روزنامه جمهوري اسلامي 22/05/1387 صفحه جبهه و جنگ

  • تعليم و تعلم در اسارت
  • ... بر سنگ مزار شهيدان
  • چهار روايت از خاطرات اسارت
  • *****
    تعليم و تعلم در اسارت




  • برگ هايي از خاطرات روزهاي اسارت روحاني آزاده قاسم جعفري
    اشاره
    در آستانه سالروز بازگشت آزادگان به ميهن اسلامي قرار داريم . هم آنان كه در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل حماسه ها آفريدند و پس از اسارت در اردوگاه هاي رژيم بعثي با تداوم حماسه ايمان و صلابت و استواري دنيا را در شگفتي فرو بردند و اين همه پشتوانه اي شد براي اعتلاي دين و استقلال وطن و استمرار آثار ثمرات انقلاب اسلامي ايران در داخل و خارج از مرزها. اين بازگشت قهرمانانه را بزرگ و گرامي مي داريم و بر آفرينندگان حماسه هاي دوران اسارت درود مي فرستيم . و از ميان كتاب هاي قطور خاطرات آزادگان اوراقي را در اين صفحه مرور مي كنيم .

    علم آموزي از خواسته هاي دروني هر انساني است . از سويي اديان آسماني نيز در اين مساله تعاليم و دستورات خاصي ارائه كرده اند كه « اسلام » به عنوان كاملترين دين عاليترين توصيه ها را درباره علم آموزي داشته است . اسراي مسلمان ايراني با الهام از دستورات مكتب اسلام و فرصتهاي گرانبهايي كه در آن جا داشتند با حرص و ولع خاصي پي گير تعليم و تعلم بودند و از عراقيها امكاناتي براي تدريس مطالعه و تحقيق مطالبه مي كردند اما جواب عراقيها آن چنان سرد بود كه از برودت آن آدمي يخ مي بست . پيدا شدن قلم و خودكار و كاغذ در نزد شخص مساوي بود با سخت ترين تنبيهات كه بعضا دردمندي هميشگي را به همراه داشت . اسيري در كمال مظلوميت بر ديوار نوشته بود :
    « چه مي شود كرد كه در قرن بيستم جرم داشتن قلم از جرم قاچاق سلاح و هر جنايتي ديگر سنگين تر است » .
    مساله تعليم و تعلم هم فراز و نشيبهاي فراواني داشت . يك سال اول ما با سخت ترين شرايط روبه رو بوديم چرا كه محدوديتهاي عجيبي در اين زمينه اعمال مي شد. دفتر نوآموزان در آن مدت خاك بود و قلمشان نيز انگشت آنان و اين هم در خفا انجام مي گرفت و چنانچه سرباز عراقي فردي را در حال نوشتن بر روي خاك مي ديد سخت تنبيه مي كرد. پس از مدتي به دليل بحثها و درخواستهاي بسيار زياد عراقيها با دادن تنها يك دفتر و يك خودكار براي نوآموزان هر اتاق كه معمولا تعداد آنان به سي چهل نفر مي رسيد موافقت كردند البته به اين صورت كه هر روز نوشته هاي آن را بازديد مي كردند و تعداد اوراقش را مي شمردند. زماني كه مامورين صليب سرخ وارد اردوگاه مي شدند عراقيها براي نوشتن نامه ها تعدادي مشخص خودكار تحويل هر آسايشگاه مي دادند و در پايان ديدار صليب همه را پس مي گرفتند چنانچه اتاقي حتي يك دانه كمتر تحويل مي داد كل افراد را به باد كتك و فحاشي مي گرفتند تا زمان پيدا شدن خودكار در اتاق حبس مي كردند.
    هشت ماه بعد در اثر درخواستهاي مكرر اسرا از نمايندگان صليب سرخ و مذاكرات آنان با سردمداران رژيم عراق قلم و دفتر آزاد شد و صليبي ها هر دو ماه يك دفتر و يك قلم به هر فرد مي دادند. اين دوره طلايي حدود يك سال دوام آورد و از اين طريق حركت علمي برادران در سطوح مختلف به اوج شكوفايي خود رسيد هر چند كه عراقيها نيز گاه و بيگاه دفاتر را چك مي كردند و با بهانه هاي واهي صاحبان آن را مورد اذيت و آزار قرار مي دادند و بعضي اوقات هم براي چندين روز به زندان انفرادي انتقال مي دادند.
    عراقيها با اين بهانه كه اسرا فعاليت سياسي مي كنند دوباره طرح ممنوعيت را به اجرا گذاردند كه البته اين وضع (گاهي ممنوع و گاهي آزاد) تا آخر اسارت ادامه يافت .
    صليب سرخ تنها تامين كننده كتابهاي مورد نياز بود كه معمولا كتب آموزش زبانهاي مختلف عربي انگليسي فرانسه آلماني و نيز كتابهاي داستاني به زبانهاي غربي مي آورد. علي رغم اين كه هر بار درخواست ليست از كتب مورد نظر ميكرد و بچه ها هم در اسرع وقت تهيه نموده به او مي دادند ولي در طول سالهاي طولاني اسارت حتي 5 درصد از درخواستها جامه عمل نپوشيد به طوري كه اسرا يقين كردند آنان مي خواهند ليست بگيرند تا كتب خواسته شده را هيچ وقت نياورند! البته حساسيت اصلي آنان و بالطبع عراقيها روي كتب اسلامي دور مي زد والا كتب مربوط به زبانهاي اروپايي و فرهنگ آنان هر آنچه مي خواستيم مي آوردند! نكته آخر اين كه آنان بسيار مواظب بودند تا مبادا بنيه علمي افراد تقويت شود لذا هيچوقت تاليفاتي ارزشمند و قابل اعتنا حتي در زمينه علوم جديد و تجربي نيز به هيچ يك از زبانهاي اروپايي وغيراروپايي نمي آوردند! ناگفته نماند تنها نوشته اي كه در اين زمينه آوردند كتب علوم رياضي زيست شناسي فيزيك و شيمي دوره راهنمايي و دبيرستان ايران بود. آن هم به تعداد بسيار اندك ...
    اين را نيز بيفزايم كه علي رغم همه تنگناها اسرا با توكل به خدا كمرهمت بستند و در وادي علم عاشقانه تاختند و در نتيجه آنان كه خواندن نمي دانستند از بند جهل و بيسوادي رستند و ديگراني كه در سطوح مختلف تحصيل بودند با جهاد علمي خويش اندوخته هاي علمي خود را بيش از پيش كردند اين بزرگترين افتخار است كه اعلام كنيم غير از آنان كه بزودي وارد مراكز آموزش عالي خواهند شد هم اكنون بيش از پنج هزار آزاده در مقاطع مختلف آموزش عالي مشغول تحصيلند و يا با موفقيت فارغ التحصيل شده اند.(خوشه هاي خاطره دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم )
    پيداشدن قلم و كاغذ در نزد اسرا مساوي بود با سخت ترين تنبيهات . اسيري در كمال مظلوميت بر ديوار نوشته بود : چه مي شود كرد كه در قرن بيستم جرم داشتن قلم از جرم قاچاق سلاح و هر جنايت ديگر سنگين تر است !
    بالاخره در اثر پافشاري اسراي قهرمان و درخواست هاي مكرر از نمايندگان صليب سرخ آنها هر دو ماه يك دفتر و يك قلم به اسرا مي دادند عراقي ها با اين بهانه كه اسرا فعاليت سياسي مي كنند دوباره طرح ممنوعيت را به اجرا گذاشتند كه البته اين وضع (گاهي ممنوع و گاهي آزاد) تا آخر اسارت ادامه يافت
    با وجود همه تنگناها اسرا با توكل به خدا كمر همت بستند و در وادي علم عاشقانه تاختند و در نتيجه آنان كه خواندن نمي دانستند از بند جهل و بيسوادي رستند و ديگراني كه در سطوح مختلف تحصيل بودند با جهاد علمي خويش براندوخته هاي خود افزودند

  • *****
    ... بر سنگ مزار شهيدان




  • ... و تو اگر مي خواهي اين « حقيقت » را كه شهيدان زنده اند و نام و ياد و راهشان همچنان مستدام است و سوزش عشق و صلابت ايمان و تفكر زنده آنان در بستر زمان جاري مي باشد بيشتر دريابي بر سنگ مزارشان نيز نظر بيفكن و بخوان و بينديش .
    شهيدان لاله زار آفتابند
    شهيدان شاهدان انقلابند
    كتاب عشق را كاتب حسين است
    شهيدان برگ هاي اين كتابند
    سنگ مزار شهيد علي اكبر كوزه گر
    اي گل زيباي عمرم زود پرپر گشته اي
    شاد و خندان رفته و گلگون كفن بر گشته اي
    همنشين و همره شهزاده اكبر گشته اي
    افتخار خاندان و باب و مادر گشته اي
    سنگ مزار شهيد منصور مشايخ
    كنار سنگرم و لحظه هاي آخر من
    سلام من به تو اي سربلند مادر من
    مگو كه حجله كجا و نوعروس كه بود
    عروس اسلحه ام بود و حجله سنگر من
    مگو كه نقل شادي كه ريخت بر پسرم
    كه ريخت شعله رگبار نقل بر سر من
    كند اشاره از دور مادرم بر بدنم
    كه من زينبم و اين است اكبر من .
    سنگ مزار شهيد احمد شمشاديان
    اگر باشد قرار آخر بميرم
    نمي خواهم كه در بستر بميرم
    خدايا كن شهادت را نصيبم
    كه همچو اصغر و اكبر بميرم
    سنگ مزار شهيد حميد اكبري
    وفا كردم به عهدم روز اول
    در اين ميدان وفاي من حسين است
    به محشر هر كسي دارد صدايي
    در اين صحرا صداي من حسين است
    سنگ مزار شهيد مهدي چگيني

  • *****
    چهار روايت از خاطرات اسارت




  • 1 ـ برادر طباطبايي 1 مي گفت : « چندين ماه قبل از شروع جنگ بود . شهيد چمران كه آن موقع وزير دفاع بود از پايگاه ما ديداري به عمل آورد و در ضمن سخنراني گفت : اخيرا نيروهاي رژيم بعث عراق در مرزهاي كشورمان دست به ماجراجويي مي زنند لذا نياز است عده اي از برادران به طور داوطلب جهت دفاع از آب و خاك و ناموس ميهن اسلاميمان براي يك ماموريت شش ماهه به مرز اعزام شوند.
    من جزو داوطلبين بودم . بعد از انجام يك ماموريت سنگين در روزهاي آخر به هنگام يك درگيري شديد اسير شدم . اگر چه ما افراد معدودي بوديم ولي در مقابل يك گردان كماندويي دشمن مقاومت جانانه اي كرديم و دهها نفر از عراقيها را به خاك و خون كشيديم .هر چند كه در لحظه آخر تعدادمان از پنج نفر تجاوز نمي كرد.
    با اين حال از جنگ تن به تن ابا نداشتيم تا اين كه بعد از يك درگيري شديد و در ميان انبوهي از گلوله و دود و آتش و جراحت اسير شديم . من تنها « بي سيم » خود را منهدم كردم و كد آن را نيز بلعيدم .
    عراقيها وقتي كه دست و پاي ما را بستند سراسيمه مي گفتند : بقيه كجايند ما اظهار بي اطلاعي مي كرديم و آنها هاج و واج مانده بودند كه چگونه يك جمعيت پنج شش نفري چنين مقاومتي كرده اند و به قول خودشان احتمال يك گردان نيرو را مي دادند. وقتي « بي سيم » را خراب ديدند دنبال « بي سيم چي » و كدهاي آن مي گشتند كه همگي تنها برادر شهيدمان را معرفي كرديم ولي چون در دست او چيزي نيافتند فهميدند كه يكي از ما كد را بلعيده است . لذا فرماندهشان گفت : اگر بي سيم چي را بشناسم شكمش را پاره مي كنم . درست سه ماه بعد از آن تاريخ حمله و تجاوز رسمي عراق به كشورمان شروع شد و ما در اين مدت در زندان « كركوك » به سر مي برديم . بعدها ما را به بغداد بردند. يك روز در وزارت دفاع مرا بازجويي مي كردند. افسر عراقي چند نوع بي سيم داخل اتاق نهاده بود و به من گفت : با اين دستگاهها آشنايي يا نه گفتم : « يعني ما اين همه عقب مانده ايم كه ندانيم اينها چيه » افسر كه به نظر مي رسيد قند در دلش آب مي شود با خوشحالي گفت : « خوب چيه » گفتم : « معلومه باتري تراكتوره . » به سان اربابان خود چند فحش و دشنام از دهان بيرون ريخت و با عصبانيت گفت : « اينها باتري تراكتوره ! » من با خونسردي گفتم : « فكر مي كني نمي دانم برادرم تراكتور روماني داره و اينارو زياد ديده ام . »
    طباطبايي كسي است كه مدت زيادي از اسارت خود را در سلولهاي بغداد سپري كرده و انواع شكنجه هاي جسمي و روحي را به جان خريده است . در طول اسارت خبر ناگواري از خانواده اش بر دوشش سنگيني مي كرد و داغ شهادت دو برادر را ديده بود. اينك سرفراز به آغوش ميهن پاك اسلامي بازگشته است .
    2 ـ برادر پاسداري به نام « صارم » كه حدود هفت سال در لبنان عليه صهيونيستها نبرد كرده بود اينك در جريان يك ماموريت در منطقه ايلام به دست وطن فروشان اسير و تحويل ارتش عراق مي شود. هنگام اسارت كارت مخصوص خود را نيز به همراه داشته لذا عراقيها حساسيت زيادي نسبت به او نشان مي دادند. البته به قول بعضي از برادران قبلا عراقيها براي سرشان جايزه تعيين كرده بودند . به هر ترتيب او را به اردوگاه « موصل 2 » مي آورند . شب در داخل زندان انفرادي بود كه عراقيها جاسوسي به نام « حنش » را به داخل زندان مي برند و او بعد از احوالپرسي به صارم مي گويد : « ببين برادر! اين جا اسارته و اينها اگر حساس بشن خيلي اذيت مي كنن . اگر فرمانده بودي سريع خودت را معرفي كن . من خودم فرمانده تيپ بودم خودم را معرفي كردم . الان هم هيچ كار ندارن » . برادر « صارم » او را مي شناسد و با توپ و تشر از اتاق بيرونش مي كند.
    3 ـ برادري از دوستان بهبهاني مي گفت : مدت زيادي مرا بازجويي كردند . به حول و قوه الهي در مقابل همه تهديدها و فشارهاي آنها ايستادم تا اين كه افسر عراقي معروف به « قشمار » 2 كه به اصطلاح معاون اردوگاه هم بود گفت : اگر به خواسته هاي ما پاسخ مثبت ندهي و به مخالفت خود ادامه دهي والله به جايي بيندازمت كه اصلا ستاره نبيني . من با لبخند به او گفتم خودت گاهي اوقات به اون جا سر مي زني يا نه گفت : براي بازجويي حتما مي آيم . من با اشاره به شانه اش گفتم : پس ستاره مي بينم همان ستاره هاي شانه تان ما را بس است !
    4 ـ برادر « حميدرضا فرحبخش » 3 روزي در حياط اردوگاه اقامه جماعت كرد و حدود دويست نفر به او اقتدا كردند . سرباز عراقي به نام « احمد » اين صحنه را مشاهده كرد و فردا كه او را در كنار راهرو تنها مي بيند مي گويد : فلاني مي داني اسير هستي ايشان جواب مي دهد : بلي خوب هم مي دانم بعد ميپرسد : مي داني ذليل هستي در اوج صلابت مي گويد : اسير هستم اما ذليل هرگز! آن گاه بازوان خود را نشان مي دهد و اضافه مي كند اگر شك داري مي تواني يقين كني كه آن طور كه تو فكر مي كني نيست .
    « احمد » از ناراحتي چشم غره اي مي رود و بعد هم با تهديد مي گويد : توي زندان به تو نشان مي دهم . « حميدرضا » با لبخند جواب مي دهد : خدا كريمه 4.
    پاورقي :
    1 ـ از اهالي باختران
    2 ـ به معني مسخره از آنجا كه خود او اين كلمه را زياد استفاده مي كرد به همين نام شهرت يافت .
    3 ـ از بهبهان
    4 ـ خوشه هاي خاطره از انتشارات دفتر تبليغات حوزه علميه قم
    اسرايي كه مدت زيادي در اسارت مي ماندند انواع شكنجه هاي جسمي و روحي را به جان خريده بودند. يكي از اسرا در همين وضعيت در طول دوران اسارت خبر ناگواري از خانواده اش بر دوشش سنگيني مي كرد و داغ شهادت دو برادر را ديده بود
    عراقي ها براي گرفتن اطلاعات از اسراي موثر و مقاوم افرادي را به عنوان دلسوز و طالب دوستي و مودت و در اصل به عنوان « جاسوس » به ميان نيروهاي مسلمان و استوار نفوذ مي دادند