
ترفندهاي دشمن
اولين برنامه دشمن اين بود كه همپاي تسلط ظاهري بر اسرا
روح و روانشان را نيز به تسخير خود در آورد و اين
خواسته شيطاني عملي نمي شد
مگر با زدودن فرهنگ و كم رنگ كردن معتقدات ديني و ملي در وجود تك تك آنان .
پروردگار دانا از نيت شوم كافران چنين خبر مي دهد كه : « و دوالو تكفرون 1 ; آنان دوست دارند شما كافر شويد . » وقاحت
آنان به قدري بود كه اين نيت را آشكارا و در حالي كه خود را حق به جانب نيز مي دانستند
بر زبان مي راندند.
شما را رقاص مي كنيم
شايد به عدد انگشتان دست از ايام اسارت نمي گذشت كه مامور توجيه سياسي
به هر آسايشگاهي كه مي رفت
با
مناسبت يا بي مناسبت اين جملات را بيان مي كرد :
« از آن جا كه ايران اسراي ما را با تبليغات زياد آخوند كرده و عقيده شان را عوض نموده است
ما هم در عوض
مي خواهيم همه شما را رقاص كنيم
و هر كسي با برنامه هاي ما مخالفت كند شديدا مجازات مي شود. » و متعاقب همين
گفته ها هرچه توان داشتند به عنوان پشتوانه عملي دريغ نكردند و در راستاي اهدافشان از هيچ جنايتي فروگذاري
ننمودند.
تلويزيون اجباري !
آن روزها مدت زيادي نبود كه بخش فارسي تلويزيون در بغداد به راه افتاده بود. به طور كلي اگر از يك سري
تحليل هاي آبكي كه در مسائل سياسي ارائه مي داد بگذريم
برنامه هايش كلا نسخه اي بود از تلويزيون زمان طاغوت در
ايران خودمان . از آن جا كه بي مشتري بودن برنامه هاي تلويزيوني خود را در يكي دو روز اول تجربه كردند
با اقدامي
سبعانه
حضور در برنامه تلويزيوني را اجباري كردند و ـ به اصطلاح خود ـ خطاكاران را
سخت به باد كتك گرفتند.
سرها بالا
اگر از يك اسير بپرسيد منظور از اين اصطلاح « سرها بالا » چيست بعد از آهي كه مي كشد سفره دل را مي گشايد و
مي گويد : سالهاي زندان را به گونه اي سپري كرديم كه هر روز سه الي چهار بار آمار مي گرفتند. هر بار حدود يك ساعت
طول مي كشيد و دشمن شلاقي در دست داشت و مدام فرياد مي زد كه سرها پايين . نزديك به يك سال هر كجا كه سرباز يا
درجه داري مي رسيد
بايد برمي خاستيم و به زور در مقابل او دست به پهلو محترمانه مي ايستاديم و تنها عكس العمل او
اين بود كه سرها پايين . اين قانون سفره غذا
ساعت استراحت
صف دستشويي
كلاس درس و قرآن و جاي ديگر
نمي شناخت ; اما نه ! به قول اصوليها 2 « ما من عام الاوقد خص ; هيچ قاعده عمومي نيست
مگر آن كه استثنا دارد . »
لابد شما مي پرسيد : استثناي اين قانون كجاست مي گويد : جريانش طولاني است .
بعد از آن كه آنها تصميم گرفتند با توسل به كابل و شلاق ما را در پاي برنامه هاي سراسر فحشاي تلويزيوني خودشان
حاضر كنند
ما با پايين انداختن سر و زمزمه آيات قرآني و دعا و مناجات
از حريم دين و ايمان خود دفاع مي كرديم . يك
روز دشمن دستور بالابردن سرها و نگاه اجباري به صفحه تلويزيون را صادر كرد و پشت و گردن و سر و صورت
مخالفين را با ضربات سيلي و لگد و كابل و شلاق نوازش داد. اگر بپرسيد با اين وضعيت چند نفر مخالفت مي كردند.
خواهد گفت : بگوييد چند نفر سرپيچي نمي كردند
و سند آن اثرات رقت بار ضربات آن ناجوانمردان است كه بر پشت و
پهلو و گردن و سر و صورت صدها اسير ديده مي شود و حتي هيات نمايندگي سازمان ملل به رياست ژنرال ... از آن
عكس برداري كرده و اين شكنجه به قدري سهمگين بود كه بعد از گذشت قريب به هشت سال
فكر مي كنم هنوز آثار آن
در بدن بعضي از افراد نمايان باشد . 3
پاورقي :
1 ـ سوره نسا(4 )
آيه 89
ممتحنه (60 )
آيه 2
2 ـ اصولي ها
علماي علم اصول را گويند و اصول
علمي است كه در حوزه هاي علميه . رايج است و از آن علم در استنباط
احكام فقهي استفاده مي كنند.
3 ـ خوشه هاي خاطره
خاطرات روحاني آزاده قاسم جعفري
به دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم
بعد از آن كه بعثيان تصميم گرفتند با توسل به كابل و شلاق ما را در پاي برنامه هاي سراسر فحشاي تلويزيوني
خودشان حاضر كنند
ما با پايين انداختن سر و زمزمه آيات قرآن و دعا و مناجات
از حريم دين و ايمان خود دفاع
مي كرديم . ما به دستور آنها كه مي گفتند : « سرها بالا » اعتنا نمي نموديم و به ناچار ضربات سخت كابل و شلاق را تحمل
مي كرديم
شكنجه هاي بعثيون به قدري سهمگين بود كه آثار آن هنوز بر پيكر برخي از اسراي ما نمايان است

*****
« شعر در آثار « شهيد »
|

اثري از شاعر شهيد ماشاالله صفاري
در سال 1326 در شهر سيرجان متولد شد . از اوان كودكي و در مكتب خانه اي كه مادرش مدرس آن بود با قرآن و كتب مذهبي و ادبي
از جمله ديوان حافظ و ديوان صحبت لاري آشنا شد بطوري كه قبل از ورود به مدرسه بسياري از آيات قرآني و ابيات حافظ را حفظ كرده
بود.
خود نيز در اين دوران شعر مي گفت و ديگران يادداشت مي كردند. او بيشتر في البداهه شعر مي گفت و كتابي بنام « سرقت نامه » به رشته
تحرير درآورده است .
شهيد صفاري در سال 1354 با معرفي دو تن از شاعران كرماني به انجمن خواجوي كرماني راه يافت و از بدو ورود قدرت بيان
« ژرف نگري
حق پرستي و بديهه سرايي » خود را نشان داد.
وي در زمان اوجگيري انقلاب اسلامي در پي آشنايي با شهيد نصيري در مبارزه عليه رژيم ستم شاهي مصمم تر شد و با اشعار خود
نقش بسزايي در پيشبرد اهداف انقلاب اسلامي داشت .
سرانجام اين شهيد بزرگوار همراه با شعراي ديگر استان كرمان بتاريخ 64
9
11 با كاروان تبليغي عازم جبهه هاي نبرد حق عليه باطل
شد . و در تاريخ 64
9
20 در هورالعظيم همراه با شاعر همرزمش شهيد رخشا به درجه شهادت نائل آمد .
شعر زير به نام ساقي كوثر
نمونه اي از اشعار اوست كه در مجموعه شهيدان شاعر منتشر شده است .
ساقي كوثر
در بهاران اي خوشا سوداي دلبر داشتن
در شبي مانند امشب رو به حيدر داشتن
در ميان اين همه عشاق همچون آفتاب
ادعاي عاشقي مانند اخگر داشتن
با خيال ساقي كوثر نشستن تا سحر
از مي ناب ولايت چند ساغر داشتن
از جهاني دل بريدن
بندي مويش شدن
خاك كويش را زقصر حور برتر داشتن
بهر ميلاد علي (ع ) بايد ببارم اشك شوق
يا ز ياد زينب او ديده تر داشتن
در ره دلبر خوشا بگذشتن از جان و جهان
كوي دلبر را زخون خويش احمر داشتن
اي خوشا برگرد شمع عشق
هستي باختن
مستي جاويد در دنياي ديگر داشتن
اي خوشا با روي گلگون سجده در محراب خون
تا كه برپا پرچم الله اكبر داشتن
اي خوشا در قتلگاه عشق قرباني شدن
سرخ رو سر را به دامان پيمبر داشتن
با تغزل هاي خونين چون شهيد نينوا
مثل « بندي » در غزل گلهاي پرپر داشتن

*****
غريبه اي در مسجد پايگاه
|

عباس بيشترين ماموريت ها را خود انجام مي داد و به تمام پايگاه ها سركشي مي كرد. او جز در مواقع پرواز
هميشه لباس بسيجي
مي پوشيد و چون از تشريفات بيزار بود
چنانچه مي خواست به جايي برود بي خبر مي رفت .
شنيدم كه يك روز وارد يكي از پايگاه ها شده بود.به محض ورود
بدون اينكه كسي متوجه شود به مسجد پايگاه ميرود و پس از اداي
نماز تصميم مي گيرد تا در همانجا كمي استراحت كند. يكي از سربازها و افسر نگهبان اطلاع ميدهد كه شخصي وارد مسجد شده و
خوابيده است . افسر نگهبان خود را به مسجد مي رساند
بالاي سر عباس مي ايستد و او را صدا مي كند. وقتي كه مي بيند او بيدار
نمي شود
با پا ضربه اي به پهلوي او مي زند و مي گويد :
آهاي عمو! بلند شو ببينم .
عباس برمي خيزد و نگاهي به افسر نگهبان مي كند و مي گويد :
ببخشيد. خيلي خسته بودم و خوابم برد.
افسر نگهبان مي گويد :
شما كه هستي و اينجا چه مي كني
عباس مي گويد.
من مهمان شما هستم .
افسر نگهبان مي گويد :
اگر مهمان ما هستيد چرا اطلاع نداده ايد. در ثاني مسجد كه جاي خوابيدن نيست . پدرجان ! اينجا منطقه نظامي است .
عباس معذرت خواهي مي كند و مي گويد حالا كه اين طور است اجازه بدهيد مرخص شوم . افسر نگهبان نگاهي به عباس مي اندازد و
مي گويد :
همين طور سرت را پايين مي اندازي و به داخل پايگاه مي آيي بعد هم مي خوابي حالا هم به همين سادگي مي خواهي بروي نه
جانم ; بايد بفهميم شما از كجا آمده اي و چه كسي هستي
عباس سرش را پايين مي اندازد و چيزي نمي گويد. افسر نگهبان به يكي از افراد دستور مي دهد تا قضيه را به گروه ضربت اطلاع دهند.
دقايقي بعد چند تن از افراد گروه ضربت وارد مي شوند و تا چشمشان به عباس مي افتد ضمن احوالپرسي با او
به افسر نگهبان مي گويند :
ايشان غريبه نيستند. شما چطور او را نشاخته ايد
افسر نگهبان مي پرسد :
او كيست
يكي از حاضرين مي گويد :
او تيمسار بابايي است .
شخصي كه شاهد ماجرا بود
مي گفت كه در اين لحظه رنگ از رخسار افسر نگهبان پريد و نمي دانست چه بگويد. عباس متوجه وضع
و حال او شد
در حالي كه لبخندي بر لب داشت به افسر نگهبان نزديك شد
او را در آغوش گرفت و بوسيد. آنگاه گفت :
شما نبايد ناراحت باشيد. شما به وظيفه اتان عمل كرده ايد.
افسر نگهبان گفت :
ولي قربان
شما چرا خودتان را معرفي نكرديد
عباس نگاهي به اطراف انداخت . دستي روي شانه افسرنگهبان گذاشت و گفت :
برادر عزيز لزومي نداشت كه من خودم را معرفي مي كردم . مهم اين است كه شما به وظيفه خود عمل كرده ايد.
آن شخص تعريف مي كرد كه افسر نگهبان درحالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود مات و مبهوت درچهره عباس مي نگريست .
پس از چند دقيقه عباس خداحافظي كرد و از آنجا خارج شد.
شهيد تيمسار خلبان رضا خورشيدي

| | |