
روشنك عباسي
« مرگ تدريجي يك رويا » داستان زندگي نويسنده اي جوان به نام « مارال » است كه با انتشار اولين كتابش به شهرت مي رسد و سپس با ناشر خود
ازدواج مي كند. در ادامه
مارال مورد توجه روشنفكران فرنگ نشيني قرار مي گيرد كه درصددند نويسنده خلاق را جلب دنياي روشنفكري خود
نمايند
اما « حامد » همسر انديشمند و مذهبي مارال همراه با خانواده خود مانع اين كار شده و مي خواهد همسرش را از تاثير اين خطر حفظ كند
كه البته موجبات به هم خوردن زندگي آنها نيز فراهم مي آيد. « ساناز » خواهر بددهن
فاسد و مشروب خوار مارال
حلقه ارتباطي او با جهان
روشنفكرمآبانه اي است كه « داريوش آريان »
منتقد ادبي خارج رفته
سردسته آن است . او گرايشات سياسي و لائيك داشته و عامل راديو
« بي .بي .سي « است .
تماشاي آثار « جيراني » هميشه تامل برانگيز بوده است
جسارت او در گفتگو پيرامون برخي پديده ها نسبت به فيلمسازان معاصر پررنگ تر است
و جنبه هاي فني و هنري اثر برايش مهم است . نخستين موضوعي كه پس از تماشاي اين سريال به ذهن متبادر مي شود
موضعي است كه
كارگردان عليه جنبش هاي فمينيستي گرفته و اتهامات وارده به آن را به تصوير مي كشد و به مثابه دادخواستي است عليه جنبش هاي سياسي ـ
اجتماعي زنان و ماهيت رو به زوال رفته و توقعات ضدانساني آنان از زنان را تا حد قابل قبولي به نمايش مي گذارد.
تاكيد جيراني بر تحصيلكردگي از سوي زني كه ادعاي نويسندگي دارد گوياي تلاش زناني است كه داعيه دار روشنفكري هستند و مختصات
آن را فقط در حفظ پوزيشن هاي مربوط به اين گرايشات مي دانند
زناني كه از اصلي ترين وظايف همسري و مادري خود سر باز زده و فقط
ظواهر مبتذل اين گروه ها را حفظ مي كنند. اين سريال
دريافتي عيني از جدال پنهان و آشكار مرزهاي سنت و مدرنيته است و نوستالژي
پيشامدرن زن
اخلاق و جنسيت را در لحظات پاكدامنانه زنان يادآور مي شود
پاكدامني همراه با آرامشي ايمن در راستاي امتداد مولفه هاي
زيبايي شناختي زندگي ايراني .
جيراني در پديد آوردن شناسنامه روانشناختي براي تك تك چهره ها بسيار توانمند بوده و خوب عمل كرده است . تصوير مارال به عنوان يك
نويسنده نوانديش و نوگرا كه در ضمن منفعل است و در زندگي خصوصي تفكري خنثي دارد و داراي جهان بيني خاصي نيست
در عين
آشفتگي منسجم و شسته رفته است . ساناز و دوستانش نيز كه در جاي خود از جمله داراي بهترين طراحي شخصيت به شمار مي روند
خانواده
يزدان پناه نيز از منحصر به فردترين و بهترين نمونه هاي يك خانواده مذهبي با تمام مولفه هاي واقعي و مشخصه هاي رفتاري و گفتاري هستند
كه در تلويزيون تصوير شده است .
مجموعه تلويزيوني « مرگ تدريجي يك رويا » توانست بينندگان بيشماري را جذب
آگاه و هوشيار سازد و از طرفي واكنش هايي را نيز از طرف
قشر مدعي به اصطلاح روشنفكري در سايت هاي اينترنتي
روزنامه ها و برخي نشريات برانگيزد تا آنجا كه عده اي آن را غرض ورزانه خواندند و
يا پوزش جيراني را از قشر روشنفكر مطالبه كردند. عمده انتقادها به جيراني
تخطئه قشر روشنفكر با به نمايش گذاشتن تصويري مخدوش و
غيرواقعي از آنهاست
اما آيا حقيقتا اين تصوير
مخدوش و غيرواقعي است آيا « مارال » و « ساناز » واقعا روشنفكرند و يا اين كه رفتاري كه ارائه
مي دهند دقيقا رفتار روشنفكر نماهاست و آنان را برآشفته است دوستان محافل ادبي كدام وجه اشتراك را در يك زن الكلي پرخاشگر كه
شكست عشقي داشته و عصبي و بددهن است را با خود احساس مي كنند كه اين گونه غيض كرده و برآشفته اند به راستي كدام وجه روشنفكري
در اين كاراكتر ديده مي شود مترجم بودنش
دوستانش يا بي بند و باري و روابط مشكوكش هم اينك بسياري از روشنفكران و اديبان
مترجمان و نويسندگان ايراني در كمال صحت و سلامت مشغول فعاليت و زندگي هستند و هيچ كدام هم از اين كه فريدون جيراني نمادهاي
روشنفكري را نشستن بر سر سفره فست فود
موانست با سگ
نوشيدن شراب و از هم پاشيدگي خانوادگي مي داند برنياشفته اند.
آنچه كه فيلمساز به تصوير مي كشد
نه واقعيت زندگي اديبان فرهيخته ايراني بلكه برشي از زندگي واقعي روشنفكرنماهاي قلم به مزد
وابسته اي است كه هرزگي را تاليف
ابتذال را ويرايش و پوچي را ترجمه مي كنند. برخي معترضين
از شباهت اسم كاراكتر « داريوش آريان » به
« داريوش آشوري » و نيز تشابه بين صراحت رفتار و گفتار اين شخصيت با « ابراهيم گلستان » دچار توهم شده و معلوم نيست به چه دليل لائيك
بودن
تلاش براي اضمحلال معناي خانواده
وابستگي به غرب و فرنگ و خود فروختگي اين عنصر را به روشنفكران خارج نشين نسبت
مي دهند!
آيا به راستي فريدون جيراني در مورد شخصيت هايي مثل داريوش آريان تصويري مخدوش ارائه داده است
روشنفكران ايراني مهاجر دو دسته اند يا در فرهنگ آنجا ذوب شده و ريشه هاي ايرانيشان را فراموش كرده اند و بالطبع در ايران هم فراموش
شده اند و يا اين كه پس از مدتي به دليل از دست دادن ارتباط خود با بدنه جامعه ايران نتوانسته اند به مثابه قبل از مهاجرت آثار مقبولي خلق
كنند. از صادق هدايت گرفته تا عباس معروفي و ابراهيم گلستان و عباس نبوي و ... همگي پس از مهاجرت همان اندك قريحه شان هم به قهقرا
رفته و به زوال كشيده شده اند
داريوش آريان هم نمادي از اين دست روشنفكران است .
روشنفكران ايراني بيش از هر دوره ديگري از توده مردم
آرمانها
سنت ها و نيازهايشان جدا مانده اند و علت اصلي بسياري از مشكلات
اجتماعي
فرهنگي
سياسي ما همين فاصله تعمدي بين روشنفكران و مردم است . فاصله اي از سر تبختر و بزرگ انگاري خود و كم خرد دانستن
مردم و عوام خواندنشان
اينان به جاي آن كه مهندسي فرهنگي جامعه را به دست بگيرند در كنج حلقه هاي منزوي خود به نق زدن نشسته اند و
از يكديگر تعريف مي كنند و به خود جايزه مي دهند.
فريدون جيراني در « مرگ تدريجي يك رويا » با تصوير كردن كليشه هاي زندگي روشنفكري به عمق اين فاصله اشاراتي پررنگ دارد. نقد
روشنفكرنماي ايران ضرورتي است تا اهالي اين جامعه
كبك سر خود را از برف بي هويتي برآورند و تصوير مضحك خود را از ذهن عامه مردم
پاك كنند و ديوار اين بي اعتمادي را كه خود آجر به آجر بالا آورده اند خراب كنند.

*****
نگاهي به نمايش « كارناوال با لباس خانه »
دعوت به عوام انديشي
|

چيستا يثربي (متولد 1347 تهران ) نمايشنامه نويس
كارگردان
مدرس دانشگاه
منتقد ادبي
مترجم
ناشر و روانشناس است . او در رشته
روانشناسي
كارشناسي ارشد دارد و دانشجوي دكترا است و علاوه بر فعاليت هاي هنري
پژوهشگر تئاتردرماني نيز هست
او با نشرياتي مثل
گزارش فيلم
ماهنامه زنان
زنان فردا
روزنامه همشهري
روزنامه ايران
سروش بانوان و روز هفتم همكاري داشته و سردبير چند برنامه نقد
سينما و تئاتر راديو است . يثربي مسئول واحد تئاتر درماني بهزيستي دانشگاه الزهرا(س ) است . « شعبده و طلسم »
« بادها براي كه مي وزند »
« چشم هايش مي خندد » و « عشق سوم » از جمله تاليفات اوست . چيستا يثربي صاحب امتياز و مدير انتشارات « ناميرا » است . آخرين نمايش وي
« كارناوال با لباس خانه » است كه از 15 آبان در سالن قشقايي ساعت 19
15 هر روز با بازي محمد حاتمي
صبا كمالي
عليرضا مهران
هاله
خدادوست و مهسا كريم زاده روي صحنه مي رود.
يثربي به فراخور رشته تحصيلي اش كمابيش همه كارهايش رنگ و بوي روانشناسي دارد. « كارناوال با لباس خانه » نيز نمايشي اپيزوديك است
كه داستان هايي غيرمرتبط را سلسله وار و به صورت يك كارناوال از زندگي ايراني روايت مي كند
در خلال روايت پنج قصه
چهارنوع پارانوئيد
بررسي مي شود
اختلال اضطرابي و هذيان توطئه
اسكيزوفرني
شب ادراري و پنيك
وسواس و توهم شخصيتي از جمله بيماري هايي است
كه بهانه اي شده است براي نمايش چيستا يثربي از زندگي ايراني .
اين نمايش كارناوالي است از قصه هاي غلو شده
فانتزي و سورئال كه البته طبق روال عادي كارهاي يثربي
مرد ايراني را نشانه گرفته و به
نوعي تقصير همه ناهنجاري هاي روحي را كه دامنگير زنان جامعه ايراني تصور شده به گردن مرداني از تمام سطوح اجتماعي مي اندازد.
اپيزود اول با ميز دونفره اي آغاز مي شود كه زوجي به مناسبت ششمين سالگرد ازدواجشان چيده اند
ازدواجي كه هر سالش با تلخي و ناكامي
همراه بوده و مرد يك سال خانه اش را ترك كرده است . سر ميز يك ظرف ميوه و دو گيلاس شراب است
با كوبيدن ناگهاني در از سوي زن و مرد
ناشناسي
ميز جمع مي شود و روي جمع آوري گيلاس ها تاكيد مي شود
مرد دائما " از اين كه ممكن است گشت ارشاد آمده باشد نگران است .
حضور مرد عجيب و زن آوازخوان
اضطرابي كهنه را در زن زنده مي كند
مرد اما كماكان به حضور غريبه ها در خانه و به نگاه هاي هوس آلود خود
به زن آوازه خوان اصرار دارد تا حدي كه همسرش نيمه ديوانه از هوش مي رود و پا بر ماشين چرخدار قرمز رنگي كه در همه اپيزودها حضور دارد
و زنان داستان را به سوي مرگ مي برد و مرد غريبه از آن به عنوان يخچال غسالخانه ياد مي كند
مي گذارد.
در اپيزود دوم
دختر و پسر نوجواني كه همسايه اند به بحث و جدل درباره رابطه مشكوك پدر و مادرهاي پيرشان مي پردازند و با ريتمي مناسب
روان مخاطب را با خود همراه مي سازند
آنها ديالوگ هايي گستاخانه درباره روابط نامشروع والدينشان بيان مي كنند و در پايان
حقيقت داستان
را با غافلگيري مخاطب آشكار مي كنند . آن دو
خواهر و برادري هستند كه خانواده خود را ده سال پيش از دست داده اند و پسر 16 ساله در شش
سالگي خود متوقف شده است . دختر هر شب با استفاده از سايكودرام
برادر خود را كه دچار كابوس و شب ادراري است
به خواب مي برد.
استفاده از سازه فلزي قرمز رنگ در اين اپيزود به شدت به چشم مي خورد. عليرضا مهران بازيگر نقش نوجوان حين اجرا از اين سازه بالا و پايين
مي رود و حركات نامناسبي همراه با ديالوگ هايي كريه در حالي كه پيژامه و زيرپوش به تن دارد ارائه مي دهد در آخر اپيزود دخترك آوازي تركي
را مي خواند.
در اپيزود سوم
زن و مرد جواني با چمداني بزرگ قصد سفر دارند. در لحظه خروج مرد مجددا به خانه بازگشته و چمدان را باز مي كند و همه
وسايل را بيرون مي ريزد
در اين قسمت كه بيماري وسواس نمايش داده مي شود مرد پيوسته از همسر خود مي خواهد همه جا و همه چيز را با
ساولون
الكل و شوينده ضدعفوني كند. استفاده مسخره آميز از كلمه « نجس » در خلال قطعه سوم به كرات شنيده مي شود. زشت گويي ها و رفتار
و حركات سبك به وفور ديده مي شود و گرچه موفق مي شود برخي تماشاگران را بخنداند اما در نهايت ذائقه ذهني و حسي و سطح توقع آنان را
به طور قابل توجهي از اثر پايين مي آورد.
در پايان زن با يك انفجار عصبي در قبال وسواس هاي همسرش دستان خود را به كثافت آغشته كرده و به سوي مرد مي رود تا در پشت ديوار
سرنوشت او را از ديد مخاطب پنهان و نامعلوم نگه دارد.
بازي پرسوناژ زن اغراق آميز و بسيار آشفته است وبه سوي سطح و كليشه پيش رفته و اين اپيزود را شعاري مي كند.
در اپيزود چهارم كه موسيقي زنده پيشرفت كرده و به وسط صحنه مي آيد
مرد جواني روي ماشين قرمز چرخدار نقش مرد بستري در تيمارستان
را بازي مي كند. محمد حاتمي در نقش اين مرد از يك دختر « چشم مخملي » كه همه جا همراه او بوده و دلش را ربوده است تعريف مي كند. در
ادامه وقتي كه فكر مي كنيم زن عشوه گر
ذهني و خيالي است
مرد را در پاسخ به اعمالش وادار به اقداماتي عيني و حقيقي مي كند. از طرفي
ديگر با ماجراي خواستگاري مرد از دختر ناشناس و عكس العمل او و نواختن سيلي به صورت مرد روبرو مي شويم . در ادامه با اجراي تك
نفره روان و يك دست بازيگر درمي يابيم كه او براي برانگيختن حسادت با زني كه دوست ندارد ازدواج مي كند و در اوج اين اپيزود طرح داستان
اسيدپاشيدن مرد به صورت زن در دادگاه است كه تاكيد محمد حاتمي بر جزئيات وقايع خيالي بودن آن را منتفي مي كند.
گرچه شيوه روايت و خلاقيت بازيگر فوق العاده است اما استفاده از شوخي ها
متلك ها به دستگاه قضا
زشت گويي و استفاده از كلمات
مستهجن و سرگرداني سوژه بين ابهام و واقعيت
نمايش را دچار افت و ذهن مخاطب را دچار آشفتگي مي كند.
درخور اعتناترين قسمت نمايش اپيزود پنجم است و البته نه به دليل ماجرا بلكه بيشتر بازي ها و شيوه دو روايت موازي و تودرتو از زبان نقش
دختر
در اين بخش مردي اجير شده است تا دختري فراري را به دليلي نامعلوم به قتل برساند
دختر با سادگي شهرستاني خود گمان دارد مرد
عاشق او شده است و همه جا او را دنبال مي كند. مرد در انتها در حالي كه دختر روي ماشين چرخ دار قرمز است او را با چاقو مي زند
در اين
اپيزود نيز كلمات
رفتار و تعابير زشت و مستهجن كاركرد بسياري دارد و مفاهيمي نظير امامزاده
نذر
ازدواج و هويت ملي مورد استهزا قرار
مي گيرد.
درخلال نمايش پرسش هاي فراواني وجود دارد كه با سهل انگاري بي پاسخ مي ماند. روابط علت و معلولي ناقص است و اپيزودها اوج و فرود
مناسب ندارند. به لحاظ محتوايي زنان بسياري هستند كه به دست مردان ستمگر فنا مي شوند حتي در قصه هاي روايت شده در مونولوگ ها هم
زنان بي جهت مظلومند و مردان ظالم . رنگ قرمز كه نماد و نشانه اي از سكس ـ و شايد سكشوآل ابيوز ـ و خشونت و فضاي هيستيريك جاري
در خانواده است بحران هاي عصبي پرسناژهاي پرداخت نشده را پررنگ مي كند. لوازم صحنه
نورپردازي و لباس بازيگران تاكيدي است بر اين
موضوع و پارانوئيدهايي كه فقط مطرح مي شود بدون ارائه راهكار و راه حل مناسب و يا نشان دادن الگوي يك زندگي خوب .
در كل
طراحي نمايش با چندگانگي متن و نوع پرسناژها و نحوه بازيگري روبرو است و بدون هدفگذاري و يك دستي لازم در روايت
گرچه
موفق مي شود بعضي مخاطبين را به زشت گويي و زشت نمايي بخنداند ولي اساسا " خنده دار نيست بلكه تلخ و مايه اشمئزاز تماشاگر است و
او را به عوام انديشي و اندك خواهي دعوت مي كند. « كارناوال با لباس خانه » با يك اجراي چندگانه در موضوع و فرم مخاطب را با فرود ذهني
در يك تعريف مخدوش از خانواده ايراني مانند ظرفي عمل مي كند كه از توهم نسبت به مردان و محيط زندگي و بيماري زنان رواني و عبارات
ركيك و ناسزاگويي پر شده باشد; ظرفي كه حاكي از ظرفيت خالق اثر است !
« كارناوال با لباس خانه » با يك اجراي چندگانه در موضوع و فرم
مخاطب را در يك تعريف مخدوش از خانواده ايراني در توهمي نسبت به
مردان و محيط زندگي و بيماري زنان رواني و عبارات ركيك و ناسزاگويي وامي گذارد

| |