روزنامه جمهوري اسلامي 26/12/1386 صفحه جبهه و جنگ
*****
تجلايي ; تجلي ايثار و شجاعت




  • روايتي از دكتر حسين علايي در وصف سردار شهيد علي تجلايي
    آذربايجان و شهر تبريز كه هميشه از شهرت مبارز بودن و مذهبي بودن برخوردار بوده در طي تاريخ با عظمت خود انسان هاي بزرگي را پرورش داده است كه هميشه مايه ي افتخار ايران بوده اند.
    از علماي مجاهد آيت الله شهيد سيد محمد علي قاضي طباطبايي و آيت الله شهيد سيد اسد الله مدني و از فيلسوفان مرحوم آيت الله علامه سيد محمد حسين طباطبايي و مرحوم علامه شيخ محمد تقي جعفري و از عرفا مرحوم آيت الله ميرزا جواد آقا ملكي تبريزي و آيت الله سيد علي قاضي و از شاعران مرحوم سيد محمد حسين شهريار و صائب تبريزي و از فرماندهان دفاع مقدس شهيدان مرتضي ياغچيان حسن شفيع زاده و علي تجلايي و از رزمندگان اسيري كه زير شكنجه دژخيمان دشمن بعثي و در حين اسارت مظلومانه به شهادت رسيده اند شهيد خليل فاتح چهره هايي آشنا براي معاصران و همزمانان ما هستند.
    از ميان فرماندهان دوران دفاع مقدس كه از شهر عالم خيز و مجاهد پرور تبريز برخاسته اند شهيد علي تجلايي را بسياري از فرماندهان و رزمندگان دوران جنگ تحميلي به خوبي مي شناسند. او رزمنده لايق و مجاهدي پرتوان و جواني سلحشور بود كه همه عمر شريف و كوتاه 25 ساله خود را صرف دفاع از انقلاب اسلامي در نقاط گوناگون و بخصوص در جبهه هاي جنگ تحميلي نمود .
    از اوايل سال 1359 كه فرماندهي سپاه آذربايجان شرقي را برعهده گرفتم در سپاه تبريز حضور علي تجلايي و برادر نوجوانش مهدي توجه مرا به خود جلب كرد . او كه در اوايل دوران جواني خويش و در سن 21 سالگي بود از اوايل تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به آن پيوسته بود تا در درياي متلاطم و مواج ماه ها و روزهاي اوليه سرنگوني رژيم سلطنتي و پيروزي انقلاب اسلامي بتواند در تثبيت و پايداري آن هر گامي كه مي تواند بردارد. البته او و برادرش مهدي را از اوايل پيروزي انقلاب اسلامي كه به « كانون نهضت اسلامي » در باغشمال تردد داشتند مي شناختم . علي اهل محله مارالان تبريز بود و در آن ايام تازه از دبيرستان تربيت ديپلم گرفته بود. او جواني بود زيبا خوش اندام قوي باهوش پر استعداد و حساس كه تلاش داشت در مسير آرمان هاي امام خميني (ره ) گام بردارد و در محيط پر هياهويي كه « حزب خلق مسلمان » در آن روزها در تبريز به راه انداخته بود و تلاش مي كرد تا نزاع « مرجع با مرجع » را سازماندهي كند او مي خواست تا از محبوبش امام خميني دفاع كند . البته او در سال 1356 در مخالفت با امضاي عضويت در حزب رستاخيز شاه از سوي ساواك (سازمان امنيت و اطلاعات كشور) در حالي كه دانش آموز دبيرستان بود احضار شده و مورد سوال قرار گرفته بود . علي و برادرش در همان دوران نوجواني در تظاهرات مردم تبريز عليه رژيم شاهنشاهي در سال 1357 شركت مي كردند و در مسير نهضت امام خميني قرار گرفته بودند. او كه به كار آموزش علاقه زيادي داشت از همان روزهاي اول عضويت در سپاه هم خودش آموزش مي ديد و هم تاكتيك هايي را كه ياد گرفته بود به ديگران آموزش مي داد.
    در سال 1358 به عنوان مربي آموزشي در مركز آموزش خاصبان در اطراف شهر تبريز زير نظر شهيد ابوالحسن آل اسحاق عضو شوراي فرماندهي وقت سپاه تبريز مشغول فعاليت شد . علي خود در اوايل سال 1358 يك دوره آموزشي را در سعيد آباد زير نظر شهيد سعيد گلاب بخش كه به محسن چريك معروف بود گذرانده و بسيار تحت تاثير آن آموزش ها قرار گرفته بود. او در اردوگاه خاصبان بسيار جدي و مصمم به آموزش شيوه هاي مختلف تاكتيك رزم انفرادي نحوه استفاده از انواع سلاح سبك از جمله چگونگي بكارگيري نارنجك دستي در نبردها مي پرداخت . او آنچنان به آموزش نفرات داوطلب مي پرداخت كه بتوانند در ميدان جنگ و درگيري با گروه هاي مسلح وابسته به صدام در استان هاي مرزي با عراق خوب بجنگند و جان خودشان را حفظ كنند. سبك آموزشي او به گونه اي بود كه يك دوره شش ماه را به صورت فشرده و ظرف كمتر از يك ماه به نيروهاي خود به صورت شبانه روزي ياد مي داد. او در واقع صحنه اي از ميدان رزم واقعي را در فضاي آموزشي ايجاد مي كرد تا افراد در حال آموزش بتوانند شرايط تير و تركش و آتش را در صحنه هاي مختلف آموزشي درك نمايند و در صورت بروز چنين شرايطي در صحنه نبرد ميدان رزم را ترك نكنند بلكه با شجاعت در برابر دشمن ايستاده و به نبرد خود ادامه دهند و راه غلبه بر دشمن را بياموزند. خانواده علي تجلايي هم افراد عجيبي بودند. مهدي برادر كوچكترش به همراه وي در سپاه مشغول فعاليت بود. پدرش حاج مقصود هم كه به دفاع از انقلاب سخت علاقمند بود سعي كرد تا آموزش نظامي را ببيند. بنابراين او هم به آموزشگاه خاصبان رفت و زير نظر فرزندش مشغول ديدن دوره سخت آموزشي شد. علي با پدرش فقط يك رابطه پدر و فرزندي نداشت بلكه با هم دوست بودند. در اردوگاه آموزشي بارها با وي كشتي مي گرفت و هر دو همچون دو رزمنده همكار با هم به تلاش و فعاليت مشغول بودند. در آن زمان اردوگاه خاصبان امكانات مناسبي نداشت . آب لازم براي همه نفرات موجود نبود و در زمستان ها فقدان آب گرم شرايط دشوار و سختي را براي نيروهاي آموزشي ايجاد مي كرد ولي در عين حال با جاذبه اي كه ابوالحسن آل اسحاق به عنوان مسئول آموزش و علي تجلايي به عنوان فرمانده اردوگاه در بين پاسداران داشتند آن ها چنين شرايطي را به راحتي تحمل مي كردند. گرچه ابوالحسن اهل زنجان بود و در قم بزرگ شده بود ولي چون چند سالي را در دانشگاه تبريز به عنوان دانشجوي راه و ساختمان دانشكده فني به سر برده بود و از موسسين سپاه تبريز بود فردي محبوب براي همه پاسداران از جمله علي تجلايي بود. علي بسيار تحت تاثير اخلاق و روحيه جذاب ابوالحسن قرار داشت و سعي مي كرد تا رفتار او را در مشي و سيره ي خود دنبال نمايد.
    در سال 1358 كه گروه هاي مسلح حزب دموكرات و كومله تلاش كردند تا با كمك همه جانبه حزب بعث عراق بر شهرهاي كرد نشين ايران به زور اسلحه مسلط شوند سپاه مانع عمده آنها بود. در آن زمان سپاه شهر صائين دژ از سوي سپاه آذربايجان شرقي تشكيل و پشتيباني مي شد. محمد سلماني يكي از دانشجويان اصفهاني دانشگاه تبريز مسئوليت سپاه صائين دژ را برعهده داشت و افرادي از سپاه تبريز مثل حاج احد محرمي علافي علي و ناصر بيرقي و سيد احمد موسوي هم به كمك وي شتافته بودند. گاهي اوقات گروه هاي مسلح دموكرات و كومله قواي خود را براي تسلط بر اين شهر افزايش داده و سعي در حمله به پايگاه هاي سپاه داشتند. در اين سال علي تجلايي نيز به همراه جمعي ديگر از پاسداران تبريز براي مقابله با چنين شرايطي خود را به صائين دژ رساندند و مدت كوتاهي را در اين شهر گذراندند. البته هماهنگي نيروها در اين زمان مسئله مهمي بود و چون اين گروه اعزامي نتوانست به خوبي با افراد مستقر در سپاه صائين دژ آميخته و همسو شوند به ناچار پس از مدتي آن شهر را ترك گفتند و همچنان دفاع از امنيت شهر برعهده محمد سلماني و يارانش باقي ماند. لازم به ذكر است كه محمد سلماني و تمام افراد ذكر شده در بالا بعدها در جريان جنگ تحميلي به شهادت رسيدند.
    وقتي ارتش سرخ شوروي كشور افغانستان را اشغال كرد تجلايي به همراه تني چند از پاسداران تبريز در بهار سال 1359 عازم زاهدان شد تا از طريق پاكستان عازم افغانستان شود. او در اين مسير مجبور شد حدود يك ماهي را در پاكستان مستقر شود تا راهي براي رفتن به افغانستان پيدا كند بالاخره توانست از طريق برخي از مجاهدين افغاني عازم افغانستان شود. گرچه در بين راه او و يارانش با راهزنان افغاني مواجه شدند ولي در نهايت توانست به راه خود ادامه داده و يك اردوگاه آموزشي را در خاك افغانستان ايجاد نمايد. ظرف چهار ماهي كه در افغانستان بود موفق شد حدود 300 نفر از مجاهدين افغاني را آموزش دهد تا آن ها براي نجات كشور خود از اشغال ارتش سرخ شوروي وارد عمل شوند. سپس به ايران بازگشت و تا آغاز جنگ تحميلي از سوي صدام در شهر خود تبريز باقي ماند و تمام وقت خود را در سپاه گذراند و با جمع پاسداران محيط با صفايي را بوجود آورد كه در آن تمام خوبي و مهرباني ها با هم جمع شده بود. او براي هر ماموريتي در راه انقلاب اسلامي آماده بود. با شروع جنگ تحميلي او ميل و رغبت زيادي در خود احساس مي كرد تا با دنياي جبهه ها آشنا شده و سهمي از دفاع ملت ايران در مقابل متجاوز را بر دوش بگيرد.
    تجلايي در آبان ماه سال 1359 براي حضور در جبهه هاي جنگ به شهر سوسنگرد رفت . در آن روزها ارتش بعثي شهر مرزي بستان را به تصرف خود در آورده بود و تلاش مي كرد تا سوسنگرد را نيز اشغال نمايد. علي در اين روزها به جبهه دهلاويه در اطراف سوسنگرد رفت و با كمك رزمندگان همراهش در اين جبهه به طور مرتب به مواضع دشمن شبيخون مي زد. شدت حملات دشمن براي تصرف سرزمين هاي بيشتري از خاك ايران موجب شد تا ارتش بعثي پس از چند روز كه علي به آن جبهه آمده بود به دهلاويه حمله نموده و آنجا را به تصرف خود درآورد بنابراين علي و گروه همراهش مجبور شدند تا به سمت سوسنگرد عقب نشيني كرده و به دفاع از اين شهر بپردازند.
    در شهر سوسنگرد رزمندگان اعزام شده از آذربايجان حماسه هاي فراواني آفريدند. با حمله تانك هاي ارتش بعثي به اين شهر جنگ تن به تن به شدت بين نيروهاي مدافع و مهاجم در گرفته بود. مرتضي ياغچيان از پاسداران دلاور تبريز در درگيري با دشمن زخمي شده و به بيمارستان سوسنگرد منتقل شده بود ولي از آنجا كه دشمن در تلاش براي اشغال شهر بود او را به اهواز منتقل كردند. با شهيد شدن و زخمي شدن بسياري از رزمندگان و فرماندهان بر اثر هجوم دشمن در اين شرايط عملا فرماندهي رزمندگان مستقر در سوسنگرد را علي تجلايي برعهده گرفته بود. او از مقر سپاه سوسنگرد كه ساختمان آن بر اثر آتش دشمن تخريب شده بود با آيت الله سيد اسدالله مدني امام جمعه وقت تبريز تلفني تماس گرفته و شرايط وخيم سوسنگرد را براي وي شرح مي دهد. بلافاصله آيت الله مدني عازم جماران مي شود و از امام خميني براي نجات سوسنگرد استمداد مي طلبد. تجلايي يك هفته به صورت شبانه روزي به همراه ساير رزمندگان اسلام در سوسنگرد با دشمن مي جنگند. جنگ كوچه به كوچه و خيابان به خيابان به درگيري منزل به منزل منجر مي شود . تعدادي زيادي از پاسداران و بسيجيان در اين نبردها كه همزمان با ماه محرم بوده است به شهادت مي رسند . در تاريخ 24 آبان سال 1359 قواي ارتش بعثي در تهاجمي جديد خود را از فاصله 5 كيلومتري به 1500 متري شهر سوسنگرد مي رسانند . در چنين شرايطي فقط 35 نفر از پاسداران و بسيجيان بوده اند كه با تعداد كمي سلاح هاي آر پي جي 7 و خمپاره 120 ميلي متري در نقاط مختلف شهر سوسنگرد در برابر دشمن مقاومت مي كردند. در اين درگيري هاي تن به تن علي تجلايي كه جز آخرين نفرات ايستاده در برابر دشمن بود رزمندگان موجود را كه به مسجد جامع سوسنگرد به عنوان آخرين پايگاه مقاومت رفت و آمد مي كردند . به چند گروه 9 نفره تقسيم و آنها را به مقابله با دشمن در نقاط مختلف شهر اعزام مي نمايد. در چنين وضعيتي او كه خود به دفاع از شهر در برابر قواي انبوه دشمن مشغول بود در حالي كه از ناحيه كتف زخمي شده بود به پايش هم تير خورد. ديگر امكان مقاومت در برابر دشمن نبود. از مدافعان شهر به غير از 14 نفر بقيه همگي به شهادت رسيدند . سوسنگرد كاملا به محاصره دشمن درآمد . ارتش بعثي در روز 25 آبان سال 1359 علي رغم مقاومت شديد نيروهاي سپاه و بسيج توانست سوسنگرد را به اشغال خود درآورد . البته در فرداي آن روز قواي كمكي سپاه از طريق جاده حميديه به سوسنگرد رسيدند و توانستند دوباره سوسنگرد را از تصرف ارتش بعثي خارج نمايند. در اين هنگام تجلايي كه به عقب برده شده بود جهت تكميل درمان در تاريخ 59 8 30 به بيمارستاني در تهران اعزام گرديد . او برخي از حوادث جنگ در سوسنگرد را در همان ايام ثبت كرده و بر خاطرات خود نوشته است . در اوايل سال 1360 كه به اروميه رفتم و فرماندهي سپاه آذربايجان غربي را برعهده گرفتم او نيز به آن استان آمد و مدتي مسئول عمليات سپاه پيرانشهر شد و در درگيري هاي با احزاب مسلح دموكرات و كومله شركت كرد. پس از آنكه به اتفاق مهدي باكري در اواخر پاييز اين سال عازم جبهه هاي جنوب شديم تجلايي نيز به آنجا آمد و بلافاصله در عمليات فتح المبين در تيپ 8 نجف اشرف در كنار شهيد مهدي باكري وارد عمل شد . او فرماندهي گردان هاي اعزامي آذربايجان با نام هاي شهيد قاضي طباطبايي و آيت الله مدني را برعهده گرفت . او تمام تجربيات آموزشي خود در نحوه و چگونگي جنگيدن با دشمن و عبور از موانع و استحكامات ارتش بعثي را در اين عمليات بكار گرفت و توانست با شانزده كيلو متر پياده روي نيروهاي خود را به ارتفاعات ميش داغ برساند و به فتح تنگه رقابيه كمك نمايد. در اين عمليات پاي چپ وي نيز تير خورد. او فرد با انضباطي بود قبل از انجام هر عمليات خود به شناسايي مواضع دشمن مي رفت و سعي مي كرد اطلاعات لازم را از جغرافياي منطقه نبرد و استعداد و چگونگي آرايش دشمن در حوزه ماموريت خود بدست آورد. علي رزمندگان آماده براي نبرد را به طور كامل توجيه مي كرد و با ايراد سخنراني در جمع آنان به آنها روحيه و انگيزه مي داد. فردي سازمانده بود و در هدايت نبرد بسيار از خود قاطعيت به خرج مي داد. تجلايي بدليل زخمي بودن در عمليات بيت المقدس حضور نداشت ولي در عمليات رمضان در كنار مهدي باكري در هدايت عمليات نقش داشت . علي در اين زمان در واحد عمليات تيپ 31 عاشورا فعال بود . در عمليات والفجر مقدماتي كه در بهمن ماه 1361 انجام شد برادرش مهدي تجلايي در ميدان مين دشمن به شهادت رسيد و پيكر مطهرش در آنجا ماند او تلاش زيادي كرد تا پيكرهاي شهدا را از منطقه درگيري به عقب بكشاند. يكبار براي يافتن پيكر برادرش در تاريكي شب به محل شهادت وي كه در زير ديد و تير دشمن بود خود را به آنجا رساند و بدن مطهر شهيدي ديگر را به عقب منتقل كرد ولي آن پيكر جسم برادرش نبود. بالاخره پس از دوازده سال در سال 1373 پيكر زيباي مهدي تجلايي به تبريز بازگردانده شد و پدر و مادرش در غم فقدان او يكبار ديگر گريستند . مهدي تجلايي كه در 18 بهمن سال 1361 در فكه به شهادت رسيد فقط حدود 15 سال داشت و سخن زيبايي از خود به يادگار گذاشته است كه چنين است :
    .... پروردگارا شهادتم را در راه دين و قرآن كه خاري در چشم دشمنان اسلام مي باشد قبول فرما.
    علي تجلايي در حين جنگ براي تكميل دوره هاي آموزشي خود به دانشكده فرماندهي و ستاد ارتش اعزام گرديد. او يكي از موفق ترين دانشجويان اين دوره بود كه توانست به خوبي آنچه آموختني بود فرا بگيرد و دانشجوي نمونه آن دوره شود. پس از طي اين دوره ي آموزشي در سال 1362 مسئوليت آموزش هاي تخصصي قرارگاه خاتم الانبيا(ص ) به او واگذار شد . در اين سمت او تلاش زيادي داشت تا بتواند آموزش هاي فرماندهي و ستاد را در حوزه گسترده اي فراگير نمايد. در اين مدت او سعي مي كرد تا تجارب صحنه هاي جنگ و دستاوردهاي دوره آموزشي را تدوين و تنظيم نمايد.
    براي آخرين بار او در بهمن سال 1363 از تبريز عازم جبهه هاي جنوب شد در حين خداحافظي با خانواده اش به همسرش گفت « مطمئنم كه ديگر برنمي گردم » . در نهايت او به صورت يك تك ور و يك رزمنده پرتلاش از 19 اسفند سال 1363 در جمع رزمندگان لشگر 31 عاشورا در عمليات بدر شركت نمود و به صورت يك تك تيرانداز پس از يك رزم بي امان با دشمن در همان روزي كه مهدي باكري به ديدار معبود شتافت او نيز در روز 25 اسفند سال 1363 در شرق رودخانه دجله به شهادت رسيد .


    در مجموع مي توان گفت كه علي تجلايي از سلحشوراني بود كه هم بر تدريس و آموزش تاكتيك تسلط داشت و مطالب ارزنده نظامي را به همرزمان خود ارائه مي داد و هم استعداد مديريتي و برنامه ريزي در نهاد او وجود داشت و اگر مانده بود يكي از فرماندهان لشگر عاشورا بود.
    علي فردي متقي و پرهيزكار بود و رفتارش موجب علاقه ديگران به وي مي شد. ديدگاه او را مي توان از دست نوشته اي كه در 1362 3 5 تحرير كرده است به خوبي دريافت . اين نوشته چنين است :
    اي امام واي رهبر امت واي پدر روحاني كه با بيان خود نفوس طاغوتي ما را تزكيه نمودي بدان كه تا آخرين قطره خوني كه در بدن دارم و تا آخرين دم حياتم مقلد و ماموم تو هستم . به خدا سوگند يك لحظه از اين عهد و پيماني كه با تو بسته ام نظرم برنخواهد گشت و تا آخرين قطره خوني كه از بدنم بيرون ريزد نقش « الله اكبر خميني رهبر » خواهد بست زيرا كه من اين وفاداري را از مكتب كربلا از پرچمدار ابا عبدالله آموخته ام و عينيت اين وفاداري را از سيدمان و مولايم شهيد آيت الله بهشتي آموختيم .
    او خالي از تعصب قومي و نژادي و زباني بود و هرگز در رفتار و سخنان خود تعصبات خشك و بي منطق همشهري بودن و هم زبان بودن را در گفته ها و عمل خود دخالت نمي داد و از اين جهت مي توان او را فردي به تمام معني آزاده و خيرخواه خواند.
    تجلايي اعتماد به نفس بالايي داشت و در هدف هاي خود همواره متكي به توانايي ها و استعدادهايي بود كه خداوند در وجودش نهاده بود. هرگز از كسي توقعي نداشت و براي كسي تملق نمي گفت . زندگي او ساده بود و روش قناعت را در پيش گرفته بود. نظم و انضباط و خوش لباسي و تميزي جز اصول زندگاني وي بود. وظيفه اي را كه مي پذيرفت بخوبي انجام مي داد. او روحيه ي لطيفي داشت . براي درك حالات عاطفي او نامه زير را كه به دختر كوچولواش نوشته مي توان دريافت .
    دختر عزيزم مريم سلام : دخترم حالت خوبه مي دونم منو به ياد نمياري وليكن دخترم وقتي بزرگ شدي حتما جوياي حال و علت شهادت پدرت خواهي بود بدان كه پدر تو يك پاسدار بود و تو نيز پاسدار خون پدرت باش دخترم مي دانم يتيمانه زندگي كردن و بزرگ شدن در جامعه مشكل است وليكن بدان كه حسين حسن و زينب نيز يتيم بودند حتي پيامبر گرامي اسلام محمد (ص ) هم يتيم بزرگ شد دخترم هر وقت دلت گرفت و زياد ناراحت شدي دختر ابا عبدالله الحسين را كه بعد از شهادت پدرش حسين در خرابه هاي شام از ترس و بي آبي و بي غذايي جان به جانان داد به يادآور حتما قدري دلت آرام خواهد شد. دخترم از اينكه تو يك دختر يتيم هستي هيچ وقت سرافكنده مباش بلكه افتخار كن از اين موقعيت كه برايت پيش آمده و از آن به خوبي پاسداري كن و بدان كه پدر اين راه را بي حساب نپذيرفت بلكه ما در برابر نسل حال و آينده احساس مسئوليت كرديم و تصميم گرفتيم كه اين مسئوليت را نيكو انجام دهيم .
    دخترم از نظر قرآن و اسلام آدمي تنها از آن خود و يا خانواده اش نيست بلكه آدمي متعلق به خالق و جامعه نيز هست ما تصميم گرفتيم كه اين مسئوليت را نيكو انجام دهيم و از دين خدا حمايت و پاسداري كنيم . دخترم بعد سال 42 هدف ها به وسيله امام امت شناخته شد و مردم ولايت امام خميني را به عنوان رهبر انقلاب اسلامي بر حق شناختند و فهميدند كه او مورد توجه و عنايت خاص خداست و به همين خاطر به امام لبيك گفتيم همچون مولايمان يعني پرچم دار انقلاب اسلامي شهيد آيت الله بهشتي مظلوم به خاطر پاسداري از دينمان و به خاطر احياي دين خدا به شهادت رسيديم . دخترم ما معتقديم كه اين انقلاب كه وارث آن شما هستيد دنباله مبارزات انبياي خداست و ادامه جنگ محمد(ص ) دخترم ما راه خود و دشمن خود را كه استكبار جهاني به سركردگي آمريكا انگليس شوروي و فرانسه است شناختيم و درصدد هستيم تا خون در رگ داريم از اين حركت براي نابودي استكبار جهاني و هر آنچه مانع پيشرفت انقلاب اسلامي است بايستيم . دخترم ما همه درس را به وسيله پدر روحاني خود يعني امام خميني و از مكتب اباعبدالله الحسين (ع ) يعني مكتب كربلا ياد گرفتيم . دخترم بدان در اين انقلاب بزرگ مرداني چون آقاي مطهري مفتح شهيد بهشتي رجايي و باهنر شهيد دستغيب قاضي طباطبايي آقاي مدني صدوقي اشراقي اشرفي اصفهاني از دنيا رفتند و با ريختن خون خويش راه انقلاب خونين را از صحنه كربلاي حسيني به رهبري امام خميني باز كردند بدان كه اين انقلاب تا روز قيامت خواهد بود اين مكتب مكتب هدفداري فداكاري و گذشت و اخلاص شهامت و شهادت است . اين مكتب كه معلم آن حسين (ع ) و زينب است به انسان مي آموزد كه در راه اجراي حكم خدا چگونه بايد از جان گذشت تا مكتب قرآن برجاي ماند چگونه بايد مبارزه كرد تا نهال اسلام جان گيرد و ريشه دار گردد. اين مكتب به تو كه وارث اين انقلاب و شهدا هستي ياد مي دهد كه چگونه بايد پيام رسان خون پدرت باشي . دخترم بدان كه انقلاب اسلامي انقلاب مصلحان و مستضعفان و مجاهدان است انقلاب مبارزه با ظلم و انحراف است . آري دخترم در تاريخ اين انقلاب خوب مطالعه كن و از اين انقلاب كه سرچشمه آن از مكتب كربلا يعني مكتب عشق محبت و عدالتخواهي و مبارزه با ظلم و انحراف مكتب حريت و تن زير بار ستم ندادن در هر عصري است درس بگير و آن را الگوي زندگيت قرار ده و بدان كه ما خون خويش نثار كرديم تا خون شما رنگ گيرد ما تاريكي ها را برخود پذيرفتيم تا راه شما روشن شود. دخترم مواظب دستاوردهاي اين انقلاب و جامعه خود و وظيفه و تعهدات به عنوان يك دختر شهيد باش و مبادا كه جلوه هاي مادي دنيا حماسه اين انقلاب و اين مكتب شهادت را از ذهن تو بيرون كند و روح و قدرتتان را از شما بگيرد. دخترم هر وقت دلت گرفت زيارت عاشورا بخوان و بر صحبت هاي سرور شهيدان تاريخ حسين (ع ) بنگر و انديشه كن و به ديدن دختران شهدا برو و با آنها همصحبت شو. اميدوارم كه در آينده وارث شايسته اي براي پدرت باشي . دخترم بدان اگر چه جسم من از تو دور است وليكن در تمام دوران زندگيت چه در طفوليت و در نوجوانيت و در شب عقد و عروسي تو حاضر و ناظر بر اعمال و راه و روش زندگيت خواهم بود زيرا كه شهيدان هميشه زنده هستند و اميدوارم در زندگيت خوشحال و خوشبخت و بنده مطيع خدا باشي و در آخرت رو سفيد. »
    علي تجلايي رفت تا اسلام بماند تا انقلاب اسلامي پايدار باشد تا جمهوري اسلامي سربلند و با عزت به حيات خود ادامه دهد. او و برادرش مهدي صداقت خويش را با شهادت خود به اثبات رساندند.
    عاش سعيدا و مات سعيدا
    دكتر حسين علايي
    10 22 86
    دخترم ! از نظر قرآن و اسلام آدمي تنها از آن خود و يا خانواده اش نيست بلكه آدمي متعلق به خالق و جامعه نيز هست ما تصميم گرفتيم كه اين مسئوليت را نيكو انجام دهيم و از دين خدا حمايت و پاسداري كنيم
    مي توان گفت كه علي تجلايي از سلحشوراني بود كه هم بر تدريس و آموزش تاكتيك تسلط داشت و مطالب ارزنده نظامي را به همرزمان خود ارائه مي داد و هم استعداد مديريتي و برنامه ريزي در نهاد او وجود داشت و اگر مانده بود يكي از فرماندهان لشگر عاشورا بود