
يادي از سردار شهيد حاج محمود كاوه
نجات سد بوكان
يكي از عمليات هايي كه با فرماندهي برادر كاوه انجام شد
آزادسازي سد بوكان بود. اين سد از ابتداي پيروزي انقلاب
در تصرف ضد انقلاب بود و براي آنكه جمهوري اسلامي به فكر آزادسازي آن نيفتد اعلام كرده بود در صورت انجام
عمليات
سد را منفجر مي كند. چنانچه ضد انقلاب موفق به انفجار سد بوكان مي شد
خسارت زيادي به مردم و اقتصاد
محل وارد مي آمد. برادر كاوه به عنوان فرمانده ي عمليات تيپ تازه تاسيس ويژه ي شهدا
تدبيري كرد كه ضد انقلاب
كاملا غافلگير شد; طوري كه همه ي وسايل خود را جا گذاشت و فرار كرد. برادر كاوه با استفاده از اصل غافلگيري
نيروها
را به طور حساب شده و از دو محور وارد عمل كرد. آنها هم با تصرف ارتفاعات مشرف به سد و نفوذ به قلب دشمن
موفق شدند سد را آزاد كنند
عليرغم اينكه ضد انقلاب تبليغ كرده بود كه نيروهاي تيپ ويژه ي شهدا
به هيچ كس رحم
نمي كنند و هر كس در مقابلش بايستد
از بين مي رود
اما اين سد با كمترين مقاومت ضد انقلاب به تصرف رزمندگان
اسلام درآمد.
محمد ابراهيمي
داستان تانك هاي عراقي
در جلسه اي راجع به طرح مانور عمليات بدر صحبت مي كرديم . در حين جلسه جسارت كرده و گفتم : اينجا منطقه ي
جنوب است
اگر موفق شديد در شب خاكريز بزنيد كه چه بهتر
اما اگر كار به روز كشيده شد
عراقيها با تانك هايشان شما
را مي گيرند زير آتش .
برادر كاوه گفت : مگر ما مي گذاريم كه تانكها به همين راحتي آنجا بايستند و بچه هاي ما را شكار كنند
ما آنها را
مي بلعيم . اين جملات را چنان با قوت و با اتكا به خدا مي گفت كه برايم بسيار جالب بود.
محمود باقرزاده
حفظ روحيه
روحيات معنوي بالقوه ي ايشان به بالفعل تبديل شده بود. او يك انسان تمام و كمال
با ايماني سرشار و شجاعتي
عجيب بود. براي ما بسيار خوشحال كننده بود كه ايشان را در حال تفريح و دعا مي ديديم . كمتر كسي مشاهده مي كرد كه
در حين جنگ
او متاثر باشد
جز در روز شهادت شهيد علي قمي . بدون هيچ دغدغه مسائل را مطرح مي كرد و
روحيه اش را حفظ و تقويت مي كرد. ما در همه ي زمينه ها از ايشان درس مي گرفتيم . تا جايي كه بتوانيم آن ها را به نسلهاي
بعدي منتقل مي كنيم .
محمود بنا رضوي
خبر شهادت
چند روز قبل از عمليات « كربلاي 2 » به دلم افتاد بروم اتاق برادر كاوه قول شفاعت بگيرم و حلاليت بطلبم . در اتاق
نشسته بود گفتم : آقاي كاوه ! شما مهمان ما هستيد
ما هم مهمان شما. در اين دنيا تا اينجا دوست خوبي بوديم
شما هم
ما را رها نكرديد; به هر حال ما مسلمان هستيم و دين و ايمان داريم
بايد دوستي و ايمان در اين دنيا پايدار باشد و فقط
مربوط به مسائل دنيوي نباشد
شما قول بدهيد كه فرداي قيامت هم اين دوستي پايدار باشد و ما را شفاعت كنيد
من هم
اگر لياقتي داشتم
مطمئنا به يادتان خواهم بود. اين را كه گفتم
آقاي كاوه در حالي كه حلقه ي چشمانش پر اشك بود بلند
شد
شانه ام را فشار داد و گفت : بادمجان بم آفت ندارد; اگر خدا ما را به شهادت رساند حرفي نداريم . آن روز گذشت تا
چند روز بعد كه خبر شهادتش را آوردند.
هوشنگ بزرگي
نذر روزه
برادر كاوه گاهي وقتها نذر مي كرد روزه بگيرد. بدون سحري هم روزه مي گرفت . يك روز بهش گفتم : شما زخم معده
مي گيري ! گفت : تا من زخم معده بگيرم رفته ام . اين را به پدر كاوه هم گفتم كه ريشه ي همه ي اين خير و بركات برمي گردد
به شما كه به او نان حلال دادي و با جلسات مذهبي آشنايش كردي . يكي از خصلت هاي بسيار مهم كاوه
كم حرف بودن
او بود كه من گاهي به اين خصوصيت او حسرت مي خوردم . اهل تدبير بود و افرادي كه دائم فكر مي كنند قاعدتا
كم
حرف مي زنند. جالب است كه بدانيد كاوه را بدون نقشه و قطب نما نمي ديديد. تمام دور كمرش خشاب بود.
محمد بهشتي
عكس يادگاري
از آنجا كه برادر كاوه مربي آموزش نظامي هم بودند
به آموزش و افزايش توان رزمي نيروها اهميت فوق العاده اي
مي دادند. از نزديك به طرحها و برنامه هاي آموزشي تيپ نظارت مي كردند. ايشان تاكيد داشت كه در تمرينات و
مانورهاي آموزش ما حضور داشته باشد
وقتي هم در صحنه ي تمرين حاضر مي شد به نكات ريز و جزئي نيز دقت
مي كرد و تذكرات لازم را ارائه مي داد. دوستي و رفاقت با فرماندهان و نيروها از خصوصيات ديگر برادر كاوه بود. عليرغم
اينكه قاطعيت برادر كاوه در عمليات براي همه معلوم بود
اما دوستي و رفاقت با فرماندهان و نيروها هم از خصوصيات
ديگر ايشان بود. براي بسياري كه تازه وارد تيپ ويژه ي شهدا مي شدند
ديدن برادر كاوه خيلي اهميت داشت . آنها حول و
حوش ساختمان فرماندهي مي ايستادند و منتظر مي ماندند كه برادر كاوه بيايد تا با ايشان عكس بگيرند; او هم با صبر و
حوصله مي ايستاد و با نيروها عكس مي گرفت .
رسول جباري
ارزيابي نيروها
برادر كاوه براي دادن مسئوليت به افراد
گاهي از يك شيوه ي مخصوص استفاده مي كرد; مثلا اگر نمي خواست يك
فرمانده ي گروهان را به عنوان جانشين گردان معرفي كند
او را مدتي در ليست پايين تر مي گذاشت تا ببيند در روحيه ي او
چه تغييري به وجود آمده است و در ذهن او چه مي گذرد. اين يك نوع ارزيابي بود كه كاوه از نيروهايش داشت و من
نمونه هاي زيادي را سراغ دارم .
عباس جوادي
ترك مياندوآبي
كاوه تمام مسئولين قبضه هاي ادوات را هم مي شناخت ; آنها را به اسم هم مي شناخت . به من مي گفت فلاني را بگذار
فرمانده ي گردان . مي گفتم زود است
او بدرد نمي خورد. مي گفت : امتحانش كردم
زماني كه ايستاده بود و تيراندازي
مي كرد. نيروها را در صحنه ي نبرد آزمايش مي كرد. حتي خود من را زماني كه در عمليات پاكسازي جاده ي پيرانشهر ـ
سردشت
در منطقه ي چاكو با دو سه نفر ديگر جلوي باران گلوله ي ضد انقلاب ايستاده بوديم
نشان كرد. من ترك
مياندوآبي هستم . عده اي از آذربايجان غربي بودند
حتي بلوچ هم داشتيم . محمود با همه اينها كار مي كرد; آنها را رشد
داده بود.
قلي محبوب خواه
وداع كاوه
من تمام صحنه ي وداع كاوه در شب عمليات « كربلاي 2 » يادم هست . در سنگر قرارگاه تاكتيكي بوديم كه آماده رفتن به
خط مقدم شد. چندين نفر از جمله سردار منصوري و مجيد ايافت جلويش را گرفتند تا مانع رفتنش بشوند. حتي مجيد
ايافت با تهديد گفت : اسلحه مي كشم
نمي گذارم بروي ; اما كاوه با اصرار گفت : اين صلاح امام زمان (عج )
امام رضا(ع ) و
حضرت امام است كه من بايد بروم . رفت و اين آخرين ديدار دوستان و همرزمانش با كاوه بود.
سبزعلي غلامي
سعه صدر كاوه
سال 59 وقتي كه ناراحتي قلبي امام شروع شد همه براي ملاقات ايشان از دور و نزديك مي آمدند . امام مي فرمودند
برنامه ملاقات را تنظيم كنيد. مسئولين حفاظت وظيفه ي سنگيني داشتند از جمله
رضايت عموم
توجه به توطئه ي
ترور
ضربه ي منافقين و گروههاي منحرف
از طرفي توطئه ي ليبرالها و دولت شكست خورده ي بني صدر خائن . تمام
اين حساسيتها متوجه شهيد كاوه بود كه با سعه ي صدر مشكلات را تحمل مي كرد. بي احترامي گارد كزايي بني صدر كه
حاضر نبودند در مقابل امام سلاحهايشان را تحويل دهند
دوگانگي و تنش را تا جماران كشيده بود وقتي فكر آن روز را
مي كنم كه اگر اتفاقي مي افتاد
چه عواقبي داشت
مو به تنم راست مي شود.
سيد محمد ميررفيعي
پاسدار امام
بچه ها جمع شده بودند تو ميدان صبحگاه پادگان
آيت الله موسوي اردبيلي داشتند برايمان سخنراني مي كردند.
لابلاي صحبت هايشان گفتند : امام فرمودند من به پاسدارها خيلي علاقه دارم
چرا كه پاسدارها سربازان امام زمان (عج )
هستند. كنار محمود ايستاده بودم و سخنراني را گوش مي دادم . وقتي آيت الله اردبيلي اين حرف را گفتند
يكهو ديدم
محمود رنگش عوض شد. بي حال و ناراحت آنجا نشست
مثل كسي كه درد شديدي داشته باشد; زير لب مي گفت :
(لااله الاالله
لااله الاالله ). تا آخر سخنراني همين اوضاع و احوال را داشت . تا آن موقع اينجوري نديده بودمش
از آن روز
به بعد هر وقت كلاس مي رفت
اول از همه كلام امام را مي گفت
بعد درسش را شروع مي كرد. مي گفت : اگه شما كاري
كنيد كه خلاف اسلام باشد
ديگر پاسدار نيستيد
ما بايد آن چيزي باشيم كه امام مي خواهد.
سيد هاشم موسوي

*****
پر از خاطره
|

اين عكس قبل از عمليات فتح المبين گرفته شده . يادم است مجيد وقتي از تهران به شوش برگشت مرا صدا زد و گفت بيا و
عكسهايي كه در سفرم گرفتم ببين بعد عكسها را يكي يكي به من نشان مي داد تا اينكه يه مرتبه اين عكس را به من نشان داد تا اين عكس
را ديدم با تعجب به مجيد نگاه كردم و گفتم اين عكس مال من
مجيد گفت : نه بابا ديگه چي
من هم چيزي نگفتم ولي از اتاق بيرون زدم هرچه مجيد صدايم زد محلش نذاشتم . بعد ازظهر بچه ها مي خواستند در جلوي سپاه گل
كوچيك بازي كنند گروه گروه شديم مجيد مرا انتخاب نمود من با مجيد حرف نمي زدم هر توپي مجيد به من پاس مي داد من يا آن را
نمي گرفتم و يا مي گذاشتم تا حريف توپ را بگيرد بعد مجيد بخاطر جلوگيري از گل زدن آنها به دردسر مي افتاد
مجيد كه متوجه شده بود
علت چيست فقط مي خنديد
بعد از بازي گفت : امير چرا قهر كردي
چيزي نگفتم
مجيد دستم را گرفت من خيلي جدي و با اخم به او گفتم دستم را ول كن
مجيد خنديد و در حالي كه مرا در بغل
مي گرفت صورتم را بوسيد و گفت : بخدا همين يك عكس را دارم
باور كن اگر دوباره برايم فرستادند آن را به تو مي دهم
گفتم : مگر دوربين مال خودت نبوده
گفت نه بابا
نگذاشتند دوربين خودمان را داخل ببريم و با دوربين خود بيت حضرت امام اين عكس را گرفتند.
يادش بخير مجيد باوفا
مجيد با صفا
مجيد بي ريالله.......
راوي : حاج حميد حكيم الهي

| |