
سيد مهدي فهيمي
سلام بچه ها
بچه هاي جنگ . سلام پدرها و كم كم پدربزرگ هاي پس از جنگ . پارسال دوست امسال آشنا و سالهاي بعد لابد با
اين روالي كه پيش مي رود... اشتباه نكنيد نمي خواهم حرفهاي نامهرباني بزنم
اما گلي به گوشه جمال و كمالتان
قرار نبود در بزنيد و
فرار كنيد. ما را از ته چاه بكشيد بالا اما لباسهايمان را برداريد برويد شهر پي گشت و گذار خودتان . شما كه خداي نخواسته از آن دسته
اشخاصي نيستيد كه مي گويند عينك دودي مي زنيم كه نه بشناسيم و نه شناخته بشويم . همانهايي كه نااميدانه مي گويند « ياد خدا
بخير » !
راستي ببينيم شما كه هنوز خيلي عوض نشده ايد نه
معلوم كه نه . پسر مگر آدم به اين سادگي ها عوض مي شود. مگر لباس تن و
ماشين زير پا و چه مي دونم وسايل خانه است كه رنگ و رويش برود و كهنه و فرسوده بشود. وقتي آدم رفقايش را حفظ مي كند
معني اش اين است كه خلق و خوي اش دگرگون نشده است .
درست است كه ديگر لباسهاي همرنگ و همجنس و يك شكل به تن نداريم و داخل سنگر در شرايطي مجبور نيستيم مچاله
بشويم و قبل از غذا دعا نمي خوانيم و خلاصه دستمال « همه كاره » مان يك جورهايي هيچ كاره شده است و كسب و كارمان هيچ
شباهتي بهم ندارد
نه خودش نه حقوقش و نه شان و منزلتش
اما خودمان چه منظورم خودتان چه
پر مسلم است كه آنچه سخت بدست آمده زود از كف نمي رود. حتي اگر اراده شخص به آن تعلق بگيرد كه بنابر هر دليل وجود
ديگري بهم بزند و كس ديگري بشود و تصويري متفاوت از قبل از خود ارائه كند.
نترسيد ما نه مي توانيم و نه مي خواهيم يك خطيب و حتي ناصح مشفق باشيم و موعظه كنيم ولو از نوع حسنه آن كه شغل شريف
و وظيفه انساني است و البته هم از آن روي كه دلالت خير بسته زبان و قلم نيست .
با اين حال محيط و مجالي فراچنگ آمده كه جنس بتواند دوباره با هم جنس خود بپيوندد و قطرات پراكنده آب حيات در اين
ظلمتكده راه خود را از ميان سنگلاخ فاصله ها طي كند و به اصل و نسب خود برگردد. اين مقدمه ـ انشاالله نه طولاني ـ نوعي فتح باب
و نه رفع حجاب است براي مراوده شما با مثل و نمونه خودتان . از فراز و فرود سال و ماه سپري شده . مصاحبه حتي مناظره در آنچه
البته قيمتي است و قابل ذكر
از جنگ و صلاح و زندگي روزانه در هر دو وضعيت و سبك و سياق اموري كه يا ما را با خود مي برند و
يا ما احيانا آنها را مثل يك ستون كش ـ از پي خود مي كشيم و در قبال همه تاثيرات و فعل و انفعالات بعضا موثر واقع مي شويم
به
معني تغيير ايجاد كردن نمي گويم عوض كردن و مقياس هايي كه در غياب « صحيح مهجور »
غلط هاي مشهور شده اند.
ببينيد بدون تعارف بايد بپذيريم كه به رغم تمام عسروحرج ها و بيم و اميدها در معركه مقاومت
زندگي به معناي زنده بودن و
جريان داشتن در ابعاد وجودي متفاوت بيش از هر چيزي مديون و مرهون جو و موقعيت اجتماعي و عمومي اي بود كه رواج عام
داشت . كنايه از اين كه به قول متنبي اگر ما گناه را ـ هر نوع سستي و كاستي و حركت فاقد مبنا و غيراصيل ـ را ترك نمي كرديم
او به ما
محل نمي گذاشت . همه چيز مطابق شرع عرف شده و چون قوانين حاكم بر محيط زيست طبيعي به راه خود مي رفت و بي دخالت ما
به وفق مراد بود. منظورم قضا و قدري بودن امور نيست
جز اين كه همه اجزا از باب « تعاونوا علي البر... » به مثابه يد واحد عمل
مي كردند و اين طور نبود كه هريك به حال خود واگذاشته شويم تا از خود حفاظت كنيم كه سهل است بعضا يكديگر را به نيستي و
پستي بكشانيم . همان « تعاونواعلي الاثم ... » .
خوب
بديهي است ايستادن در اين وضعيت دوم بسا دشوارتر ـ نمي گوئيم غيرممكن ـ و ريسك آن بالاتر باشد.
تصور نكنيد مي خواهيم شعر حسرت بگوئيم و چون بعضي دهري مسلك ها همه گناه را به گردن چرخ كج مدار و فلك بد رفتار
بيندازيم . همانقدر كه در جنگ مسئوليت را به گردن يك نفر انداختن
اهانت به سايرين است . در صلح هم قاعده چنين است . هركس
به اندازه دانايي و توانايي و آگاهي
اختيار و آزادي اش در وضع محيط پيرامون خود دخالت دارد. محيط البته بر ما تاثير مي گذارد ما
هم مي توانيم در عوض آن را اداره كنيم . همه داستان از همين كلمه آزادي شروع مي شود
وقتي كه به يگان « آزاد باش » مي دهند.
برادران در اختيار خود!تصديق مي كنيد داشتن اين اختيار و آزادي آن هم در شرايطي كه همه چيز درست چيده نشده باشدـ چنان كه
در دوره طفوليت در خانه پدري ـ چه اندازه راست و ريس كردن امور خود و احيانا سايرين رنج و زحمت دارد. اين كه بخواهي به
ميثاق هاي خود با خود و معبود خود و جامعه
جامه عمل بپوشاني و ديگران هم با همين نام خدا و خلق خدا و رشد و تعالي و توسعه
ارزشها و فضايل به ميدان آمده باشند. از سركمال خواهي كه نوع انسان دارد و تنفر از نقص كه تمام هستي بر آن قرار و مدار است و تو
نمي داني از كجا مي خوري و به كه بايد بزني
آن جا كه با همه اين توضيحات كمتر به وحدت مي رسي
حتي با خودت و فرزند و
فاميل و دور و اطرافت . البته كليت اش را مي داني كه اين كژي حتي اگر تا آسمان هفتم بالا رفته باشد از تصرف عدواني در فطرت
رحماني است اما از جزئياتش سردرنمي آوري و لذا هر لحظه عجايب و غرايبي در خود و سايرين مشاهده مي كني كه پيش از اين در
آن ملك معني و منطقه مقاومت ـ نمي گوئيم هرگز ـ كمتر با آن دست و پنجه نرم مي كردي . خاصه اگر در نقطه بلوغ و جواني جنگ
تحميلي را درك كرده باشي . شايد باورتان نشود كه در طول و عرض چند دهه از عمر حتي اگر يك مورد مطلوبي بشود سراغ گرفت
كه امثال ما با همه فقر نمي گويم فلاكت
با همه تهي بودن چنته از آن رحمت و فضيلت كه قادر متعال نسبت به خواص خود ارزاني
داشته
دريغ و درد گفته باشيم جز آن نيست كه جواني به جنگ نكرده ايم . يا نبرده ايم
و اين كه شور و شوق زايدالوصف اين ايام و
تحرك و تلاش و توانايي بي حدوحصر آن
چنان ميدان عمل و حضور همه جانبه اي را در نقطه كه آسمان بزمين رسيده است بخود
نديده است . مثل « كودكان واجب التعليم » كه به ضرورت « كودكان كار » شده باشند ولو خود در روزگار دگر از بانيان تعليم و تعلم
گردند و به يمن مال و منال خود فضائلي بهم بزنند. اين شكاف را هيچ چيز پر نمي كند. چه رسد به آنها كه در جنگ و جبهه كودكي
كرده باشند. مثل بازي در كوچه
در زمين و زمان مقاومت دنبال مرگ گذاشته باشند و زندگي را با همه جلال و جبروتش نمي گويم
تحقير بلكه به سخره گرفته باشند
جايي كه عالم و آدم آلت فعل او مي شوند. فكرش را بكنيد
يك وقت شما با بخشش چند دانه
خرما و قرص نان
به عنوان قوت لايموت به زندگي كسي جلا و صفا مي دهيد
با يك ساعت بيخوابي مادرانه و يا قدري رياضت و
جان سختي در تربيت و صبوري در برابر معصيت و يا يك عبارت در دلالت به راه نجات غير و يك نگاه
سخن و سكوت مثل « فئه
قليله » اسباب دگرگوني در علم و ايمان و عدالت جمع را فراهم مي آوري كه جماعتي به عمري از دسترسي به آن با همه مكنت
عاجزند. اين اگر بركت و خير دنيا و آخرت نباشد چه چيز است كم بسيار! تو اين فرصت و منزلت و درجه از كيفيت را در پايين ترين
حد دارايي و دانايي خود بواسطه واقع شدن در مسير آبرو و عزت خود و مرزوبوم ملت خود و بالاتر از آن خشنودي ارحم الراحمين
پيدا كني كه نقشي چنين سترگ بيابي
در حالي كه به چشم سر
كودكي
نوجواني و جواني بيش نيستي . و اين اگر از جنس رسالت انبيا
و صلحا و حكما و مجاهدان در مسير هدي نباشد چه چيز است
با اين همه با انبيا و اوليا چه كردند به آنها چه گفتند از آنها چه خواستند ما نمي دانيم شما وقتي به فرزندان خود مي نگريد كه
در بهترين وضع ممكن ـ عموما استثناها را عرض نمي كنيم ـ به سن و سال شما به چه اموري اشتغال دارند و چگونه به حسب طبيعت
بشري كودكي و جواني مي كنند و فارغ از كم و بيش و پست و بلند ـ نمي گويم جامعه ـ بلكه خانواده خود به جزئيات فردي و شخصي
دلگرم و سرخوش اند حتي اگر ناخوش باشند چقدر نگراني ها و دلمشغولي هايشان مربوط به خودشان و نه حتي ساير خواهران و
برادرانشان است
بخود چه مي گوييد آنگاه و آنجا كه تمام معادلات دشمن را موحدانه بهم مي زديد
جريان سازي مي كرديد و آن
چنان سهم سترگ و حضور دلاورانه و نقش پيشروانه اي از خود بازتاب مي داديد. و مي توانستيد براستي جزو كساني باشيد كه
مي گويند : پروردگارا به ما از همسرانمان و زاد رودمان مايه روشني چشم ببخش
و ما را پيشواي پرهيزگاران قرار ده (فرقان
74 )
انصافا اگر دروغ گفتن از گناهان كبيره باشد
سخت است در هر موقعيت و مناسبتي اين چنين استغاثه كرد. جز آن كه از مصداق جرئت
بخرج دادن از سر جهل باشد.
مي بينيد چطور به آنچه در سطح يك جامعه يا بخشي از آن عمل مي شد
امروز بنا به نداشتن آن علل و اسباب حتي ادعايش هم
دشوار شده است . سوتفاهم نشود. صحبت از جنگ لزوما به معني آنچه مقتضي سازمان رزم و جغرافياي نظامي است نيست . ولو
جزو ضرور آن باشد. سلاح و سنگر و ستيزه با دشمن متعدي امري است و سامان دادن روابط و مناسبات انساني و ايماني در آن ديار
كه يك دهه به قولي به جرم سنگ دو قرن عصر تاريخي
هست و نيست يك ملت به آن گره خورده و گذشته و آينده او را به نقد و
بازبيني كشاند
امري دگر چنان كه در ساير جنگها هنوز پس از نيم قرن و بعضا قرنها
منازعات و مستندات آنها نه تنها نزد خواص ملل
و كارآگاهان كه نزد توده متجدد بازخواني مي شوند و نشريات مربوط به آن ماهها در تعداد نسخ به فروش واقعي رسيده
نه تيراژهايي
كه دولت ولو از روي ناگريز مشتري عمده آن است ركورددار بازار مي شوند.
بنابراين چقدر ساده لوحانه است كه حتي خود راويان و خط شكنان عزت آفرين از طرح مسايل البته جديد و متفاوت مربوط به
كيفيات مدافعه
تن بزنند و نسبت به نقل و نقد آن واكنش سردل سيري خداي ناخواسته نشان بدهند و توهم كنند ـ كه نمي كنند
در
اشباع شدن زمينه فهم و فكر از وقايع اتفاق افتاده و نيفتاده آن روزگار غريب هر چند آشنا و همسايه
الحمدلله

*****
نگهباني
|

سال 60 بود
زماني كه نيروها بسيج شدند تا جاده « بانه ـ سردشت » را پاكسازي كنند . جمعي از نيروهاي آموزشي و پاسداران پادگان
آموزشي شهداي كرمانشاه هم آمده بودند. شهيد بزرگوار « كاوه » هم در آن عمليات حضور داشت .
در آن اطراف
روستايي است به نام « كوه خان » . من فرمانده گروهان آنجا بودم .
شب عمليات
ما را به عنوان مسئول مقر با تعدادي از نيروها نگه داشتند. نيروهاي ارتش هم چون فرماندهان آنها هدايت توپخانه
عمليات را انجام ميدادند در آنجا حضور داشتند.
ساعت حدود يازده و نيم شب بود كه ديدم سنگر بالاي فرماندهي خالي است . به دنبال كسي مي گشتم كه بيايد و او را بگذارم در آنجا
نگهباني دهد. هر چه گشتم
كسي را پيدا نكردم . نيروهاي توي روستا پراكنده بودند. آخرش مجبور شدم داد بزنم : « بابا يك مسلمون پيدا
نمي شه
بره اين بالا نگهباني بده اين پست خاليه ! »
كسي جواب نداد.چند بار تكرار كردم تا اين كه سايه اي در تاريكي شب پيدا شد. نمي دانستم سايه از كيست . دوست است يا دشمن .
سايه نزديك شد و گفت : « برادر خودت رو خسته نكن . بگو ببينم چي مي خواي »
صدايش گرم و گيرا بود
كمي قوت گرفتم و قضيه را گفتم .
گفت : « كجاست اون سنگر كجاست »
گفتم : « اين بالاست
سنگر فرماندهيه . »
از نردباني كه به ديوار آنجا تكيه داده بوديم
بالا رفت . كمي خيالم راحت شد. نصف شب اگر چه قدري دلم شور مي زد
اما با آن حال
مي رفتم در روستا گشتي مي زدم و بر مي گشتم و هر بار كه مي آمدم
او را ميديدم كه در آن بالا ايستاده وبا چراغ قوه
كتابي توي دستش
گرفته است
دارد مي خواند. حالا قرآن بود
كتاب دعا بود يا چيزي ديگر
نمي دانم . چون روستا در تاريكي فرو رفته بود و اگر دقت هم
مي كردم
متوجه چيزي نمي شدم .
او تا صبح در آن بالا نگهباني داد.موقر نماز صبح شد
رفتم سراغش و صدايش كردم : « برادر
برادر! »
پاسخ داد. گفتم : « موقع نمازه » تعويض پست كن و بيا نمازت رو بخون . »
گفت : « نه لازم نيست
من همين جانمازم رو مي خونم . »
آن روز گذشت . فرداي آن روز « قمي » آمد و گفت : « تا مي توني خودت رو به برادر كاظمي نشون نده ! »
گفتم : « چرا »
گفت : « چون از دستت خيلي ناراحته . »
« به خاطر چي »
« به خاطر كار ديشب ! »
گفتم : « مگه من ديشب چه كاري كردم كه ايشان عصبانيه »
گفت : « مي خواستي چه كاري كني مومن ! ديشب تا صبح حاج محمد بروجردي را اون بالا نگه داشتي و حالا مي گي چيكار كردم »
تازه متوجه دم كه چه دسته گلي به آب دادم ! با خودم گفت : « اگر اعدامم كنن
حق دارن ! »
دو سه روزي خودم را به بروجردي نشان نمي دادم
تا اين كه يك روز مرا ديد. دست گذاشت روي شانه ام و گفت : « برادر حيدري ! چند
روزيه كه ما رو تحويل نميگيري . نكنه از ما ناراحتي »
با شرمندگي سرم را انداختم پايين .
دوباره گفت : « نبينم از ما دلخور باشي ! »
گفت : « حاجي ! بابت اون شب خجالت مي كشم به صورتت نگاه كنم ! »
و او در مقابل ...
كنگره بزرگداشت سرداران شهيد استان تهران

*****
راه اندازي سريع واحدهاي توپخانه
|

شهيد حسن شفيع زاده
علاقه مند به انجام كارهاي بزرگ و سخت و بنظر انجام نشدني بود. وقتي كه توپخانه سپاه در
مراحل رشد و تكوين و شكوفايي به سر مي برد
آن شهيد سرافراز از توانمنديهاي نوظهور توپخانه سپاه آگاهي داشت و
اين اعتماد به نفس و آگاهي از توانمنديها به زودي بر همگان ثابت شد. بطوريكه ايشان روزي به همراه سپهبد شهيد علي
صياد شيرازي
سرلشكر صفوي و سردار حسن مقدم و ديگر برادران ارتشي در حال عبور از منطقه عملياتي رمضان با
يكي از آتشبارهاي سپاه مستقر در آن منطقه مواجه ميشوند. به دليل نظم و توان بالاي آتشبارهاي مستقر در آن منطقه كه
از دور به چشم مي خورد
همراهان عنوان كردند كه اين آتشبارها متعلق به ارتش است ولي شهيد شفيع زاده فرمودند كه
اين آتشبارها مال سپاه است . براي فرماندهان ارتش در مدت زمان كوتاهي از شكل گيري واحدهاي توپخانه سپاه
راه اندازي يك چنين آتشباري با چنان نظم و توانمندي بالا دشوار و رشد سريع آن باورنكردني بود. بر اين اساس
فرماندهان و همراهان اشان تصميم به بازديد از آتشبارها گرفتند و پس از آن كه نيروهاي مستقر در آن مورد پرسش واقع
شدند و آنها نيز توانستند به سئوالات تخصصي آنها پاسخ گويند
تحسين فرماندهان ارتش برانگيخته شد.
سردار نورالله كريمي

| | |