بخشي از سخنان شهيد مهندس مهدي باكري قبل از عمليات بدر
بسم الله الرحمن الرحيم
عمليات
عمليات سختي خواهد بود. بايد بدانيم اگر اين عمليات موفق نشد
عمليات بعدي ما سخت تر خواهد بود; چون خداوند
بندگان مومن خود را هر چه مي گذرد با آزمايشي ديگر مي آزمايد.
همه برادران بايستي تصميم قطعي بگيرند. تمام علايقي كه در ده
در شهر و... داريد
كنار بگذاريد.
مصمم
قاطع و با توكل به خداوند
تمام برادران تصميم بگيرند وگرنه خداي ناكرده مردد و متزلزل مي شويم و ترديد و ابهام حتي به
اندازه ي نوك سوزن مانع امداد الهي است . هر برادري شب عمليات مي خواهد جلو برود بايد تصميم خود را گرفته باشد. خداي نكرده اگر
برادر ضعيفي است
نبايد جلو بيايد. هر كس نمي تواند تصميم بگيرد
همراه ما نيايد و گرنه خداي نكرده به ما صدمه خواهد زد.
همه برادران تصميم خود را گرفته اند
ولي من به خاطر سختي عمليات تاكيد مي كنم . شما بايد مثل حضرت ابراهيم باشيد كه رحمت
خدا شامل حالش شد
مثل او در آتش برويد. خداوند اگر صلاح بداند به صفوف دشمن رخنه خواهيد كرد.
هرگاه خداوند مقاومت ما را ديد رحمت خود را شامل حال ما مي گرداند. اگر از يك دسته بيست و دو نفري
يك نفر بماند
بايد آن يك
نفر مقاومت كند; حتي اگر فرمانده شما شهيد شد
نگوييد فرمانده نداريم و نجنگيم كه اين وسوسه شيطان است . فرمانده اصلي ما
خدا
و امام زمان است
اصل
آنها هستند و ما موقت هستيم
ما وسيله هستيم براي بردن شما به ميدان جنگ . وقتي شما شهيد شديد
خودتان فرمانده ايد; وظيفه ي ما مقاومت تا آخرين نفس و اطاعت از فرماندهي است .
تا موقعي كه دستور حمله داده نشده كسي تيراندازي نكند
حتي اگر مجروح شد خودداري نمايد. دستمال در دهانش بگذارد
دندانها را
به هم بفشارد و فرياد نكند
فرياد نشانه ضعف شماست .
با هر رگبار سبحان الله بگوييد. در عمليات خسته نشويد
بعد از هر درگيري و عمليات
شهدا و مجروحين تخليه و بقيه سازماندهي
شده و كار ادامه يابد.
با عرض معذرت مساله اي كه اميدوارم به برادران جسارت نشود و ان شا الله كه از قلبهاي پاك شما به دور است
ولي شيطان دست
بردار نيست . شيطان بعضي وقتها آرامتر و با وجهه شرعي جلو مي آيد
بنابراين در پيروزي مغرور نشويد.
حداكثر استفاده از وسايل را بكنيد. اگر اين پارو بشكند به جاي آن پاروي ديگري وجود ندارد
با همين قايقها بايد عمليات را انجام
بدهيم
لباسهاي غواصي را خوب نگهداري كنيد
يك سال است دنبال اين امكانات هستيم .
در شب عمليات آقا مهدي وضو مي گيرد و همه ي گردانها را يك يك از زير قرآن عبور مي دهد. مدام توصيه مي كند; برادران
خدا را از ياد
نبريد! نام امام زمان (عج ) را زمزمه كنيد! و دعا كنيد كه كار ما براي خدا باشد و از پشت بي سيم نيز همه را به ذكر « لاحول و لا قوه الا بالله »
تشويق مي كند.
قرار بر اين است كه شب عمليات
برادران كاملي
ميراب
موسوي و مقيمي همراه آقا مهدي باشند. عمليات در آن سوي دجله غوغا
مي كند و مهدي در اضطراب آن سوي دجله
نگران بسيجيان است .
لشگر عاشورا در اولين شب
موفق به شكستن خط دشمن مي شود و روز اول به كوشش در تثبيت مواضع از ساحل رود مي گذرد و در
مرحله دوم عمليات
از سوي لشگر عاشورا حمله اي نفس گير به واحدهايي از دشمن ـ كه عامل فشار براي جناح چپ بودندـ آغاز
مي شود.

دو روز از عمليات مي گذرد. برادر كاملي فراق مهدي را طاقت نمي آورد و او هم چون ديگران به آن سوي دجله مي رود. با « رستم خاني »
برخورد مي كند و همان جا مي ماند.
نزديك شب آقا مهدي به آنجا مي آيد و خطاب به برادر كاملي مي گويد : « چرا آمدي » و او سرش را پايين مي اندازد و چيزي نمي گويد
و
آقا مهدي دستور مي دهد كه براي خودشان سنگر بكنند.
برادر « امين شريعتي » هم همان جاست و همه تا صبح در كنار آقا مهدي مي مانند.
شب براي همه
شبي عجيب است
تا صبح چندين بار چاي مي آورند و شهيد مهدي نمي خورد. حدود ساعت سه برادر كاملي را صدا
مي زند و از او مي خواهد كه برايش چاي بياورد. برادر كاملي از مقر اورژانسي كه نزديكشان است چاي مي آورد.
صبح زود برمي خيزد و به سوي اتوبان مي رود و منتظر مي ماند تا نيروي تخريب برسد كه متاسفانه نمي رسد. بعد با برادر مقيمي آماده
مي شوند تا به جلو بروند و از برادر كاملي هم مي خواهد كه بي سيم را بردارد و با آنان بيايد.
از يك نفربر مي گذرند
به تنگه اي مي رسند به نام « گلوگاه » يا « نخلستان » . و پياده مي روند تا به يك گردان مي رسند. آقا مهدي آنان را
توجيه مي كند و راه مي اندازد و بعد با فرمانده نجف اشرف صحبت مي كند و به حركت خود ادامه مي دهد. نزديك ظهر به نيروها
مي رسند. منطقه در تصرف نيروهاي خودي است . ولي هنوز پل تصرف نشده است
خبر مي دهند
برادران عسگر قصاب و علي تجلايي
به شهادت رسيده اند.
برادر جمشيد فرمانده گردان « سيد الشهدا » را در آنجا مي بينند. آقا مهدي با دوربين به پل نگاه مي كند
پل تنها دو سه محافظ دارد. از
سويي خبر مي رسد كه عراق پاتك كرده است . جلوتر مي روند. چند نفربر در حال پيش روي به سوي آنهاست . و نيروهاي عراقي پشت
سر آنها حركت مي كنند. آقا مهدي خمپاره شصت را برپا مي كند و چند گلوله خمپاره به طرف عراقي ها شليك مي كند. عراقي ها
مي گريزند و دو
سه نفربرشان هم منفجر مي شود. نزديك ظهر
دوباره عراق پاتك مي كند و آقا مهدي و همراهانش
از روستايي كه در آن
نزديكي است در حال خروج هستند
كه در محاصره قرار مي گيرند. با عراقي ها حدود سي متر فاصله دارند. عراقي ها تلاش مي كنند كه به
جلو بيايند. برادر كاملي نارنجكي به سوي عراقي ها پرتاب مي كند و آقا مهدي دوتا نارنجك مي گيرد و به طرف عراقيها مي رود و بقيه هم
تيراندازي مي كنند.
آقا مهدي پشت موضع عراقي ها مي خوابد و نارنجكها را ميان آنها مي اندازد و در پناه آتش تهيه شده به سرعت به مواضع خودي بر
مي گردد. ساعت چهار و نيم
احساسي شگفت
ناگاه به او دست مي دهد; به خلوتي نيازمند است . به برادر كاملي مي گويد : به نيروها بگو
بالاي تپه بروند.
دوربين را به دست شهيد اوحاني مي دهد و به او مي گويد كه به ده نزديك آنجا نگاه كند و ببيند وضع چطور است مي خواهد ببيند كه
گردان سيد الشهدا در چه وضعي است . شهيد اوحاني نگاه مي كند : گردان سيد الشهدا
در سمت چپ آنها قرار دارند. برادر كاملي از پشت
بي سيم در حال هدايت نيروها به بالاي تپه است .
شهيد اوحاني بر مي گردد تا وضع را تشريح كند و كاملي بر مي گردد تا نتيجه را گزارش دهد.
مهدي با شور و شعفي وصف ناپذير
آرپي جي را برمي دارد و به طرف پاسگاهي در جلو حركت مي كند. و در پي نبردي دليرانه به لقا
معشوق مي پيوندد.
پنجره ديدگانش به ملكوت آسمان و زمين باز مي شوند
هنگام وصال دوستان است . در عرش و عالم قدس جشني است
قدسيان
همه
در حال دست افشاني و غزلخواني اند.
او مال من است
وقت آن است اينك تا سوي من آوريدش ; اينكه من عاشق اويم و او محبوب من است ـ « يحبهم و يحبونه » آسمان
چراغاني است و فضا
فضاي شور و نشاط است . رايحه دل انگيز انسان عاشق رگ زمان و مكان را مشحون ساخته است و نسيم
عطرآگين از كوي دوست مشام جان سالك الي الله را نوازش مي دهد.
اي همه انوار الهي يكجا بتابيد! اي همه فرشتگان صف به صف آييد و بر آدم سجده كنيد و بالهاي پروازتان را نيرو دهيد و خود را تبرك
كنيد! بياييد تا عروج را بفهميد! بر پيشاني مهدي بوسه زنيد تا عشق را لمس كنيد. به زيارت مهدي بياييد تا حقيقت را دريابيد! اي
قدسيان به قداست مهدي تقرب جوئيد تا تقدس يابيد! اي عرشيان بياييد معراج مهدي را ببينيد تا بال پروازتان توان عروج بيابد و تا
منزلگه معشوقتان به پرواز درآورد
تا بدانيد كه خداوند مي داند آنچه را شما نمي دانيد.
سپس پيكر مطهرش را از آب « هورالعظيم » مي گذرانند ـ پيش از اين در جريان شهادت حميد وقتي كه شهيد مرتضي ياغچيان از مهدي
خواسته بود اجازه دهد تا حميد را برگردانند
اجازه نداده بود و گفته بود : اگر مي توانيد همه بسيجيها را برگردانيد كه برگردانيد و گرنه
بگذاريد حميد هم با بقيه بسيجيها بماند و حال آيا مهدي راضي است كه بي حميد به خانه برگردد.
قايق حركت مي كند با پيكر مطهر مهدي كه مورد هدف قرار مي گيرد و براي هميشه قطره به دريا مي رسد و ذره به خورشيد مي پيوندد.
مهدي چگونه مي تواند بدون حميد به خانه برگردد
...ما شهادت را بزرگترين سعادت مي دانيم ; سعادتي از سوي خداوند
مخصوص بندگان خاص او. و هيچ گونه واهمه و خوفي در رابطه با
شهادت نداريم و طلب شهادت و عشق به شهادت است كه باعث شتابان بودن ما
در پيشروي به سوي دشمن شده است .

*****
احمد كاظمي : ...مهدي تماس گرفت گفت مي آيي
گفتم : با سر
|

داستان عروج سردارسرلشكر پاسدار مهندس شهيد مهدي باكري
اين نوشته ها آخرين گفتگوهايي است كه لحظاتي قبل از شهادت مهدي باكري از پشت بي سيم بين شهيد احمد كاظمي و شهيد مهدي
باكري صورت گرفته
در شرايطي كه مهدي باكري در جزاير مجنون در محاطره و زير آتش شديد دشمن است و علي رغم اصرار شديد
قرارگاه
به مهدي مبني براينكه تو فرمانده هستي و برگرد به عقب او همچنان ميگويد بچه هايم را رها نميكنم برگردم
به نقل از شهيد احمد كاظمي :
... مهدي تماس گرفت گفت مي آيي
گفتم : با سر
گفت : زودتر
آمدم خود را رساندم به ساحل دجله ديدم همه چيز متلاشي شده و قايق ها را آتش زده اند. با مهدي تماس گرفتم گفتم چه خبرشده
مهدي
نمي توانست حرف بزند. وقتي هم زد با همان رمز خودمان حرف زد گفت : اينجا اشغال زياد است . نميتوانم .
از آن طرف از قرار گاه مرتب تماس مي گرفتند مي گفتند : هر طور شده به مهدي بگو بيايد عقب مهدي مي گفت نميتواند. من اصرار كردم .
به قرارگاه هم گفتم . گفتند : پس برو خودت برش دار بياورش .
نشد نتوانستم . وسيله نبود.آتش هم آنقدر زياد بود كه هيچ چاره يي جز اصرار برايم نماند.
گفتم « تو را خدا
تو را به جان هر كس دوست داري
هر جوري هست خودت را بيا برسان به ساحل
بيا اين طرف »
گفت : « پاشو تو بيا
احمد!اگر بيايي
ديگر براي هميشه پيش هم هستيم »
... گفتم : اين جا
با اين آتش
نميتوانم . تو لااقل ...
گفت : « اگر بداني اين جا چه جاي خوبي شده
احمد.پاشو بيا!بچه ها اين جا خيلي تنها هستند »
فاصله ما هفتصد متري مي شد. راهي نبود.آن محاصره و آن آتش نميگذاشت من بروم برسم به مهدي و مهدي مرتب مي گفت : پاشو بيا
احمد!
صداش مثل هميشه نبود. احساس كردم زخمي شده . حتي صداي تيرهاي كلاش از توي بي سيم مي آمد.بارها التماس كردم .بارها تماس
گرفتم .تا اينكه ديگر جواب نداد.بي سيم چي اش گوشي را برداشت گفت : اقا مهدي نمي خواهد
يعني نميتواند حرف بزند...
ارتباط قطع شد.تماس گرفتم
باز هم وباز هم
ونشد...

|