روزنامه جمهوري اسلامي 24/06/1387 صفحه جبهه و جنگ

  • يادم نمي رود...
  • سروده اي در اوج حماسه هاي دوران دفاع مقدس به قطره قطره ي خون شهيد دين سوگند به جان رهبر آزاده اي امين سوگند به سوره سوره ي قرآن جانفروز قسم به آيه آيه ي طه و ياسين سوگند
  • دو درس از دو خاطره
  • *****
    يادم نمي رود...




  • اين هديه را بپذير
    يادم نمي رود مادراني را كه فرزندانشان را نصيحت به حمايت از رهبر مي نمودند و حلالي شير خود را در ياري از رهبر بر فرزند خود قرار مي دادند. هنوز يادم هست مادري را كه ساك پسرش را مي بست و پيشاني بند يا حسين (ع ) و يا فاطمه (س ) بر سر او مي نهاد و با آب و قرآن او را بدرقه ميكرد و دعا مينمود : خدايا اين هديه را از من بپذير.
    هنوز يادم هست پيرزن بشاگردي را در سيستان و بلوچستان كه تنها دارايي او يك بز بود شير او را فروخته و تخم مرغ تهيه نموده و براي كمك به جبهه ميفرستاد. هنوز بياد دارم مادري كه دو فرزند شهيدش را خود درون قبر گذاشت و دو دست خود را بسوي آسمان بلند نمود كه خدايا اين هديه را از من بپذير. مادر و خواهر و فرزند هر شهيد جانباز و بسيجي در دوران چندين ساله انقلاب و جنگ حماسه آفريدند. اگر نبود حمايت شما مادران و زنان شيرده كجا دشمنان تا بدندان مسلح ايران اسلامي اين چنين خوار و زبون در گودال خود دست و پا ميزدند.
    چو استادانه امام اعلام نمود : از دامن زن مرد به معراج ميرود.
    حسينخاني
    آنها زميني نبودند
    يادم نمي رود در يكي از اين پادگانهاي آموزشي كرج دو نوجوان در حد 13 سال به من مراجعه كردند كه ما ميخواهيم اعزام شويم اما پرسنلي (نيروي انساني ) از ما ثبت نام نمي كند. به آنان گفتم ما شرايطي داريم و اينكه هم بايد رضايت والدين بصورت مكتوب باشد و هم سن شما 16 سال تمام باشد . آنها گفتند ما هر دو را برايتان مياوريم . شما قول بده بما آموزش بدهيد بعد خدا بزرگ است و شايد در طي آموزش خدا عمرمان را گرفت بگذاريد حداقل تكليفمان را انجام داده باشيم . خلاصه خيلي التماس و اصرار و استمداد كردند. پذيرفتيم آنها آموزش ببينند. دوره آموزش به پايان رسيد. و به همه برگه پايان دوره آموزشي داديم و در همين حين شاهد بوديم كه اين دو نفر آنچنان پكر و ملتمسانه بما نگاه ميكردند تا ببينند ما چكار ميكنيم . همه برگه اعزام گرفتند و سوار بر اتوبوسها شدند. آن دو نفر جلو آمدند و گفتند ما آن دو نفري هستيم كه براي طي نمودن آموزش خيلي التماس كرديم . من در جواب گفتم آنروز به شما گفتم كه نمي شود. آن دو در جواب گفتند : شما كه لطف كرده ايد و ما هم سختي هاي آموزش را طي كرده ايم و آموزش را بپايان رسانده ايم حالا شما موافقت بفرماييد ما به منطقه جنگي و مقر لشگر 10 حضرت سيدالشهدا(ع ) يا لشكر 27 محمد رسول الله برويم اگر آنجا قبول نكردند ديگر تكليف از گردن ما ساقط است . شما بپذيريد تا يك برگه اعزام بما بدهند بعدش با ما.
    ما با اعزام آنان موافقت نكرديم و اينان مانند پروانه بدور اين مجموعه مي چرخيدند و هي التماس ميكردند و ما را در منگنه عجيبي قرار داده بودند. از يك طرف آنان به سن قانوني نرسيده اند و از طرفي قانون دست ما را بسته است . در نهايت قرار گذاشتيم خودم به همراه آنان به منطقه بروم اگر مسئولين آنجا قبول كردند كه هيچ و اگر نپذيرفتند از همانجا برگردند. وارد منطقه شديم من موضوع را مطرح كردم و مسئولين آنجا مخالفت كردند كه چرا آنان را به منطقه آورده ايد اين دو نفر آنچنان به خواهش و التماس و گريه و زاري افتادند كه قرار شد فعلا بمانند يكماهي گذشت . يكروز در پادگان بمن گفتند دو نفر ملاقاتي داريد. وقتي رفتم ديدم همان دو نفر هستند. خيلي خوشحال و سرحال بودند و واقعا از نظر رفتار و برخورد و صحبت كردن خيلي با قبل از آموزش فرق كرده بودند. بمن گفتند بيا يك درخواستي از هم داشته باشيم . و اينكه يك عكس يادگاري از خودمان بهم بدهيم و به رسم امانت نگه داريم . من احساس ميكردم مثل اينكه اينها زميني نباشند و به قول بچه ها مرغان هوايي شدند اين از نوع برخوردهايشان كاملا پيدا بود. بالاخره به هنگام خداحافظي با گرفتن عكسهاي يادگاري از هم جدا شديم .
    عمليات كربلاي يك بود كه با من تماس گرفتند و گفتند تعدادي از شهدا مربوط به پادگان شما ميباشند. اين دو نفر هم جز شهدا بودند بنامهاي شهيد كاشي و شهيد فروزنده كه در حال حاضر در امامزاده محمد(ص ) كرج كنار هم مدفون هستند. ما از يك سو ناراحت بوديم كه هر دو را از دست داديم واز سوي ديگر از اين امتحان سربلند بيرون آمديم . اگر قبول نميكرديم و آنها نميرفتند بعدا شرمنده ميشديم . اصلا اين مسئله برايمان واضح است كه شهدا شرايط مختص بخود را دارا هستند و واقعا بخودشان الهام ميشود كه شهيد خواهند شد.
    سرهنگ پاسدار حاجي پور فرمانده سپاه شهرقدس
    من كار مهم تري دارم
    يادم نمي رود دوستي ميگفت در آن زمان هشت سال دفاع مقدس در پايگاه المهدي (عج ) بوديم كه خبر شهادت يكي از فرزندان مادري را كه در جمع زنان پشت جبهه در تدارك لوازم مايحتاج رزمندگان بود آوردند. وقتي به او خبر دادند كه فرزندت شهيد شده است بلافاصله گفت : او مال خدا بود و پيش خدا رفت خدا را حمد و سپاس . اين مادر به اصرار اطرافيان براي مراسم خاكسپاري به منزل رفت اما بعد از دو يا سه روز برگشت و به كار مشغول شد و به فعاليت خود ادامه داد. خبر شهادت فرزند دومش را نيز دادند. در جواب گفت : كار مهمي نشده شما او را دفن كنيد من اينجا كار مهمتري دارم و آن كمك به جبهه است .
    علي عزيزي
    شهر قدس ـ خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي
    يادم نمي رود صحنه اي را كه مادري دو فرزند شهيدش را خود درون قبر گذاشت و دو دست خويش را به سوي آسمان بلند نمود كه : خدايا اين هديه را از من بپذير
    در پايگاه المهدي (عج ) بوديم كه خبر شهادت يكي از فرزندان مادري را كه در جمع زنان پشت جبهه در تدارك لوازم مورد نياز رزمندگان بود آوردند. او با شنيدن خبر شهادت فرزندش گفت : او مال خدا بود و پيش خدا رفت خدا را حمد و سپاس

  • *****
    سروده اي در اوج حماسه هاي دوران دفاع مقدس به قطره قطره ي خون شهيد دين سوگند به جان رهبر آزاده اي امين سوگند به سوره سوره ي قرآن جانفروز قسم به آيه آيه ي طه و ياسين سوگند




  • به عزم راسخ پيغمبران آزادي
    به رزم دائم مردان راستين سوگند
    به آن فقيه مجاهد كه جز براي خدا
    نسوده است به درگاه كس جبين سوگند
    به آن مبارز ميدان اعتقاد و جهاد
    كه پيكرش شده با خاك و خون عجين سوگند
    به كنج خلوت شب زنده دار روشندل
    كه با دعاي كميل است همنشين سوگند
    به جان پاك « خميني » مريد ثارالله
    كه در قداست و تقواست بي قرين سوگند
    به آن صفوف طويل نماز جمعه كه شد
    به شهر شهر وطن وحدت آفرين سوگند
    به آن منادي عشقي كه نام حق افكند
    به زير گنبد نيلوفري طنين سوگند
    به پاسدار غيور نشسته در سنگر
    به چشم منتظر مادر غمين سوگند
    به جسم چون گل آزادگان عرصه عشق
    كه از سموم خزان خفته بر زمين سوگند
    به استقامت سرباز سيزده ساله
    كه راه برده به سرمنزل يقين سوگند
    به قاسمي كه بريده ست دل زدهر و شده ست
    حسين عصر مرا ناصر و معين سوگند
    به همت خلبانان كهكشان پرواز
    كه فاتحند و سلحشور و تيزبين سوگند
    نمي دهيم به روبه دلان صدامي
    زمام گوشه اي از سرزمين اسلامي
    عباس خوش عمل

  • *****
    دو درس از دو خاطره




  • سنگر
    پيامبر به مدينه وارد شد. چه شور و شوقي ! مردم شادي كنان و هلهله كنان به استقبال پيامبر آمده اند. ثروتمندي درصدد است تا پيامبر ميهمان او باشد. پيامبر كار را به شتر مي سپارد. شتري كه مامور خداست .
    شتر رسول الله در مقابل منزل دو يتيم توقف مي كند و اينجا اولين مسجد است . مسجد رسول الله .
    خشت بياوريد. سنگ خرد كنيد. نخل قطع كنيد. قرار است اينجا مسجد رسول الله بنا شود.
    يا رسول الله ! اين چه كاري است . شما چرا كار مي كنيد بگذاريد اصحاب كار كنند.
    اما روح نبوت چيزي ديگري است . و آقا مرتضي ياغچيان شاگرد چنين مكتبي است .
    برادران براي اينكه تيپ موضعش مستحكم تر شود بايد كانال كنده شود تا جلوي قيچي شدن را بگيرد.
    داخل كانال مي روي . همه سعي و كوشش دارند. همگي كلنگ و بيل دردست در حال تلاشند. بكوب تا راهي باز شود براي حضور گرم تو. اينجا محل تردد مردان خداست . براي اينكه دشمن فرصت حضور نيابد. خدايا كيست اين چرا اينگونه گرم تلاش است . دسته كلنگ به سرخي مي زند. خون دستها و پينه هاي ترك خورده به دسته كلنگ جاري است . چه مي كني برادر اندكي استراحت كن .
    چه مي بينم . خدايا! برادر مرتضي ياغچيان است . جانشين فرماندهي تيپ عاشورا.
    چه مي كني برادر. سنگر مي كني كانال مي كشي رانندگي مي كني خمپاره مي اندازي و يا چون تك تيرانداز در تمام عملياتها هستي .
    سراسر تيپ مديون حضور توست .
    مقاومت
    اگر جرات پيدا كرده اي و تا اين حد نزديك شده اي پس كمي هم گوشهايت را تيزتر كن . صداي گريه كودكان را مي شنوي . ضجه است و ناله و كمترينش از گرسنگي مي نالند. كودكان تشنه و گرسنه اند.
    اگر جرات پيدا كرده اي و تا اين حد نزديك شده اي پس نگاهي به درون بينداز و ببين آنچه را كه باور نمي كردي . كودكان بر سينه هاي تهي از شير مادرانند. مشكهاي آب خالي است .
    اينجا شعب ابي طالب است و تو وصف آنرا شنيده اي . اما اين بار جرات كرده اي و پيش آمده اي و گوشهايت را تيزتر كرده اي و نگاهي نيز به درون شعب انداخته اي .
    پيامبر و اصحاب چنان غرق از خودگذشتگي هستند كه چشمها و گوشهاي تيزتري لازم است تا آنها را بفهمد. اگر دست ياري كيسه اي خرما به درون شعب آورد تو خواهي ديد كه اصحاب و پيامبر خود از آن سهم چنداني ندارند.
    اينجا گرسنگان سنگ بر شكم مي بندند. تو مي تواني سختيهايي را كه پيامبر و ياران صميمي اش تحمل مي كنند بسنجي كه از همه سنگين تر است .
    امروز كمي كمپوت و كنسرو تن ماهي به منطقه رسيد. جشني برپاست . آقاي مرتضي ياغچيان كمپوت ها و كنسروها را بين همه تقسيم كرد. همه شاد و كمي سيرتر از روزهاي قبل . عقبه جبهه يعني خانواده هاي شهدا. آنان مدام در حال رفع نيازهاي جبهه اند. پس نمي توان تا حد سيري خورد و نوشيد.
    بعد از اينكه خوردي و استراحت كردي مي تواني به سنگر آقا مرتضي بروي . غذا مي خورد. قابلمه را فوري قايم مي كند. بلند مي شود و براي تو چاي مي آورد. به قابلمه دقيق تر مي شوي . يعني چه چيزي در آن پنهان است . چيزي كه همه در انتظارخوردن آن هستند نه ممكن نيست .
    جاي شكي باقي نمي ماند. خودت قابلمه را نزديكتر مي كشي . اندكي برنج سرد شايد مانده چندي پيش پس چرا خود آقا مرتضي از كنسرو ماهي ها و كمپوت بهره نمي برد.
    كاشي مي توانستي سنگهايي را كه به اطراف شكمش بسته وزن كني . كار سختي نيست . به لبخندش نگاه كن . به گودي چشمهاي بي خوابش كه مدام در شب زنده داري است و گريه . به ابروهاي پرپشت كه چشمها قايم در پست آنها هستند. از لباسهاي كهنه و رنگ و رو رفته نيز مي تواني بفهمي . به لبهاي ترك خورده گرسنه غذا و تشنه رطوبت آبميوه اي .
    مورچه اي دانه اي برنج مي برد. تو نيز جسارت كن و دانه اي بر دهان بگذار. اگر خوب بمكي سخت تر از هسته خرما نيست .
    نادر قاضي پور
    چه مي بينم خدايا برادر مرتضي ياغچيان است جانشين فرماندهي تيپ عاشورا
    چه مي كني برادر ! سنگر مي كني كانال مي كشي رانندگي مي كني خمپاره مي اندازي و يا چون تك تيرانداز در تمام عمليات ها هستي
    سراسر تيپ مديون حضور توست