيم .
حاجي شما چرا
دقت كردم
خودش و معاونش و همه فرمانده هاي گروهان ها و دسته ها جمع شده بودند و آشغال هاي محوطه گردان را جمع
مي كردند.
راوي : علي اكبر حسيني
عهد و پيمان
اتوبوس تخت گاز مي رفت تا برسد به فاو. آن قدر گل به بدنه اتوبوس ماليده بودن كه از پشت شيشه هايش هيچ جا را نمي شد ديد.
بنابر اين
بهترين جا بود براي دعاي توسل .
وسط دعا
حميد هاشمي معاون دسته بلند شد و آمد وسط اتوبوس و گفت : « واي به حالش ! مگه دستم بهش نرسه »
همه گفتند : « كي چرا »
گفت : « اوني كه سالم از عمليات برگرده و توي كوچه هاي شهر
نگويد كه بچه هاي دسته يك
تا آخرين لحظه
دست از عهد و پيمانشون
برنداشتند »
هنوز وسط عمليات بود كه ديگه دست بچه ها بهش نرسيد. راوي : سعيد احمدي
اول خودش
بعد ديگران
هرچي مي گفت
اول خودش عمل مي كرد
بعد نيروهاش .
گفت : « به نظر مي رسه پشت اين كوه ها
حرم آقاست . خاكي پشت اين كوه ها خوابيده كه بوي كربلا ميده . مگه ما به عشق آقا اينجا
نيومديم
مگه ما نيومديم براي آزادي كربلا! مگه نيومديم جونمون رو... »
ديگه گريه امانش نداد. بعد همه گردان زدند زير گريه .
گفت : « ما گردان ويژه هستيم ; گردان ويژه شهدا. ما بايد بزنيم به كوه و اين كوه ها رو فتح كنيم . الله اكبر! »
و زد به كوه . بعد هم گردان به دنبالش .
گفت : « يا در مقابل دشمن مي ايستيم و از كوه ها محافظت مي كنيم
يا شهيد مي شويم . »
اول خودش شهيد شد. بعد هم ديگران (راوي
متقيان )
تهيه و تدوين : مهدي دهقان نيري

| |