روزنامه جمهوري اسلامي 18/01/1387 صفحه مقالات

  • سيماي مديران در آيينه نهج البلاغه
  • صوفي بي صفا نمي خواهم
  • *****
    سيماي مديران در آيينه نهج البلاغه


  • نگاهي به ويژگي هاي مدير اسلامي در كلام مولا علي (ع )
    مهدي قاسمي
    بخش نخست
    در جهان متحول و متغير كنوني حيات ملت ها بدون اتكا به سلاح تخصص و در راس آن « مديريت صحيح و مدرن » امكان پذير نيست .
    به نظر مي رسد مساله نخست انسان امروز در اين جهان متحول توسعه پايدار و همه جانبه و رها ساختن گريبان از جهل و فقرآموزشي و تربيتي است . بديهي است رهايي از مشكلات و دست يابي به سطح قابل قبولي از پيشرفت امكان پذير نيست مگر با انديشه تفكر و مديريت صحيح در روابط انساني . در واقع بدون مديريت صحيح و سرمايه گذاري كافي در آن هرگونه تلاشي بيهوده خواهد بود. امام علي (ع ) مي فرمايد : « حسن التدبير ينمي قليل المال وسو التدبير يفني كثير المال » تدبير و مديريت خوب سرمايه اندك را افزون مي كند « وباز مي فرمايد : « رجعت و سير]حال چه سرمايه مادي باشد چه سرمايه انساني [اما تدبير و مديريت سو سرمايه انبوه را نابود مي سازد قهقرايي چهار علت عمده دارد كه مهم ترين آن عدم مديريت صحيح است . »
    آلفرد مارشال اقتصاددان انگليسي نيز در اين مورد مي گويد :
    اگر تمام سرمايه ها و ابزار تكنيكي و وسايل فني موجود درجهان يكباره دستخوش تباهي شود ولي دانايي مديران وسياست گزاران در رده استراتژيك وجود داشته باشد در مدت كوتاهي نظام جامعه پويا مي شود. با توجه به اهميت ذكر شده نگارنده سعي كرده است با استفاده از منابع اصيل اسلامي ; به ويژه نهج البلاغه و با تاكيد بر « عهدنامه مالك اشتر » ويژگي ها و وظايف مدير وكارگزار نظام اسلامي را به تصوير بكشد.
    امام عليه السلام در ابتداي نامه خويش به مالك هدف ازگماشتن وي به حكومت مصر را در چهار وظيفه عمده خلاصه مي كند. به عبارت ديگر فلسفه عملي حكومت در اسلام به بيان امام در اين چهار مقوله خلاصه مي شود : « جبايه خراجها » فراهم آوردن خراج (ماليات ) « جهاد عدوها » پيكار با دشمنان « استصلاح اهلها »
    آموزش و تربيت مردم و « عماره بلادها » عمران و آباداني شهرها.
    اينك هر يك از موارد فوق را به اختصار مورد بررسي قرارمي دهيم :
    فلسفه مديريت كلان
    1 ـ جبايه خراجها اقتصادي پويا
    فراهم آوردن ماليات مبتني بر پيش فرض هاي اساسي است كه بدون درنظر داشتن اصول و مباني آن جلب ماليات امكان پذير نيست . تلاش هاي اقتصادي انسان همواره براي كسب حداكثر بازده از حداقل منابع موجود است . تمام ابداعات و اختراعات بشر از ابتدايي ترين ابزارتا پيشرفته ترين فن آوري ها براي اين است كه بشر مي خواهدبيشترين بهره وري را از منابع طبيعي و انساني داشته باشد.
    شكوفايي و رشد اقتصادي و به تبع آن رشد ساير بخش هاي اجتماعي و فرهنگي در گرو بهره وري بالا از منابع كشور است .
    در چنين وضعيتي است كه مي توان انتظار داشت ماليات جلب و باطيب خاطر از سوي توليدكنندگان پرداخت گردد به نظر مي رسد آن چه امام بر آن تاكيد دارند تنها جمع آوري ماليات بدون در نظرگرفتن شرايط اقتصادي مردم نيست زيرا مهم اين است كه مردم توان پرداخت ماليات را داشته باشند و امام (ع ) نيز صراحتا اين مساله را تاكيد مي كند. نمونه هاي فراواني وجود دارد كه حاكمان جور در گذشته بدون در نظر گرفتن شرايط اقتصادي مردم همت خويش را صرف گرفتن ماليات كرده و البته عواقب سو اين اقدام نيز گريبانگير خودشان بوده است . امام (ع ) با دورانديشي و درايت به مالك توصيه مي كنند :
    وليكن نظرك في عماره الارض ابلغ من نظرك في استجلاب الخراج لان ذلك لايدرك الا بالعماره و من طلب الخراج بغير عماره اخرب البلادو اهلك العباد و لم يستقم امره الا قليلا » ابتدا بايد در آبادكردن زمين بكوشي تا بتواني ماليات را دريافت كني زيرا ماليات به دست نمي آيد مگر از راه عمران و آباداني و كسي كه ماليات بگيرد بدون اين كه كشور را آباد كند مملكت را خراب كرده بندگان خدا را هلاك ساخته و حكومت او نيز مدت زيادي دوام نخواهد داشت .
    بديهي است منظور حضرت از آباداني زمين تنها افزايش توليدات كشاورزي نيست بلكه اشاره اي است به هر آن چه در زمين وجود دارداز منابع زيرزميني و روزميني .
    ايشان در جمله شيواي ديگر مي فرمايند : « فان العمران محتمل ماحملته و انما يوتي خراب الارض من اعواز اهلها و انما يعوزاهلها لاشراف انفس الولاه علي الجمع و سو ظنهم بالبقا و قله انتفاعهم بالعبر » .
    در كشور آباد و با زيربناي اقتصادي محكم (كشوري كه در آن مردم ثروتمند هستند) هر اندازه ماليات بخواهي مي تواني بگيري اماچنان چه مردم فقير باشند و نتوانند در امور اقتصادي سرمايه گذاري كنند مديريت نظام نيز قادر نخواهد بود چيزي به عنوان ماليات از آن ها دريافت كند. فقر مردم نيز به علت جمع آوري ثروت و پول از سوي زمامداران است علت جمع آوري مال ازسوي مديران نيز اين است كه به بقاي خود اميد ندارند و به قول محمد عبده براي روز پس از مسئوليت خود اندوخته مي سازند و نيزبه علت اين كه از عبرت ها درس نمي گيرند. بنابراين لازم است مديران جامعه فرصت هايي مناسب براي همه مردم فراهم آورند تاآن ها با تلاش و كوشش سرمايه هاي هر چند اندك خود را به كاراندازند و در جهت پويايي اقتصاد گام بردارند.
    2 ـ جهاد عدوها ايجاد امنيت
    نيروهاي مسلح قوي هميشه ضامن استقلال تماميت ارضي و پشتيبان مستحكم توسعه اقتصادي در جوامع اند. تا در كشوري امنيت وجودنداشته باشد و مرزها تثبيت نشده و ايمن نباشند هيچ گونه سرمايه گذاري قابل درك نيست . مردم در يك محيط ناامن اقدام به سرمايه گذاري و فعاليت هاي اقتصادي نخواهند كرد بلكه بازارشغل هاي كاذب و سودهاي بادآورده رونق مي گيرد تا هرگاه امنيت سرمايه به خطر افتد به سرعت قابل جمع آوري باشد.
    از آن جا كه دشمن هميشه در كمين تجاوز و دست اندازي به ذخايرمادي و انساني است هر آينه بايد آماده دفاع و دفع تجاوز بود چرا كه در صورت تجاوز و پيروزي دشمن هر آن چه هست از دست مي رود و...
    3 ـ استصلاح اهلها آموزش
    اصلاح آموزش و تربيت نيروي انساني يكي از ضرورت هاي تكنولوژي مديريت است . يكي از مهم ترين منابع در هر كشور منابع انساني آن است . هرگونه تغيير و تحول كيفي منوط به كارآمدي نيروي انساني جامعه است . نيروهاي انساني مهم ترين جز از اجزاي هرسيستم اند تنها منبع پايان ناپذير انسان و ظرفيت هاي بالقوه او در امر خلاقيت و نوآوري است . هر معدني هر قدر بزرگ و باارزش هم باشد سرانجام به پايان مي رسد. تنها منبع پايان ناپذير عقل و انديشه انسان است . معدن انديشه انسان هرقدر بيشتر استخراج گردد خلاق تر مي گردد لذا با ارزش ترين سرمايه گذاري براي يك كشور يا سازمان تربيت نيروي انساني است . مردم كشورهاي صنعتي امروز افرادي استثنايي نيستند و داراي ويژگي هاي خاص فطري نمي باشند بلكه مديران و رهبران آن جامعه ها با برنامه ريزي هاي دقيق توانسته اند استعدادها و نيروهاي انساني خود را بهترتربيت نموده و از ظرفيت هاي پايان ناپذير انسان ها بهتر استفاده كنند. كشور ژاپن معادن زيرزميني مهمي ندارد تنها منبع پايان ناپذير آن نيروي انساني كارآمد آن است . در بعد سياسي اجتماعي نيز انساني كه آموزش نديده باشد داراي افكاري محدوداست و عموما قشري مي انديشد او معمولا جز را مي بيند ومي پندارد كه بر كل مسلط است . انسان آموزش نديده و تربيت نشده در برابر تغييرات مقاومت مي كند و معمولا طالب وضع موجود است .
    هر قدر سطح آموزش بالاتر رود مردم بيشتر در تعيين سرنوشت خويش دخالت مفيد خواهند كرد و بهتر مي توانند براي خود تصميم بگيرند. در نتيجه مشاركت سياسي و اجتماعي افزايش مي يابد وضريب امنيتي كشور و يا سازمان بالا مي رود. احترام به حقوق ديگران و رعايت قوانين و مقررات اجتماعي افزايش مي يابد. سخن چيني و عيب جويي و بهانه جويي هاي بي اساس كمتر مي شود. اعتمادبه نفس بيشتر و آمادگي افراد براي انجام كارهاي بزرگ افزايش مي يابد تعصبات كور و خشك كم مي شود. كم كاري و خيانت به حداقل مي رسد. انسان به جاي احساسي بودن عقلي و منطقي مي شود استفاده از استبداد و زور كاهش مي يابد و افراد خود وظايف خويش را بهتر انجام مي دهند.
    نكته مهم ديگر در امر آموزش و تعليم و تربيت عدم به كارگيري زور است با زور هيچ چيز عوض نمي شود. اگر هم تغييري حاصل شودموقتي است و با از بين رفتن عامل زور همه چيز به جاي اول برمي گردد. علاوه بر اين انسان در مقابل عامل زور واكنش منفي نشان مي دهد امام « ع » به مالك توصيه مي كند : « ولا تسر عن الي بادره وجدت منها مندوحه ... » تا راه ديگري به جز خشم وجوددارد به خشونت و زور متوسل نشو.
    4 ـ عماره بلادها فرآيند توسعه
    يكي از شبهات مطرح شده در جامعه ما طي دوره اخير تضاد بين توسعه و دين است . مساله فوق اين گونه مطرح مي گردد كه مردم دريك جامعه ديني و مذهبي بيشتر به دنياي آخرت وپاداش معنوي فكرمي كنند و كمتر به مسائل مادي و دنيايي توجه دارند و همين گرايش مانع بسيار بزرگي در راه توسعه است . همچنان كه دراروپا برخورد خشك و متعصبانه ارباب كليسا با هرگونه علم ونوآوري و تغيير باعث شد فرآيند توسعه بسيار كند و عملا متوقف گردد و تا زماني كه بازنگري در مذهب مطرح نگرديد توسعه به توفيق قابل توجهي دست نيافت .
    به نظر نگارنده نه تنها بين اسلام وتوسعه هيچ گونه مغايرتي وجود ندارد بلكه شاخص ها و متغيرهاي اصلي توسعه را در يك تعريف امروزي در كلام و پيام امام علي (ع ) نيز به خوبي مي توان مشاهده كرد. در يك تعريف از توسعه مي خوانيم : « بهينه سازي در استفاده از نيروهاي بالقوه مادي و انساني يك اجتماع » . گرفتن ماليات آن هم بر اساس وضعيت خوب اقتصادي جامعه ايجاد امنيت و آرامش فردي و اجتماعي آموزش و تربيت انسان ها و بالاخره عمران وآباداني شهرها كداميك با مقوله توسعه ناسازگارند و آيا تعريف بسيار مناسبي از توسعه را به دست نمي دهند
    از آن جا كه دشمن هميشه در كمين تجاوز و دست اندازي به ذخايرمادي و انساني است هر آينه بايد آماده دفاع و دفع تجاوز بود چرا كه در صورت تجاوز و پيروزي دشمن هر آن چه هست از دست مي رود
    هر معدني هر قدر بزرگ باشد و باارزش هم باشد سرانجام به پايان مي رسد تنها منبع پايان ناپذير عقل و انديشه انسان است ; چرا كه معدن انديشه انسان هرقدر بيشتر استخراج گردد خلاق تر مي گردد

  • *****
    صوفي بي صفا نمي خواهم




  • تصوف از منظر علامه كمالي دزفولي
    سيد مجتبي مجاهديان
    قسمت دوم و پاياني
    صراحت بيان صوفيه در لزوم اسقاط تكليف بويژه در اين شعر محمود شبستري : « ولي تا ناقصي زنهار زنهار نواميس شريعت را نگهدار » نكوهش مي كرد و مي فرمود : « دراويش با اين اشعار نشان مي دهند كه شريعت را تنها يك مرحله تمهيديه قلمداد كرده و ارزشي نسبي براي آن قائلند » و تاكيد مولوي بر بي اعتباري ظاهر نص الهي را در برخي از اشعارش بلاخص در شعر : « ما ز قرآن مغز را برداشتيم پوست را بهر خران بگذاشتيم » بسيار بي شرمانه مي دانست .
    مرحوم كمالي در حاشيه « احيا العلوم » مي نويسد : « غزالي كه به اصطلاح انساني كامل در احياالعلوم تصوير كرده بايد خلفاي ثلاث را از حيث مراتب انساني با آن منطبق سازد. مجامله سنيان با صوفيان به رغم انف اسمعيليه بود. تقويت نظام الملك از غزالي غ صوفي به همين جهت بود. كرنش غزالي به خليفه پوشالي بغداد و سلطان مقتدر سلجوقي چشمگير است و هرگز محصول عقل مستفاد از فرهنگ اسلام نيست . »
    روزي خود شاهد بودم به چند نفر از ديداركنندگانش كه از علاقه مندان به تصوف بودند به صراحت فرمود : « متصوفه بايد خود را با مباني و مبادي ادعايي مكتبشان تطبيق داده و خلاف آن عمل ننمايند. يكي از مهمترين اصول اين طايفه « اريد ان لا اريد » است . اين مسائل بايد به روشني مشخص شوند. صوفي حقيقي آن نيست كه احياالعلوم را نوشت بلكه آن كسي است كه فرداي شب زفاف تازه عروسش را رها كرد و به جنگ با كفار رفت تا شهيد شد. صوفي حقيقي آن است كه چون مظلوميت علي (ع ) را ديد تنها دخترش را به مسلماني متعهد سپرد و خود در كنار بيت الله الحرام آنقدر از فضائل و مناقب اهل البيت عليهم السلام گفت تا به دست دشمنان اين خاندان به شهادت رسيد.
    به اجنبي بودن غالب مطالب احياالعلوم با معارف اصيل اسلام تصريح مي كرد و تضاد ميان تعريف « توكل » و « ذكر » مصاديق آن را در اين كتاب به داستان سخيف « در چاه افتادن شخصي و عدم استمدادش از رهگذران من باب توكل ! تا نجات يافتنش توسط يك شير! » مثال مي زد. استاد تاويلات ناروا و مهار گسيخته غزالي را از باب « الجواد قد يكبوا » (اسب سركش لگد مي پراند) مي دانست ; مانند تفسيرغزالي از اين حديث پيامبر(ص ) : « الايمان سبعه و سبعون بابا ادناها اماطه الاذي عن الطريق و اعلاها كلمه لا اله الا الله » ;ايمان هفتاد و هفت باب دارد كه پائين ترين آن برطرف كردن حجر و مدر از مسير مسلمين و بالاترين آن كلمه توحيد لا اله الا الله است ; كه غزالي « اماطه الاذي عن الطريق » را بي دليل به « تطهير نفس از رذائل » تاويل كرد حال آنكه « ادناها » در نازلترين فرد خود استعمال شد كه همان ازاله حجر و مدر از مسير مسلمين باشد نه در كامل ترين فرد آن ! و حال آنكه ادامه حديث « و اعلاها كلمه لا اله الا الله » خود بهترين دليل است .
    البته استاد مطلق تاويل را رد نمي كرد بلكه آن را بر دو قسم : جائز و غير جائز مي دانست ; و براين عقيده بود كه تاويل جائز ـ با شرائطش ـ لازم و بلكه واجب است ـ چنانچه در « الرحمن علي العرش استوي » تاويل « استوي » به « استعلي » كه يكي از استعمالات مجازي و از معاني ديگر آن واژه است را واجب مي شمرد; اما تاويلات مهار گسيخته صوفيه و فرق باطنيه را بي دليل و غير جائز مي قلمداد مي كرد.
    استاد در حاشيه « ديوان شرقي » گوته مي نويسد : « آوازه شهرت داروي مسكني است كه براي رفع اين همه دردسر اختراع شده است . » و هميشه مي گفت : « متاسفانه امثال غزالي ها در هاله اي از تقدس تنيده شده و از نقادي مصون مانده اند. بايد همه و از جمله ايشان را به محك قرآن زد » . ادعاهاي غير قانوني و بيشمار صوفيه از جمله ابن عربي در عبارت : « حدثني قلبي عن ربي » ! را مانند ترهات كاظم رشتي « ملك يقال له شلحلحون » !! و غير مطابق با محك و موازين اساسي اسلام مي شمرد. استاد قرآن (ثقل اكبر) و]الجنه [همچون « و عليها عترت (ثقل كبير) را دقيقترين ترازوي تمييز سره از ناسره مي شمرد و همواره مي گفت : « بهترين ميزان شناخت محك اسلام است از كتاب و سنت مصون مانده از تحريف و تاويل . بايد به دور از رعب و تعصب تمام اسم ها و رسم ها را به محك ثقلين زده و سنجيد. پس فقط بايد « محك » را تقديس كرد. محك آينه سكندر و جام جهان نماست . اصرار در تقديس آنان كه با محك منطبق نيستند دهن كجي به محك است . همه كساني كه بدگلند از آينه بيم دارند. ايشان در اينكه نبايد برابر آينه ايستاد با هم متفقند. زنجيره ترديدها و خيالات را بايد با قيچي برنده محك قطع نمود و خود را آسوده ساخت . »
    استاد اين جملات گوته در كتاب « رنجنامه » از « ديوان شرقي » را بسيار مي ستود و حاشيه اي بر تاييد آن زد آنجا كه گوته مي نويسد : « پيش از ما وقتي كه عالمان دين به قرآن كريم استناد مي جستند سوره و آيه آن را معين مي كردند تا مسلمانان بدان مراجعه كنند و وجدان خويش را آسوده يابند; اما درويش هاي امروز كه از سور و آيات قرآن بي خبرند دست به تفسير و تاويل كلام خدا مي زنند و اي قرآن ببين تو را كه .]استاد در حاشيه مي نويسد : احسنت احسنت احسنت [لاجرم هر روز معمايي نو بر مشكلات كهن مي افزايند پيامبر صلح و صفايي چگونه جاهلان حربه جدال كرده اند. »
    تشابه امام اسماعيلي كه در نظر ايشان موجد عالم است ! و مرشد صوفي را با آن مقام غير منطقي نشانه اخذ صوفيه از فرقه منحرف اسماعيليه مي دانست و تعاليم آنها را در يك راستا مي ديد و با خنده مي فرمود : « هر دم به لباسي بت عيار برآمد » .
    استاد درباره ريشه هاي صوفي گري در آموزه هاي مسيحيت در حاشيه كتاب « ارزش ميراث صوفيه » عبدالحسين زرين كوب نوشت : « اصطلاح صوفي ماخوذ از لقب راهبان است ; راهب را « صوفي » و راهبه را « صوفيه » مي گفته اند. جاحظ از قول شاعري داستاني از دير راهبان نقل مي كند كه : « خلونا بعشرين صوفيه » (دايره المعارف الاسلاميه 267 5 ) يعني با بيست زن صوفي خلوت نموديم !! و صوفيان را به واسطه شباهتي كه با راهبان داشته اند صوفي مي گفته اند. » نگارنده خود چند بار مشافهتا از استاد شنيد : « ممكن نيست نصراني اي ويكتور هوگو را بخواند و بي اعتقاد به رهبانيت نشود مثلا آنجا كه در احوالات راهبه هاي ديرهاي مسيحي مي نويسد : ]بينوايان [ميزرابل ]چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند.[ « صد سال به زير يك چارقد...! »
    تكاپوي پيگير صوفيه در جذب مريد را نيز برگرفته از تعاليم باطنيه مي دانست و مي فرمود : « از اولين اصول اين طايفه « تفرس » يعني احمق شناسي است ; صوفيه بر مبناي اين اصل ابتدا اشخاص بله و زودباور را به دام مي اندازند. حمقا خريداران هميشگي سخنان اعجاب آور آنها هستند » .
    حوزه علميه سيد[ به ياد مي آورم روزي را كه استاد خنده برلب برايم فرمود : « بعد ظهري بود كه چند نفر سغبيل دراز وارد مدرسه شدند و بسيار اظهار ارادت نمودند! حدس زدم بايد خبري شده باشد; تا اينكه يكي از آنها بعد از تعارفات زياد زبان ]اسماعيل دفول گشود كه : آقا اگر اجازه بفرماييد مي خواهيم از اين پس از محضرتان فيض ببريم آمده ايم تا از ما دستگيري كنيد! فهميدم كه حدسم درست بوده و اين ها از دراويش هستند. من هم به روي خود نياورده و گفتم : از حسن ظن شما بسيار ممنونم و در انجام هر كاري كه از من برآيد ]از اصطلاحات صوفيه [ و هر شرط را بايد اول اخوان ]بنا به شيوه صوفيه [كوتاهي نمي كنم ; اما گفته باشم كه بنده هم 23 !!! شرط دارم انجام دهند تا سپس به سراغ شرط بعدي رويم . و اما نخستين شرط من آن است كه تا جلسه رسمي اول كه فردا و همين ساعت تشكيل خواهند شد همه اخوان سبيل هايشان را از ته زده باشند! (باخنده استاد در هنگام نقل ) و انشا الله شرط دوم هم بماند تا فردا! در اين حين ديدم نگاه هاي حضار در هم رفت و فوري برخاستند و رفتند و پشت سرشان را هم نگاه نكردند! بعد فهميدم اين گروه از خانقاه بريده و مي خواستند كه با اين ترفند داعيه اي جداگانه ساز كنند. از پيغمبر(ص ) پرسيدند : ]ديوار به ديوار حوزه سيد اسماعيل [ مهدويه من نجالس فرمود : آنچه برادرم عيسي گفت : من يذكركم الله رويته و يزيد في علمكم منطقه و يزهدكم في الدنيا عمله .
    استاد باز در حواشي ارزش « ميراث صوفيه » مي نويسند : « تشخيص اولويت در مصرف مهمترين كار است اما بايد دانست كه اولي و احق همان مورد واجب است . اگر بنا باشد تشخيص اولي از روي دلخواه و معارض مصرف واجب باشد قانون از جنبه قانونيت مي افتد و استحكام خود را از دست مي دهد. به هر حال سليقه صوفي هر چند مخلصانه و نوع پرورانه نيز كه باشد نبايد با نص قانون معارض گردد. خدا رحمت كناد « بشر حافي » را كه لااقل مورد معارض قانونش خدمت به خلق بود. در قرن بيستم مدعيان عرفان و مانند قبور اقطاب [ تصوف با وجود اين همه بيچاره كه در خلق الله است پولهاي خود را به مصرف زرق و برق قبرهاي خود مي رسانند كه در قانون اسلامي حرام است . » و مي فرمود : « آري درست است كه بعضي از صحابه پشمينه ]اويسي كه استاد هميشه به آن مثال مي زد ژنده به تن داشتند البته نه از باب رياضت بلكه از فقر و نداري » و در جلد اول « الاعتصام » شاطبي در حاشيه مطلبي در مورد « صفه » به عربي مرقوم داشتند : « عكوف اهل الصفه علي الصفه كان لنفاد ما بايديهم فليس للاغنيا التاسي بهم و ترك الطلب و عكوف الاغنيا هو انطق به القرآن : و في اموالهم حق للسائل و المحروم . »
    و به ياد مي آورم روزي استاد كتابي به نام « خاندان سادات گوشه » هديه ام نمود. پس از دريافت مرحمتي متوجه شدم قسمتي از آخر كتاب از اصل آن جدا شده است . برايم سوال پيش آمد كه مطلب چه بود چرا و توسط چه كسي از كتاب جدا شد ! به جهت مراعات ادب سوالي از محضر استاد نپرسيدم اما تا مدتي همچنان پي جوي نسخه كاملي از كتاب بودم تا حقيقت را دريابم . ازقضا روزي يكي از دوستان در اثناي گپ برايم گفت : « روزي در مدرسه سيد اسماعيل در محضر علامه كمالي نشسته بوديم كه نسخه اي از كتاب « خاندان سادات گوشه » را به جهت آنكه آقا بزرگ خاندان اين سادات بود براي ايشان آوردند. استاد في المجلس آن را از نظر گذراند. در دم به مطلبي خيره شد و آن و ديگر صفحات مربوطه را به دقت ملاحظه كرد و در نهايت با كمال ناراحتي و در ميان سكوت ما تمام آن مطالب را از اصل كتاب جدا و در ميان جمع پاره نمود! چراكه صفحات مذكور ملحقه اي بود به اصل كتاب به قلم يكي از دراويش ذهبي . »
    بنده بعدها با خواندن آن خزعبلات اگر چه تكدر خاطر خود را موجب شدم اما راز عمل متعهدانه آن پير فرزانه را دريافتم . در اين مجال تنها گوشه اي از گستاخي صوفيه در آن كتاب را نقل مي كنم و پيشاپيش از حضرت ولي عصر(عج ) پوزش مي طلبم : نويسنده در روز روشن به دزدي اي بيشرمانه آن هم از ساحت مقدس حضرت صاحب الامر والزمان (ارواحنا فداه ) دست يازيده و در معرفي سردمدار فراماسونر و سركرده درباري و فراري فرقه خود نوشت : « قطب فلك ولايت و مهر سپهر هدايت ملجا الابدال و الاوتاد حضرت استاد دكتر حاج عبدالحميد گنجويان ملقب به مير برنا اطال الله عمره و متعناالله بطول بقائه » !!! البته نويسنده مذكور در مقدمه « مكاتيب عبدالله قطب » از آثار انتشارات خانقاه احمدي در معرفي قطب فرقه ذهبي پاي گستاخي را از اين هم فراتر نهاد و نگاشت : « ركن ركين و بلد امين وارث اقطاب الولايه و الهدايه مروج الشريعه الغرا المصطفوي و قائد الطريقه البيضا المرتضوي كهف الابدال و الاوتاد الزمان قطب الاوليا الكاملين ابوالوقت مولانا الاعظم استاد دكتر حاج عبدالحميد گنجويان متعناالله بطول بقائه و ارواحنا فداه افاض الله علينا و علي جميع المسلمين انوار هدايته و ولايته ... » !!! بيننا و بين الله آيا اين القاب در جهان هستي غير از حضرت ولي الله الاعظم (عج ) برازنده ديگري هم مي توانند باشند ! « ابوالوقت » « مولانا الاعظم » « قطب الاوليا الكاملين » « وارث اقطاب الولايه و الهدايه » « قائد الطريقه البيضا المرتضوي » و « كهف الابدال و الاوتاد » امام زمان (عج ) است يا دامپزشك فراماسونر درباري فراري و پناهنده انگليس ! فراماسونري كه سيد محمد تقي واحدي (صالح عليشاه ) از شيوخ بريده متصوفه پس از ندامت در كتاب « در كوي صوفيان و حضور عارفان » درباره اش مي نويسد : « .... و عاقبت الامر ميرزا احمد اردبيلي معروف به وحيد الاوليا با علم به اينكه سيد محمد رضا متولي باشي رئيس بعد از مجدالاشراف ذهبي اغتشاشي مي باشد مدعي رياست گرديده در كنار بساط باطلي پوست تخت باطلي را رونق بخشيد تا راه را براي دكتر گنجويان هموار سازد. به همين ترتيب باطلي بر باطلي مقدمه گرديده تا با ظاهر سازي و دينداري هاي كاذب شهرتي بخود اختصاص دهد; مليت ايراني مسلمان شيعه مذهب را در اختيار فراماسونري قرار دهد در خدمت ارباب انگليسي عمر را سپري كند و با حيله و تزوير نانش را براي اينكه آب انگليس خمير نكند از خانقاه احمدي شيراز به انگليس فرستند » .
    چنانكه ملاحظه شد فرق صوفيه هرگز به « ولايت شخصيه » ائمه اطهار(عليهم السلام ) اعتقاد ندارند بلكه در ضديت با اهل البيت (ع ) « ولايت نوعيه » سركردگانشان را مطرح مي كنند! اعتقاد صريح آنها در جعل عنوان « ولايت قمريه » براي اقطاب ضاله خود در برابر « ولايت شمسيه » ائمه هدي (به گزارش كيوان قزويني در كتاب رازگشا) گستاخي ديگر اين طايفه است .
    متاسفانه به علت غفلت و يا تغافل مسولين فرهنگي هر از چند گاه آثاري چنين فضاي فرهنگي كشور را آلوده مي كنند. لازم به هشدار است كه اكثر فرق متصوفه با سو استفاده از آزادي بي حصر و رافت بي حد جمهوري اسلامي جهت نشر و توزيع گسترده و آسان محصولات منحرف خود موسسات فرهنگي و دفاتر انتشاراتي متعددي در سراسر كشور تاسيس نموده اند; فرقه هايي چون : اويسيه شاه نعمت اللهيه گناباديه ذهبيه احمديه (با حمايت شديد مالي شاخه مدعي خود در دزفول و لندن ) ذهبيه اشراقيه (در تهران با عقبه اصلي خود در دزفول ) و برخي فغرق اهل حق . علامه كمالي بارها و بارها از اجازه نشر كتبي چنين سخيف و آلوده در بطن جمهوري اسلامي ابراز تعجب و تاسف مي نمود. به ياد دارم درباره كتاب « خطبه البيان » منتشره از سوي خانقاه احمدي شيراز فرمود : « به ادعاي فرقه ذهبيه اين اثر مجموعه اي است از سخنان حضرت اميرالمومنين (ع )! و حال آنكه در سراسر كتاب صاحب سخن به صراحت كفر گويي مي كند و العياذ بالله تمام صفات ذات باري تعالي را بر خود بار مي نمايد; چنانكه مي گويد : « انا الذي احيي و اميت » !!
    حقيقت آن است كه هشدارهاي مكرر ديده بيدار نظام در مورد تهاجم فرهنگي شبيخون فرهنگي و نسل كشي فرهنگي را متصديان امور به عنوان مخاطبان اصلي چندان جدي نگرفته اند! بي گمان از منطق و تدبير به دور است كه هر گروه منحرف و مشكوكي اجازه يابد تا با دور زدن نظام به نام مردم و به كام بيگانگان خيانت هاي غير قابل جبراني به اين مرز و آيين وارد آرد. مسئولين محترم بايد به راستي و درستي دريابند كه « تهاجم فرهنگي را نبايد انكار كرد وجود دارد به قول امير المومنين (صلوات الله عليه ) : « من نام لم ينم عنه » ; اگر شما در سنگر خوابت برد معنايش اين نيست كه دشمنت هم در سنگر مقابل خوابش برده است . » (فرهنگ و تهاجم فرهنگي در آيينه نگاه رهبر انقلاب ص 19 ) .
    خيرات « اسب ترواي صوفيه » است ! حكايت خدمات عام المنفعه دروايش دست نشانده بيگانه به كشور و نظام داستان معروف و عبرت آموز تروا را در اذهان بيدار تداعي مي كند; داستان شهري ثروتمند در آسياي صغير كه شاهزاده كم خردش ـ « پاريس » ـ در سفر به يونان دلباخته « هلن » ملكه اسپارت مي شود و با او به تروا فرار مي كند. اين لكه ننگ بر دامن خاندان سلطنتي گران مي نشيند و پادشاه يونان را وادار به حمله به تروا مي كند. سپاه يونان با كشتي هاي جنگي به شهر داراي قلعه و باروي تروا حمله مي كنند. جنگي ده ساله در مي گيرد اما محاصره طولاني و نبردهاي خونين در سقوط قلعه كارگر نمي افتد تا اينكه سپاهيان خسته و شكست خورده يونان با تدبير سردار خود از تخته پاره هاي كشتي هاي درهم شكسته خود يك اسب چوبي بزرگ ساخته و تعدادي از نظاميان زبده خود را در آن پنهان مي كنند و آن را به عنوان هديه صلح به اهالي تروا پيشكش مي نمايند! اهالي تروا با خوشبيني و غفلت تمام هديه دشمن ده ساله خود را پذيرا شده و آن را به داخل قلعه مي برند و سرمست از غرور و شادي تا پاسي از شب گرداگردش به جشن و پايكوبي مي پردازند و سپس آسوده و آرام در خانه هاي خود به خواب مي روند!! با خفتن مردم تروا سربازاني كه در درون اسب چوبي به انتظار نشسته بودند بيرون مي آيند و با كشتن تنها چند نگهبان دروازه شهر را به روي سپاه شكست خورده يونان مي گشايند و بدين سان ترواي شكست ناپذير فتح مي شود.
    آري به فرمود امير بيان (ع ) : « ما اكثر العبر و اقل الاعتبار » (نهج البلاغه كلمات قصار). استاد علامه با تيز بيني و فراست مومنانه از ابتداي تحرك و تجديد قواي دراويش جنوب پس از جنگ تحميلي و در سايه همراهي برخي از منسوبين خود در مجموعه نظام بارها و بارها نسبت به گسترش و نفوذ اين طايفه متمول و مشكوك به مسئولين ذي ربط گوش زد نمود اما توفيري نداشت تا عاقبه الامر در اواخر دهه شصت شمسي نامه اي خطاب به مقام معظم رهبري (ادام الله ظله ) تنظيم كرد. نامه متعهدانه استاد به زعيم فرزانه انقلاب (كه نسخه اي از اصل آن نزد حقير موجود است ) از باب تشريح موجز و جامع موقعيت حساس منطقه و تحليل آثار سو متصوفه اين عزيزان بي جهت بسيار خواندني است :
    بسمه تعالي
    سلام من الرحمن نحو جنابكم فان سلامي لا يليق ببالكم
    مقام معظم رهبر عظيم الشان مسلمين جهان آيت الله العظمي مير سيد علي خامنه اي متع الله المسلمين بطول بقائه اگر در عرايضم صادق باشم از محتواي آنها معلوم خواهد شد و نيازي به دليل ديگر ندارد.
    شهرستان دزفول تا آنجا كه تاريخ نشان مي دهد مردمش همه شيعه اثناعشري و پيرو فقهاي اصولي بوده اند; محصول اين يگانگي در اعتقاد اتحاد و انسجامي بوده منطبق بر نظامات اسلامي كه علي الخصوص در اين شهر مرزي واجد كمال اهميت بوده است و طلوع آفتاب انقلاب اسلامي آن را مضاعف و مصفي تر ساخته است
    مرجع همه اختلافات به مضمون « فان تنازعتم » آن پيشگاه مقدس است و مصدر فصل الخطاب هم آنجاست و عرايض اين احقرالعباد ارتباطي با آنچه بحمدالله براي جامعه اسلامي تامين شده است ندارد; بلكه مطلبي است با وجهه اي ديگر كه بر خود واجب مي دانم معروض دارم :
    هر شهري جبهه اي دارد كه در مدخل آن همچون براعت استهلال حاكي از محتواي آن است . جبهه شهرستان دزفول پل آن و مدخل شهر پايان پل است و اول چيزي كه در مدخل شهر به چشم تازه وارد مي رسد بناهاي طرفين آن است تا چه باشند. آيا سزاوار است كه تابلو چنين شهري در مدخل شمالي آن شهري كه حقا بايد به آن شهر شيخ انصاري نام داد خصوصا در اين روزها كه يادبود آن مجدد بزرگ شهرت جهاني پيدا خواهد كرد بنائي باشد به نام خانقاه نه مسجد آيا جاي ديگر براي بناي خانقاه (بر فرض كه باعث تفرقه نباشد) وجود ندارد
    اميد است امريه وجوبي از آن مصدر نهائي احكام صدور يابد تا بازرساني ناشناس (مبرا از تهمت تمايل ) به محل اعزام شوند تا محقق سازند راي و خواست پانصد هزار نفر مردم شهيد پرور و فداكار نبايد در برابر خواست بيست و هفت نفر ناديده گرفته شود.
    ما پيغمبر اسلام صلي الله عليه و آله را هم كوركورانه تصديق نكرده ايم بلكه مضافا بر نصوص وحي مجموع صفات و شخصيات و اعمال او نشان داده كه خاتم پيغمبران است ; هيچ گزافه نيست كه ما آن رهبر عظيم الشان را كه براي رهبري جامعه اسلامي خودكفا شناخته ايم در اثر ديدن و آزمايشات مكرري است كه از حيث علم و عمل و مجاهده و تقوي و اخلاص و حسن تشخيص و از همه مهمتر حضور ذهن در مسائل مصلحت اسلام در آن مقام معظم تشخيص داده ايم .
    والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
    احقرالعباد سيد علي كمالي
    امضا
    69 9 13
    در پايان چنانكه اشاره شد استاد با وجود نقآدي هاي بسيار بر مباني مكتب تصوف بيگانه با عرفان ناب و تجربه هاي عارفانه نبود گو اينكه نگارش « عرفان و سلوك اسلامي » تنها چشمه اي از بن مايه هاي معرفتي و عرفان ناب قرآني ايشان را نشان مي دهد. استاد با عقيده كامل پس از حواشي منتقدانه بر كتاب « ارزش ميراث صوفيه » مي نويسد : « ... هيچ شكي نيست كه راه خدا راه مجاهده و اخلاص است و مجاهده و اخلاص چنانچه از نامشان پيداست بر نفس انساني و اميال طبيعي او دشوار است و هيچ كار دشواري بدون علاقمندي آسان نمي شود. شديد ترين علاقه ها عشق است كه نه تنها دشوار را آسان بلكه آن را گوارا مي سازد; در اين صورت قول آنان كه مي گويند سرآغاز راه رسيدن به خداوند عشق و محبت غ اوست قولي غير قابل انكار مي باشد. كساني كه از نسبت و اضافه عشق به خداوند تحاشي داشته اند تحاشي ايشان لفظي و بي مايه است زيرا گذشته از دلايل عقلي قرآن هم از عشق به « اشد حبا » تعبير كرده : « و الذين آمنوا اشد حبا لله » .
    متصوفه بايد خود را با مباني اسلام تطبيق دهند و خلاف آن عمل نكنند
    غالب مطالب احيا العلوم غزالي مناسبتي با عقايد اسلامي ندارد
    متاسفانه امثال غزالي ها در هاله اي از تقدس تنيده شده و از نقادي مصون مانده اند
    بهترين ميزان شناخت و محك اسلام قرآن و عترت است در حاليكه صوفيه ديگران را تقديس كرده و آنان را سنگ محك خود مي دانند