« از زبان صبر » عنوان كتابي است كه توسط موسسه انتشاراتي نسيم حيات و با حمايت نشر مدير منتشر شده است .
اين كتاب شامل 124 خاطره خواندني از همسران فرماندهان دفاع مقدس مي باشد كه خاطراتشان را در زمان دفاع مقدس بازگو
كرده اند. همچنين خاطرات همسران فرماندهان شهيد نيز در اين مجموعه گنجانده شده است .
آنچه اين كتاب را از ديگر كتاب هاي خاطره متمايز مي كند حس و حال همسراني است كه شايد در خط مقدم جبهه حاضر نبودند اما
خاطراتشان بوي خاكريز و سنگر مي دهد. براي آشنايي بيشتر شما خوانندگان گرامي با اين مجموعه صفحه جبهه و جنگ از بيان اين
خاطرات چند خاطره را از نظر شما مي گذرانيم
اميد آنكه درنظرتان مقبول افتد.
همسر سردار سرلشكر شهيد حسين خرازي
شهيد بزرگوار حاج حسين خرازي مي فرمودند : وقتي در عمليات خيبر
در اثر اصابت خمپاره دست از بدنشان جدا مي شود چون در
حين عمليات بوده و سريع نمي شده كه آنها را به بيمارستان منتقل كنند
در اثر خونريزي شديد به حالت اغما و كم كم به حالت مرگ
مي روند. ايشان تعريف مي كردند كه خيلي واضح مي فهميدم كه روح من از جسمم خارج شد يعني مرگ واقعي . كه در اين موقع سوالي از
ايشان مي شود كه ايشان را مخير به انتخاب مرگ يا زندگي مي كنند آيا مي خواهي زنده بماني يا شهيد شوي
اگر بخواهي زنده بماني روحت را به جسم برگردانيم .... كه ايشان در آن موقع فرموده بودند كه مي خواهم زنده بمانم و باز خدمت كنم .
كه بعدا تشخيص مي دهند بين شهدائي كه جمع آوري كرده اند ايشان زنده هستند و به بيمارستان منتقل مي كنند كه بعد از گذراندن دوران
بيماري و ترخيص از بيمارستان به صورت فعال تري به جبهه هاي جنگ مي رفتند. ايشان ديگر در مورد جنگ و شهادت به علم اليقين
رسيده بودند.
همسر امير سرتيپ ناصر محمدي فر

همسرم مجروح شده بود من با پسر كوچكم براي ملاقات راهي تهران شديم و به بيمارستان رفتيم . وقتي پسرم
پدرش را ديد از
ترسش به طرف ايشان نرفت و پشت من پنهان شد و مرتب داد مي زد و گريه مي كرد كه اين پدر من نيست
پدرش از دو ماه پيش به
مرخصي نيامده بود و در اثر سو تغذيه
خونريزي زياد
تشنگي و گرسنگي به شدت لاغر شده بود. استخوانهاي صورتش بيرون زده
بود. چشمها به گودي رفته بود. واقعا هم شباهتي به خودش نداشت . وضعيت بسيار ناراحت كننده اي داشت . از اين حالت فرزندش بسيار
متاثر شد و همه كساني كه در اطاق بودند بدون استثنا گريه كردند. بالاخره پس از چند ساعتي متوجه شد كه اين پدرش است . همسرم
45 روز بود كه به مرخصي نيامده بود . تلفن زد كه در راه مرخصي هستم بچه ها خوشحال بودند زماني كه در راه بود جانشين لشكر زنگ
زد كه محمدي فر به محض اينكه رسيد برگردد و ايشان به منزل رسيد و من موضوع را به ايشان گفتم بدون اينكه پوتين هاي خودش را
درآورد فقط يك جائي خورد و برگشت . در برگشت بچه هاي كوچكمان از پاي پدر چسبيده بودند و گريه مي كردند كه نرود اين صحنه را
هرگز فراموش نمي كنم .
همسر سردار سرتيپ حاج مرتضي قرباني
در سال 1357 در جريان انقلاب اسلامي جلودار تظاهرات مردم عليه رژيم سفاك پهلوي بودم و با عضويت در حزب جمهوري
اسلامي
انتظامات راهپيمائي ها را برعهده داشتم و خيلي سريع دوره هاي آموزشي نظامي
عقيدتي و امدادگري را گذراندم و با شروع
جنگ تحميلي با هماهنگي بهداري سپاه پاسداران اصفهان به سوي جبهه شتافتم و چون خدمت به برادران رزمنده را وظيفه شرعي خود
مي دانستم
اولين بار در سال 1360 به استان كردستان
شهرستان مريوان اعزام شدم .
بعد از آن با هماهنگي آموزش و پرورش براي مقابله فرهنگي با گروهك جنايتكار و تروريست كومله و دموكرات به دبيرستان اين
شهر اعزام شديم تا از فعاليت نيروهايش كه در قالب (لباس ) معلم به جاي تدريس
طرز ساخت انواع بمب هاي دستي را آموزش مي دادند
جلوگيري نماييم . همچنين با همراهي تيمهاي پزشكي به روستاهاي محروم مي رفتيم و پزشك و دارو به مردم ستمديده ي كردستان
مي رسانديم .
در اولين عمليات سپاه كه در منطقه ي مريوان و با رمز محمد رسول الله (ص ) انجام شد
در بيمارستان الله اكبر مريوان به عنوان
امدادگر مشغول خدمت به برادران رزمنده شدم و بعد از آن با هماهنگي سردار قرباني كه در آن زمان فرماندهي لشكر كربلا را به عهده
داشت
عمليات فتح المبين به استان خوزستان و به بيمارستان شهداي شوش اعزام شدم .
بيمارستان شهداي شوش اولين بيمارستان پشت جبهه و در تيررس توپخانه دشمن بود. به طوري كه هرازچندگاهي يك گلوله ي
توپ به بيمارستان اصابت مي كرد و تعدادي از پرستاران و پزشكان و امدادگران را شهيد و مجروح مي نمود. در آنجا ما هر لحظه منتظر
شهادت برويم .
به ياد مي آورم روزي مشغول انتقال مجروحين به شهر دزفول بوديم
ناگهان گلوله ي توپي به آمبولانس كه در داخل بيمارستان بود
اصابت كرد و سبب شد راننده ي آمبولانس و برادر مجروحي كه داخل آمبولانس بود و چند پرستار كه در اطراف بودند همگي به شهادت
برسند و من كه چند ثانيه قبل در آن محل ايستاده بودم حيرت زده و ناراحت از اينكه چرا من به فيض عظيم شهادت نرسيده
چند روزي
دمق بودم .

خلاصه حال و هواي بيمارستان شهداي شوش كمتر از جبهه نبود و چهره ها نوراني و ملكوتي شده بود.
پس از عمليات فتح المبين با شروع عمليات بيت المقدس به بيمارستان شركت نفت آبادان اعزام شدم كه با اصابت چندين گلوله توپ
و بمباران توسط هواپيماهاي عراقي مجبور به تخليه بيمارستان و انتقال تجهيزات آن به بيمارستان طالقاني آبادان شديم و تا پايان
عمليات در آن بيمارستان و در بيمارستان شهداي يك ماهشهر مشغول خدمت بودم .
بعد از عمليات بيت المقدس براي ديدار خانواده به اصفهان آمدم
همان زمان بود كه آقا مرتضي به خواستگاري آمد و من هم با
آشنايي فاميلي كه قبلا از ايشان داشتم و با شناختي كه در جبهه از او پيدا كردم
چون آوازه ي شجاعت هاي ايشان را از رزمندگان شنيده
بودم (ايشان در آن زمان فرمانده لشكر 25 كربلا بودند) به خواستگاري جواب مثبت دادم
سپس مراسم عقد و عروسي در كمال سادگي و
مختصر در همان اصفهان برگزار شد
بعد از آن در شهرك شهيد بهشتي اهواز در يك اطاق بدون هيچ امكاناتي مستقر شديم و زندگي
مشتركمان را در كنار رزمندگان آغاز نموديم .
آن روزها من در بيمارستان مشغول رسيدگي به مجروحين بودم و آقا مرتضي در جبهه مشغول نبرد با دشمن ; گاهي اوقات ايشان
براي استراحت به اهواز مي آمد
تا اينكه خداوند زينب كوچولو را به ما عطا كرد مسئوليت من چند برابر شد چرا كه هم بايد مادري
دلسوز و صبور مي بودم و هم جاي خالي پدر كه هميشه در ماموريت بود را پر مي كردم . البته خداوند قدرت عجيبي در تحمل مشكلات
به من داده بود كه من آن را ناشي از عشق به اسلام و انقلاب مي دانم . در آن روزها پدر و سه برادرم نيز در جبهه بودند. من دلواپس سلامتي
آنها نيز بودم . به گونه اي كه گاهي شبها در فكر شوهر و برادران رزمنده ام تا صبح نمي خوابيدم و هر لحظه منتظر خبري از حال آنها
در آن
حال نيمه شب وضو مي گرفتم و نماز شب و زيارت عاشورا مي خواندم و براي سلامتي همه رزمندگان دعا مي كردم .
من در طول زندگي مشتركمان در دوران دفاع مقدس هميشه سعي مي كردم همسري دلسوز و پرستاري فداكار باشم تا آنجا كه وقتي
ايشان مجروح مي شد
در منزل زخمهايش را پانسمان مي كردم .
اگر نمي توانم در خط مقدم نبرد با دشمن اسلام بجنگم
ولي مي توانم در پشت جبهه به برادران رزمنده و شوهرم خدمت كنم تا آنها
هر چه بهتر و با تني سالم و روحيه اي بالا به جهاد في سبيل الله بپردازند و به اين صورت خود را در اين جهاد الهي شريك كنم و انجام
وظيفه نمايم .
حال وقتي به ياد زمان جنگ مي افتم و خاطرات را مرور مي كنم و يا براي بچه ها تعريف مي كنم
خودم متحير مي مانم كه خداوند چه
صبري به ما عطا كرده بود.

چرا كه آن زمان ما نه تفريح و گردشي داشتيم
نه فاميل و خانواده اي كه هنگام دلتنگي به ديدار آنها برويم
تفريح ما رفتن به مزار شهدا
و يادآوري خاطرات و رشادتهاي آنها بود با اينكه حاج آقا اولين كسي بود كه موقع عمليات به جبهه مي رفت و آخرين كسي بود كه از
منطقه برمي گشت
به ياد ندارم يك بار اظهار دلتنگي و گله و شكايت كنم .
تمام مشكلات از جمله غم دوري خانواده
غم شهادت و از دست دادن برادر
سختي و مشكلات نبودن امكانات اوليه زندگي در
مناطق جنگي
سرماي شديد فصل زمستان در كردستان و گرماي طاقت فرساي فصل تابستان اهواز را تحمل مي كردم و لب از لب باز
نمي نمودم . هر سه الي چهار ماه يك بار اثاثيه مختصر زندگي مان را پشت يك وانت بار مي زديم و از شهري به شهر ديگر انتقال مي داديم .
از ايلام به اسلام آباد غرب
از اسلام آباد غرب به كرمانشاه
از كرمانشاه به پاوه
از پاوه به شوش و از شوش به اهواز به طوري كه فرزند اول
ما زينب در اهواز و فرزند دوممان صادق در ايلام به دنيا آمد.
پس از قبول قطعنامه 598 و پايان جنگ
فكر مي كردم دوران سختي و دربدري ما تمام مي شود و از اين به بعد ما مي توانيم زندگي
راحتي داشته باشيم ولي بعد از جنگ حاج آقا به فرماندهي سپاه چهارم و قرارگاه نجف منصوب شد و تمام وقت خود را صرف بازسازي
مناطق جنگي كرمانشاه و رسيدگي به خانواده هاي شهدا مي نمود در ضمن هفته اي دو روز هم براي گذراندن دوره دافوس به تهران
مي آمدم كه با اين اوصاف بعضي اوقات روزها مي گذشت و بچه ها موفق به ديدار پدر نمي شدند
چون هر وقت مي آمد به منزل ما
مي آمد و مي رفت
بچه ها خواب بودند و من به تنهايي بار زندگي و مسئوليت دو فرزندمان را بر دوش مي كشيدم .
بعد از پايان اين ماموريت در سال 70 ايشان به فرماندهي لشكر 14 امام حسين (ع ) منصوب شدند
من كه بعد از 12 سال دوري از
وطن به شهر خود برمي گشتم بسيار خوشحال بودم و اميد به زندگي در كنار خانواده و شوهرم در من شعله ور گشت ولي در كمال تعجب
در اين زمان نيز وقت خود را صرف مي كرد تا بتواند حق ايثارگران و مشكلات معيشتي آنها را حل نمايد و لشكر 14 امام حسين (ع ) را
چنان بازسازي نمود كه شايسته نام مقدس امام حسين (ع ) شد.
من در طول زندگي هر وقت از ايشان سوال مي كنم كه پس كي نوبت من و بچه ها مي رسد
بيست و دو سال از زندگي مشتركمان
مي گذرد و هنوز نوبت رسيدگي و توجه به ما نشده است
ايشان با خنده به من جواب مي دهد كه نوبت شما هم خواهد شد. شما هم در
ثواب كارهاي خير من شريك هستيد.
خلاصه در مدتي هم كه فرمانده لشكر 14 امام حسين (ع ) بودند
من و بچه ها شب و روز را با تنهايي سپري مي كرديم
تنها و بدون
ايشان به مهماني
عروسي و عزاداري مي رفتيم و هر وقت بچه ها بهانه ي پدر را مي گرفتند و سوال مي كردند كه چرا پدر همراه ما به
مهماني و..... نمي آيد من با حوصله و با آرامش با آنها صحبت مي كردم و كارهاي خوب و مثبت پدرشان را براي آنها بازگو نموده و آنها را
قانع مي كردم .
همسر امير سرتيپ سيد حسام هاشمي

اواخر آبان سال 62 بود . آن روز همسرم زودتر از هميشه به خانه آمده بود . ابتدا فكر كردم به علت ناراحتي كه بعد از سفر حج تمتع
برايم پيش آمده بود و دكتر معالجم گفته بود بايد تا پنج ماه ديگر استراحت مطلق داشته باشم وگرنه فرزندي را كه در راه دارم از دست
مي دهم و به همين خاطر هم قادر به انجام كار و حركتي نبودم
زودتر آمده ولي بعد از مدتي متوجه چهره نگران و مضطربش شدم و
احساس كردم مي خواهد مطلبي را بگويد ولي از بيانش خودداري مي كند.
تا شب صبر كرد كه بچه ها به خواب رفتند با حالتي كه گويا بر سر دو راهي قرار گرفته گفت : از من خواسته شده اگر شما موافق باشيد
به اروميه بروم و فرماندهي عمليات شمالغرب را به عهده بگيرم .
(آن زمان فرمانده نيروي زميني ارتش
شهيد صياد شيرازي
به خاطر ارتباط خانوادگي كه با ما داشتند در جريان مشكل پيش آمده
بودند. بنابراين از همسرم خواستند كه ابتدا موضوع را در خانه مطرح كنند و در صورت توافق و حل مشكلمان
عازم ماموريت شود.)
از يك طرف مسئله دفاع از اسلام و انقلاب بود. حتي از جانب يك نفر و از طرفي مسئوليت خانواده در آن شرايط خاص با دو فرزند
چهار و هشت ساله آن هم در حالي كه من عاجز از انجام هر كاري بودم . وقتي موضوع را مطرح كرد
من ابتدا شديدا ناراحت شدم و
تعجب كردم كه چگونه مي تواند در اين شرايط حاد خانواده
به چيز ديگري فكر كند و ما را تنها بگذارد. وقتي با اعتراض من مواجه شد
گفت اگر اين قدر نگراني فردا مي روم و از صياد شيرازي مي خواهم فعلا فرد ديگري را بفرستد تا شرايط خانواده كمي بهتر شود.
اما نمي دانم چه احساسي به من دست داد كه از او خواستم صبر كند و ساعتي مرا تنها بگذارد تا بتوانم درست فكر كنم
تا صبح خيلي
فكر كردم . مانده بودم كه اگر بگويم برود
من در آن شرايط با فرزندانم بايد چه كنم و اگر هم در آن موقعيت جنگ و انقلاب به جبهه نرود
در روز قيامت در پيشگاه خداوند چه جوابي دارم
در نهايت با توكل به خدا تصميمم را گرفتم
صبح روز بعد در حالي كه اشك از چشمانم جاري بود به او گفتم بايد برود و به
وظيفه اش عمل كند. نگران ما نباشد
خداي ما هم بزرگ است .
گفتم من و فرزندانم با توكل به خدا در سنگر پشت جبهه مقاومت مي كنيم و او هم بايد تا زماني كه به وجودش براي دفاع از اسلام و
انقلاب نياز است در جبهه بجنگد. تا روزي كه انقلاب و اسلام پيروز شود و با آرامش بتوانيم در كنار هم به زندگي ادامه دهيم .
