روزنامه جمهوري اسلامي 21/08/1387 صفحه جبهه و جنگ

  • بيعت سرخ صبح سپيد بهار سبز
  • ماندن طاقتي مي خواهد كه من ندارم
  • جنگ ايران وعراق از نگاه مطبوعات جهان
  • *****
    بيعت سرخ صبح سپيد بهار سبز




  • پدر سلامم را بپذير
    نه آن سلامي كه در يك روز گرم مردادماه هنگامي كه در تابوت سبز آرميده و به سوي بهشت مي رفتي از قنداقه سفيد پسرت شنيدي سلامي به گرمي يك مرد كه اكنون جز به راه سبز و خون سرخ پدر به چيزي نمي انديشد.
    پدرم هرگاه نامت بر زبانم جاري مي شود خودم را دوباره كودكي احساس مي كنم كه دوست دارم در رودخانه جاري محبتت شنا كنم و عطش گرم اشتياقم را در آن فرونشانم .
    پدر وقتي برايم از رفتنت تعريف مي كنند مي گويم اي كاش حداقل كودكي دوساله بودم تا بر گونه هاي نورانيت بوسه مي زدم اما افسوس هنگام خداحافظي قنداقه مرا روي دست گرفتي و به صورتم بوسه زدي و گفتي « كودكم جبهه همت مردان مرد را مي طلبد » و تو با همت بلندت مرا به مادر سپردي و رفتي .
    تو رفتي با لباس سبز تا با تابوتي مزين به پرچم مقدس جمهوري اسلامي بازگردي و بيعت سرخ و صبح سپيد و بهار سبز را به يادمان بسپاري .
    پدرجان ! شرح سفرت را از اطرافيان مي شنوم اما داستان فراقت را خود واگويه مي كنم . دوست داشتم همراه و هم قدم با تو در كوچه ها و خيابان ها قدم بزنم و به وجودت افتخار كنم اما اكنون نيز مفتخرم كه نام تو و راه تو جاده اي سبز از ايمان را برايم تا بي نهايت روشن نموده است .
    پدر! جمله هايي از وصيت نامه ات را بارها مرور مي كنم آنجا كه مي نويسي : مي روم در درياي مرگ شنا كنم تا به ساحل حق برسم خوشحالم كه به آرزوي ديرينه ات دست يافتي و در ساحل حق ماوا گزيدي .
    و آنجا كه مي نويسي : مي روم تا قطره اي ناچيز به سيل بنيان كن ظلم و ظلمت اضافه كنم در اين انديشه فرو مي روم كه چگونه مي شود اين سيل بنيان كن را هميشه خروشان نگاه داشت و بلندي موجهايش را تا آسمان لايتناهي بالا برد و پاسدار خون شما شقايق هاي عاشق شد.
    آنكه هميشه رهرو راهت خواهد بود.
    فرزندت سيدمحمد ميثم مظلومي

  • *****
    ماندن طاقتي مي خواهد كه من ندارم




  • از جهاد تا شهادت با حسين خرازي فرمانده لشكر امام حسين (ع )
    فرداي روز پيروزي انقلاب به « كميته دفاع شهري اصفهان رفت » . بايد از آرزوهايش محافظت مي كرد. شهر در دست مردم بود از حفظ امنيت شهر تا جمع آوري زباله و تقسيم غذا و سوخت همه را مردم برعهده داشتند. حسين به سبب آشنايي اش با تجهيزات نظامي مسئول اسلحه خانه كميته شد. خيلي ها هنوز هم جوان بيست ساله اي را به ياد دارند كه سر بزير و كم حرف با چشمهايي كه هميشه خنده اي آرام كناره هايش را چين انداخته بود با لباس ساده و كفشهاي كتاني و موها و ريشهاي كوتاه به كميته مي آمد و آماده انجام هر كاري مي شد كه زمين مانده بود.
    شهر كم كم آرام شده بود. مردم پر از هيجان بودند پر از اميد و نشاط و نيرو همه احساس مي كردند مي توانند هر چيزي را در عالم زير و رو كنند و به بهترين شكل بسازند. اما كمي بعد از شمال كشور خبرهاي نگران كننده اي رسيد. گنبد و تركمن صحرا ناآرام بود. فداييان خلق زمزمه خود مختاري آن منطقه را آغاز كرده بودند مردم بسيج شدند و از اصفهان صد نفر از اعضا كميته دفاع شهري كه حالا سپاه پاسداران انقلاب اسلامي خوانده مي شود به تركمن اعزام شدند و حسين مسئول گروه بود.
    چند هفته بود وقتي دانشسراي گنبد اولين قرارگاه حسين و گروهش پايگاه محكم حفظ امنيت شهر شد و تركمن صحرا آرام گرفت زمزمه خود مختار كردستان و آشوب و كشتار ايران را مضطرب كرد. ماههاي آخر سال پنجاه و هشت بود كه حسين به كردستان آمد. درگيري از فرودگاه سنندج آغاز شد. وقتي هواپيما بر باند فرودكرد چند نفر همان جا كنار هواپيما شهيد شدند. شهر تقريبا به تمامي در دست ضد انقلاب بود.
    گروه شخصت نفره حسين به كمك نيروهاي ديگر با درگيري و دشواري بسيار شهر را در كنترل گرفتند. به تدريج نام « گروه ضربت » مشهور شد. آنها با ضربات پراكنده و شديد بر دشمن افراد كومله و دمكرات را از اطراف شهر دور كردند و با يافتن كمين هاي دشمن و مقابله با آنها امنيت ستونهاي نظامي و مردم را در جاده ها تامين مي كردند.
    در همين احوال بود كه همه چشمها به سوي جنوب متوجه شد جايي كه راديو لحظه به لحظه خبر سقوط يا محاصره يكي از شهرهايش را مي داد. بچه هاي گروه ضربت نگران خرمشهر بودند كه در حال سقوط بود و آبادان كه به محاصره افتاده بود و اهواز كه در خطر قرار داشت . مي گفتند تانكها با چراغهاي روشن در دشت عباس جلو مي آيند و هيچ كس نيست كه مقابلشان بايستد جز مردم كه سنگين ترين اسلحه ضد تانكشان شيشه هاي صابون و بنزين است .
    حسين به بچه هاي گروهش قول داد كه به جنوب خواهند رفت اما خود هنوز نگران كردستان بود كه هنوز آنقدرها امن و آرام نشده بود و دشمن هنوز شهرها و ده هايش را تهديد مي كرد.اين آخرين باري بود كه گروه ضربت تامين امنيت جاده اي را در كردستان به عهده داشت . پس از آن به جنوب مي رفتند كه هنوز نمي دانستند دشمن با آن چه كرده است .
    چهل روز بعد از آغاز جنگ كه گروه ضربت با تمام تجهيزاتش به خوزستان رسيد. آنها را به محض ورود به دارخوين فرستادند جايي كه مردم روستاهايش دست خالي از مقابل لشكر تانكها مي گريختند و در كنار پل « مارد » كه دشمن آواز خوان و پايكوبان از رويش مي گذشت جسد خونين هجده مرد بر جا مانده بود كه تا آخرين لحظه جنگيده بودند.
    هيچ خط دفاعي وجود نداشت . همان روز اول او و همراهانش كه براي ديدن و آشنايي به منطقه رفته بودند با تانكها درگير شدند و آنها را تا لب كارون عقب راندند. حسين و نيروهايش همان جا ماندگار شدند در يك زمين كشاورزي كه اگر دشمن نمي آمد در آن گندم مي روييد و هيچ سنگري نبود. آنها دست خالي سه ماه زمين را كندند تا از يك شيار هفتاد و پنج سانتيمتري كشاورزي خاكريزي به طول 1750 متر به وجود آوردند كه اولين خط دفاع منطقه بود . از همان جا در مقابل دشمن مقاومت كردند كه به « خط شير » معرف شد .
    از نيمه دوم بهمن سال 1359 هدايت عمليات در منطقه عمومي خوزستان به او واگذار شد و چند ماه بعد خرداد ماه سال 1360 او عمليات « فرمانده كل قوا » را با استفاده از همان خاكريز فرماندهي كرد.
    پس از آن جنگ و گريز ادامه يافت و حاصل هر يك عقب تر نشستن دشمن و به جاي گذاشتن ادوات نظامي و نفربرها بود و همين ها كم كم نيروهاي حسين را آنقدر آماده كرد تا با حضور نيروهاي داوطلب آن شصت نفر به تيپ و سرانجام لشكر « امام حسين » تبديل شدند.
    او ماندگار جبهه شد. وقتي دشمن وجب به وجب از ويرانه هاي بستان عقب مي نشست حسين آن جا بود. طرح مي داد فرماندهي مي كرد و گاه مثل رزمنده ساده مي جنگيد. او سوار بر جيپ فرماندهي اش از اولين كساني بود كه بعد از آزادي به خرمشهر پا گذاشت در حالي كه از سد آتش دشمن گذشته بود.
    حسين ماند در كنار بچه هاي لشكرش و در برابر آتش و مرگ . حتي وقتي در طلاييه دستش با تركشي داغ و برنده و بزرگ قطع شد در شهر نماند از بيمارستان كه آمد با كيسه داروها و آستين خالي چند ساعتي در خانه ماند و بعد نگران به سپاه رفت تا از بچه هاي لشگرش خبر بگيرد اما به خانه نيامد. پدر و مادرش تا روز بعد به انتظار ماندند و صبح تلفن زد. حسين بود كه مي گفت در اهواز است و عذر مي خواست كه بي خداحافظي رفته و خواهش كرد تا داروها را برايش به جبهه بفرستند.


    او به شهركش برگشت پيش بچه هايش غواص هايي كه وقتي در دوره هاي سخت آموزشي سر از آب سرد كارون در مي آوردند او را مي ديدند كه نيمه شب براي سر زدن به آنها آمده است و برايشان به تداركات لشكر دستور تهيه عسل مي دهد.
    بسيجي هاي كم سال وقتي زير سنگيني آتش زمينگير مي شدند او را مي ديدن كه تنها از انتهاي نزديك ترين خاكريز به دشمن به سويشان مي آيد. آرام راست و بي هيچ حركت اضافي در بدن بي اعتنا به مرگي كه مي بارد.
    آشپزها راننده ها دژبانها و نيروهاي خدماتي لشكر او را در جمع خود مي يافتند زانو به زانويشان . او همه جا بود در سنگر فرماندهي براي هدايت نيروها و اولين پشت خاكريز با آرپي چي اي بر شانه كه راه تانكها را مي بست .
    حسين ساده بود. هيچ گاه از مقامش براي پيشبرد كارهاي شخصي استفاده نكرد. فرماندهي لشكر براي او به معني مسئوليت بزرگتر و كار بيشتر بود به معني صبر و اندوهي بي اندازه .
    وقتي ازدواج كرد حقوقش مثل دستمزد همه بسيجي ها فقط كفاف يك زندگي ساده را مي داد. دو هزار و دويست تومان دار هر ماه ! و اين بود كه وقتي دژبان شهرك چهره گريان راننده آمبولانس را ديد كه به جاي جواب فقط هق هق گريه اش بلندتر مي شد با عجله درعقب را باز كرد و وقتي شكاف سينه او را ديد و چشمهاي نيمه بسته اش را روي زانو خم شد و فريادش همه لشكر را خبر كرد تا حاج حسين را روي دستها دور شهرك بچرخانند و اشك بريزند و آرزو كنند كه اي كاش جاي او بودند.
    بعد از عمليات كربلاي پنج بود كه او فرسوده و بي خواب به مقر تاكتيكي لشكر ـ كه به منطقه عملياتي نزديكتر بود ـ آمد و از خستگي افتاد. چند ساعت بعد با صداي راننده از خواب بيدار شد كه مي گفت وانتش را زده اند و غذاي بچه ها در راه مانده است . او ماشين فرماندهي را در اختيارش گذاشت تا غذا را زودتر به خط مقدم برساند. وقتي نفربر حركت كرد او به صداي انفجارها گوش سپرد و با آرامش به نتيجه عمليات فكر كرد. بچه ها را از آبگرفتي ها خاكريزهاي هلالي باتلاق ها و خورشيدي ها و مين ها عبور داده بود و به جزيره بوارين رسانده بود و شب گذشته تا صبح كنار بچه هاي مهندسي رزمي جهاد سازندگي بيدار مانده بود تا در دل جزيره خاكريز دو جداره بزنند تا بهتر بتوانند مقابل دشمن ـ كه حتما براي باز پس گرفتن منطقه حمله مي كرد ـ مقاومت كنند. خط تقويت شده بود.
    حالا او به خودش اجازه داده بود تا براي چند ساعتي استراحت به مقر تاكتيكي لشكر بيايد. ماشين غذا كه رفت احساس عجيبي كه اين چند روزه رهايش نمي كرد دوباره بر او چيره شد. بي قراري و دلتنگي حسي كه شب گذشته با يكي از دوستان در ميان گذاشته بود.
    « خسته ام . ماندن طاقتي مي خواهد كه من ندارم ... كاش اتفاقي مي افتاد اين روزها چقدر به فرزندم فكر مي كنم به پسر يا دختري كه هنوز نيامده دلبسته شده ام ...اگر نبودم اسمش را بگذاريد مهدي به ياد آرزويي كه داشتيم ... »
    و آن اتفاق انفجاري بزرگ بودكه زمين را از هم دراند و هر چه و هر كس را كه بود به هوا برد و به گوشه اي انداخت .
    گرد و غبار كه نشست همه برخاستند لباسهايشان را از خاك تكاندند و در ميان گرد وخاك به دنبال هم گشتند. اما او برنخاست . با شكافي در سينه قلبي كه پاره شده بود و لبخندي پر از درد افتاده بود روي خاك تشنه اي كه حريصانه خون گرم و جوانش را مي مكيد. جمعه هشتم اسفندماه هزار و سيصد و شصت و پنج بود و او براي رسيدن به آن بيست و نه سال راه آمده بود.
    مرجان فولادوند
    وقتي دشمن وجب به وجب از ويرانه هاي بستان عقب مي نشست حسين آنجا بود طرح مي داد فرماندهي مي كرد و گاه مثل رزمنده اي ساده مي جنگيد
    حسين همواره درجبهه ماند در كنار بچه هاي لشكرش و در برابر آتش و مرگ . حتي وقتي در دستش با تركشي داغ قطع شد در شهر نماند از بيمارستان كه آمد با كيسه داروها و آستين خالي چند ساعتي در خانه ماند و با همان وضع به جبهه رفت
    وقتي دژبان شكاف سينه او را ديد و چشم هاي نيمه بسته اش را روي زانو خم شد و فريادش همه لشكر را خبر كرد تا حاج حسين را روي دستها بچرخانند و اشك بريزند و آرزو كنند كه اي كاش جاي او بودند

  • *****
    جنگ ايران وعراق از نگاه مطبوعات جهان


  • پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس
    صدام بايد خودكشي كند
    زبان اصلي : فرانسه
    شماره : 000265
    منبع : لومتن
    تاريخ : 1361 3 14 ـ 1982 6 4
    مترجم : عليرضا فراهاني
    منبع خبر
    سليمان فرنجيه رييس جمهور سابق لبنان روز گذشته به صدام حسين رييس جمهور عراق پيشنهاد كرد كه با تقليد از مارشال رومل خودكشي كند.
    فرنجيه كه روابطي نزديك با سوريه مخالف عراق و متحد ايران دارد روز گذشته اعلام كرد : « صدام حسين پس از وارد كردن عراق به جنگ با يك كشور دوست كه سود آن تنها نصيب اسراييل شده است راهي جز برگرداندن رولور به سوي خود ندارد همان كاري كه مارشال رومل مرد بزرگ آلماني انجام داد. »
    تاريخ دانان عقيده دارند كه رومل در سال 1944 بيشتر به خاطر شركت در سو قصد عليه هيتلر تا شكست هايش در شمال آفريقا به ويژه شكست العلمين در سال 1942 خودكشي كرد .
    گزارش گاردين درباره جنگ خليج فارس
    زبان اصلي : عربي
    شماره : 004667
    منبع : العمل الاسلامي
    تاريخ : 1361 3 15 ـ 1982 6 5
    مترجم : زهرا محب احمدي
    منبع خبر
    روزنامه گاردين در شماره ي اخير خود گزارشي را درباره جنگ خليج فارس به شرح زير منتشر كرد : « جنگ خليج فارس كه 20 ماه از آغاز آن مي گذرد اكنون به جنگ تحليلي مبدل شده است به ويژه آنكه نشانه ها حاكي از آن است كه كفه ترازو اخيرا به نفع ايران سنگين شده است و آثار منفي جنگ به خطري تبديل شده كه بيش از ايران عراق را تهديد مي كند از نظر نظامي برتري نفرات ايران تاثير منفي بر عراق گذاشته است و روحيه معنوي عالي ايرانيان و در مقابل ضعف عراقي ها نيز بر اين مسئله تاثير داشته است . علاوه بر اين زيان اقتصادي ناشي از جنگ بر عراق بيش از ايران بوده است .
    اين اوضاع براي عراق جدي و خطرناك است زيرا صدام براي ادامه حركت ماشين جنگ خود و ادامه پيشرفت اقتصادي و پرداخت هزينه هاي سنگين كشتار جاسوسي تبليغات و رشوه كه عامل قدرت وي هستند به شدت به پول نياز دارد.
    در سپتامبر 1980 هنگامي كه نيروهاي عراقي به ايران حمله كردند صدام مي خواست پيروزي بزرگي را نصيب ملتش كند . هنگامي كه همه نيازهاي نظامي براي جنگ فراهم شد وي براي خانواده هاي شهدا امكاناتي نظير لباس هاي فرانسوي مرغ برزيلي و خودروهاي تويوتا فراهم كرد.
    اكنون كه صدام با شكست مواجه شده طبق عادت برخي از مشاورانش را درباره حوادث پيش آمده سرزنش مي كند در حالي كه همه مي دانند تنها تصميم گيرنده در عراق خود صدام است . فرمانده ارتش عراق در نشست سري كه اخيرا با حضور مديران عمومي كشور برگزار كرد به آنها اعلام كرد بودجه كشور يك سوم بودجه سال گذشته خواهد بود و نود درصد آن صرف هزينه هاي نظامي خواهد شد. اين مسئله ناشي از كاهش كمك هاي اقتصادي عربي به عراق در دورهي اخير است . در گزارشي كه اخيرا از بانك سپرده هاي بين المللي شهر پازل سوييس منتشر شده آمده است كه عراق در نيمه اول ماه گذشته ماهانه مبلغ 1037 ميليون دلار از سپرده هاي خود برداشت كرده است و اين به معناي ورشكستگي است كه عراق به زودي با آن مواجه خواهد شد.