به مناسبت برگزاري يادواره سرلشگر پاسدار شهيد مهدي زين الدين و شش هزار شهيد استان قم
علي بهشتي پور
شهيد زين الدين رابطه عاطفي عميقي با نيروهاي بسيجي لشكر داشت . هر كس فكر مي كرد علاقه اش به او بيش از ديگران است .
در سد « دز » بوديم كه آقا مهدي براي ديدار با نيروها به آنجا آمد. مجلس برقرار شد حقير مداحي كردم . پس از آن ايشان سخنراني
جالب و مفصلي كرد.
سخنراني كه پايان يافت
بسيجي ها او را سر دست گرفتند
با شور و هيجاني خاص نيم ساعتي گرداندند
بچه ها به شدت برايش ابراز
احساسات مي كردند و شعار مي دادند : « فرمانده آزاده
آماده ايم
آماده »
آقاي مهدي زين الدين نيز چونان شمعي كه در خلوت انس عاشقان بسوزد و آب شود
بي صدا مي گريست . او به راستي بر دلها
حكومت مي كرد!(1 )
چهل و پنج روزي مي شد كه براي عمليات لحظه شماري مي كرديم . بيكاري و انتظار حسابي حال همه را گرفته بود. روزهاي
كسالت بار و آزاد دهنده اي را پشت سر مي گذاشتيم .
يك روز اعلام شد فرمانده لشكر آمده و قرار است با نيروها صحبت كند. همگي با اشتياق تمام جمع شديم و منتظر بوديم تا وعده
عمليات قريب الوقوع خستگي مان را زايل كند.
ايشان در جمع بسيجيان حاضر شد و به سخنراني پرداخت و گفت : « از محضر حضرت امام مي آيم . وضعيت نيروها را خدمت ايشان
بيان كرديم . گفتيم كه تا يك ماه ديگر شايد نتوانيم عمليات را شروع كنيم . امام فرمودند : « سلام مرا به رزمندگان برسانيد و آنان را به
مرخصي بفرستيد. خودتان از طرف من از آنان بيعت بگيريد كه باز گردند و هر كدام يكي ـ دو نفر را هم همراه خويش
بياورند. »
هنوز حرف هاي آقامهدي تمام نشده بود كه بچه ها با شنيدن نام مبارك حضرت امام با محبتي خاص شروع كردند به گريستن . حال
خوشي به همه دست داده بود. صداي آقامهدي با هق هق گريه هاي عاشقانه ياران امام گره مي خورد و در آن دشت سوخته به سمت
آسمان مي پيچيد.
در آخر سخنراني آقامهدي گفت : « چون بايد به كارها برسم
برادر مهدي محب به جاي من از شما بيعت خواهد گرفت
بيعت با
ايشان
بيعت با حضرت امام است . »
سخن شهيد زين الدين كه به اين جا رسيد
بچه ها با چشماني اشكبار و قلبي مملو از عشق و صفا
با شور و هيجان غير قابل وصفي
فرياد مي زدند : « فرمانده آزاده
آماده ايم آماده » عده اي داد مي زدند : « ما به مرخصي نمي رويم » جمعي مي گفتند : « ما همچنان ايستاده ايم » و
همين طور هر كس چيزي مي گفت .
آقاي مهدي كه رفت
مهدي محب براي بيعت گرفتن ايستاد
بچه ها همان طور كه اشك مي ريختند به صف شدند
محب هم با تك
تك نيروها ديده بوسي مي كرد و بيعت مي گرفت كه بازگردند.
پس از پايان مرخصي
ياران با وفاي امام با يكصد و پنجاه نيروي تازنفس ديگر بازگشتند. به اين ترتيب عمليات محرم مي رفت كه
آغاز شود . (2 )

لشكر 17 علي بن ابيطالب عليه السلام در منطقه سرپل ذهاب مستقر بود . بر و بچه هاي خط شكن
خماري عمليات را خميازه
مي كشيدند. بعضي با خوش و بش و بگو بخند
با شيطنتي مخصوص « خبر » را حدس مي زدند.
آقا مهدي كه وارد شد
صداي سلام و صلوات فضاي ميدان را پر كرد. بچه ها به احترام ايستادند. بعد با اشاره مهربان او نشستند. همه
ششدانگ حواسشان به او بود. نگاه هاي ملتهب جماعت به آن لب و دهان تسبيح خوان دوخته شده بود.
با نام خدا شروع كرد. اشتياق در چشمان منتظر بچه ها بال بال مي زد. كلمات ملايم او مثل نسيم خنكي كه از بستر سرسبزترين
علف هاي دشت برخاسته باشد
غنچه دل ها را با سرانگشت خويش مي شگفت و عشقي آتشين را در وجودمان دامن مي زد.
انتظار به سررسيده بود. مژده عمليات قريب الوقوع
خماري از سر مستان عشق پرانده و گل هاي شادماني و لبخند را در باغچه جان
بچه ها بارور كرده بود.
آنك دفتر سخن مي رفت كه بسته شود و اين هجوم عاشقانه بچه هاي لشكر بود كه فرمانده خود را چونان نگيني در بر مي گرفتند و بر
سر دست بالا مي بردند. آن گاه مي شنيدي غريو پرشور ميدان را كه طنين بر مي داشت و بر سينه برهنه افق پاي مي كوبيد : « فرمانده آزاده
آماده ايم
آماده ! » (3 )
شركت در سه مرحله از عمليات رمضان ديگر تاب و توانمان را گرفته بود. در مقر « سپنتاي » اهواز در حال استراحت بودم . چون با
نيروهاي داوطلب مردمي اعزام شده بودم
با خودم مي گفتم : « چندروزي مي مانم
بعد بر مي گردم قم . اين همه كه توي عمليات بوديم
بس است » شايد خيلي هاي ديگر هم مثل من فكر مي كردند. يك روز كه حالم خوش نبود و توي بستر دراز كشيده بودم
صدايي به گوشم
رسيد. از يك نفر پرسيدم : « اين كيه كه اين قدر قشنگ صحبت مي كند » گفت : « برادر زين الدين » . نشستم و ششدانگ حواسم را متوجه
سخنراني كردم . چنان صحبت هايش به دلم نشست كه بي اختيار محو بيان زيبايش شدم . خلاصه
سخنراني آن روزش آن قدر بر دل و
جان بچه ها تاثير گذاشت كه همه از فكر بازگشت منصرف شديم و بر ادامه عمليات اصرار كرديم . واقعا بچه ها شارژ شدند و نيروهاي
تازه اي گرفتند.
« مرحله چهارم عمليات
من كمك آر.پي .جي شهيد مرداني بودم . شب
همين طور كه به ستون حركت مي كرديم
ناگهان ناله اي كرد و
گفت : « فلاني ! تير خورده ام
نمي توانم بيايم ! » گفتم : با يك تير مي خواهي برگردي !
ديگر چيزي نگفت . به راهش ادامه داد و باز يك تير ديگر و تكرار همان ماجرا
تا تير سوم . گفتم
خوب
حالا اگر مي خواهي برگرد!
اين به خاطر صحبت هاي آقامهدي بود كه آن تاثير شگرف را روي ما گذاشته بود . (4 )
بعد از عمليات « محرم » قرار شد لشكر 17 علي بن ابيطالب (ع ) خط را تحويل يكي از تيپ ها بدهد . عصر در مقر مهندسي رزمي
نشسته بودم كه شهيد زين الدين با سر و رويي غبارآلود از موتور پياده شد. توي مقر كسي جز من ايشان را نمي شناخت
پس از سلام و
عليك كنارم نشست .
خوب
آقامهدي ! چه عجب !
آمدم احوالتان را بپرسم .
از بزرگواري شما تعجبي نيست
اما شما چرا آمديد
پيك مي فرستاديد من مي آمدم .
آمدم كمي درد دل كنيم .

به قدر تهيه چاي منتظرش گذاشتيم . بزرگوارانه پذيرفت . از همان جا مي گفت : از مشكلات خط
نيروهاي گردان ها
تداركات نيروها
شهادت بچه ها و... مي گفت : « قرار است خط را تحويل فلان تيپ بدهيم . مي خواهم بچه هاي مهندسي را بفرستيد برايشان خاكريز بزنند. »
گفتم : شما خودتان كه تمام اين مدت را بدون خاكريز سر كرديد. چه اصراري داريد براي زدن خاكريز گفت : « بچه هاي ماسرد و گرم
چشيده اند و ميدان ديده . به كمبودها و مشكلات واقفند. گردان جديد جوان است و كم تجربه
اين هم اولين ماموريتشان است .
نمي خواهم در اولين قدم سرخورده شوند. »
مانند پدري مهربان براي واحدي ديگر دل مي سوزاند. گفتم : راستش بچه ها در محوطه مشغول خداحافظي اند. همه كفش و كلاه
پوشيده اند تا پس از چند ماه با تاريك شدن هوا راهي اهواز شوند. با رفتن اين ها هم
به جز من و راننده
ديگر كسي اين جا نمي ماند.
با شنيدن اين حرف برق شادي در نگاهش درخشيد
گفت : « با اين حساب مي شويم سه نفر! تو كه از رانندگي بلدوزر من خبر داري »
حرفي نيست . اگر شما بفرماييد امشب سه دستگاه ماشين پاي كار آماده مي كنم .
اين را گفتم و از او چند لحظه اي رخصت گرفتم . گفت : « من اين جان نشسته اي و كاري مهم تر از اين ندارم . »
رفتم سراغ بچه ها آمدند. دور من و آقا مهدي حلقه زدند. همه با لباس هاي شخصي و ساك هاي بسته و آماده . ابتدا آقا مهدي را
خدمتشان معرفي كردم . سپس ماجراي خاكريز زدن را براي تيپ بازگو نمودم .
هنوز حرفم به آخر نرسيده بود كه ديدم ساك ها يكي پس از ديگري از روي دوش ها به پايين آمد. ناگهان بغض ها تركيد و صداي گريه
بلند شد. چيزي نگذشت كه برگ هاي يك به يك در پيش ديدگان ناباور ما پاره شد و شعار « ما اهل كوفه نيستيم » در فضا
پيچيد.
صبح كه بدن مجروح جند نفر از آنان را از ميدان آوردند
به سراغشان رفتم . به يكي از آنها گفتم : شما كه به مرخصي مي رفتيد
چرا
مانديد گفت : خدا مي داند كه انتظار شهادت داشتيم و اين انگار نداي حسين (ع ) بود كه در اوج غربت
ما را به ياري خود خواند. ما افتخار
مي كنيم كه در كنار چنين فرمانده فداكاري مجروح شده ايم .
گريه امانم نداد . او مي گفت و من از پس پرده اشك فقط نگاهش مي كردم . (5 )
پاورقي :
نقل از برادران :
1 ـ علي مالكي نژاد
2 ـ مرتضي سبوحي
3 ـ محمد خامه يار
4 ـ علي حاجز زاده
5 ـ حجت الاسلام محمدجواد سامي
رابطه عاطفي عميقي بين شهيد زين الدين و نيروهاي بسيجي حاكم بود. هر كس فكر مي كرد علاقه اش به او بيش از ديگران است
بارها نيروهاي بسيجي شهيد زين الدين را سر دست گرفتند و با شور و هيجان گرداندند و فرياد زدند : فرمانده آزاده
آماده ايم
آماده
شهيد مهدي زين الدين از ديدار خويش با حضرت امام خميني سخن گفت و پيام امام را به رزمندگان منتقل كرد. بچه ها با شنيدن نام
مبارك امام شروع كردند به گريستن . حال خوشي به همه دست داده بود. صداي آقا مهدي با هق هق گريه عاشقانه ياران امام گره مي خورد
و در آن دشت سوخته به سمت آسمان مي پيچيد

*****
يكتا مهربانا
اخلاص مي خواهم
اخلاص
|

خدايا
اگر شهادت ما با تمام خلوص و بدون هيچ گونه ريائي است و در جهت پيشرفت اسلام است ما را به فيض نائل
گردان
ان شاالله اگر لياقت داشته باشيم و اگر ماندن ما در اين جهان و در اين برهه با جهادمان موثر است ما را براي اسلام
حفظ فرما. تا با تكيه بر ايمان دمار كفر برآريم
خدايا! تنها به تو توكل مي كنيم چون خودت فرموده اي ان الله يحب
المتوكلين .
بارالها
ما خوب و بد خويش ندانيم و آنچه موجب تزكيه و قوت ايمانمان نسبت به اسلام ميگردد
آنرا به ما عطا
بفرما
خداوندا! يكتا مهربانا
تنها تويي نجات دهنده و فريادرس بي كسان و هدايت كننده گمراهان از تاريكي و جهل به
سوي نور و هدايت الهي . تنها تويي كه در سخت ترين شرايط
بندگان تو را مي خوانند
و از دست شدائد و سختيهاي
دنيوي به تو پناهنده مي شوند. اي پناه بي پناه هان و اي اميد بخش دلهاي نوميدان . خداوندا! شهادت مي دهم به يكتائيت
و به قدرت و جبروتت كه گرداننده دو جهاني و تنها تويي آنكه مي خواهي از عدم بوجود ميآوري و يا هست را نيست
ميگرداني . خدايا! عرفان بيشتري به ما عنايت فرما تا بيشتر عظمت تو را با عمق جان درك نماييم و در راه رضا و
خشنودي تو به وسعت ديدمان نسبت به جهان هستي بيفزاييم و در راه بندگي تو از ديگران سبقت بگيريم
خدايا! ما
بنده ايم و ضعيف و اراده و اميد و ضعف و قدرتمان همه به تو بسته است . ما از خود چيزي نداريم ياريمان كن تا در برابر
مشكلات و موانع از صابران باشيم .
و در راه عشق به حيات اخروي كه در قرآن وعده فرموده اي سر از پا نشناخته به اين هستي گذرا با تمام رزق و
برق شان بي اهميت بوده تنها رضاي حق و تكليف سنگيني كه بردوشمان گذاشته اي بتوانيم دين مان را نسبت به اسلام در
حد ايده ال ادا نمائيم . خدايا! دست از زندگي شستن و پشت به عروس هزار داماد دنيا كردن اخلاص مي خواهد
اخلاص
خدايا
اين اخلاص را به ما ارزاني دار.
شهيد محمد جعفر زيني

*****
تصويرگر عشق به ميدان شهادت
|
افروخته عشق تو چراغ سخنم را
بين شعله جانسوز زبان و دهنم را
دارم دل پرحسرت و
صاحب هنري كو
تا شرح دهم قصه تلخ محنم را
من لاله گلگون بدن باغ حسينم
شوييد به خوناب جگر پيرهنم را
تصويرگر عشق به ميدان شهادت
گلدوزي خون كرده حرير كفنم را
گر سر به تنم نيست چه غم
از سر توفيق
دادم به ره دوست
زكات بدنم را
زنهار
عجب نيست اگر زلزله خيزد
روزي كه كشد خاك در آغوش
تنم را
باخامه خون بر ورق گل بنويسيد
خون نامه مردان غيور وطنم را
همايون عليدوستي

| |