روزنامه جمهوري اسلامي 13/05/1387 صفحه جبهه و جنگ

  • من يك بسيجي ام
  • بياموزيم
  • موج پرواز
  • همگي خنديديم
  • *****
    من يك بسيجي ام




  • حتي نزديكترين افراد لشكر نيز نمي دانستند كه او يك مهندس است . ناراحتي كتف مزاحم دائمي براي آقامهدي بود (كه مورد اصابت تير قرار گرفته بود) روي همين موضوع نمي توانستند بارهاي سنگين حمل كنند. يك روز تصميم گرفتند براي سركشي و كسب اطلاع از كمبودهاي انبار بازديد به عمل آورند. مسئول انبار حاج امراله بود. پيرمردي با محاسن سفيد و چهره اي گشاده وقتيكه آقامهدي به آن قسمت رسيد حاج امراله و هشت بسيجي جوان در حال خالي كردن بار كاميوني بودند كه تازه از راه رسيده بود و آذوقه آورده بود. حاج امراله كه از قيافه آقامهدي را نمي شناخت وقتي مي بيند ايشان در كناري ايستاده و آنها را تماشا مي كند داد مي زند جوان چرا همين طور كناري ايستاده اي و بر و بر ما را نگاه مي كني تا حالا نديده اي از كاميون بار خالي كنند.
    بيا بابا بيا اين گوني ها را تا انبار ببريم . آمدي اينجا كه كار كني يادت باشد از حالا بايد پا به پاي اين هشت نفر بارها را خالي كني فهميدي
    و آقا مهدي با معصوميتي صميمي پاسخ مي دهد : بله چشم و بدون اينكه حتي ناله اي كند چابك و تند گونيها را خالي مي كند. نزديكي هاي ظهر طيب براي دادن آمار به حاج امراله آنجا مي آيد. بعد از سلام و احوال پرسي حاج امراله به او مي گويد يك بسيجي پركار امروز به ما كمك مي دهد نمي دانم از كدام قسمت است مي خواهم بروم و از بصيرتي بخواهم او را به قسمت ما منتقل كند. طيب مي پرسد حاج امراله كدام بسيجي و حاج امراله آقامهدي را نشان ميدهد. طيب متعجب مي شود و به سرعت به طرف آقامهدي مي دود و گوني را از روي شانه هاي او برمي دارد و بعد با ناراحتي به حاج امراله مي گويد : هيچ مي داني اين شخص كيست
    آقامهدي است آقامهدي فرمانده مان حاج امراله و هشت بسيجي ديگر با تعجبي بغض آلود جلو مي آيند. آقامهدي بدون اينكه بگذارد آنها حرفي بزنند صورتشان را مي بوسد و مي گويد : حاج امراله من يك بسيجي ام .
    تبريز ـ خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي
    با تشكر از موسسه حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس لشكر 31 مكانيزه عاشورا

  • *****
    بياموزيم




  • سردار سرلشگر شهيد حسن شفيع زاده از نگاه ديگران
    وقتي به جاهايي مي رسيد كه نيازمند ايست بازرسي بود خودش را معرفي نمي كرد. يكبار كه با جمعي از بچه ها همراهش بوديم خيلي معطل شديم . دادمان درآمد كه خودتان را معرفي كنيد كه رهايمان كنند برويم قبول كه نكرد هيچ ناراحت هم شد.
    سال 57 وقتي امام دستور داده بود سربازها پادگان ها را ترك كنند به سربازي برخوردم كه داشت كنار ماشين ارتش نگهباني مي داد . نزديكش رفتم و گفتم :
    مگر نشينده اي امام دستور ترك پادگان ها را داده
    گفت : مي دانم اما ما هم كارهايي داريم .
    گفتم : اگر شهرستاني هستي نگران نباش جا و لباس برايت فراهم مي كنم .
    گفت : نه متشكرم .
    در يك جلسه انقلابي كه از گروه هاي مسلح ضد رژيم بودند او را ديدم . شرمنده اش شدم . گفت : اگر من در آنجا باشم و از اقدامات آنها با خبر باشم مفيدتر است .
    بعدها فهميديم همه اين كارها را زير نظر شهيد محراب آيت الله مدني انجام مي دهد.
    بني صدر گفته بود به نيروهاي سپاه و بخصوص بسيجيها مهمات ندهيد. شهيد مهدي باكري و شهيد شفيع زاده چه جاني كندند تا توانستند اجازه بردن يك قبضه خمپاره 120 به اهواز را بگيرند . خودشان رفته بودند ماهشهر و يك لنج كرايه كرده بودند تا آنها را ببرد به جبهه آبادان .
    آقا مهدي فرمانده قبضه بود و حسن آقا ديده بان . سهميه شان هم سه گلوله در روز بود. آمدنشان به حلقه محاصره آبادان قوت قلب زيادي براي بچه هاي بسيجي بود كه دست خالي مي جنگيدند. مي گفتند : آقا مهدي و برادر شفيع زاده توپخانه آورده اند. چه ذوقي مي كردند. آنقدر آنجا ماندند تا آبادان آزاد شد.
    گفتم : برادر شفيع زاده اينجا محل مناسبي براي ديده باني نيست . تيررس دشمن است .


    گفت : در عوض كاملا به عراقيها مشرف است . اينجا به اوضاع مسلط هستم .
    گفتم : باشد.
    چند قدم كه از آن ساختمان دور شده بوديم گلوله يك تانك خورد به ساختمان . دويدم طرف برادر شفيع زاده وسط اتاق ولو شده بود روي زمين . سر و بازويش زخمي شده بود و خون جاري بود. گفت : طوري نشده .
    دفترچه اش را از جيب جلوي پيراهنش در آورد و شروع كرد به نوشتن . گفت : الان ننويسم يادم مي رود.
    داشت از حال مي رفت . گفتم : بلند شو برويم . نتوانست . گفت : نمي توانم . از حال رفت . دويدم بيرون . تويوتايي كه با آن آمده بوديم جزغاله شده بود. زير آتش هم نمي شد وسيله ديگري پيدا كرد. يك فرغون پيدا كردم و با كمك دوستم برادر شفيع زاده را گذاشتم توي فرغون و تا نزديكيهاي اهواز زير آتش شديد برديمش . آرزو ميكردم كه زخمي نشده بود وحالا كنار ما بود. فكر مي كردم مي رود پيش خانواده اش و چند روزي از ديدنش محروم مي شويم . فردا صبح با سر باند پيچي شده برگشت . گفتم چند روزي مي رفتي خانه ات .
    گفت : خانه من آنجاست . ساختمان نيمه ويران را نشان داد. هر دو خنديديم .
    اولين فرد در سپاه بود كه ساخت سلاح و مهمات در كشور را پيشنهاد داد . يك نمونه توپ 122 م م را فرستاد اراك تا كارخانه ماشين سازي از آنجا از رويش نمونه برداري كند. مسئول ماشين سازي گفته بود : نمي توانيم خيلي كار مي برد. گفته بود كار ببرد حتما بايد منتظر غنايم دشمن باشيم بايد خودمان بتوانيم بسازيم . آن توپ ساخته شد. تازه كار ساخت آن توپ تمام شده بود كه بلافاصله يك كاتيوشاي 122 را براي مسئول كارخانه فرستاد .
    چند بار از او خواستم حقوقش را بيشتر كنم . گفتم پنج هزار تومان كه چيزي نيست . هر بار شانه خالي كرد . در جلسه فرماندهان تيپ 15 خرداد مطرح كردم . باور نكردند. فيش حقوقش را نشان دادم . گفتند افسراني كه درحال ماموريت باشند از اين بيشتر مي گيرند ايشان كه فرمانده توپخانه هستند. بالاخره مجوز كتبي دادند كه حقوق برادر شفيع زاده را بيشتر كنم .
    چنان عصباني شد كه تعجب كردم . گفت تو راز مرا فاش كرده اي . چرا آنها بايد مي فهميدند من چقدر ميگيرم عذاب وجدان دارم . آيا ما براي همين مقدار كار مي كنيم كه بيشتر هم بگيريم
    تبريز ـ خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي
    با تقدير و تشكر از همكاري هاي موسسه حفظ آثارو نشر ارزشهاي دفاع مقدس لشگر 31 مكانيزه عاشورا
    وقتي به جاهايي مي رسيد كه نيازمند ايست بازرسي بود خودش را معرفي نمي كرد. يكبار كه با جمعي از بچه ها همراهش بوديم خيلي معطل شديم . دادمان درآمد كه خودتان را معرفي كنيد كه رهايمان كنند برويم قبول كه نكرد هيچ ناراحت هم شد
    بني صدر گفته بود به نيروهاي سپاه و به خصوص بسيجي ها مهمات ندهيد. شهيد مهدي باكري و شهيد شفيع زاده چه جاني كندند تا توانستند اجازه بردن يك قبضه خمپاره 120 به اهواز را بگيرند . خودشان رفته بودند ماهشهر و يك لنج كرايه كرده بودند تا آنها را ببرد به جبهه آبادان
    آمدن مهدي باكري و حسن شفيع زاده به حلقه محاصره آبادان قوت قلب زيادي براي بچه هاي بسيجي بود كه دست خالي مي جنگيدند. مي گفتند : « آقا مهدي و برادر شفيع زاده توپخانه آورده اند! » چه ذوقي مي كردند. آنقدر آنجا ماندند تا آبادان آزاد شد

  • *****
    موج پرواز




  • اي خروش هفت دريا تندر پروازتان
    آسمان هفتمين زير پر پروازتان
    اين نه پرواز است معراج است بر بال عروج
    جبرئيل آساست موج برتر پروازتان
    ساقي خورشيد سرمست از مي جام شماست
    كوثر نور است مي در ساغر پروازتان
    خصم ناباور اگر معراجتان باور نكرد
    مي كند خورشيد روشن باور پروازتان
    چشم خواب آلوده دنياست بيدار از شما
    آتش و خون خون و آتش بستر پروازتان
    با ملايك همنفس همزاد با خورشيد و نور
    مي شكافد قلب شب را خنجر پروازتان
    احمد خوانساري

  • *****
    همگي خنديديم


  • در سالهاي دفاع مقدس چاي مرهم خستگي جسمي رزمندگان اسلام بود. در ميان لشكرها رزمندگان لشكر عاشورا انس و الفت بيشتري با چاي داشتند . روزي در محضر آقا مهدي باكري و شهيد حاج ابراهيم همت (فرمانده لشكر 27 حضرت محمد رسول الله « ص » ) بوديم كه در آن صحبت از كنترل مناطق عملياتي بود.
    حاج همت به آقا مهدي گفت : نگهبانان لشكر شما براي نيروهاي ساير لشكرها سخت مي گيرند و اجازه نمي دهند راحت عبور و مرور كنند مگر تركي بلد باشند. آقاي مهدي در پاسخ گفت : شما يقين داريد كه آنها نگهبانان لشكر ما هستند حاج همت گفت : من نه تنها نگهبانان لشكر شما را مي شناسم حتي حد خط لشكر عاشورا را هم مي شناسم . آقا مهدي با تعجب پرسيد چطور چگونه مي شناسيد
    حاج همت گفت : شناختن حد و حدود لشكر شما كاري ندارد اصلا مشكلي نيست هر خطي كه از آن دود به هوا بلند شده باشد آن خطر لشكر عاشوراست چون هميشه كتريهاي چاي لشكر شما روي آتش مي جوشد. همگي خنديديم .
    اسفنديار مبتكر سرابي