روزنامه جمهوري اسلامي 10/11/1386 صفحه كتاب و كتابخواني
*****
استعمار خارجي و انديشه تفكيك دين و دولت




  • دين ودولت
    چاپ جديد كتاب « دين و دولت در انديشه اسلامي » را كه نوشته محمد سروش مي باشد بوستان كتاب در 727 صفحه منتشر كرده است . در فهرست مطالب كتاب مذكور عناوين زير ديده مي شود : دين و دولت متفكران اسلامي و همبستگي دين و دولت تفكيك دين از دولت در غرب برداشت هاي ناروا از مسيحيت حكومت ديني و ابهامات اسلام و گرايش هاي اجتماعي اسلام و ارزش هاي انساني اسلام و آرمان هاي بشري اقليت ها در دولت اسلامي انديشه تفكيك دين و دولت در ميان مسلمانان اسلام و حكومت اسلامي جايگاه دولت در نظام عبادي اسلام رئيس دولت اسلامي شرايط رهبري در نظام سياسي اسلام خاستگاه دولت اسلامي اختيارات دولت اسلامي و عناوين متعدد ديگر. در ذيل بخشي از كتاب را كه پيرامون نقش استعمار خارجي و جريان هاي روشنفكري در تفكيك انديشه دين و دولت در ميان مسلمانان مي باشد از نظر مي گذرانيم .
    آغاز جدايي
    اسلام در آغاز پيدايش و تولد خويش دو عنصر ديانت وسياست را به هم عجين ساخته بود و همان گونه كه بر زندگي فردي مسلمانان سايه مي افكند روابط سياسي و اجتماعي آنان را نيز شكل مي داد و همچنان كه شيوه عبادت و پيوند با خالق را ارائه مي كرد خطوط تشكيل دولت و روش اداره حكومت را نيز ترسيم مي نمود و لذا نه در قوانين اسلامي بين دين و دولت مرزي حائل گرديده بود و نه در سازمان مديريت جامعه و رهبري پيامبر مسئوليت هاي ديني از مسئوليت هاي دنيوي تفكيك مي گرديد.
    ولي بعدها عده اي از حاكمان مصلحت و منفعت خود را در جداكردن حوزه دين از دولت دانسته و از آن دفاع كردند با حاكميت يافتن دودمان اموي اين تفكيك به شكل صريح رسما اعلام شد و لذا وقتي در سال چهلم هجري معاويه بر خلافت اسلامي استيلا يافت بلافاصله به عراق آمد و در سخنراني خود به مردم گفت :
    من با شما بر سر نماز و روزه نمي جنگيدم بلكه مي خواستم بر شما حكومت كنم و به مقصود خود رسيدم .
    به تعبير علامه طباطبايي :
    معاويه با اين سخن اشاره مي كرد كه سياست را از ديانت جدا خواهد كرد و نسبت به مقررات ديني ضمانتي نخواهد داشت و همه نيروي خود را در زنده نگهداشتن حكومت خود به كار خواهد بست .
    با چنين روشي حكومت اسلامي صبغه خلافت و جانشيني پيامبر خدا را از دست مي داد و به جاي آن ماهيت سلطنت و پادشاهي به خود مي گرفت چه اين كه برخي از كساني كه به حضور وي رسيدند به عنوان « پادشاه » به او سلام كردند و گفتند : « السلام عليك ايهاالملك » وحتي خود او نيز در برخي از مجالس خصوصي اش سخن از ملك و پادشاهي خود مي گفت هر چند در ظاهر خود را « خليفه » معرفي مي كرد.
    پس از آن نيز كساني حكومت اسلامي را به دست گرفتند كه هيچ گونه شخصيت ديني نداشتند و به اصول و قوانين اسلام بي اعتنا بودند و لذا در دوران حاكميت يزيد و پس از آن در حقيقت يك امپراتوري عربي استبدادي سرنوشت مسلمانان را در دست داشت .
    در چنين شرايطي حاملان و حافظان مواريث معنوي اسلام از صحنه سياست و اداره جامع كنار زده شدند و كساني زعامت و سياست را در اختيار گرفتند كه از روح اسلام و ارزش هاي اسلامي بيگانه بودند و تنها به تشريفات ظاهري اسلام بها مي دادند و سرانجام اين پوسته اسلامي را هم كنار گذاشته و تشريفات ظاهري را نيز ترك كردند و دولتي كاملا بيگانه از اسلام بنا نهادند و بدين وسيله ديانت به كلي از سياست جدا شد.
    متفكراني كه در تاريخ صدر اسلام تامل كرده اند و درصدد يافتن ريشه هاي بروز انحراف در مسير نهضت اسلامي برآمده اند به اين حقيقت رسيده اند كه « بزرگ ترين ضربه اي كه بر پيكر اسلام وارد شد از روزي شروع شد كه سياست از ديانت منفك شد. » استاد مطهري پس از اين جمله مي گويد :
    ... بزرگ ترين آرزوي هواخواهان ترقي اسلام بايد توام شدن سياست و ديانت باشد.
    نسبت اين دو نسبت روح و بدن است . اين روح و بدن اين مغز و پوشت بايد به يكديگر بپوندند. فلسفه پوست حفظ مغز است . پوست از مغز نيرو مي گيرد و براي حفظ مغز است اهتمام اسلام به امر سياست و حكومت و جهاد و قوانين سياسي براي حفظ مواريث معنوي يعني توحيد و معارف روحي و اخلاقي و عدالت اجتماعي و مساوات و عواطف انساني است . اگر اين پوست از اين مغز جدا باشد البته مغز گزند مي بيند و پوسته خاصيتي ندارد بايد سوخته شود. اسلام در عين اين كه مكتبي است اخلاقي سيستمي است اجتماعي و سياسي اسلام معني را در ماده باطن را در ظاهر آخرت را در دنيا و بالاخره مغز را در پوست و هسته را در پوسته نگهداري مي كند انحراف خلافت و حكومت از مسير اصلي خود دستگاه خلافت را به منزله پوسته بي مغز و قشر بدون لب درآورد. عناوين « يا اميرالمومنين ... » « يا خليفه رسول الله » و حكومت به نام خدا بود اما معني يعني تقوا راستي عدالت احسان محبت مساوات و حمايت از علوم و معارف وجود نداشت و سياست از ديانت عملا جدا شد.
    بانيان انديشه تفكيك
    شعار جدايي دين از سياست در يكي دو قرن اخير از سوي جبهه هاي مختلفي مطرح شده است كه نه انگيزه همه آنها يكي بوده و نه هدف واحدي را دنبال نموده اند.
    به علاوه كه محتواي اين شعار هم از نظر اين جناح ها يك سان نبوده و هر گروه تفسير خاصي از آن ارائه كرده است .
    شگفت آور است كه اين نغمه از سوي جبهه استبداد داخلي استعمار خارجي روشنفكران و حتي متدينان برخاسته است و هر كدام به گونه اي از آن حمايت كرده اند :
    الف ) استبداد داخلي
    حاكمان استبدادگر براي توجيه و ادامه ديكتاتوري خود از شعار تفكيك دين از سياست بهره گرفته اند تا بدين وسيله هم خود را از قوانين و برنامه هاي ديني كه با روش مستبدانه خود در تضاد مي بينند رها سازند هم مانع دخالت عالمان دين در كار سياست و دولت شوند تا مزاحمي براي كارشان وجود نداشته باشد. ناصر الدين شاه قاجار در يكي از فرمان هاي خود مي نويسد :
    وظيفه و تكليف مجتهدين و علماي ديني اين است كه موعظه نمايند نماز بخوانند درس بگويند مباحثه علمي نمايند مرافعه شرعيه نمايند سبب ربط خلق با خدا باشند نه اين كه مداخله در كار حكومتي نمايند و حكم بدهند و بخواهند حكم را خودشان اجرا كنند.
    عالمان آزاد انديش و مبارزي كه در قرن اخير در جبهه مبارزه با استبداد فرياد كشيده اند پيوسته با اين اعتراض جباران مواجه بوده اند كه شان قدس و تقواي شما برتر از دخالت در سياست است مثلا يكي از چكمه پوشان صاحب منصب رضاخان در بازداشت به آيت الله كاشاني مي گويد : « شما چرا در سياست دخالت مي كنيد سياست شان شما نيست » و در هنگامي كه رهبر فقيد انقلاب اسلامي حضرت امام خميني در برابر رژيم طاغوت قيام نمود رئيس سازمان امنيت پس از دوران زندان به امام گفت : « سياست . پدرسوختگي است اين را شما بگذاريد براي ما » و حضرت امام در پاسخ فرمودند : « سياست به اين معني كه شما مي گوييد مال شماست » .
    ب ) استعمار خارجي
    آغاز جنبش بيداري مسلمانان و پيدايش نهضتهاي رهايي بخش در كشورهاي اسلامي زنگ خطر را در كار گوش قدرت هاي سلطه گر جهاني به صدا درآورد و مانور قدرت اسلام آنان را به هراس انداخت . از اين رو براي خاموش كردن شعله هايي كه اگر مهار نمي گرديد خرمن هستي شان را بر باد مي داد به تلاش برخاستند.
    مستشرق انگليسي مونتگمر وات در نشريه تايمز لندن نوشت : هرگاه رهبري شايسته پيدا شود و به درستي از اسلام سخن بگويد امكان دارد اين دين همانند يكي از قدرت هاي بزرگ سياسي بار ديگر در جهان خودنمايي كند.
    براساس اين محاسبه استعمار تصميم گرفت تا از تمام قدرت و نفوذ خود براي منزوي ساختن اسلام استفاده نمايد. تركيه اين تجربه را تحقق بخشيد و به گفته توين بي مورخ انگليسي « تركها تنها به تغيير قانون اساسي اكتفا نكردند بلكه در جمهوري نوين رجال دين را خلع سلاح و سازمان هاي اسلامي را منحل شريعت اسلام را جارو و قانون مدني سوئيس را ترجمه و رسميت بخشيدند قوانين جزايي ايتاليا را به اجرا گذاشته حروف عربي را به لاتين تغيير دادند. »
    در كشورهاي اسلامي ديگر هر چند به اين شكل نتوانستند خواسته هاي خود را جامعه عمل بپوشانند ولي در القاي تفكر جدايي دين از سياست توفيق فراوان يافتند. هانوتو مستشار وزارت مستعمرات فرانسه پس از اعتراف به اين كه اسلام دين است و سياست » به تلاش دولت فرانسه براي بيرون راندن سلطه دين از حوزه سياست اشاره مي كند و مي گويد :
    فرانسه توانست اين انقلاب عظيم را با زيركي و مهارت تحقق بخشد بدون اين كه اعتراضي به وجود آورد و بدون آن كه دين دخالتي داشته باشد پايه هاي حكومت محكم شد و افكار غربي ميان مردم رواج يافت .
    كم ترين آشنايي با توطئه هاي استعمارگران براي سركوب جنبش هاي اسلامي و مطالعه اعترافات سردمداران نظام هاي استكبار ترديدي به جاي نمي گذارد كه شعار دين منهاي سياست يك شعار استعماري است و هدف آن از بين بردن روشن بيني اسلامي در ميان مسلمانان و حاكم كردن روحيه سلطه پذيري بر آن ها است . از اين رو گلادستون نخست وزير اسبق انگلستان در مجلس عوام آن كشور قرآن را بر روي ميز مي كوبد و مي گويد : « تا اين كتاب در ميان مسلمانان است راه نفوذ و استيلاي ما بر آنان بسته خواهد بود. »
    آنان از يك سو وحشت آن را داشتند كه كشورهاي اسلامي را با منابع غني اقتصادي از دست مي دهند و مسلمانان به اتكاي مكتب خود جامه ذلت را از تن خويش بيرون خواهند آورد و از سوي ديگر از آن هراس داشتند كه نهضت اسلامي به كشورهاي اروپايي نيز سرايت كند و امواج اين طوفان خانه هاي خودشان را نيز به لرزه درآورد. كاردينال « لاني گيري » مي گويد : بدون ترديد محكم ترين ديني كه زير بار اسارت نمي رود اسلام است . به همين جهت مبشران آرزو دارند كه همه مسلمانان مسيحي گردند.
    مطالعات مستشرقان و اسلام شناسان اروپايي ابعاد حيات بخش اين مكتب را چندان روشن ساخت كه امثال برناردشاو گفتند : « به نظر من اسلام تنها مذهبي است كه استعداد هماهنگي با صور متغير زندگي و مواجهه با مشكلات قرون مختلف را دارد من چنين پيش بيني مي كنم كه ايمان محمد مورد قبول اروپاي فردا خواهد بود. »
    همفر ـ جاسوس انگليس در كشورهاي اسلامي ـ در خاطرات خود مي نويسد :
    دبيركل وزارت مستعمرات (انگليس ) كتابي به من داد تا طي چند روز آن را مطالعه كنم . نام اين كتاب « چگونه اسلام را نابود كنيم » بود و راستي محتواي اين كتاب براي من بسيار جالب بود و براي فعاليت هاي آينده ام بهترين برنامه بود..... امروز حكومت ما در فكر اين است كه اسلام را از داخل با يك برنامه و نقشه خيلي مطالعه شده و دقيق به مرور زمان نابود سازد.... بزرگان ما در تركيه داراي زيركي و هوشياري خاصي هستند; زيرا همين نقشه را عملي مي كنند....
    ج ) جريان روشنفكري
    علاوه بر دو جبهه استبداد داخلي و استعمار خارجي عناصري از درون جامعه اسلامي نيز از شعار جدايي دين از سياست طرفداري كرده اند. برخي از اعضاي اين گروه از وابستگان به يكي از آن دو جريان بوده و در مزدوري آنان تلاش كرده اند تا راه ورود و استعمارگران باز و ديكتاتوري مستبدان توجيه گردد. و برخي ديگر از اعضاي آن چه بسا از روي حسن نيت و به انگيزه دفاع از اصول ديانت اين شعار را سر داده اند.
    در اين مسير عده اي از قلم به دستان براي هموار كردن راه و آماده كردن افكار در جهت سيطره تفكر تفكيك از شيوه القاي « شبهه » و « تشكيك » استفاده كرده اند و حتي در آن جا كه در تعريف و تمجيد از شخصيتي چون شهيد مدرس ـ كه ديانت را عين سياست مي دانست ـ قلم زدند به عنوان « سئوال سوزان » نوشتند : « آيا خير جامعه و افراد در آن نيست كه دين از سياست به طور كلي جدا باشد; يعني رهبران مذهبي مطلقا به امور آخرت و تزكيه نفس و بهتر ساختن رفتار و روحيه افراد به وسيله ارشاد و تعاليم ديني بپردازند و ديگر هيچ مداخله اي در امور سياسي نكنند و يا اين كه مصلحت و خير جامعه در اين است كه رهبران ديني در عين حال رهبران سياسي و امور حكومتي نيز باشند »
    و عده اي ديگر از قلم به دستان دستگاه طاغوت را به كوتاه كردن دست عالمان دين از حكومت تشويق نمودند; هم چون فتحعلي آخوندزاده كه به ميرزا حسين خان نوشت : « همه كارهاي قانوني را زير نفوذ و اداره مستقيم وزارت عاليه درآوريد و عالمان را بگذاريد تا به كارهايي مانند نماز و روزه بپردازند » . هم چنين ميرزا ملكم خان در مقام معرفي دشمن ترين دشمنان ملت قلم خود را متوجه كساني كرد كه از قبل سردمداران بيداد آن ها را نشانه گرفته بودند. او نيز در همراهي شان نوشت : « دشمن ترين اشخاص براي نظم مملكت و تربيت ملت و آزادي آن ها طايفه علما و اكابر فناتيكند » .
    در كشورهاي عربي نيز نويسندگان اجنبي پرست همين رسالت را دنبال كردند و در اين ميدان مسيحيان گوي سبقت را از مسلمانان ربودند. در مصر نويسنده معروف « سلامه موسي » به صراحت نوشت : « من به شرق ايمان ندارم و به غرب ايمان دارم . بر ما واجب است كه از آسيا بيرون شويم و به اروپا بپيونديم . » روشن است كه مصر از آسيا نيست . پس وقتي سلامه مصريان را به بيرون شدن از آسيا فرامي خواند پيامي جز خارج شدن از فرهنگ اسلامي ندارد. او مي گفت : « ما فرزندان قرن بيستم هستيم و آن چه ما را پيوند مي دهد جامعه است نه دين » و البته نتيجه اين خودباختگي دعوت به نوكري بيگانه است ; چه اين كه نوشت :
    اگر ما با خلوص نيت دست اتفاق به انگليس بدهيم و مصالح آن ها را تضمين كنيم آنان نيز با خلوص نيت با ما رفتار خواهند كرد.
    در لبنان جميل معروف به همين سبك قلم زد و نوشت : « تكيه شرقي ها بر دين در مسائل جهاني خود كار بي نتيجه اي است كه آنان را از مسير ترقي دور مي كند. من معتقدم كه بلاي شرق تماما از دين است ... » و لذا نتيجه مي گيرد كه « جدا كردن دين از دنيا براي پيشرفت شرق واجب است »
    بررسي علل و انگيزه هاي انديشه تفكيك
    رونق و رواج تفكر جدايي دين از سياست در بين مسلمانان از علل و عوامل گوناگوني سرچشمه مي گيرد بررسي و تحليل همه جانبه اين عوامل موضوعي است كه تحقيق و تاليف مستقلي مي طلبد و در اين جا تنها به چند عامل كه در اين روند موثر بوده است اشاره مي شود.
    در جهان عرب سرخوردگي از حكومت عثماني زمينه قبول فكر تفكيك را فراهم آورد و البته عناصر غيرمسلمان هم با بهانه قراردادن آن در رشد و توسعه چنين انديشه اي كوشيدند. شبلي شميل كه در دوران حكومت سلطان عبدالحميد عثماني و حاكميت او بر مصر زندگي مي كرد آن حكومت را نمونه اي از يك دولت استبدادي مي دانست و آرزو مي كرد كه به جاي آراي مذهبي « يگانگي اجتماعي » مبناي حكومت قرار گيرد. وي كه از نخستين نويسندگان عرب براي ارائه طرحي نو در مسائل اجتماعي است اصلاح جامعه عربي را به « جدا كردن دين از سياست » مي دانست و استدلالش اين بود كه « روحانيون و كشيشان در تاريخ از قدرت خود بهره نادرست برده اند » .
    شميل كه در آراي خود از روحيه حاكم بر اروپاي قرن نوزدهم تقدير مي كرد با اقتباس از الگوهاي غربي اين قياس را مبناي تفكر اجتماعي خود قرار داده بود كه حضور اسلام و علماي اسلام در دولت هاي شرقي به مثابه حضور مسيحيت و ارباب كليسا در حكومت هاي غربي است . از اين رو تجربه مغرب زمين در بلاد شرق نيز بايد عملي گردد.
    ولي او و هم فكرانش در اين مقايسه به خطا رفته بودند زيرا اسلام و مسيحيت از نظر محتواي اجتماعي هم سان نبوده و همان گونه كه قبلا يادآور شديم در بينشي كه روحانيون كليسا از مسيحيت ارائه كرده بودند عناصر اجتماعي در اين آيين كم تر به چشم مي خورد و در زمينه مسائل حقوقي كه پشتوانه اراده جامعه و دستورالعمل دولت ها تلقي مي شود كم تر مطلب قابل توجهي وجود داشت . در حالي كه در اسلام مسائل فراواني در اين زمينه وجود دارد و علاوه بر تبيين اصول و مباني به تشريح موارد جزئي نيز پرداخته شده است .
    از سوي ديگر يكسان شمردن عملكرد ارباب كليسا در دوران حاكميت خويش با عملكرد حكومت هايي كه نام اسلام را به همراه داشته اند حكايت از بي خبري نسبت به جريانات تاريخي دارد. استانفوردشاو ـ استاد تاريخ دانشگاه كاليفرنيا و سردبير مجله بين المللي مطالعات خاورميانه درباره حكومت عثماني مي نويسد :
    كاركرد اصلي دولت عثماني در سازماندهي و گردآوري ثروت دولتي فراهم آوردن زمينه توسعه آن نظم در جامعه و گسترش اسلام خلاصه مي شود و همه امور ديگر به مردم واگذار مي شد و آنان مطابق ميل خود از طريق سازمانهايي كه كه ايجاد مي كردند اين امور را انجام مي دادند. در اين ميان وظيفه اصلي فرمانروا حفظ حقوق مردم بود در ازاي ماليات هايي كه آنان پرداخت مي كردند...
    اين استاد شرق شناس به تفصيل از وجود آزادي در دولت عثماني سخن مي گويد و به ويژه دوران حكومت سليمان (1520 ـ1566 م ) را از اين جهت مي ستايد چرا كه در دوران انحطاط اجتماعي اروپا كه غرب با طغيان هاي مذهبي و فساد حكومتي دست به گريبان است عثماني ها در اوج رفاه و امنيت به سر مي برند1. سفير فرانسه درباره همين حاكم عثماني مي گويد :
    سلطان بر بسياري از مردم گوناگون با زبان هاي مختلف آيين هاي مذهبي متفاوت و رسم هاي متنوع چنان حكومت مي كرد كه پنداري امپراتوري او چيزي جز يك شهر عظيم نيست آرامش و نظم مدني در همه جا گسترده است .
    در چنين دوره اي برخي از نويسندگان فرانسوي نوشتند : « شاه تركها به هيچ وجه سختگيري نمي كند بلكه اجازه مي دهد تا هر كس براساس وجدانش زندگي وعبادت كند تعجب آن كه حتي در عمارت سلطنتي خود به پيروان كيش هاي مختلف اجازه برگزاري مراسم عبادي خود را مي دهد » .
    با آغاز جنبش بيداري مسلمانان سلطه گران جهاني غرب احساس خطر كردند و به مقابله برخاستند. در همين دوران بود كه مستشرق انگليسي مونتگمروات در نشريه تايمز لندن نوشت : هر گاه رهبري شايسته پيدا شود و به درستي از اسلام سخن بگويد امكان دارد دين اسلام همانند يكي از قدرت هاي بزرگ سياسي بار ديگر در جهان خودنمايي كند
    غرب گرايان و روشنفكران غرب زده به تبعيت از استعمارگران مبلغ جدايي دين و سياست بودند. به همين دليل بود كه بعضي از آن ها مي نوشتند : همه كارهاي قانوني را زير نفوذ و اداره مستقيم وزارت عدليه درآوريد و بگذاريد عالمان ديني به كارهايي مثل نماز و روزه بپردازند. دشمن ترين اشخاص براي نظم مملكت و تربيت ملت و آزادي مردم طايفه علما و اكابر فناتيك هستند