روزنامه جمهوري اسلامي 12/12/1386 صفحه جبهه و جنگ

  • روي موج خبر
    پيكر پاك پنج شهيد گمنام در دانشگاه علم و صنعت به خاك سپرده شد;

  • اما اثري ازآنها نماند
  • *****
    روي موج خبر
    پيكر پاك پنج شهيد گمنام در دانشگاه علم و صنعت به خاك سپرده شد;




  • همزمان با اربعين حسيني (ع ) پيكرهاي پاك و نوراني 25 شهيد گمنام در چند شهر و دانشگاه كشور تشييع و پس از وداع امت شهيدپرور به خاك سپرده شدند.
    به گزارش خبرنگار ايسنا اين شهدا با حضور باشكوه مردم در « دانشگاه علم و صنعت تهران » دانشگاه « شهركرد » دانشگاه « شيراز » و همچنين در شهرستان هاي ازنا و بهبهان به خاك سپرده شدند.
    همچنين پيكر پنج شهيد گمنام نيز با حضور باشكوه دانشگاهيان و ديگر اقشار مردم در دانشگاه علم و صنعت تهران به خاك سپرده شدند.
    مردم تهران با سردادن شعارهاي مرگ بر آمريكا و مرگ براسرائيل و همچنين عزاداري به مناسبت اربعين حسيني پيكر پاك اين شهيدان را از مسجدالنبي نارمك بر روي دستان خود تا دانشگاه علم و صنعت تشييع كردند.
    پس از انتقال پيكرهاي پاك اين شهيدان به دانشگاه علم و صنعت دكتر جبل عاملي رييس اين دانشگاه گفت : امروز رمز اربعين در دانشگاه علم و صنعت گشوده شد.
    وي افزود : براي دفاع از حريم ولايت تا آخرين نفس ايستادگي مي كنيم و اين ايستادگي را از شهيدان ياد گرفته ايم .
    حجت الاسلام نجفي نماينده مقام معظم رهبري در دانشگاه علم و صنعت نيز در اين مراسم گفت : امروز دانشگاه علم و صنعت ميهمان شهدا است چون صاحبخانه اصلي آنها هستند و البته اين سعادت بزرگي است .


    در اين مراسم همچنين بيانيه دانشجويان به اين مناسبت توسط فرزند شهيد يزداني قرائت شد.
    گفتني است : در مراسم خاكسپاري اين پنج شهيد گمنام دكتر زاهدي وزير علوم دكتر احمدي وزير آموزش و پرورش دكتر محرابيان وزير صنايع و دكتر طيبي رييس جهاددانشگاهي هم حضور داشتند.
    تا پايان فروردين ماه سال آينده
    مركز فرهنگي دفاع مقدس دزفول افتتاح مي شود
    خبرگزاري فارس : مركز فرهنگي دفاع مقدس دزفول تا پايان فروردين ماه سال 1387 به بهره برداري مي رسد .
    به گزارش خبرگزاري فارس در جلسه اي كه با حضور دبير ستاد گردشگري جنگ مدير كل موزه هاي سازمان ميراث فرهنگي صنايع دستي و گردشگري در دزفول برگزار گرديد طي تفاهم نامه اي كه في مابين صادق محمدي ; رئيس سازمان ميراث فرهنگي صنايع دستي و گردشگري خوزستان و سردار سعيدي فر; مدير كل بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس اين استان امضا گرديد مقرر شد احداث مركز فرهنگي دفاع مقدس دزفول تا پايان فروردين ماه سال 1387 به پايان رسد .
    در اين مركز فرهنگي كه بناي ساختمان آن با حمايت و اختصاص بودجه از طرف سازمان ميراث فرهنگي صنايع دستي و گردشگري توسط بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس احداث گرديد آثار و ارزش هاي دفاع مقدس با توجه به آخرين تجربيات موزه داري در ديد همگان قرار خواهد گرفت .
    لازم به يادآوري است شهر دزفول در استان خوزستان از جمله شهرهايي است كه با آغاز جنگ تحميلي ايران و عراق مورد حمله قرار گرفت و هواپيماهاي عراقي درنخستين روز جنگ به شيوه نيروي هوايي ارتش صهيونيستي در جنگ شش روزه اعراب به پايگاه هاي نيروي هوايي ايران حمله كردند كه پايگاه چهارم شكاري دزفول يكي از اين پايگاه ها بود.
    پس از آن در طول هشت سال دفاع مقدس عراق بارها به شهر دزفول با بمب و موشك حمله كرد به طوريكه اين شهر در ميان كشورهاي حوزه خليج فارس به « بلد الصواريخ » يعني « شهر موشك ها » مشهور شد. پس از جنگ نيز به پاس مقاومت مردم اين شهر بعنوان شهر نمونه انتخاب شد . دزفول در دوران دفاع مقدس 2600 شهيد به انقلاب و اسلام اهدا نمود .

  • *****
    اما اثري ازآنها نماند




  • روايتي از يك عمليات بيادماندني به زبان برادر جانباز « فرخ عراقي »
    اشاره : فرخ عراقي متولدسال 1347 شهرستان اهواز است . او رزمنده سالهاي دفاع و رزم ودرگردان كربلا لشكر7 ولي عصرـ گروهان مكه دسته علي اكبر و همچنين تيپ 15 تكاوري آبي خاكي امام حسن مجتبي (ع ) گردان سيد الشهدا و گردان امام حسين (ع ) سالهاي جواني اش را گذرانده .
    او در عملياتهاي والفجر مقدماتي (چزابه ) خيبر (جزايرمجنون ) والفجر8 (فاو) كربلاي 4 (جزيره سهيل وقطعه عراق ) كربلاي 5 (نيروي تعاون ) نصر8 (كردستان عراق قرارگاه نجف اشرف ) عمليات پشتيباني جاده خرمشهر اهواز (67 ) شركت نموده و كوله باري از خاطرات ناگفته به همراه دارد.
    farrokh 74 . blogfa . com فرخي اخيرا خاطرات خود را تحت عنوان (خاطرات گردان كربلا)در وبلاگي به آدرس :
    منتشر مي نمايد. ما نيز جهت آشنايي بيشتر شما خوانندگان گرامي صفحه جبهه و جنگ يكي از اين خاطرات را از نظر شما مي گذرانيم . خاطره اي از يك عمليات بيادماندني (كربلاي چهار) كه مارا تا اعماق نورو حقيقت رهنمون مي سازد. اميد آنكه در نظرتان مقبول افتد.
    بچه هاي گردان كربلا يادشان هست ; دي ماه 65 عمليات كربلاي 4 روزهايي كه بهترين بندگان خدا روي زمين و جواناني از نوع ملكوتي بدنهايشان بروي خاك افتاد و بعضا بدنشان تكه تكه شد و من شاهد پرپر شدن آنها بودم چقدر برمن سخت وناگوار گذشت .
    آه آه آه و هزار آه از آن روزها چه دوستاني و چه ياراني كه از دست دادم و من زنده ماندم و شاهد عروج آنها بودم . آنهايي كه در آغوش خودم آخرين لحظات را در اين دنيا گذراندند تا آنهايي كه در هنگام عقب نشيني جسد مطهرشان را تا كنار اروند آورديم ولي نتوانستيم آن موقع آنها را به وطن باز گردانيم و آنهايي كه با جسم خونين و مجروح بر روي زمين افتاده بودند و وقتي كه داشتم به آب ميزدم تا شنا كنم آنها مرا صدا ميزدند و تقاضاي كمك ميكردند و من فقط گريه .... نه قايقي بود و نه نيرويي و نه ....بدن شهيد رئوف بلبلي را روي برانكارد گذاشتيم و به اتفاق برادر آل مبارك تا لب رودخانه آورديم . اما وقتي رسيديم نه قايقي ونه هيچ وسيله ديگري فقط اروند عريض و مواج و خطرناك كه زير آتش شديد عراقيها بود.
    چند تا از بچه ها را تا كنار رودخانه آورديم . يادم هست برادر داوري از فرماندهان دسته ندا ميداد كمك كنيد تا خدا كمك كند. منظورش اين بود كه به مجروحان كمك كنيم . اما وقتي به لب رودخانه رسيد و ديد هيچ قايقي نيست حرفش عوض شد و مي گفت هر كسي ميتونه كمك كنه هركسي هم نميتونه خودشو نجات بده .
    من آرپي جي زن بودم و توي اون لحظات شهيد مهران گرجي كمكم بود يك موشك ديگه داشتم و به مهران گفتم سريع بايد بريم عقب اما مهران گفت بايد دشمن و يك كمي ديگه معطل كنيم كه بچه ها برن عقب من داشتم آماده شليك ميشدم كه تانكهاي عراق با گلوله مستقيم ما رو هدف قرار دادن و جلوي چشمم 2 ـ 3 تا ازبچه ها شهيد شدند و يكيشون هم بدنش تكه تكه شد . دقيقا جلوي چشمم يه گلوله ديگه نزديكم منفجر شد و يه تيكه از تركش اون با ضربه شديد به سمت چپ كمرم روي فانسقه برخورد كرد. آنقدر محكم خورد كه من يه آخ بلندي هم گفتم اما در كمال تعجب ديدم تركش افتاد روي زمين و هيچ آسيبي به من نزد و مقداري دردم گرفت . عجب اين تركش هم ماموريتي بيش از اين نداشت .
    موشك آرپي جي رو ميون چند تا عراقي زدم ولي نميدونم چند تا شون به درك واصل شدند ديگه موشكي نداشتم . به سمت لب آب حركت كردم .بچه هاي گردان رو ميديدم مثل گل پرپرشده رو زمين افتاده بودند بعضي هاشون هنوز زنده بودند; مثل شهيد نادري با لباس غواصي رو زمين افتاده بود. آه خداي من چه صحنه هايي مي ديدم با دو سه نفر ديگه از بچه ها نادري رو گرفتيم از زمين بلند كنيم كه ديدم پاهاش هيچ حسي ندارند كه احتمالا نخاعش آسيب ديده بود.
    شهيد ناصر سعيدي يكي ديگه از اونا بود كه آخرين لحظات عمرش روي دستهاي خودم بود و در حاليكه به سختي شهادتين و گفت تموم كرد. بچه هايي هم بودند كه مجروح نبودند ولي شنا كردن رو هم خوب بلد نبودند و گذشتن از اروند هم انصافا سخت بود خيلي بودن الان اسامي همه يادم نيست ولي شهيد رسول محمديان يكي از اونا بود. من همين طور گريه ميكردم و شاهد اين صحنه ها بودم واقعا دردناك بود بايد رفيقت و دوستت رو ترك مي كردي و به عقب مي رفتي اونم در حاليكه بعضي هاشون زنده بودند و تو را ميديدند. اصلا تصورش شايد براي شما محال باشد ولي اين اتفاق افتاد.كمي اين طرفتر بود كه من هم مجروح شدم نفهميدم چه شد. فقط انفجار بود. روي زمين توي هوا روي آب شليك پياپي گلوله و تير و ..... با پاي مجروح كه خيلي هم خون از آن رفته بود به آب زدم و شروع كردم به شنا كردن كه همين ابتدا حمله شيميايي شروع شد هر چه در بدنم جان داشتم به دستهايم دادم و شنا كردم وسطاي آب بودم كه يك هو يه انفجار در نزديكي من اتفاق افتاد. فكر مي كنم خمپاره زماني بود كه در اثر موج انفجار بدنم كامل بيحس شد و من روي آب شناور بودم البته يك جليقه نجات تنم بود . يك 10 دقيقه اي گذشت . يكي از بچه هاي گردان جعفرطيار به من رسيد و شروع كرد به من كمك كردن و روحيه دادن .مقداري كه كمكم كرد من دوباره شروع كردم به دست شنا زدن و حركت كردم . ديگر عراقيها به لب رودخانه رسيده بودند و از همانجا ما را كه داخل آب بوديم هدف مي گرفتند و مي زدند و من شاهد شهادت چند تا از بچه ها در اروند بودم ; حتي يادم هست يكي از بچه ها را عراقي ها با آرپي جي زدند و رودخانه را به رگبار گرفتند.من ديگر نزديك مرز خودمان رسيده بودم . احساس كردم زير پاهايم سفت شده است . آمدم بلند شوم كه سرم گيج رفت و افتادم توي آب خودم را با حالت سينه خيز و به سختي به خشكي رساندم . به يك كانالي رسيدم چون شليك عراقي ها زياد بود مي خواستم بروم توي كانال كه تير نخورم لذا از لبه كانال خودمو بالا كشيدم و با غلط زدن رفتم توي كانال كه يك مرتبه درد شديدي احساس كردم و ديدم كه افتادم روي سيمهاي خاردار با هر زحمتي بود از كانال سينه خيز بيرون آمدم و ديگر اصلا رمقي نداشتم خودمو به كنار جاده خاكي كنار اروند رسوندم . داشتم بيهوش مي شدم كه ديدم يكي از بچه هاي گردان داره به سرعت از آب بيرون مياد و ميدوه يك لحظه سرمو بلند كردم و صدايش كردم گفتم برادر و افتادم واقعا خدا خيرش بدهد. اگر اشتباه نكنم سليماني فاميلش بود يا اينكه چيز ديگر دقيق يادم نيست به طرفم اومد منو بلند كرد و بدوش گرفت و با خودش به عقب برد. مقداري كه رفتيم يه هواپيماي عراقي اومد بالاي سرمون و ما رو به رگبار بست اون بنده خدا هم مجبور شد ومنو به يك طرف انداخت و زمين گير شد بعد از رفتن هواپيما دوباره منو بدوش گرفت و حركت كرد كه ديديم يه ماشين لندكروز سپاه به سرعت داره از روبرو مياد و ميخواد به طرف آبادان بره . اين دوستمون دستشو بلند كرد و به ماشين علامت داد و اونو متوجه كرد كه يه مجروح داره .ماشين اومد و ما رو سوار كرد و با اون سرعت مثال زدني لند كروز به طرف آبادان راه افتاد.
    در بين راه دوباره هواپيماي عراقي به ما حمله كرد ولي ماشين به سرعت به مسيرخودش ادامه داد من با تن مجروح و خيس توي زمستون پشت ماشين تصور كنيد چي ميشه يك هو يه لرز شديدي منو دربرگرفت . چند دقيقه بعد به بيمارستان طالقاني آبادان رسيديم وقتي منو بردند توي بيمارستان اون دوستم همراهم بود.


    منو روي تخت بيمارستان خوابوندند 2 تا پتو روي من انداختند و شروع كردند به گرم كردن من با بخاري علاالدين نفتي يه سرمي وصل شد و شروع به پانسمان پاهام كردن من فقط صداي اون دوست عزيز رو شنيدم كه به دكترها و پرستارها سفارش منو ميكرد و اونا هم به او اطمينان خاطر دادن و بهش گفتند : شما برو خيالت راحت باشه .
    منم بيهوش شدم و ديگه اونو نديدم .
    به هرحال يه شب آبادان بودم فرداش منو بردند يه بيمارستان صحرايي و از اونجا به اهواز منتقل شدم نقاهتگاه سيد الشهدا(ع ) واقع در پادگان شهيد مسعوديان فعلي . مجروحاي عمليات رو مي بردند اونجا من حدود 4 روز بيهوش بودم خون زيادي از دست داده بودم .بدنم موج انفجار خورده بود از اينها گذشته تاول هم زده بود كه تحت درمان شيميايي قرار گرفتم و تاولها از بين رفتند. يادم هست با صداي گريه اي بيدار شدم به اطرافم نگاه كردم و ديدم دهها تخت هست و مجروحان عمليات اونجا هستند چون پاهام پانسمان بود با استفاده از عصا به طرف اون صدا حركت كردم وقتي رسيدم ديدم برادر صادق چفقاني بود كه گريه ميكرد و من كه از همه جا بي خبر بودم به صادق گفتم چرا بيقراري ميكني
    كه صادق گفت : مگه خبر نداري حاج اسماعيل شهيد شد صادق نوري شهيد شد ابراهيم برادرم رئوف و ... خيلي ديگه ازبچه هالله
    با شنيدن خبر شهادت حاج اسماعيل و صادق نوري پاهام سست شد و همونجا پيش باقي بچه ها نشستم و بغضم تحمل نكرد و تركيد.
    خداي من اين چه روزيه كه ميبينم . دوستانم ; عزيزانم كجا رفتند چقدر غريبانه و چقدر مظلومانه .. فقط اشك حال دل مارو ميدونه و بس .
    از اشك بپرسيد بر سر دل خراب ما چي اومد.اشك زبان گويايي داره . هنوز شهداي غواص گروهان نجف جلوي چشمم هستند; توي اون شب تاريك در يه گوشه دنيا بدور از همه اعتبارات و ماديات يه عده جوون كه فقط بدنشون با ما بود ولي روحشون اينجايي نبود و متعلق به ملكوت و جبروت بودند.
    وقتي مظلوميت شهداي گروهان نجف يادم مياد كه با لباس غواصي روي زمين و بعضي هم توي گلها افتاده بودند به دنيا ميگم : اف بر تواي دنيا كه اينها رو ديدي و اينجور ديگران را به غفلت مي اندازي
    علي بهزادي رو يادتون هست هر وقت صحبت ميكرد من فكر ميكردم با كسي صحبت ميكنم كه فكر ميكنه توي اين دنيا چيزي به نام ترس وجود نداره و چنان روحيه مي داد كه گويي از غيب بر قلبش آيه لا خوف عليهم و لا هم يحزنون حك شده و اون تواضع مثال زدنيش كه بايد از بر و بچه هاي نجف پرسيد و اين چيزها بود كه همه رو عاشق خودش كرده بود و چندتا از بچه هاي محل و بسيج محل به عشق علي بهزادي به غواصها پيوستند.
    عزيزان اين مطالبي كه خونديد در همين كشور در همين استان خوزستان اتفاق افتاده و اگر نميديدم شايد برايم شبيه افسانه بود تا واقعيت و اين تاريخ ايرانه اين حماسه ها تمدن كشور ماست نه داستانهاي خيالي رستم و سهراب نه داستان آرش كمانگير و نه داستان كاوه آهنگر بياييد در اين وادي تا آرشها ببينيد رستمها ببينيد كاوه ها ببينيد فرهادها ببينيد و مجنون ها ببينيد.
    كدام فرهاد و كدام مجنون براي ليلي خود اينچنين تن ميبازد و خود را فداي او ميكند آنها عشق ورزيدند اما بچه هاي گردان كربلا در اين عشقبازي با معشوق جان دادند و خود را در آتش عشق يار سوزاندند و اثري از خود بجاي نگذاشتند و همه هستي خود را به محبوب خود هديه دادند.
    موشك آرپي جي را ميان چند تا عراقي زدم ولي نميدانم چند تا از آنها به درك واصل شدند ديگر موشكي نداشتم . به سمت لب آب حركت كردم . بچه هاي گردان را مي ديدم كه مثل گل پرپرشده رو زمين افتاده بودند
    وقتي مظلوميت شهداي گروهان نجف يادم مي آيد كه با لباس غواصي روي زمين و بعضي هم داخل گلها افتاده بودند به دنيا ميگويم : اف بر تواي دنيا كه اينها را ديدي و اينگونه ديگران را به غفلت مي اندازي