براي جانباز شيميايي شهيد عبدالمجيد دست نشان
دست نشان
دوم آذرماه 1335 در شهرستان بهبهان متولد شد . او دوران نوجواني و جواني اش را در بحبوحه انقلاب اسلامي گذراند . در
همين گير و دار هم در سال 1356 به وسيله ساواك بهبهان دستگير و 45 روز زنداني شد كه به دنبال آن به اهواز مهاجرت كرد . حضور در
جمع بچه هاي مسجد جوادالائمه (ع ) اهواز و ادامه فعاليت هاي انقلابي هم موجب شد اين جمع
پس از پيروزي انقلاب اسلامي و با آغاز
جنگ تحميلي
هسته اوليه 13 نفره گردان نور (كربلا) را به وجود بياورد . گرداني كه با نشان دادن لياقت و كارايي اش خيلي زود به تيپ 1
زرهي اهواز تبديل شد. حضور فعال و موثر شهيد دست نشان در عمليات هاي مكرر اين گردان
بارها براي او مجروحيت به دنبال داشت
كه غير از چند بار مجروح شدن نه چندان جدي از ناحيه دست
صورت و پا
خيلي راحت از كنارشان گذشته بود
اما ورود آن روز
سلاح هاي شيميايي عراق به صحنه هاي جنگ
زهري به بدن او و بسياري از رزمندگان وارد كرد كه سال ها بعد
به يكباره آنها را به اسارت
گرفت و برد.
شهيد دست نشان در عمليات والفجر8 به همراه ديگر همرزمانش در جزيره فاو مورد حمله شيميايي قرار مي گيرد
اما به گفته خودش
از مهلكه جان سالم به در مي برد.
تا اينكه در عمليات كربلاي 4
در جزيره مينو و سهيل مطمئن مي شود كه به دليل شدت بمباران شيميايي و كمبود وسايل لازم
به
طور قطعي آلوده به گاز شيميايي خردل شده است . مسموميتي كه حدود 18 سال
تقريبا ناشناخته مانده بود و حتي پزشك ها
عوارض
خفيف ناشي از آن را با سرماخوردگي ساده اشتباه مي گرفتند.

اما سر انجام
6 ماه پايان عمر آن شهيد
هيولاي شيميايي خردلي رنگ
وقتي مطمئن شده بود كه حريفش ضعيف شده است
خودش را به صورت علني نشان داد و دست نشان را راهي بيمارستان كرد. چند صباحي بعد و در روزهايي كه بهار در طبيعت كم كم
خودي مي نمايد
در چهارمين روز از بهار86 در اثر مسموميت شديد ناشي از گاز خردل به شهادت رسيد .
در سينه غم سوخته اش رازي داشت
با نور شهيدان دل دمسازي داشت
در دست
نشان عاشقي را مي برد
در پهنه عشق
بال پروازي داشت
منبع : وبلاگ مرآت الشهدا ـ شهرستان بهبهان

*****
خاطره
يك كم تحمل
|

خاطره اي از شهيد محمدابراهيم همت
محو سخنان حاج همت بوديم كه در صبحگاه لشگر با شور و هيجان و حركات خاص سر و دستش مشغول سخنراني بود. مثل
هميشه آنقدر صحبت هاي حاجي گيرا بود كه كسي به كار ديگري نپردازد. سكوت همه جا را فراگرفته بود و صدا فقط صداي حاج همت
بود و گاهي صداي صلوات بچه ها. تو همين اوضاع صداي پچ پچي توجه ها را به خود جلب كرد. صداي يكي از بسيجي هاي كم سن و
سال لشگر بود كه داشت با يكي از دوستاش صحبت مي كرد.
فرمانده دسته هرچي به اين بسيجي تذكر داد كه ساكت شود و به صحبت هاي فرمانده لشگر گوش كند
توجهي نمي كرد. شيطنتش
گل كرده بود و مثلا مي خواست نشان بدهد كه بچه بسيجي از فرمانده لشگرش نمي ترسد.
خلاصه فرمانده دسته يك برخوردي با اين بسيجي كرد.
سروصداها كار خودش را كرد تا بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هايش را قطع كرد و پرسيد : « برادر! اون جا چه خبره يك
كم تحمل كنيد زحمت رو كم مي كنيم . »
كسي از ميان صفوف به طرف حاجي رفت و چيزي در گوشش گفت . حاجي سري تكان داد و روبه جمعيت كرد و خيلي محكم و
قاطع گفت : « آن برادري كه باهاش برخورد شده بياد جلو. »
بسيجي كم سن و سال شروع كرد سلانه سلانه به سمت جايگاه حركت كردن . حاجي صدايش را بلند تر كرد : « بدو برادر! بجنب »
بسيجي جلوي جايگاه كه رسيد
حاجي محكم گفت : « بشمار سه پوتين هات را دربيار » و بعد شروع كرد به شمردن .بسيجي كمي جا
خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند. بعد پوتين اون بسيجي را گرفت و توش آب ريخت بسيجي متحير به حاج همت
نگاه مي كرد بعد حاج همت پوتين پراز آب را به دندان گرفت و آب داخل اون رو نوشيد. و گفت : فقط ميخوام بدونيد كه همت خاك پاي
همه بسيجي هاست و بسيجي پس از اين حرف همانطور متحير نشسته بود.

*****
پاتك به واژه ها ـ 27
|

ياد مين هاي والفجر مقدماتي بخير كه سكوي پرواز بود.
مرحوم حاج اصلان رضايي (جانباز و پدر شهيد) با وجود ريش هاي سفيدش از همه جوانتر بود.
شايد از بس بار گناه روي دوشمان جمع كرده ايم ديگر رزق اين شانه ها تابوت هيچ شهيدي نيست .
بايد كه هر روز خود را در آينه شهيدان بنگريم ... مبادا كه دل آينه ها را بشكنيم ...
بسيجي ها در عمليات
سنگرهاي انفرادي شان را بدون سقف مي ساختند تا دستشان راحت تر به آسمان برسد!
خواندن اين نوشته ها يادآوري است
يادآوري اين نكته كه آن روزها و آن مردان بوده اند و آن واقعه ها رخ داده است . نه در سالها و
جاهاي دور كه در همين نزديكي ها.
آمدن و رفتن سيد علي امام زاده (تك تيرانداز)
حميدرضا اردشيري (آرپي جي زن ) و علي افشاري (تيربارچي ) بسان يك رويا بود
رويايي كوتاه و شيرين . آخر آنها فقط چند ماه بود كه وارد جبهه شده بودند.
ياد موقعيت هايي بخير كه در آن به فكر موقعيت نبوديم !
اهواز ـ گردان كربلا ـ علي عميره

| |