روزنامه جمهوري اسلامي 09/04/1387 صفحه جبهه و جنگ

  • مقصد; سرزمين مقدس
  • آشناي زخم
  • سري به آسمان
  • *****
    مقصد; سرزمين مقدس




  • به مقصد ديدار حركت كرديم . ديدار از سرزمين نور سرزميني كه مردان مرد روزگار در آن رزميدند و با ايثار جان به خدا رسيدند. اگرچه خاكريزها خالي از آنها بود اما صداي ياحسين (ع ) و يا زهرا(س ) آنها گوش جان را نوازش مي داد.
    وضو ساختيم و با پاي برهنه قدم بر سرزمين مقدس شلمچه گذاشتيم تا شايد طاهر گرديم .
    امانمان نبود قرارمان نبود نالان و گريان گشتيم تا شقايقي بيابيم . اما رخصتي نبود. خاك بر سربرديم و با سوز دل خواستيم آتش فتاده بر جانمان را خاموش نمائيم اما اثري نداشت .
    سر برسجده آورديم هنوز خاك بوي اشك جوانان وطن مي داد. هنوز بوي خون به مشام مي رسيد.
    جانمان رهيد از بدن . همه را تا آن سوي تاريخ رهنمون كرد و ما را در صحراي كربلا پنج به كانال ماهي رساند.
    همه جاي اين دشت شلمچه گوياي خاطراتي است كه هنوز درون خاك مدفون مانده است و ما را مي طلبد تا از حماسه هاي بيادماندني فرزندان خميني روايت كنيم .
    كاش مي شد در اين صحرا مي مانديم و سيراب از عشق حماسه هاي مجنون وار مي شديم . كاش مي شد لختي فكه و چزابه و هور و طلائيه را درك مي كرديم و به كاروان عطش حسيني (ع ) مي پيوستيم .
    باشد كه ما را نيز بپذيرند هماناني كه به سقاي تشنه لب اقتدا كردند و حسيني شدند.
    معصومه پايكار

  • *****
    آشناي زخم




  • ندا سهراب زاده
    اين روزها حوالي شب پرسه مي زنم
    در كوچه هاي گريه و تب پرسه مي زنم
    گم كرده ام تو را و دل ساده ي تو را
    تسبيح صادقانه ي سجاده ي تو را
    از روزهاي زخم نشاني نمانده است
    بر سفره هاي خاطره ناني نمانده است
    سنگر جنوب جنگ چفيه پلاك و خون
    يك پيكر رها شده در لاي خاك و خون
    يك پيكر مقدس در خون رها شده
    يك بغض در نهايت كارون رها شده
    بغضي كه سال هاست مرا راه مي رود
    بغضي كه تا گلوي خداگاه مي رود
    شهري غريب وحشت آوار و هم سنگ
    مردان غم زنان جنون كودكان جنگ
    انگار كوفه كوفه غريبي ست در دلم
    يك حس و حال تلخ عجيبي ست در دلم اين دست هاي يخ زده با درد آشناست
    با بغض هيا وحشي ولگرد آشناست
    اي كوچه هاي تنگ دلم را صدا زنيد
    با لهجه ي تفنگ دلم را صدا زنيد
    اين روزها حوالي شب پرسه مي زنم
    در كوچه هاي گريه و تب پرسه مي زنم
    در روزمرگي خودم لابه لاي زخم


    با مردمان غم زده ي آشناي زخم
    يك جرعه بيت ناب برايم بياوريد
    من تشنه ام شراب برايم بياوريد
    اي ناله هاي خسته ي كارون نديده ها!
    اي خفتگان « جزيره ي مجنون » نديده ها!
    آن جا تمام آينه آزار مي شود
    انگار كربلاست كه تكرار مي شود
    برروي نيزه هاست دل پاره ي حسين (ع )
    شرح هويزه هاست دل پاره ي حسين (ع )
    هر سو كبوتري ست كه بالش شكسته است
    هر سوي شاعري كه خيالش شكسته است
    من سال هاست در دل خود درد مي كشم
    تصوير آن چه بر سرم آورد مي كشم
    تصوير زخم زخم كبودي كه جا گرفت
    در سينه ي شكسته ي من ماند و پا گرفت
    آماس كرده قلبم از اين ناله هاي سرخ ...
    هر سو نگاه مي كنم آلاله هاي سرخ ...
    در هر طرف شهيد به خون خفته اي رهاست
    در دست باد بيرق آشفته اي رهاست
    بگذار از جنوب نگاه تو بگذرم
    از خاطرات خوب نگاه تو بگذرم
    بگذار سر به مهر بماند حديث جنگ
    ني نامه ي دليرترين مرد بي تفنگ
    مردي كه دست هاش بهار آفريده است
    صد شاخه گل ز لكنت خار آفريده است

  • *****
    سري به آسمان




  • يادي از سردار شهيد حاج عليرضا موحد دانش
    خاطره اي از زبان خودش
    بعد از عمليات « بازي دراز » با دلي شكسته رو به خدا كردم و گفتم : « پروردگارا! ما كه توفيق شهادت نداشتيم . قسمت كن در همين جواني كعبه ات را حرم رسولت را غريبي بقيعت را زيارت كنم .... » مشغول دعا و درخواست از درگاه پر از لطف خداوند بودم كه شهيد پيچك آمد. دستي به شانه ام زد و گفت : « حاج علي مكه مي روي ! »
    يكدفعه جا خوردم و با تعجب پرسيدم : « چطور مگر »
    خنديد و ادامه داد : « برايم يك سفر جور شده است اما من به دليل تدارك عمليات نمي توانم بروم . با خود گفتم شايد شما دوست داشته باشيد به مكه برويد! »
    سر به آسمان بلند كردم . دلم مي خواست با تمام وجود فرياد بكشم : « خدايا شكرت .... »
    به ياد علقمه
    عمليات بازي دراز بود. صبح عمليات حاج علي براي بيدار كردن بچه ها به سمت يكي از چادرها رفت غافل از اينكه شب قبل عراقيها پاتك زده چند تا از چادرها را گرفته بودند. هنگاميكه حاجي وارد چادر شد سربازان عراقي او را به رگبار بستند خيلي سريع پشت يكي از صخره ها سنگر گرفت اما لغزش پا روي ريگ ها باعث سقوط او شد و در اثر اصابت سر به تخته سنگي براي مدتي بيهوش شد. پس از به هوش آمدن يكي از عراقيها نارنجكي را به سمت او پرتاب كرد. حاجي كه قصد داشت نارنجك را به سمت دشمن بازگرداند آن را در دست گرفت اما نارنجك منفجر شد و دست حاج علي را از مچ قطع كرد. در همين حين ما با شنيدن صداي تير انفجار متوجه جريان شديم و به سمت چادرها رفتيم و پس از به عقب راندن عراقيها حاج عليرضا موحد دانش را يافتيم . فكر مي كنم همه بچه ها با ديدن آن صحنه به ياد كربلا و علقمه و علمدار لشگر امام حسين (ع ) افتادند. حاج علي بعد از جانبازي باز هم راهي جبهه ها شد. آخر هيچ چيز نمي توانست حضور او را در صحنه جهاد كمرنگ كند.
    راوي : همرزم شهيد
    فوتبال
    عليرضا خيلي به فوتبال علاقه داشت . هر وقت از مدرسه مي آمد با بچه هاي محل فوتبال بازي مي كرد. يكسال عيد پدر عليرضا كت و شلوار برايش خريده بود و او با همان لباسها براي بازي فوتبال به كوچه رفت و شلوارش را پاره كرد. وقتي به خانه بازگشت بدون آنكه به ما حرفي بزند نشست و شلوارش را دوخت . چند روز بعد وقتي مي خواستم شلوار عليرضا را بشويم . قسمت هاي دوخته شده توجه مرا به خود جلب كرد. آنقدر ماهرانه كوك خورده بود كه اول فكر كردم نوع پارچه اينطور است اما هنگاميكه خود عليرضا جريان را برايم تعريف كرد به اصل قضيه پي بردم .