پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس
مقاومت شگفت انگيز ايران
زبان اصلي : انگليسي
شماره : 000264
منبع : فايننشال تايمز
ايانلي آوي پلاسكوو ـ جرج ف . تروورتن
تاريخ : 1359
7
5 ـ 1980
9
27
مترجم : محمدباقر خوشنويسان
منبع خبر
مقاومت شگفت انگيز ايران بعد از يك هفته نبرد
عراق در جنگ نامشخص خود با ايران بهتر عمل كرده است . با اين وجود نيروهاي
مسلح به هم ريخته ي ايران مقاومت شديدي كه گاهي اوقات تعجب برانگيز است
از خود نشان داده اند و مشخص نيست كه آيا عراق
درصدد تحكيم مواضع در مناطق محدودي است كه تصرف كرده و يا قصد دارد به پيشروي خود ادامه دهد.
اكثر تجهيزات نظامي ايران پيشرفته هستند و نياز به تعمير و نگهداري مداوم دارد. اين امر در زمان شاه توسط تكنيسين هاي آمريكايي
فراهم مي شد. ارسال قطعات يدكي و كمك هاي فني از سوي آمريكا
انگليس و ديگر كشورهاي غربي بعد از به اسارت گرفته شدن
گروگانهاي آمريكايي قطع شد.
با اين حال ايراني ها با توانايي خود در به پرواز درآوردن هواپيماهاي جنگي و با حملات تلافي جويانه خود عليه مناطق عراق
با آنكه
محدود هستند
باعث تعجب برخي ناظران شده اند.
در عوض به نظر مي رسد نيروي زميني آنها قادر به عمليات نيست . به نظر مي رسد هيچ زنجيره فرماندهي وجود نداشته باشد
و ايراني ها
نتوانسته اند يك ضد حمله ي متمركز را هماهنگ كنند. همينطور قادر به ادامه دفاع قابل قبول نبوده اند.
عليرغم اينكه خرمشهر در محاصره شديد مي باشد
اما هيچ پوشش هوايي دريافت نكرده و اين امر نشان مي دهد كه كمبود هواپيما يا
خلبان وجود دارد و يا اينكه باند مناسبي براي فرود وجود ندارد. استفاده از هواپيماهاي تجسسي بر فراز فرودگاه بين المللي تهران تاييد
مي كند كه شبكه رادار حداقل در اين منطقه كار نمي كند.
در واقع
مشكلات لجستيكي ماشين نظامي ايران را فلج كرده است . به همين دليل براي ارتش ايران مشكل است تا تانك هاي خود را از
مرزهاي شمالي و شرقي با شوروي و افغانستان به مناطق مرزي غرب با عراق جابجا كند. نيروي دريايي ايران به نظر مي رسد تنها
نيرويي است كه توانسته خودش را به خوبي حفظ كند.
عليرغم موفقيت هاي اين هفته
ارتش عراق نگراني هايي را از چند جنبه دارد. نيروي هوايي عراق عليرغم داشتن برتري از لحاظ تعداد و
سطح آمادگي نسبت به ايران قادر نبوده محدود پروازهاي انجام شده از سوي هواپيماهاي جنگي ايران را متوقف و مانع نفوذ آنها به عمق
خاك عراق بشود.
اين حملات نه تنها شك و ترديدهايي را نسبت به دفاع هوايي عراق ايجاد كرده
بلكه در مجموع باعث صدمه زدن به روحيه كشور و به
روحيه سربازان عراقي در جبهه هاي نبرد شده است . بسياري از سربازان عراقي خودشان شيعه هستند كه شايد حاكي از اين باشد كه برخي
از آنها تمايلي به جنگيدن ندارند.
جنگ در داخل اوپك
زبان اصلي : انگليسي
شماره : 000290
منبع : نيويورك تايمز
تاريخ : 1359
7
6 ـ 1980
9
28
مترجم : محمدباقر خوشنويسان
منبع خبر
جنگ بين ايران و عراق ممكن است برخي بي ثباتي ها را در بازار جهاني نفت و نيز در صحنه سياسي پديدار سازد اما با اين حال نوعي
ثبات باقي خواهد بود. در نگاه اول جنگ بين دو عضو از سه عضو بسيار با نفوذ اوپك
كه يكي عرب و ديگري غيرعرب است
علي الظاهر مي بايست عصبانيت و عدم توافق را در داخل اين كارتل دامن زند اما نه تا آن حد كه باعث از بين رفتن توانايي اين سازمان در
كنترل تامين نفت و تعيين قيمت براي آن بشود.
با اين حال اين اولين بار از زمان تاسيس اوپك مي باشد كه دو عضو آن يعني ايران و عراق دست به جنگ با يكديگر زده اند. همه ي
برخوردهاي پيشين نظامي يا عليه يك دشمن مشترك (اسراييل ) و يا درگيري هاي داخلي (جنگ داخلي نيجريه
انقلاب ايران ) بوده است
تاثيري كه اين جنگ مي تواند بر همبستگي اوپك داشته باشد
هنوز مشخص نيست . در حال حاضر به نظر مي رسد. پيامدهاي اقتصادي
اين جنگ در اين كارتل جزيي است .

*****
جبهه و جنگ
|

داستان
امسال بي تو
هنوز هم منتظر بود
هنوز هم چشم به راه بود
مطمئن بود كه خواهد آمد. در زير سايبان تك درخت حاشيه ي گندم زار نشسته بود. آن
طرف تر آتشي روشن بود و كتري آب جوش
روي آن آويزان بود. گاهي با احتياط درب آن را برمي داشت . نگاهي به داخل كتري
مي انداخت و مدت جوش آمدن آن را تخمين مي زد و دوباره درب آنرا مي گذاشت .
نگاهي به اطراف انداخت
به گندمهاي ديم
گويي خوشه هاي پربار گندم با وزش باد براي پيرمرد سر تكان مي دادند. از جا بلند شد
چند قدم آن طرف تر رفت . چهره ي خسته و پيرش با ديدن ناشناسي كه از دور در مسير جاده به سمت او مي آمد
شاداب شد. دستش را
سايه بان پيشاني قرار داد و سعي كرد با چشمهاي كم سويش غريبه را شناسايي كند. غريبه كم كم نزديكتر شد و پيرمرد او را شناخت .
تقي بود
پسر نوجواني از روستاهاي مجاور. افسرده بر جاي خود نشست . تقي به كنار پيرمرد آمد و گفت :
سلام
يعقوب
خسته نباشي !
سلام
درمانده نباشي
يعقوب چرا رنگت پريده ! حالت خوب نيست
نه چيزي نيست
فكر كردم ... فكر كردم ...
يعقوب پير خواست چيزي بگويد اما از گفتن آن صرف نظر كرد. دست هايش را بر زمين گذاشت
يا علي گفت و با سختي از جاي
خود بلند شد. اشك در چشمانش حلقه زد. آهسته زمزمه كرد : « او مي آيد
مي دانم كه مي آيد... » .
تقي خنديد. خوب مي دانست كه پيرمرد از چه سخن بر زبان مي آورد. مي دانست كه دلش كجاست و منتظر كيست اما با اين حال
پرسيد : « يعقوب منتظر كسي هستي » يعقوب پاسخ نداد و به سمت گندمها روانه شد. تقي هم در پي او رفت و با دلسوزي گفت :
« مي دانم
مي دانم منتظر ابوالفضل هستي . من كه به تو گفته بودم
او اسير شده است . همه اين را مي دانند. معلوم هم نيست كي آزاد شود.
شايد چند سال ديگر
بي خود منتظر هستي
حالا هم ناراحت نباش اگر دوست داري من به تو كمك مي كنم » . يعقوب آهي كشيد و گفت
« نه
نه كمك نمي خواهم » .
آب داخل كتري جوش آمده بود. بخار آب
درب آن را بالا و پايين مي انداخت . يعقوب چاي دم كرد و در گوشه اي نشست . بساط چاي
را مهيا كرد. يك ليوان چاي به تقي تعارف كرد و در حالي كه ليوان چاي خود را سر مي كشيد
با حسرت گفت : « آن وقتها ابوالفضل چاي را
آماده مي كرد بعد مي رفت داخل آن امامزاده و نماز مي خواند. »
با اشاره ي دست
گنبد كهنه اي را نشان داد و صحبتش را ادامه داد :
« من هم چاي مي خوردم . كمي استراحت مي كردم و براي نماز به امامزاده مي رفتم » تقي سرش را آرام پاپين آورد. مي دانست كه
يعقوب دوست ندارد باز هم از خاطرات ابوالفضل برايش تعريف كند. مي ديد كه يعقوب پروانه وار در حسرت ديدار دوست مي سوزد و
پيوسته از او مي گويد.
« يادم هست روزهاي آخر تابستان بود. ابوالفضل مثل هميشه آمد. وسايلش را در گوشه اي گذاشت
بلافاصله كنار من آمد
دستش را
به شانه ام زد و مرا بلند كرد. دستمالي را كه به دور انگشت هايم پيچيده بود تا از گزند خارها و تيزي ساقه هاي شكسته ي گندم در امان باشد
از دستم باز كرد و به دور دست خود پيچاند و مشغول چيدن ساقه هاي گندم شد. خيلي سريع و تند كار مي كرد
طوري كه همه ي اطرافيان
به او آفرين مي گفتند. اين كار هر روز او بود.
خانواده اش را نمي شناختم و نمي دانستم چرا به كمك مي آيد فقط مي دانستم كه اسمش ابوالفضل است . او محجوب
متين و با تقوا
بود. در جمع آوري گندم چنان جديت به خرج مي داد كه گوئي مالك آن است و چنان با دلسوزي و مهرباني با من رفتار مي كرد كه او را از
فرزندانم بيشتر دوست داشتم ...
آن روز هم مثل هميشه آمد
اما رفتارش طور ديگري بود
در خود فرو رفته بود و حرف نمي زد. مدتي گذشت . طاقت نياوردم جلو
رفتم و بازويش را گرفتم . برگشت مدتي به چشمهايم خيره ماند و نگاهم كرد. گفتم پسرم اتفاقي افتاده چرا ساكتي چرا حرف نمي زني
سرش را پايين انداخت و سكوت كرد. بعد از چند لحظه در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود
با صداي بغض آلودي گفت : « بايد
عجله كنيم . وقت زيادي نداريم . بايد هر چه زودتر گندمها را درو كنيم » .
نمي دانستم از چه حرف مي زند و نگراني اش براي چيست . اما آنقدر جدي حرف مي زد كه در مقابل حرفهايش سكوت كردم . آن روز
و روزهاي بعد با سرعت سپري شد تا اينكه گندم ها درو شد و معلوم شد كه عجله ي او براي چه بوده است . به خود لرزيدم . بغضم تركيد.
او آمده بود تا با من وداع كند... اما چگونه
چگونه با تو وداع كنم
تو كه از فرزند به من مهربان تري
تو كه عصاي دستم بودي
تو كه
قدرت بازوانم بودي
تو كه نور ديدگانم بودي
خدايا چه مي بينم
چه مي شنوم
كاش گندمها را تمام نمي كرديم يا حداقل يك ساقه گندم
بر زمين مي ماند تا به بهانه ي آن تو را باز هم ببينم ...
اما نه
نه ! اين بي رحمي است
اين خودخواهي است كه او را فقط براي خود بخواهم
توان ديدن هيچ واكنشي را نداشتم . گلويم
خشك شده بود. مات و مبهوت به او نگاه مي كردم و اشك مي ريختم
مثل پدري كه فرزندش را روانه ي جبهه مي كند.
... و اينك نوبت من بود. او بايد مي رفت و جهاد مي كرد
من بايد پاسخ جوانمرديهايش را مي دادم . گفتم : « پسرم ابوالفضل ! كاش
مي توانستم چيزي را به عنوان يادگاري به تو پيش كش كنم اما افسوس كه هيچ چيز در بساط ندارم ... »
ابوالفضل جوان بود و كم تجربه
اما روح بزرگي داشت و سخنان بزرگي بر زبان مي آورد.
دستهايم را گرفت و با لبخند به چهره ام نگاه كرد و گفت : « اتفاقا آمده ام تا از تو تقاضايي كنم و آن اينكه به من قول بدهي كه هرسال
بهار به همت تو جوانه هاي سبز گندم از اين خاك سربرآورند. مطمئن باش كه ما جوان ها به ياري مهدي موعود(عج ) در سنگر نبرد آنقدر
مي جنگيم تا پيروز شويم و شما بايد بمانيد تا با همت والاي خود و ياوري خداوند در سنگر خودكفايي به پيروزي برسيد » .
يعقوب پير از جا بلند شد. به سمت جاده نگاهي انداخت و برگشت . در حالي كه دستمال كهنه اي به دور انگشتانش مي پيچاند به
سمت گندم زار به راه افتاد...

*****
سوز عشق
رنج فراق
اشك نياز
|

خدايا
دوست مي دارمت و تو خود بر صداقتم گواهي
جز تو كه را دوست بدارم
جز تو كه را بخوانم
اي واي بر من
كه جز به تو دل دهم و علقه ببندم . معشوق من ! تو خود ميداني دلم مي خواهد در فراقت آنقدر بگريم كه آب چشمانم
بپايان رسد تا شايد خونابه ديدگانم
به لطفت وادارد
اي مخزن لطف و اي معدن رافت و رحمت
بسوزانم
خواب از
چشمانم در ربا و مرا هرگز تنها مگذار آنچنانم به آتش كش كه حتي اعمالم بسوزد و بين من و تو هيچ چيز ديگري نماند.
مولايم
سيد و سرورم
خودم هم نمي دانم چرا ياد تو به گريه ام وا مي دارد
شايد گريه ام براي آن باشد كه دوست دارم كه دوستت داشته باشم
همين را واقفم كه محبتت را به دل گرفته ام
آه اي محبوبم
از سراي رحمتت مرانم .
واي بر من اگر دست رد بر سينه ام بزني . واي بر من اگر كالايم را نپذيري . با چه رويي به روي دنيا بنگرم اگر شيدايم
نخواني .
پروردگار من
خسارت كردند آنان كه جز تو را برگزيدند و باختند آنان كه تو را فروختند من چگونه رستگار خواهم
بود اگر از گروه ايشانم بداني ! مي خواهم از سر صفا با تو نجوي كنم
پرنده دلم را بياد تو پرواز مي دهم
هدايتگرم باش
خدايا
قصد دارم لحظاتي ديگر پيشاني عبوديت برخاك بگذارم و با استعانت از روح و كلام مولايم علي عليه السلام به
عرض احترام و ادب در پيشگاهت مشغول شوم و به انابه و استغاثه از درگاه رحمتت مصلحت را طلب كنم . ميخواهم با
دلي شكسته و عقلي بگل مانده نداي يا غفار يا غفار سر دهم . مي خواهم با اشك ديدگانم زير انداز مسجد عشق را
شستشو دهم و با پريشاني از تو مي خواهم كه جز غير از خود را از دلم بيرون كن
پروردگار من
بربنده بي مقدارت رحم
كن و بنما به من حقيقت آنچه را در كميل مي خوانم . خدايا
خدايا
راست مي گويم و براستي فقر و مسكنتم را بدرگاهت
ارمغان مي آورم كه بندگي ات سخت است
به خودت قسم اگر ياريم نكني دست بسته اسير شيطانم
خدايا مي انگارم
بخاطر تو به قلب دشتهاي سوزان خوزستان آمده ام و مي پندارم كه جز تو ديگر هدفي ندارم . پس واي برمن . بر من اگر در
آن روز عظيم پرده از اعمالم برگيري و خاكستري را
حاصل اعمالم بگرداني
الهي به آن عاشق عادل
به آن فاني مجاهد
سوگندت مي دهم چنان حالي عطايم كن كه از غير تو منقطع گردم تا با تو باشم
جز تو را نبينم
دست رحمتت را بر سر و
صورتم بكش و از خود بي خودم كن .
اي سوزاننده دل داران و محبوب جويان . الهي اگر حبيبم بخواني
همانگام راضي ام كه جانم را بستاني . اگر حبيبم
بپذيري بهشت را براي اهلش مي گذارم و به آتش جهنم راضي مي شوم
اگر تو مرا حبيب خود بداني و در ميان دوست
دارانت قرارم دهي
كيست كه حبيب تو باشد و آتش براي او بهشت نباشد.
شهيد غلامرضا سيا كمري

*****
جبهه و جنگ
شهر نجيب
|

شهر من
اي شهر پيكر سوخته !
باغ و بستانت سراسر سوخته
با سموم بادها بر دامنت
بيد بن هاي تناور سوخته
خاطرات سبز تو ديري است دير
با شقايقهاي پرپر سوخته
روي دشت سينه خونين تو
سرو پژمرده
صنوبر سوخته
زنبق و ياس وگل و نسرين تو
در هجوم باد صر صر سوخته
ايستاده بر فراز شانه ات
نخل قد افراشته سر سوخته
در كنارت مادر از داغ پسر
خواهر از داغ برادر سوخته
در دل و در سينه و پهلوي تو
دشنه و شمشير و خنجر سوخته
از فراق سينه سرخان شهيد
اشك در چشم كبوتر سوخته
نغمه هايت در گلو خشكيده است
مثل پروازي كه در پر سوخته
غم مخور اي قهرمان شهر نجيب !
دشمنان رامي به ساغر سوخته
قهرمانان تو جاويدان شدند
دشمنت با قهر داور سوخته
سبز مي گردي در آغوش بهار
اي بهارستان پيكر سوخته !
سيميندخت وحيدي

| | | |