روزنامه جمهوري اسلامي 11/04/1387 صفحه جبهه و جنگ

  • پيوند قلبي
  • هنوز بهار بود
  • پاتك به واژه ها ـ 28
  • همت اراده شهادت طلبي
  • *****
    پيوند قلبي




  • بخشي از خاطرات امير سپهبد شهيد علي صياد شيرازي در ششمين برنامه شب خاطره حوزه هنري
    ... وقتي غائله بزرگ كردستان توسط گروهك هاي ضد انقلاب در غرب كشور به اوج رسيد فرماني از سوي امام رحمه الله صادر شد كه : « بايد در مدت 24 ساعت اين غائله ختم شود » كه مردم به صحنه آمدند و ضد انقلاب پا به فرار گذاشت .
    وقتي اين فرمان صادر شد من در پادگاني در اصفهان بودم يكمرتبه ديدم اوضاع به هم ريخت و مردم جلوي پادگان تجمع كردند و گفتند : « ما را به كردستان بفرستيد. » اولين فرمان فرمانده كل قوا آن هم در چهره يك روحاني معظم و ولي فقيه تا آن موقع بي سابقه بود. قبل از انقلاب دوستان شك داشتند كه آيا يك روحاني مي تواند فرماندهي كند ! آن موقع نمي شد اين را ثابت كرد. ما جز همان علاقه و اعتقاد و پيوند قلبي خودمان چيزي ديگري نداشتيم . قبلا چون هنوز بدنه ارتش متزلزل بود و در مديريت و سازماندهي مشكل داشتيم اين فرمان كه صادر شد يك مرتبه ديدم كه در پادگان ها برو بيا و جنب و جوش عجيب و بي سابقه اي حاكم شد و هجوم يك باره مردم ما را غافلگير كرده بود. مردم از ما مي خواستند كه فرمان امام هر چه زودتر اجرا شود واز ما گزارش كار و اطلاعات مي خواستند.
    فرمان و آماده باش امام جدي بود بايد هر چه زودتر حركت مي كرديم .
    از طرفي هم دره ي پاوه از نظر رزمي گنجايش يك گردان را هم براي عمليات نداشت چه برسد يك لشكر و تيپ و غيره .
    خلاصه با مردم يك قراري در محل چهارباغ گذاشتيم و اولين سخنراني من در آنجا بود كه گزارشي به مردم داديم و آنها را به آرامش و صبر دعوت كرديم .
    كردستان با حركت برق آساي چمران و هم رزمانش از محورهاي « نوسود » گرفته تا مرز مريوان و بانه و سردشت تقريبا ضد انقلاب را به طور موقت خفه كرد ولي آنها بيكار ننشسته و مرتب به روستاها حمله كرده و در راه ها كمين مي گذاشتند. اين را هم بگويم كه اولين اكيپ 52 نفره پاسداران اصفهاني كه به كردستان رفته بودند حين بازگشت در جاده دهكده دارساوين بانه سردشت كمين خورده به شهادت رسيده بودند و در اصفهان غوغايي شده بود و همه مي خواستند براي انتقام گيري به آنجا بروند و در نهايت قرار شد ابتدا ما برويم اوضاع را بررسي كنيم تا بعد بنا به شرايط و نياز نيرو اعزام شود.
    من و سردار صفوي مامور شديم به كردستان برويم . قرار شد اول برويم پيش چمران لذا به تهران آمدم سراغش را گفتم . گفتند : در حسينيه بني فاطمه است . به آنجا كه رفتم مشغول گفتن خاطرات مبارزاتي اش بود آن شب هم واقعا يك « شب خاطره » بود. مردم مشتاقانه گوش ميكردند آنچنان شيرين و جذاب سخن مي گفت كه تا 1 5 شب طول كشيد و كسي احساس خستگي نكرد . چون با زبان دل حرف مي زد به دل مي نشست . پس از اتمام جلسه افتخار آشنايي با او را پيدا كردم در همان برخورد اول محبتش به دلم نشست وقتي خودم را معرفي كردم و گفتم ميخواهم به كردستان بروم گفت اتفاقا ما هم داريم به آنجا مي رويم انشاالله همه با هم فردا با يك هواپيما مي رويم باختران . روز بعد به باختران رفتيم و از آنجا با يك هليكوپتر شنوك به سنندج بانه و سردشت . خبر واقعه شهادت 52 نفر درست بود.
    فورا دست به كار تحقيق و بررسي و شناسايي منطقه شديم چمران مشغول تماس برنامه ريزي و تدبير بود و من محو كار او. ديدم يكمرتبه برگشت و گفت : « به من خبر دادند فلان نقطه محل مهمات ضد انقلاب است . » چند نفر داوطلب مي خواهم كه با اين هليكوپتر بروند كاووش كنند و ما كه دلمان براي اين جور كارها لك زده بود تا گفت داوطلب سريعا لبيك گفتيم . 7 ـ8 نفر بوديم به هر كدام يك تفنگ ژـ3 دادند و 40 فشنگ .


    هليكوپتر ما را آورد گذاشت توي يك دره خطرناك و شروع به جستجو كرديم و هليكوپتر هم بالاي سرمان مي چرخيد به طرف آلونكي رفتيم كه محل زندگي يك پيرزن و پير مرد بود. تا آمديم بپرسيم كه اينجا چه خبر است گلوله اي زوزه كشان از كنار گوشم رد شد و لحظه اي بعد گلوله دوم آمد. فورا پراكنده شديم به بچه ها گفتيم : « توي تله افتاديم بايد به سرعت به طرف بلندي برويم و پناه بگيريم . در جهت تير به سمت يال حركت كرديم هليكوپتر كه از آن بالا شاهد به دام افتادن ما بود دور زد و رفت . يك ربع بعد ديدم دو سه فروند هليكوپتر آمد و مقداري عقب تر نشستند. رزمندگان پياده شدند و جلو دار شان شهيد چمران بود كه لباس پلنگي به تن و يك اسلحه يوزي بدست داشت . در همين هنگام رگبار گلوله ضد انقلاب بر روي آنها باريد و درگير شدند. ما از آن فاصله هيچ كاري از دستمان بر نمي آمد انگار يك نمايش را تماشا مي كرديم . هوا كم كم تاريك ميشد چيزي نگذشت كه هليكوپتر آمد و آنها را برد و ما مانديم و آن دره ي مخوف و وحشتناك . نه بي سيم داشتيم و نه مهمات كافي براي نبرد. با همراهاني كه همديگر را نمي شناختيم . دو ارتشي دو سپاهي و يك پيشمرگ مسلمان كةرد. من به آنها گفتم بكشيد بالا تا به ما تسلط نداشته باشند كمي گذشت ديدم اينطوري نميشود بايد يك نفرمان فرماندهي را به عهده بگيرد چاره اي نبود جز اينكه من پيشقدم شوم . كمي برايشان صحبت كردم و گفتم : « برادرها توجه كنيد من سروان صياد هستم و دوره هاي رنجري و چتربازي و غيره را ديده ام بنابراين از اين پس فرمانده شما هستم ! اگر مي خواهيد نجات پيدا كنيد بايد هر چه ميگويم مو به مو گوش كنيد. ما جايي را بلد نيستيم بايد برويد دور تپه سنگر بگيريد و آماده درگيري باشيد. »
    اين را كه گفتم از حرف خودم خنده ام گرفت . مگر مي شود با چهل فشنگ تا صبح مقاومت كرد ! باور كنيد يك توسل خاصي به امام زمان (عج ) پيدا كردم . همينكه دعاي فرج را زير لب زمزمه كردم بلافاصله در ذهنم طرح يك عمليات رژه رفت و آن اينكه يك لحظه درنگ در اينجا اشتباه محض است بايد به همان ترتيبي كه درس سازماندهي در شب عمليات نامنظم را خواندي اينها را سازماندهي كني و ده دقيقه آموزش بدهي و بعد با كمك و جهت يابي ستاره ها حركت به سمت سردشت . ضمنا آن پيشمرگ هم راهنماي خوبي براي شناخت راه كوهستاني منطقه بود...
    بلافاصله همين را ابلاغ و سازماندهي كردم و با سه شماره دستور حركت دادم . براي محكم كاري به پيشمرگ كةرد (كه كمي به او مشكوك شده بود) گفتم : « خوب حواست جمع باشد اگر احساس كنيم كه قصد توطئه داري و بخواهي ما را به سمت تله هدايت كني با يك تير خلاصت مي كنم .
    سختي كار گذشتن از آن دره ي جنگي و رهايي از محاصره بود كه مي بايست بدون سر و صدا انجام مي شد تا ضد انقلاب گراي موقعيت ما را نگيرد. حدود نيم ساعت طول كشيد تا از دره كشيديم بالا و توي مسير قرار گرفتيم . مسير ناهمواره و پاها تاول زده بود.
    حدود 4 ساعت بعد به يك رودخانه اي نزديك سردشت رسيديم در كنار پل كلته ايستادم گفتم : « چند قدم جلوتر پاسگاه ژاندارمري خودمان است . شما همينجا درازكش و بي صدا بخوابيد تا من و پيشمرگ به پاسگاه خبر بدهيم » كه پيشمرگ گفت : « من نمي آيم »
    گفتم : « چرا »
    گفت : « بخاطر اينكه اينها بدون ايست مي زنند. »
    گفتم : « بسيار خوب تو هم بمان من خودم تنها مي روم » و بعد به صورت عادي مثل يك عابر به سمت پاسگاه حركت كردم هنوز به 20 متري پل نرسيده بودم كه به سويم شليك شد! خودم را پرت كردم روي زمين پيشمرگ راست مي گفت بدون ايست شليك كردند.
    فرياد زدم كه : « خودي هستم نزنيد. »
    گفت : « كي هستي »
    گفتم : « سروان صياد » مرا نمي شناخت گفت : « هر كسي هستي تفنگت را زمين بگذار و دستهايت را بالا بگير و بيا جلو. » آهسته جلو رفتم وبا يك استوار مشغول صحبت شدم كه يكدفعه از بالاي برج پاسگاه آتش شديدي توي دامنه اي كه بچه ها بودند باز شد. داد زدم كه : « نزنيد نزنيد آنها بچه هاي ما هستند. » الحمدلله آنها هم جان سالم بدر بردند. آن موقع حال عرفاني عجيبي داشتم چون ما رفتني بوديم ولي خدا نجاتمان داد . آن شب نماز مغرب و عشا را حدود 11 خوانديم يك نماز شكر واقعي . پس از نماز گفتم به چمران بيسيم بزنيد و بگوييد نگران ما نباشد مازنده ايم . ساعت 8 5 صبح چمران با هليكوپتر آمد و با خوشحالي از ما تشكر و قدرداني كرد و بعد از من خواست تا برايش قصه نجات از مهلكه را بگويم ...

  • *****
    هنوز بهار بود




  • .... تازه از مرخصي عمليات والفجر 10 برگشته بوديم .
    هنوز بهار بود. ولي گرماي سوزان هفت تپه سوزش و داغ آخرين ياران سفر كرده را زنده مي كرد.
    مي گفتند تو فاو خبرهائي شده .... بايد بريم .

    ... با صورتي سياه چرده و موهائي مجعد به خاطرم نشست . اولين بار بود به جبهه مي اومد. با كاروان راهيان محمد رسول الله (ص ) اومده بود. بعد از تقسيم به گروهان ما منتقل شد....

    از پل بعثت هنوز نگذشته بوديم كه صداي انفجار شنيده مي شد. از صداي خمپاره ها معلوم بود معركه همين نزديكي هاست . مهمات نداشتيم . وقتي هم براي منتظر موندن نبود. تو حسينيه تا حدودي وضعيت تك عراق بررسي شد. از لاي خار و خاشاك سعي كرديم فشنگي پيدا كنيم تا خشابهامون رو پر كنيم .

    گروهان يك از سمت راست ما از سمت چپ . از جاده فاو ام البهار و فاو ام القصر به سمت شمال راه افتاديم . موضع دشمن مشخص نبود. قرار شد بريم تا به محض درگيري زمين گيرشون كنيم . تو تاريكي شب حركت كرديم . حدودا 10 ـ11 شب بود . تو سياهي شب تكه كاغذي از تو جيبم درآوردم و بدون اينكه چيزي ببينم روش نوشتم الا بذكرالله تطمئن القلوب .
    .... ديگه خيلي پياده اومديم بوديم .... مي شد خستگي رو تو چهره ها ديد.
    مهندس مهدي شيرافكن

  • *****
    پاتك به واژه ها ـ 28




  • ياد جبهه بخير كه مدينه اهل بلا بود.
    بچه هاي جنگ جغرافياي قرآن را بلد بودند و كوچه پس كوچه هاي مفاتيح را خوب مي شناختند.
    در جبهه حيرون بوديم و حالا مجنون شايد هم بالعكس !
    بد نيست گاهي چشم در چشم عكس اصغر اعتمادي (شلمچه ) ماشاالله ابراهيم (جزيره سهيل ) و عبدالرحمن ارغنده (شلمچه ) بدوزيم و سراغي از خويشتن بگيريم . شايد...!
    آقازاده عبدالرضا ميرابزاده (عمليات بدر) است كه هم خودش شهيد است و هم پدرش عبدالكريم ميرابزاده (فتح المبين ).
    مجيد باوي (20 ساله ) ادريس عباسي (17 ساله ) و مهرداد عالي پور (21 ساله ) با رفتنشان گفتند : شهادت هم خدائي دارد ...
    بچه ها! ماروي سفره صداقت جبهه بزرگ شديم مبادا كه لقمه هاي دوروئي از گلويمان پايين برود.
    سنگر بكن برادر! امروز هم روز جنگ است اما قلم ها سرنيزه هاي تفنگ است . هر واژه اي يك گلوله و هر جمله اي يك تفنگ است .
    اهواز ـ گروهان نجف اشرف ـ علي عميره

  • *****
    همت اراده شهادت طلبي




  • گوشه اي از سخنراني سردار سرلشكر پاسدار شهيد مهدي زين الدين فرمانده لشكر علي بن ابيطالب (ع )
    اولين شرط لازم براي پاسداري از اسلام اعتقاد داشتن به امام حسين (ع ) است . هيچ كس نمي تواند پاسداري از اسلام كند در حالي كه ايمان و يقين به اباعبدالله الحسين (ع ) نداشته باشد. اگر امروز ما در صحنه هاي پيكار مي رزميم و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستيم و اگر امروز پاسدار خون شهدا هستيم و اگر مشيت الهي بر اين قرار گرفته كه به دست شما رزمندگان و ملت ايران اسلام در جهان پياده شود و زمينه ظهور حضرت امام زمان (عج ) فراهم گردد به واسطه عشق علاقه و محبت به امام حسين (ع ) است .
    من تكليف مي كنم شما « رزمندگان » را به وظيفه عمل كردن و حسين وار زندگي كردن .
    در زمان غيبت كبري به كسي « منتظر » گفته مي شود و كسي مي تواند زندگي كند كه منتظر باشد منتظر شهادت منتظر ظهور امام زمان (عج ). خداوند امروز از ما همت اراده و شهادت طلبي مي خواهد.