روزنامه جمهوري اسلامي 17/06/1387 صفحه جبهه و جنگ

  • ديدار
  • ماجراي فارغ التحصيلي من
  • *****
    ديدار




  • كيست كه جايگاه و شان و مقام والاي جانبازان را نداند و نشناسد; صاحبان انقلاب اسوه هاي در دسترس صبوري و پايداري اند كه به هيچ زباني و در هيچ كلامي نمي توان وصفشان كرد و ستودشان .
    جانبازان انقلاب يادآور دلاوري شجاعت و پايمردي سردار كربلا حضرت عباس (ع ) مي باشند. در سطح شهر ايلام به هر ميدان و يا چهار راه كه مي رسي تمثال مبارك يكي از جانبازان عظيم الشان را مي بيني كه با رويت صلابت و هيبت كربلائي شان وجدي وصف ناشدني بر وجودت مستولي مي گردد بزرگمرداني كه پاي در ركاب امام خود دارند و پرچم انقلاب اسلامي را بر قله هاي مردانگي و آزادگي به اهتزاز نگه داشته اند.
    پس از گشت و گذاري در شهر ياد ايام مجاهدت رزمندگان اسلام در هشت سال دفاع مقدس در ذهنم جان گرفت فضاي مقدس و معنوي آن روزگاران برايم مجسم شد همه چيز در نظرم قابل وصف مي آمد در بهت و حيرت بودم تا اينكه در ميدان حضرت امام (ره ) تمثال يكي از جانبازان را كه همه را بسوي خود مي خواند مشاهده كردم او سالهاست به علت قطع نخاع گردن روزگار را به صبوري مي گذراند و محبت و صميميتش هر ايلامي را شامل مي شود. با نگاه در چشمانش نور معنويت و پاكي را مي توان در وجودش ديد مرد آشناي ديار ايثار حلال مشكلات بسياري از مردمي كه در اوج نوميدي بسراغش ميروند مامن درماندگان و گرفتاران و اين بزرگوار در حاليكه هيچ حس و حركتي در جسم و جان ندارد براي رفع مشكل مراجعين از هر تلاشي فروگذار نيست . آري او كسي نيست جز جانباز قطع نخاع گردني حاج غلامرضا غياثي همان معلم پرتلاش و خستگي ناپذيري كه در تاريخ 79 11 29 در مقابل ديدگان همسر و سه دخترش توسط تيمي از گروهك ملحد منافقين ترور و بر اثر اصابت گلوله هاي نفاق از ناحيه گردن قطع نخاع گرديد و به همين دليل بود كه بر حسب وظيفه اين بار هم به ديدار و عيادتش شتافتم و او كه جسم و جان را از گردن به پائين در طبق اخلاص به دين خدا اهدا نموده و سالياني است كه بر روي تختخواب و بستر بيماري روزگار مي گذراند نه تواني براي برخاستن در مقابل خيل عيادت كنندگان داشت و نه دستي براي به سلام فشردن بر سرير عزت الهي در آغوش بستر جانبازي آرميده بود. در كلامش جز نيكي و مهرباني چيزي نبود. جمعي از فرهنگيان و مردم شريف و نجيب و قدرشناس ايلام شانه به شانه بر گرداگرد بسترش به پريشاني نشسته و بخاطر هر آنچه را كه بر اين انسان شريف در اوج جواني گذشته مضطرب بودند و اين پريشاني و اضطراب را ميشد از آه و نگاه مملو از غم عيادت كنندگان تشخيص داد و جانباز عزيز استانمان براي ايجاد فضاي شادي و شادابي هرازچندگاهي مزاح را چاشني كلام پر مهرش ميكرد و اميد به رحمت واسعه الهي سينه اش را مالامال ايمان كرده بود. او از آرزوي زيارت امام رضا(ع ) گفت از كربلا و نجف از شهيدان انقلاب اسلامي و جنگ تحميلي از برادران شهيد و جانبازش از محروميت استان از اوضاع و احوال كشور و جهان و.... هر كلامش را كه مي شنيديم به اشراف و توجه دقيق حاج غياثي به تمام مسائل ريز و درشت پي مي برديم حاجي منافقين ملعون را هم يادآور شد كه 1500 كيلومتر براي ترورش پيموده بودند و عاقبت سياه آنان را از قبل پيش بيني شده دانست .
    نماز حاجي ديدني است نمازي كه وضويش و مهري كه توسط بستگان و فرزندان و همسر وفادارش بر پيشانيش گذاشته مي شود. و كلامش كه بر تلاش مسئولين براي رفع محروميت استان و ايجاد بازار كار مناسب براي جوانان بيكار و... شنيدني بود گلايه اي نداشت و جز دعاي خير براي مردم و مسئوليني كه هرازگاهي به اتفاق جمعي از همكارانشان به عيادتش مي شتابند و او را مرهون الطاف خود قرار ميدهند و نيز آرزوي توفيق براي آنان و همه مسئولان كشوري و محلي حرف خاصي نداشت .
    بدليل كمبود جا ورود عده ديگري از عيادت كنندگان ناگزير از خداحافظي بوديم اما آنچه برايمان جالب بود اين است كه همه عزيزاني كه بديدار اين جانباز والامقام مي شتافتند بر پيشانيش بوسه مي زدند و برخي نيز از سر بزرگي بر دستان بي حالت و بي رمقش بوسه مي زدند و....
    سرانجام با چشماني به اشك نشسته حاجي را ترك گفتيم (تا جا براي نشستن تازه واردها فراهم شود) و ساعتي را غمزده گذرانديم تا باز رزق و برق دنيا حال خوشمان را گرفت از اين جهت غمزده شديم كه زماني قامت رعنايش مثال زدني بود قامتي آنچنان استوار كه بيشتر وقت خود را صرف خدمت به مردم ميكرد قامتي كه اينك ....
    شب كه اخبار محلي را از سيماي مركز ايلام مي شنيدم متوجه شدم كه نماينده ولي فقيه در استان و امام جمعه ايلام از اين جانباز عيادت كرده و بعدها دريافتم كه برخي از مديران ادارات و دستگاههاي اجرائي به اتفاق همكاران با ايشان ديدار كرده است اما آنچه را كه براي خيلي ها جالب و تحسين برانگيز بود اين است كه يكي از مديران ارگانها كه به تازگي به ايلام وارد شده در مقابل ديدگان ديگر عيادت كنندگان با بوسيدن زانوي اين جانباز بزرگي خود را به اثبات رسانده .
    اينگونه مديران مخلص از دو جانباز قطع نخاع گردني ديگر نيز عيادت كرده بودند كه اين اقدام مورد توجه آناني كه از وضعيت و مشكلات جسمي و حركتي اين جانبازان آگاه بودند قرار گرفت و همه اين سئوال را مطرح ميكردند كه آيا استاندار ايلام به عنوان مدير ارشد استان توفيق ملاقات با اين عزيزان را پيدا كرده و يا از ديدارشان محروم گشته است حقيقت را بخواهيد روزها پيگير موضوع بودم وقتي كه از طريق نزديكان جناب استاندار متوجه شدم كه ايشان تاكنون از زيارت جانبازان قطع نخاع گردني محروم مانده است سخت در شگفت شدم و سوال و سوالات فراواني در ذهنم جان گرفت كه چرا ! ايكاش استاندار ايلام همچون ديگر استانداران قبلي به ديدار اين بزرگواران مي شتافت تالله


    همينكه اخبار محلي از سيماي ايلام به پايان رسيد و هنگامي كه متوجه شدم كه مدير استان حتي در روزهاي ديگر فرصت عيادت از جانبازان قطع نخاع گردني را از كف داده است بر حيرتم افزوده شد و بلادرنگ ياد جانباز غياثي و دو جانباز ديگر كه با مشكلات فراوان و وصف ناشدني روزگار پر محنتي را مي گذرانند بر ذهنم مستولي گشت و پس از افسوس فراوان دست به قلم شدم تا كه شايد تلنگري و مرهمي ...
    در اينجا روي سخن با استاندار ايلام است و آن اينكه :
    آقاي استاندار جانبازان همان مردان مردي هستند كه در مقابل دشمن سينه ستبر كردند همان عزيزاني اند كه امام راحل و مقام معظم رهبري ايشان را بارها مورد لطف و عنايت قرار داده و رسيدگي به امور آنان تاكيد فرمودند.
    اينان همان بزرگاني هستند كه بر اثر تير و تركش هاي دشمن به سختي زمينگير شده اند. بر شما فرض است كه بشكرانه سلامتي چهار ستون بدنتان به اتفاق ديگر مسئولان از اين عزيزان عيادت كنيد تا از آنچه كه بر آنان ميگذرد آگاه مي شديد. بر شما فرض است كه در راستاي تكريم ايثارگران به وظيفه خود عمل مي كرديد تا از نزديك مي ديديد كه اين مردان مرد و خانواده هاي سختكوششان چگونه در نهايت صبوري و بردباري همه مشقات و تبعات ناشي از قطع نخاع را تحمل مي كنند آنان با مشكلاتي پنجه در پنجه دارند كه تحمل گوشه اي از آن براي ماها ممكن نيست .
    آقاي استاندار شما و من و همه بايد صبوري و عشق را از كساني بياموزيم كه ساعتي آسوده خفتن برايشان به آرزوئي بس بزرگ مبدل گشته است . يقين داريم كه با ملاحظه و مشاهده اوضاع و احوال آنان و بشكرانه سلامتي بر دامنه تلاشمان افزوده خواهد شد و كلام آخر اينكه اگر از كار شبانه روزي احساس خستگي مي كنيد اگر بخاطر كار فراوان دچار كم خوابي هستيد و اگر.... حتما غياثي ها را ملاقات تا هم از خوبي هائي كه حضرت حق در وجودشان به وديعه نهاده آگاه شويم و هم اينكه درس تحمل مشقات را از اين عزيزان بياموزيم .
    ايلام ـ خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي
    حاج غلامرضا غياثي همان معلم پرتلاش و خستگي ناپذيري است كه در سال 79 در مقابل ديدگان همسر و فرزندانش توسط تيمي از گروهك ملحد منافقين ترور شد و در اثر اصابت گلوله هاي نفاق از ناحيه گردن قطع نخاع گرديد...
    يكي ازمديران ارگان ها كه به تازگي به ايلام وارد شده بود در برابر همه عيادت كنندگان با بوسيدن زانوي اين جانباز بزرگي خود را به اثبات رساند
    امروز بايد صبوري و عشق را از كساني بياموزيم كه ساعتي آسوده خفتن براي آنان به يك آرزو مبدل شده است !

  • *****
    ماجراي فارغ التحصيلي من




  • شهيد بابايي در سال 1349 براي گذراندن دوره خلباني به آمريكا رفت و طبق مقررات دانشكده مي بايست به مدت دو ماه با يكي از دانشجويان آمريكايي هم اتاق مي شد.
    آمريكايي ها در ظاهر هدف از اين برنامه را پيشرفت دانشجويان در روند فراگيري زبان انگليسي عنوان مي كردند اما واقعيت چيز ديگري بود.
    چون عباس در همان شرايط تمام واجبات ديني خود را انجام مي داد از بي بند و باري موجود در جامعه آمريكا بيزار بود. هم اتاقي او در گزارشي كه از ويژگي ها و روحيات عباس نوشته يادآور مي شود كه بابايي فردي منزوي و در برخوردها نسبت به آداب و هنجارهاي اجتماعي بي تفاوت است . از رفتار او برمي آيد كه نسبت به فرهنگ غرب داراي موضع منفي مي باشد و شديدا به فرهنگ سنتي ايران پاي بند است .
    همچنين اين فرد در گزارش خود اشاره كرده كه او به گوشه اي مي رود و با خودش حرف مي زند كه منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است .
    اين شهيد بزرگوار ماجراي فارغ التحصيلي از دانشكده خلباني آمريكا را چنين تعريف كرده است :
    « دوره خلباني ما در آمريكا تمام شده بود اما به خاطر گزارشاتي كه در پرونده خدمتم درج شده بود تكليفم روشن نبود و به من گواهينامه نمي دادند تا اين كه روزي به دفتر مسئول دانشكده كه يك ژنرال آمريكايي بود احضار شدم » .
    به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم . او از من خواست كه بنشينم . پرونده من در جلو او روي ميز بود ژنرال آخرين فردي بود كه مي بايستي نسبت به قبول و يا رد شدنم اظهارنظر مي كرد. او پرسش هايي كرد كه من پاسخش را دادم .
    از سئوال هاي ژنرال برمي آمد كه نظر خوشي نسبت به من ندارد. اين ملاقات ارتباط مستقيمي با آبرو و حيثيت من داشت زيرا احساس مي كردم كه رنج دو سال دوري از خانواده و شوق برنامه هايي كه براي زندگي آينده ام در دل داشتم همه در يك لحظه در حال محو و نابودي است و بايد دست خالي و بدون دريافت گواهينامه خلباني به ايران برگردم .
    در همين فكر بودم كه در اتاق به صدا درآمد و شخصي اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام از ژنرال خواست تا براي كار مهمي به خارج از اتاق برود.
    با رفتن ژنرال من لحظاتي را در اتاق تنها ماندم .
    به ساعتم نگاه كردم . وقت نماز ظهر بود با خود گفتم كاش در اينجا نبودم و مي توانستم نماز را اول وقت بخوانم . انتظارم براي آمدن ژنرال طولاني شد.
    گفتم كه هيچ كار مهمي بالاتر از نماز نيست همين جا نماز را مي خوانم و انشاالله تا نمازم تمام شود او نخواهد آمد. به گوشه اي از اتاق رفتم و روزنامه اي را كه همراه داشتم به زمين انداختم و مشغول نماز شدم .
    در حال خواندن نماز بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است . با خود گفتم چه كنم نماز را ادامه بدهم يا بشكنم بالاخره گفتم نمازم را ادامه مي دهم هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد.
    سرانجام نماز را تمام كردم و درحالي كه برروي صندلي مي نشستم از ژنرال معذرت خواهي كردم . ژنرال پس از چند لحظه سكوت نگاه معناداري به من كرد و گفت : چه مي كردي گفتم : عبادت مي كردم .
    گفت : بيشتر توضيح بده گفتم : در دين ما دستور بر اين است كه در ساعت هاي معين از شبانه روز بايد با خداوند به نيايش بپردازيم و در اين ساعات زمان آن فرا رسيده بود من هم از نبودن شما در اتاق استفاده كردم و اين واجب ديني را انجام دادم .
    ژنرال با توضيحات من سري تكان داد و گفت : همه اين مطالبي كه در پرونده تو آمده مثل اين كه راجع به همين كارهاست . اين طور نيست پاسخ دادم : آري همين طور است . او لبخندي زد.
    از نوع نگاهش پيدا بود كه از صداقت و پاي بندي من به دين و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمريكا خوشش آمده است .
    سپس خودنويس خود را از جيبش بيرون آورد و پرونده ام را امضا كرد و با حالتي احترام آميز از جا برخاست و دستش را به سوي من دراز كرد و گفت : به شما تبريك مي گويم شما قبول شديد. براي شما آرزوي موفقيت دارم . من هم متقابلا از او تشكر كردم و از اتاق خارج شدم .
    آن روز به اولين محل خلوتي كه رسيدم به پاس اين نعمت بزرگي كه خداوند به من عطا كرده بود دو ركعت نماز شكر خواندم .
    شهيد عباس بابايي در آمريكا تمام واجبات ديني خود از جمله نماز اول وقت را انجام مي داد و از بي بندوباري موجود در جامعه آمريكا بيزار بود به همين دليل هم اتاقي او كه يك آمريكايي بود در گزارشي مي نويسد : از رفتار او برمي آيد كه به فرهنگ غرب داراي موضع منفي مي باشد
    شهيد عباس بابايي : از نگاه ژنرال آمريكايي پيدا بود كه از صداقت و پايبندي من به دين و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمريكا خوشش آمده است !