يكي از دوستان امام باقر(ع ) به نام ابي عبيده ميگويد : در سفر رفيق و همراه امام باقر بودم . در طول سفر هميشه
نخست من سوار بر مركب مي شدم
سپس حضرت به مركب خويش سوار مي شد (و اين نهايت احترام و رعايت حرمت
بود).
زماني كه بر مركب مي نشستيم و در كنار يك ديگر قرار مي گرفتيم
چنان با من گرم مي گرفت و از حالم جويا مي شد
كه گويي لحظاتي قبل در كنار هم نبوده ايم و دوستي را پس از روزگاري دور جسته است .
به ايشان عرض كردم : اي فرزند رسول خدا! شما در معاشرت و لطف و محبت به همراهان و رفيقان
چنان رفتار
مي كنيد كه از ديگران سراغ ندارم و به راستي اگر ديگران نيز دست كم در نخستين برخورد و مواجهه
چنين برخورد
خوشي با دوستانشان داشته باشند
ارزنده و قابل تقدير خواهد بود.
امام (ع ) فرمود : آيا نمي داني كه مصافحه ( = نهادن دست محبت در دست دوستان و مومنان ) چه ارزشي دارد
مومنان هرگاه با يك ديگر مصافحه كنند و دست دوستي بفشارند
گناهانشان همانند برگ هاي درخت فرو مي ريزد و در
منظر لطف خدايند تا از يك ديگر جدا شوند. (منبع : سيرت پاكان )

*****
فرمانروايي بي دليل بر مومنان
|
شخصي در برابر عبدالملك مروان
خليفه اموي قرار گرفت و به او گفت : با تو سخني دارم .
آيا امان مي دهي كه با گفتن آن مجازاتم نكني
عبدالملك گفت : هر چه در دل داري بگو
در امان هستي .
مرد گفت : آيا اين تاج و تخت و حكومت كه در دست تو است
به فرمان خدا و رسول او در اختيار تو قرار گرفته
است
عبدالملك گفت : خير.
آيا مردم تو را برگزيده و به حكومت تو تن داده اند
پاسخ داد : خير.
آيا تو بر گردن مردم
بيعتي داشته اي و آنان ناگزيرند به آن بيعت وفادار باشند
پاسخ داد : نه .
آيا اهل شورا و نمايندگان مردم
تو را برگزيده اند.
عبدالملك باز هم گفت : نه .
مرد گفت : مگر نه اين است كه تو اكنون
سرنوشت مردم را در دست داري و ذخاير اقتصادي آنان را در اختيار گرفته اي
عبدالملك گفت : آري
همين گونه است .
مرد گفت : اگر هيچ دليل شرعي
قانوني و عرفي براي حاكميت تو نيست
پس چرا نام خود را فرمانرواي مومنان
(اميرالمومنين ) نهاده اي
عبدالملك از اين سخن برآشفت و به او گفت : از سرزمين من بيرون شو وگرنه مستحق مرگ هستي .
مرد در حالي كه عزم بيرون رفتن داشت
گفت : اين جواب
جواب اهل عدل و انصاف نيست . (سيرت پاكان
ص 198 و
199 )

*****
دشمنان عقل
|

متفكر شهيد آيت الله مرتضي مطهري
در تجربيات و مشاهدات روزانه خود مي بينيم كه بسياري از چيزها جلو تاثير بسياري از چيزهاي ديگر را مي گيرند و
اثر آنها را خنثي مي كنند. ممكن است مثلا دارويي اثري داشته باشد و دارويي ديگر اثر آن را خنثي كند و جلو تاثيرش را
بگيرد. ممكن است يك چيز سميت داشته باشد و يك چيز ديگر مانع تاثير اين سم گردد. عينا مانند اين است كه همواره
جنگي و كشمكشي ميان اجزاي اين جهان برقرار باشد :
اين جهان جنگ است چون كل بنگري
ذره ذره همچو دين با كافري
جنگ طبعي
جنگ فعلي
جنگ قول
در ميان جزها حربي است هول
بعضي از مفكرين جهان مبالغه كرده و ادعا كرده اند كه قانون اصلي و اولي جهان جنگ و نزاع و تصادم و تزاحم است
هر موجودي مي خواهد اثر موجود ديگر را خنثي كند. البته اين نظر بسيار مبالغه آميز است ولي شكي نيست كه تصادم و
تضاد وتاثير مخالف در يكديگر كردن اصلي است در اين جهان .
از طرف ديگر مي دانيم كه وجود انسان يك نسخه جامعي است از جهان بزرگ
از هر چه در جهان بزرگ هست
نمونه اي در وجود انسان هست . روي همين اصل است كه مي بينيم حالات و قواي معنوي بشر در يكديگر تاثير مخالف
مي كنند
بعضي كه قوت يافتند و رشد نموده اند اثر بعضي ديگر را خنثي مي كنند.
اميرالمومنين (ع ) جمله اي دارد كه مضمونش اين است : يكي از اموري كه با عقل انسان حسادت مي ورزد و دشمني
مي كند خودپسندي اوست . هم آن حضرت مي فرمايد : بيشتر زمين خوردن هاي عقلها آنجاست كه برق طمع جستن
مي كند. امام صادق (ع ) مي فرمايد : هوا و هوس دشمن عقل است . از اين قبيل بيانات در آثار ديني ما باز هم هست . از همه
اينها اين حقيقت عالي استفاده مي شود كه هوسراني و خودپسندي و طمع و تعصب و لجاج و خشم
همه دشمنان عقل
مي باشند. يعني چه دشمنان عقل مي باشند يعني اثر عقل را خنثي مي كنند
روح بشر را تاريك مي كنند
جلو بصيرت و
نور قلب را مي گيرند. اين همان نمونه نزاع و تصادم جهان بزرگ است كه در وجودآدمي موجود است . قرآن كريم
عده اي را ذكر مي كند و مي گويد : چشم دارند و نمي بينند
گوش دارند و نمي شنوند
دل دارند و فهم نمي كنند
يا اينكه
مي فرمايد : چشمها نابينا نيست
بلكه دلها نابيناست . مقصود از همه اينها اين است كه در اين مردم حالات و صفات
روحي موجود است كه اثر عقل و دانش و بينش را در آنها خنثي كرده است
در اينها ميل به تقليد از روش پدران و مادران
است
تعصب و حميت و لجاج دارند
منافع مادي و مطامع دنيوي آنها به آنها اجازه نمي دهد كه در برابر حق تسليم
شوند. سعدي مي گويد :
بدوزد شره ديده هوشمنددر آرد طمع مرغ و ماهي به بند
مي گويند بزرگترين دشمنان بشر احساسات سركش و نفس اماره اوست . هيچ دشمني به پايه اين دشمن نمي رسد.
علت اين امر اين است كه اين دشمن به نقطه اي دسترسي دارد و مركزي را خراب مي كند كه هيچ دشمن ديگر به آن
نقطه و به آن مركز دسترسي ندارد. آن نقطه و آن مركز
دستگاه تشخيص و بينش انسان است . آدمي در برابر هر دشمن با
نيروي عقل و تدبير ايستادگي مي كند و اگر دشمني توانست در مركز تدبير و بينش اختلالي به وجود آورد بديهي است كه
از هر دشمني خطرناك تر است .
درباره پيغمبران گفته اند كه آنها خدمتگزار عقل و فطرت اند
همان طوري كه طبيب خدمتگزار طبيعت و مزاج بدن
است . خدمتي كه پيغمبران به عقول بشر مي كنند از نوع خدمت يك آموزگار نسبت به شاگردان خود نيست كه يك كتاب
معين و يا يك علم و فن معين را به شاگرد تعليم كند
بلكه پيغمبران از همان راه به تهذيب اخلاق و پاك نگه داشتن
نفوس مردم به آنها خدمت مي كنند از همان راه به عقلها و خردهاي آنها نيز كمك مي كنند. اگر اخلاق آدمي تعديل شود و
جلو حكومت هوا و هوس و حرص و طمع و خشم و شهوت گرفته شود براي عقل و فكر آدمي آزادي پيدا مي شود
دست عقل باز مي گردد.
قرآن كريم مي فرمايد :
اگر تقواي الهي داشته باشيد خداوند به شما مايه تميز حق و باطل عنايت مي فرمايد1.
علي عليه السلام مي فرمايد :
اگر تقواي الهي داشته باشيد خداوند به شما راه بيرون شدن از مضيقه ها و تنگناها قرار مي دهد و هم براي شما نوري
قرار مي دهد كه در تاريكي نمانيد2.
پيغمبران معلم تقوا و طهارت و فضيلت مي باشند. تقوا و طهارت روحي كه پيدا شد
دشمنان عقل يعني اغراض و
هوا و هوس ها به گوشه اي مي گريزند و حكومت عقل را مستقر و ثابت مي كنند.
اميرالمومنين عليه السلام مي فرمايد :
تو سه نوع دوست و سه نوع دشمن داري . دوستان تو يكي آن كس است كه مستقيما با خود تو دوست است و
ديگري دوست دوست توست و سومي دشمن دشمن توست . اما دشمنان تو يكي آن كس است كه مستقيما با خود تو
دشمن است و ديگري دوست دشمن توست و سومي دشمن دوست توست 3
پس يكي از انواع دوستان
دشمن دشمن آدمي است . دشمن دشمن
دست دشمن را مي بندد. دست دشمن كه بسته
شد
دست خود شخص بهتر باز ميگردد. اگر رابطه تقوا و طهارت اخلاقي را با عقل و بينش در نظر بگيريم كه چگونه
اخلاق پاك به صفا و روشني عقل كمك مي كند
مي بينيم كه از نوع كمك و معاونتي است كه دشمن دشمن شخصي به
وي مي كند
يعني دست دشمن عقل را كه همان هواها و هوسها و خشم و شهوت هاست مي بندد و قهرا دست عقل باز
مي گردد. مولوي مي گويد :
چونكه تقوا بست دو دست هوا
حق گشايد هر دو دست عقل را
پاورقي :
1 ـ انفال
آيه 29
2 ـ نهج البلاغه خطبه 181
3 ـ نهج البلاغه
حكمت 295

*****
در طلب « محبوب »
|

فرزندم
با قرآن
اين بزرگ كتاب معرفت
آشنا شو
اگرچه با قرائت آن . و راهي از آن به سوي محبوب بازكن و تصور
نكن كه قرائت بدون معرفت اثري ندارد كه اين وسوسه شيطان است . آخر
اين كتاب از طرف محبوب است براي تو و
براي همه كس . و نامه محبوب
محبوب است ; اگرچه عاشق و محب مفاد آن را نداند و با اين انگيزه
حب محبوب كه
كمال مطلوب است
به سراغت آيد و شايد دستت گيرد. ما اگر در تمام لحظات عمر به شكرانه اينكه قران كتاب ماست
به سجده رويم
از عهده بر نيامده ايم .
پسرم
دعاها و مناجاتهايي كه از ائمه معصومين ـ عليهم السلام ـ به ما رسيده است
بزرگ ترين راهنماهاي آشنايي با
او ـ جل و علا ـ است و والاترين راهگشاي عبوديت و رابطه بين حق و خلق است و مشتمل بر معارف الهي و وسيله
انس با اوست و ره آورد خاندان وحي است و نمونه اي از حال اصحاب قلوب و ارباب سلوك است . وسوسه هاي
بي خبران
تو را از تمسك به آنها
و اگر تواني
از انس با آنها غافل نكند. ما اگر تمام عمر به شكرانه آنكه اين وارستگان و
واصلان به حق
ائمه ما و راهنمايان مايند
به نيايش برخيزيم
از عهده برنخواهيم آمد.
و نفسهاي آخر را مي كشم
به تو كه از نعمت جواني برخورداري
آن ]هستم [ من كه در آستان مرگ ]ي [از وصيتها
است كه معاشران خود و دوستان خويش را از اشخاص وارسته و متعهد و متوجه به معنويات و آنان كه به حب دنيا و
زخارف آن گرايش ندارند و از مال و منال به اندازه كفايت و حد متعارف پا بيرون نمي گذارند و مجالس و محافلشان
آلوده به گناه نيست و از اخلاق كريمه برخوردارند
انتخاب كن
كه تاثير معاشرت در دو طرف صلاح و فساد
اجتناب ناپذير است .
و سعي كن از مجالسي كه انسان را از ياد خدا غافل مي كند
پرهيز نمايي كه با خوگرفتن به اين مجالس
ممكن است
از انسان سلب توفيق شود كه خود مصيبتي است جبران ناپذير.
بدان كه در انسان ـ اگر نگويم در هر موجود ـ به حسب فطرت
حب به كمال مطلق است و حب به وصول به كمال
مطلق
و اين حب محال است از او جدا شود و كمال مطلق محال است دو باشد و مكرر باشد. و كمال مطلق
حق ـ جل
و علا ـ است . همه او را مي خواهند و دلباخته به اويند; گرچه خود نمي دانند و در حجب ظلمت و نورند و با اين حجب
پندارند چيزهاي ديگر مي خواهند و به هر كمال يا جمال يا قدرت يا مكانت كه رسيدند
به آن حد قانع نيستند و گمشده
خود را در آن نمي يابند.
قدرتمندان و ابرقدرتان به هر قدرتي برسند
دنبال قدرت فوق آن مي گردند و علم طلبان به هر مرتبه از علم برسند
مافوق آن را مي خواهند و گمشده خود را كه خود غافل از آن اند
در آن نمي يابند.
اگر به قدرت طلبان
قدرت تسلط و تصرف در همه عالم مادي
از زمينها و منظومه هاي شمسي و كهكشانها و هرآنچه
فوق آنهاست
بدهند و بگويند : قدرت ديگري فوق اينها و عالمي يا عوالمي ديگر فراتر از اينهاست
آيا مي خواهي به
آنها برسي محال است تمناي آن را نداشته باشند; بلكه به لسان فطرت مي گويند : اي كاش به آنها نيز دست يابيم !
و به همين گونه است طالب علوم
بلكه اگر شك كند كه مقام ديگري ـ فوق آنچه دارد ـ هست
فطرت مطلق جوي او
گويد : اي كاش بود و من هم قدرت تصرف در آن داشتم
يا سعه علم من آن را نيز شامل بود!
آنچه همه را مطمئن مي كند و آتش فروزان نفس سركش و زيادت طلب را خاموش مي نمايد
وصول به اوست و ذكر
حقيقي او ـ جل و علا ـ چون جلوه اوست
استغراق در آن آرامش بخش است : « الا بذكر الله تطمئن القلوب » گويي
فرمايد : توجه توجه ! به ذكر او فرو رو تا قلبت كه سرگشته و حيرت زده از اين سو به آن سو و از اين شاخه به آن شاخه
پرواز مي كند
طمانينه حاصل كند.
پس اي فرزند عزيزم كه خداوند تو را با ذكر خود مطمئن القلب فرمايد
نصيحت و وصيت پدر سرگشته و
حيرت زده ات را بشنو و به اين در و آن در براي رسيدن به مقام و شهرت
آنچه مورد شهوات نفسانيه است مزن ! كه به
هرچه برسي
از نرسيدن به مافوق او متاثر مي شوي و حسرت بالاتر را مي بري و ناراحتيهاي روحي ات افزون مي شود...
انسان در اين عالم در معرض تحولات است ; گاهي مصيبتهايي بر او وارد مي شود و گاهي دنيا به او رومي آورد و به
منال و قدرت و نعمت مي رسد و اين هر دو پايدار نيست ; نه آن كم و كاستيها و مصيبتها تو را]و[مقام و جاه و مال
محزون كند كه عنان صبر از دستت برود
كه گاه شود آنچه مصيبت و كمبود است براي تو خير و صلاح باشد... و در اقبال
دنيا و رسيدن به آنچه شهوات اقتضا مي كند
خود را مباز و فخر بر بندگان خدا مكن كه بسا باشد كه آنچه را خير مي داني
شر باشد براي تو. (بخشي از نامه هاي عرفاني حضرت امام خميني به فرزندش حاج سيداحمدآقا خميني )

| | | |