روزنامه جمهوري اسلامي 23/11/1386 صفحه جبهه و جنگ

  • كاش او براي ما دعا كند
  • روي موج خبر
    يكي ديگر از يادگاران دفاع مقدس جاودانه شد

  • در سايه غربت
    عكس امام در اسارت
  • *****
    كاش او براي ما دعا كند




  • بدرقه سردار شهيددكتر سيف الله حيدرپور
    شنيده بودم حال ناخوشي پيدا كرده ولي فكر مي كردم اين بار هم مثل هميشه بالاخره بعد از چند روز دوباره بهبودي پيدا مي كند وشايد هم آنقدر ما در روزمرگي گم شده ايم كه به اين گونه اخبار عادت كرده ايم .
    بعدازظهر 1386 11 15 بود بعد از يك روز كاري كه به منزل آمده بودم نمي دانم چقدر از آمدنم گذشته بود كه تلفن زنگ زد و اين دخترچي ما هم مثل هميشه اولين كسي بود كه گوشي را برداشت و تا من آمدم برسم كلمات شكسته بابا ـ عمو را از او شنيدم . گوشي را كه گرفتم صداي آشناي حاج آقا معتمدي بود كه پس از احوال پرسي سراغ عكسهاي تيپ سوم لشكر 8 را گرفت و بعد گفت : خبر را شنيده اي
    گفتم : نه و ادامه داد : « حاج سيف الله هم پر كشيد. »
    دلم نه براي او بلكه براي خودم سوخت آخه چند روز پيش كه گفته بودند در حال كماست در اين فكر بودم كه يادداشتي بنويسم و از مردم بخوام « تا براي او دعا كنند » ولي ظاهرا تقدير نبود و حال كه خبر شهادتش را شنيدم با خود گفتم چه بنويسم اسم اين يادداشت را چه بگذارم ديدم بهترين جمله اي كه مي شود نوشت اين بود كه : كاش او براي ما دعا كند.
    .


    حيدرپور را از دوران دانشكده زرهي سپاه در شيراز شناختم . آن زمان كه كنگره شهداي اصفهان نيز در حال برگزاري بود و آن صحبت هاي زيباي مقام معظم رهبري در مورد نقش اصفهانيها در جنگ نمي دانم چه مسئله اي پيش آمده بود كه دانشجوهاي اصفهاني را در ميدان صبحگاه جمع كرد و گفت : اگر آقا در مورد نسل ديروز اصفهان فرمودند : « در همه ميدان ها اصفهانيها از همه جلوتر بودند از جمله در ميدان جنگ » بايد شما كاري كنيد كه از نسل ديروز جلوتر بزنيد و با همين جملات بود كه تحرك عجيبي در بين بچه ها ايجاد شد. يادم هست در همان سال برف شديدي در شيراز باريده بود و اكثر ماها از فرصت تعطيلي كلاسها و سرما در گوشه اي از آسايشگاه آرميده بوديم كه يكي از بچه ها دوان دوان آمد داخل و گفت : « بچه ها بياييد بيرون نگاه كنيد. » و همه ما به بيرون كه آمديم گفت : آن نفري كه چكمه ها و آن باراني را پوشيده و در حال پارو كردن برف پشت بام ساختمان فرماندهي است را مي شناسيد
    و خودش بدون اينكه منتظر پاسخ ما بماند گفت : او سردار حيدرپور فرمانده دانشكده است .
    باورش خيلي سخت بود (البته براي ما) ولي درست گفته بود خودش بود. بچه ها كه اين صحنه ها را ديدند گويي بهترين درس امروز را آموخته بودند و هر كس با هر وسيله اي به پشت بام آسايشگاه رفتند و شروع به پارو نمودن برف ها نمودند.
    و يا دو روز بعد وقتي خبر رسيد خيابانهاي شيراز را برف مسدود كرده و بسياري از درختان شكسته شده و رفت و آمد در شهر مشكل گرديده او خود جلو افتاد و بعد گفت هر كس داوطلب است بيايد. با اين كه فرمانده بود و مي توانست با يك دستور همه دانشجوها را بسيج كند ولي گفت : داوطلبانه و خود نيز اولين نفر پيش قدم شد . بعد از آن سالها نيز گاهگاهي زيارتش مي كردم . در سال 1383 بود وقتي او را در دفتر لشكر 8 نجف ; در تهران ديدم از وضعيت فرهنگي موجود در كشور خيلي گله داشت و در آخرين بار هم در مراسم تشييع سردار شهيد حاج احمد كاظمي بود. از بس گريه كرد چشمهايش حسابي ورم كرده بود. و آخرين خبرش را هم كه گفتم آقاي معتمدي به من داد. شايد همه اينها را گفتم تا فلاش بكي به گذشته بزنم . به اون سالهايي كه يكي از يادگاريهايش همين سيف الله حيدرپور بود.
    او جز كساني بود كه در شهرستان شهرضا نقش اساسي در مبارزات انقلاب و درگيريهاي بعد از آن داشت . پس از پيروزي انقلاب به همراه گروه 40 نفره اي از اين شهرستان عازم جبهه هاي نبرد شده كه اكثر آنها در عمليات هاي دفاع مقدس به شهادت رسيدند . گروهي كه بسياري از آنان من جمله شهيدان سيد جمال طباطبايي رضا قانع سيد ابراهيم ميركاظمي رضاهاشميان مهدي سامع و... از فرماندهان جنگ شدند و سيف الله بازمانده اي از آن گروه 40 نفره بود . سيف الله در اكثر عمليات دفاع مقدس با مسئوليت هاي مختلف حضور داشت . او با تيپ امام حسين (ع ) شروع كرد و پس از آن با شكل گيري تيپ 44 قمر بني هاشم و حضور اكثر نيروهاي نظامي شهرضا در آن او نيز به اين تيپ پيوست و در همين تيپ بود كه وقتي فرماندهان شجاعت اخلاص و تواضع او را ديدند فرماندهي تيپ را به او سپردند . او مدتي نيز فرمانده تيپ 48 فتح استان كهكيلويه و بوير احمد و تيپ سوم بقيه الله (عج ) لشكر 8 نجف را به عهده داشت .
    چندين بار طعم شيرين مجروحيت و عوارض گازهاي شيميايي را چشيده بود ولي همانند بقيه فرماندهان جنگ هرگز صحنه نبرد را ترك نكرد. او در كنار سرداران شهيدي چون شاهمرادي باغبان طباطبايي صحنه هايي از حماسه را رقم زدند. او بعد از جنگ درد عوارض شيميايي را به جان خريد و هرگز صحنه مسئوليت را ترك نكرد و مسئوليتهاي مختلفي همچون فرماندهي دانشكده زرهي شيراز فرماندهي لشكر 3 نيروي مخصوص سپاه و تا هنگام شهادت نيز به عنوان يكي از مشاورين مورد اعتماد فرماندهان عالي رتبه سپاه به فعاليت مشغول بود.
    هنگامي كه با بعضي از همرزمان آن شهيد تماس مي گرفتم تا از خصوصيات و خاطرات آن شهيد جويا شوم وقتي پاسخ همه آنها را در كنار هم قرار دادم ديدم همه در يك چيز مشتركند و آن هم جاذبه و اخلاق فوق العاده او بود. بدون شك نوشتن خاطرات آن شهيد عزيز از صدها مقاله نيز فراتر خواهد رفت كه آن را به وقت ديگري موكول مي كنم . فقط با ذكر اين نكته بياييد تا دير نشده حاج سيف الله هاي ديگر را كه تعداد آنها كم نيست دريابيم (اگرچه آنها بايد ما را دريابند) و در آخر نيز از او بخواهيم كه براي ما دعا كند كه ثابت قدم در راه اسلام و انقلاب و رهبري بمانيم .
    جانمراد احمدي

  • *****
    روي موج خبر
    يكي ديگر از يادگاران دفاع مقدس جاودانه شد




  • يكي از يادگاران دفاع مقدس بر اثر مصدوميت در دوران اسارت بعد از تحمل درد و رنج فراوان به ديار حق شتافت .
    به گزارش ايسنا برادر جانباز سرهنگ پاسدار حاج اكبر قانعيان ايثارگري بود كه با همه مشكلات جسمي دوران آزادگي تلاش در راه آرمان هاي حضرت امام خميني (ره ) را رها نكرد و با تبعيت از رهبر معظم انقلاب اسلامي حضرت آيت الله العظمي خامنه اي در دهه فجر انقلاب اسلامي عزتمندانه و در 43 سالگي از گلدسته شهادت اذان رهايي سر داد .
    پيكر پاك شهيد حاج اكبر قانعيان كه دومين شهيد خانواده است پس از تشييع از محله مارچين در گلستان شهداي اصفهان آرام گرفت .
    مجتمع دانشگاهي حضرت اميرالمومنين عليه السلام نيروي زميني سپاه شهادت اين سرباز حقيقي اسلام را به پيشگاه حضرت ولي عصر(عج ) رهبر معظم انقلاب اسلامي مردم شهيد پرور و خانواده محترم ايشان تبريك و تهنيت عرض مي نمايد.
    سردار جعفري :


    انقلاب اسلامي برگرفته از فرهنگ عاشورا است
    بايد در مورد شهدا تحقيق كنيم
    يادواره 93 شهيد دانش آموز و هفت معلم شهيد شهرستان گرمسار در محل هيئت رزمندگان اين شهر برگزار شد .
    به گزارش ايسنا در اين يادواره سردار فتح الله جعفري از فرماندهان دفاع مقدس انقلاب اسلامي ايران را برگرفته از فرهنگ عاشورا دانست و افزود : مردم كشور عليه ظلم و فساد قيام كردند و انقلاب اسلامي را به رهبري امام خميني (ره ) به پيروزي رساندند.
    وي با بيان اين كه شهدا نيز پيرو فرهنگ عاشورا بودند گفت : بايد در مورد شهدا تحقيق كنيم و تاريخ شهدا را دريابيم .
    در ادامه سيدعلي مهدي نژاد امام جمعه گرمسار گفت : سيره همه ائمه اطهار (ع ) تجليل از مقام شهدا است و ما به شفاعت شهيدان در آخرت نياز داريم و بايد راه شهيدان را ادامه دهيم .
    وي افزود : امروز شهادت يك افتخار است و جوانان بايد بدانند كه اين انقلاب به راحتي به دست نيامده است و مراقب هرگونه تهديد دشمنان باشند.

  • *****
    در سايه غربت
    عكس امام در اسارت




  • با وجود برنامه هاي خاصي كه به ويژه در ايام دهه فجر و خصوصا در اردوگاه موصل 3 و 4 برگزار مي شد نمي دانستيم آنجا را ايراني كوچك بناميم يا اسارتگاه . اگر كسي از بيرون مي آمد اثري از آثار اسارت به چشمش نمي خورد. بچه ها شور و شوق بخصوصي از خود نشان مي دادند . هر سال مراسم دهه فجر از 12 بهمن شروع مي شد و در 22 بهمن خاتمه مي يافت و در آن برنامه هاي مختلفي به اجرا در مي آمد . البته در طول برگزاري برنامه كه معمولا بين 7 تا 9 5 بعدازظهر بود . افرادي به عنوان مسئول حفاظت جلسات لحظه به لحظه و قدم به قدم حركات و اعمال سربازان عراقي را زير نظر داشتند و به اين شكل اجراي برنامه چندان هم ساده نبود. از جمله اين برنامه ها نمايشنامه هايي بود كه توسط خود بچه ها نوشته مي شد. بعضي از نمايشنامه ها كمدي بود و در عرض ده پانزده دقيقه به اتمام مي رسيد و برخي ديگر نمايشنامه هايي سنگين و از نظر مدت طولاني بود.با توجه به اينكه برادران خود در جبهه اثر بسيار زيادي هم از خود به جاي مي گذاشت بچه ها وقتي كه آن نمايشها را مي ديدند خود را در جبهه هاي جنگ احساس مي كردند و اشك مي ريختند.
    روزي براي تهيه يك عكس از امام خميني (ره ) به يكي از برادران به نام جعفر رستگار كه اهل ماكو بود مراجعه كرديم . او شايد قريب دو سه ماهي با استفاده از يك تيغ جراحي كه از بيمارستان آورده بود. روي كليشه ي اين تصوير زحمت كشيد و درنهايت كاري بسيار عالي به دست آمد. حدود چهارصد عكس كوچك هم تهيه شده بود كه هنگام اجراي برنامه به سينه الصاق مي شد و به محض اينكه دست اندركاران حفاظت جلسات خبر نزديك شدن سربازان عراقي را مي دادند بچه ها آن عكس را به دهان مي گذاشتند تا در صورت تفتيش چيزي پيدا نشود و به اين شكل وقتي برنامه خاتمه مي يافت عكس ها را به ما تحويل مي دادند و ما هم تا هنگام برگزاري مراسم بعدي از آنها نگهداري مي كرديم .
    در سالهاي اول اسارت ماه مبارك رمضان به سختي مي گذشت چون مي بايد با همان غذاهاي اندكي كه صبح و ظهر در اختيار ما مي گذاشتند سر مي كرديم و اين مشكل سه سالي ادامه داشت . بعد از صحبتهاي زيادي كه با صليبي ها داشتيم قرار بر اين شد كه سحري را خودمان درست كنيم و افطار را هم هنگام افطار بدهند و به اين شكل خيلي از مشكلاتمان مرتفع شد.
    در ماه مبارك رمضان بچه ها مشغول خواندن و حفظ آيات قرآن مي شدند. جلسات زيادي هم طي اين مدت برگزار مي شد. روزانه براي دو يا سه آسايشگاه صحبت داشتيم و البته اجراي اين برنامه ها هم با گذاشتن افرادي به عنوان مامور امكان پذير مي شد.
    سال 65 بود . به همت والاي تني چند از عزيزان موفق شديم ويژه نامه هايي در زمينه هاي مختلف باعكس و نقاشي و مقالاتي در زمينه هاي گوناگون تهيه كنيم و در اختيار آسايشگاه ها بگذاريم . مدتي كه گذشت مطلع شديم كه عراقي ها از فعاليت هاي ما باخبر شده اند و هر لحظه ممكن است براي تفتيش به آسايشگاه بريزند. ويژه نامه ها را برداشتيم و به كمر بستيم و به بيمارستان رفتم . خدا حفظ كند برادر عزيزمان عيسي نظري را. او كه مسئوليت درمانگاه اردوگاه را عهده دار بود راههاي مختلفي را براي پنهان كردن آن ويژه نامه ها پيشنهاد كرد ولي هر كدام به نوعي ممكن بود با مشكل مواجه شود.اگر در محل درمانگاه هم مخفي مي شد ممكن بود لو برود چون هنگام تفتيش همه جا را مي گشتند. بالاخره با صحبتهايي كه كرديم قرار شد وقتي كه مي خواهند آمار بگيرند من با ويژه نامه هايي كه به كمر داشتم به بيمارستان مراجعه كنم و به بهانه اينكه به بيماري اسهال مبتلا شده ام به دستشويي بروم و با همكاري برادرمان آقاي حسن تتايي كه وظيفه باغباني اردوگاه را به عهده داشت به نحوي اوراق را پنهان كنم و همين هم شد.
    وقتي كه سرهنگ ضيا فرمانده اردوگاه به داخل آسايشگاه آمد و احوالپرسي كرد من در جواب گفتم كه مريضم . او هم در پاسخ گفت : بله در دهه فجر زياد كاركرديد برنامه داشتيد و مريض شديد. در همين موقع آقاي نظري به سرهنگ ضيا گفت كه حال ايشان خراب است اگر اجازه بدهيد به دستشويي برود و او هم اجازه داد. زمان حساسي بود. داخل دستشويي كه شدم ويژه نامه ها را از كمر باز كردم و در پارچه اي كه قبلا از آقاي تتايي گرفته بودم پيچيدم و سپس آن را توي يك نايلون قرار دادم و بالاي ستون دستشويي گذاشتم و مطابق قراري كه با آقاي تتايي داشتيم در فرصتي مناسب در باغچه دفن شد و البته پس از حدود شش ماه دوباره مورد استفاده قرارگرفت .
    ناگفته نماند همان موقع كه ويژه نامه ها در باغچه دفن مي شد سربازان عراقي تمام جاهايي را كه فكر مي كردند ممكن است چيزي مخفي كرده باشيم گشته و حتي به يك برگ كاغذ هم دست نيافته بودند و به اين شكل افسر توجيه سياسي كه خبرهايي در مورد فعاليت هاي ما داده بود زير سئوال رفت و فرمانده يقين پيدا كرد كه اينها دسيسه است و هر آنچه گزارش شده دروغ بوده است . در حالي كه هر چه گفته بودند راست بود اما اين عنايت خاص خداوند نسبت به ما بود كه حتي ذره اي كاغذ پيدا نكردند. چون در اين صورت براي تمام بچه ها تنبيهات و محدوديت هايي در نظر گرفته مي شد.
    برادر آزاده حجت الاسلام والمسلمين جمشيدي
    تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان