به ياد بچه هايي كه ديگر بازنگشتند
بيست و يك سال پيش در يكي از شبهاي زمستان جوانان غيرتمندي از اين ديار
حماسه صدر اسلام را تكرار كردند و دنيا را به حيرت
واداشتند در ديماه 1365 لشكر خدا در شلمچه خونين جشن خون برپا كردند و اينك صبح جمعه سال 1386 دلم براي آن رفيقان تنگ شده و
پس از دعاي ندبه دست به قلم بردم و از آن دوستان براي نسل عزيز امروز كه شيفته و عاشق شهدا مي باشند چند سطري هديه نمودم تا قطره اي
از اقيانوس را بچشانم .
رسم بچه هاي بسيجي قبل از عملياتها
اكثرا اين بود كه در خودسازي معنوي تلاش مي كردند
هرچه به عمليات نزديك مي شدند مناجاتشان
با محبوب شان رنگ خدائي مي گرفت و علاوه بر آموزشهاي نظامي از فرصت هاي بدست آمده در بالابردن معنويت تلاش مي كردند
لذا قبل از
عملياتهاي كربلاي 4 و 5 كه حدود دو هفته با هم فاصله داشت عزاداريها و نماز شب هاي عاشقان ديدني بود و در 24 ساعت شبانه روزي شايد 5
ساعت استراحت داشتند در سالگرد شهادت عزيزان به خصوصيات چند رفيق سفر كرده اشاره مي كنم .
ث طلبه شهيد سيدرضا موسوي
سيدرضا از طلبه هاي رزمنده بود كه يك چشم خود را در عمليات بدر به بهشت فرستاده بود
وقتي به گردان آمدند 15 روز از آموزش غواصي
سيري شده بود و فرماندهان گردان مخالف پيوستن ايشان به غواصان بودند ولي اصرار زياد ايشان موجب رضايت فرماندهان گرديد.
او در بدو ورود به جمع ما مرا به پشت چادر برد و گفت : يك خواهش دارم اميدوارم برآورده نمايي ! تعجب كردم پرسيدم چه فرمايشي
گفتند : به كسي نگوئيد كه يك چشم من جانباز است و... پرسيدم : مگر عيب دارد كه بدانند شما طلبه عزيز
جانباز جنگ تحميلي مي باشيد
گفت : اگر بدانند بيشتر احترام مي گذارند و من دوست ندارم بندگان خوب خدا بخاطر چشم من مراعات و احترام نمايند.
با خود فكر كردم : خدايا چه بندگان خوبي داري كه اينطور مي انديشند و راضي نيستند به غير از تو با كسي معامله كنند. لذا مجبور شدم
تسليم شوم
سپس تعريف كرد كه : بعد از عمليات در يكي از گردانها با بسيجيان شهرستانهاي اردبيل و مشكين شهر بودم و آنها نميدانستند كه
چشم من نمي بيند. چون چشم را تخليه نكرده ام . روزي يكي از بسيجيان از بيرون چادر گفت : سيدرضا! فنر را بده به من . داخل چادر دنبال فنر
بودم و دستم را به روي پتوها مي كشيدم ولي پيدا نكردم از اينكه تاخير شد آن عزيز با ناراحتي گفت چه شد
گفتن : در چادر فنر پيدا نكردم .

وارد شد و فانوس را برداشت وگفت : سيدرضا مثل اينكه چشمهايت نمي بيند و... خنده ام گرفت و گفتم ما به اين فانوس مي گوئيم نه فنر و او
نيز خنديد و عذرخواهي كرد.
او حرف دلش را به من مي گفت
ادامه داد روزي داخل چادر بودم كه پايم به ليوان چاي خورد و ريخته شد و آن عزيز گفت : سيد چشمت
نمي بيند
خنديدم و... سيدرضا مي گفت : آنها حق داشتند
چون من نمي ديدم ولي آنها نميدانستند
لذا تعجب مي كردند. در يكي از اعياد غدير با برادر
عزيزمان حاج غفار رستمي خدمت پدربزرگوار شهيد موسوي ; حجت الاسلام ميرفتاح موسوي رسيديم ايشان فرمودند : پس از شهادت سيدرضا
چند نفر از همرزمانش به ديدار ما آمدند يكي از آنها قرار نداشت و گريه مي كرد.
دلداري اش دادم و علت را پرسيدم
گفتند : كه راستش من با سيد همرزم بودم و بعد از شهادتش فهميدم كه يك چشم ايشان در عمليات بدر پريده ورفته بهشت . من در آن ايام
دوست داشتني كه در چادر زندگي مي كرديم در چند مورد كه پاي سيد
ليوان چاي را به زمين ريخت
با شوخي به او گفتم : سيد! مگر چشمت
نمي بيند و حال كه فهميده ام او جانباز بوده و از ما پنهان داشته شرمنده و شرمنده تر هستم . آري ! سيدرضا انسان عجيبي بود.
وقتي لباس غواصي را پوشيد و در دسته شهيد پاشائي سازمان يافت حدود دو هفته از آموزش سپري شده بود و او مي بايست بيشتر زحمت
بكشد ولي آب كارون آرام نداشت و سيدمجبور بود هر روز چند ليتر آب له آلوده را نوش جان كند. چون روزهاي حركت با اشتوگر بود و بايد زير
آب حركت مي كرد و براي تنفس از اشتوگر استفاده كند و او كه تازه آمده بود بايد تحمل مي كرد چند دفعه از ايشان خواهش كردم كه به داخل قايق
برود ولي نپذيرفت تا اينكه آماده عمليات شديم به من گفت : اگرچه رنجهاي زيادي كشيدم تا ياد بگيرم اما خدا را شاكرم كه به من لطف كرد تا از
اين قافله عقب نمانم .
او مي گفت : وقتي در ستون حركت مي كرديم برادر سيدداود حسيني از نيروهاي واحد اطلاعات لشكر توصيه مي كرد : برادران تحمل سختي
نمائيد و بدانيد كه اسراي ما در پشت ميله هاي زندانهاي بعثي منتظر شما هستند و چشم اميد امام و ملت ايران به شماست و... مي گفت كه اين
جملات سيدداود حسيني در استخوان و خون من اثر كرد و سعي مي كردم سختيها را تحمل كنم تا از قافله عقب نمانم .
سيدرضا جذاب بود و در بين نيروها محبوبيت خاصي داشت . از فرصتها بيشترين استفاده را مي كرد مثلا بعضي شبها پس از فارغ شدن از
آموزش كه در چادر دور هم جمع مي شديم سيد پيشنهاد مي داد كه حمد و سوره و احكام شرعي محور باشد و همه حمد و سوره مي خواندند و
سيد گوش مي كرد
در يكي از آن محفل ها بحث روز قيامت بود و ورود حضرت فاطمه زهرا سلام الله به محشر كه سيدفتاح فتاح زاده گفت : روز
قيامت وقتي مادرمان وارد مي شوند به همه امر مي شود كه چشمانتان را ببنديد ولي ما فرزندان خانم كه محرم هستيم چشمانمان را نخواهيم
بست
اكثر بچه ها كه افتخار سيدي نداشتند به فكر رفتند و سيدرضا و سيدفتاح وقتي سكوت معنادار را ديدند ادامه داد كه شما هم ناراحت
نشويد راهي نشان مي دهم و آن اينكه موقع ازدواج با سادات فاميل شويد تا آن روز شما نيز بگوئيد ما داماد حضرت زهرا هستيم . چند روز بعد از
اين جلسه بود كه سيد فتاح نيز آسماني شد و عروج كرد. سيدرضا
انسان وارسته اي بود كه كمتر كسي در اخلاص و تواضع همانند او را ديده ام
قبل از عمليات نوراني تر شده بود و مناجاتي به من آموخت .
فكر كنم از مناجات امير مومنان باشد و توضيح معاني داد : كه در دلم جاي گرفت در آخرين ساعات قبل از عمليات كربلاي 4 در كنار
اروندرود نماز مغرب و عشا را به ايشان اقتدا كردم و چند نفر نيز به من اضافه شدند واقعا نماز به امامت اولاد پيامبر لذت بخش بود
ولي
خمپاره دشمن كه بدون اطلاع آمد برادر محمد كمالي نژاد را به آسمان برد و حاج صادق كمالي و حسين رضايي تركش بر بدنشان نشست ... و
سيدرضا را خدا نگه داشت نا پس از چند روز در عمليات كربلاي 5 عندربهم يرزقون نمود .

ث شهيد برزگر
اين بسيجي عزيز 16 ساله يا كمتر كه از سراب عازم جبهه ها شده بود خيلي باصفا بود . چند ماه قبل از عمليات كربلاي 4 و 5 به فرماندهان
دستور داده شده بود كه نيروها را ارزيابي كنند اگر توان كمتري در آب دارند به بهانه اي به گردانهاي ديگر انتقال داده بشوند ولي خودشان متوجه
عدم توانايي در آب نشوند و شايد اين به لحاظ امنيتي بود تا عمليات بعدي لو نرود. فرمانده گردان برادر مطلق در يكي از غروبهاي سد دز
برادر
برزگر را فراخواندند و گفتند : چون خوب كوه پيمايي نمي كنيد بهتر است به گردانهاي ديگر برويد
با شنيدن اين عبارت برزگر كه هميشه خنده
روي لبهايش بود
ناراحتي در چهره اش نمايان شد و پرچم را برداشت و گفت من همين حالا پرچم را برا بالاي اين كوه نصب مي كنم تا براي شما
ثابت شود كه من به لطف خدا توانمندم . هرچه اصرار كردند كه الان تاريك است
نرو
ولي او رفت و پرچم را به اهتزاز درآورد و فرمانده گروهان
نيز با لبخندي
مجبور به رضايت شد. برزگر نيروي حاج علي پاشائي بود و حاج علي نيز از عارفان بزرگي بود كه خونش شلمچه را رنگين كرد و
گلويش توسط حرمله هاي زمان پاره شد . او نيز پس از كربلاي 5 عندربهم يرزقون گرديد . سخن در اينجا از برزگر است و سادگي و اخلاص او
روزي در چادرشان بودم كه فرمانده دسته شان جلسه اي ترتيب داده بود و همه دورش جمع شده بودند اما برزگر بيرون چادر نشسته بود و حاج
علي او را صدا كرد
برزگرجان ! بيا جلسه شروع مي شود كه برزگر از روي سادگي گفت : علي آقا اينجا راحتم شما شروع كنيد كه دوستان خنديدند
و...
يكي از اين ايام اين بسيجي 16 ساله از حقير التماس دعا داشت خواهش كرد كه از خدا بخواهم تا گناهانش را ببخشد ! تعجب كردم
گفتم
برزگر اولا من لايق نيستم و خاك پاي شما هستم ثانيا مگر تو چند سال عمر كرده اي كه اينقدر نگراني
پاسخي داد كه اينك پس از 21 سال نمي توانم تحليل كنم گفت : پدرم در سراب مرا در مغازه آهنگري مشغول كرد
بود در آنجا كارگري
مي كردم در يكي از روزهاي ماه مبارك رمضان متوجه شدم كه صاحب مغازه با چند كارگر ديگر نهار مي خورند ولي من نخوردم و حال كه مدتها
از آن روز مي گذرد فكر مي كنم كه خدا با من چه خواهد كرد كه نهي از منكر نكردم و اين گناه را نميدانم خدا خواهد بخشيد يا نه اين بسيجي دلاور
چه فكر مي كرد و ما چه
سوال اينجاست كه
اين نوجوان چه چيز در جبهه پيدا كرده بود كه از شهر بيزار بود . چند روز قبل از عمليات كربلاي 5 و بعد از عمليات
كربلاي 4 نيروها را به دزفول پادگان شهيد باكري جهت استحمام و تلفن كردن مي بردند كه ديدم برزگر قصد جداشدن از چادر ما را ندارد لذا با
اصرار سوار ماشينش كرديم شهيد علي پاشايي كه فرمانده دسته اش بود خيال كرد شايد پول ندارد لذا پانصد تومان با اصرار داخل جيب پيراهنش
گذاشت ولي ايشان با بزرگواري عودت داد و پولهاي خودش را نشان داد و گفت : مشكل پول نيست
بلكه از شهر رفتن بيزارم . حتي چند ماه قبل
كه مرخصي دادند تا بچه ها به شهرستان بروند نرفتم اين روزها كه سپري مي شود باز نخواهند گشت و من دوست دارم در چادر بمانم و سريع
موقع توقف اتوبوس دم در دژباني پايين پريد و به شهر نيامد خدا هم عاشق چنين بندگاني است كه خلوت با او را بيشتر مي پسندند. موقع
عزيمت به عمليات با چهره اي بشاش التماس دعا داشت و پس از حماسه ها و دلاوريها
مظلومانه شهيد شد و رفت و بازنگشت ...
ث شهيد علي شفيعي
او نيز بيشتر از 16 سال نداشت
از روستاي ديزج بود . قدش كوتاه و لاغر بود . ولي قيافه اش نشانگر با تجربه بودن و مقاوم بودن را نمايان
مي كرد . اهل عبادت و ذكر بود
در ايام پدافند عمليات والفجر 8 به گردان حبيب آمده بود و در ساختن سنگر و كانال كندن در كمين زحمات زيادي
مي كشيد در چادرشان نيز در انجام امورات و خدمت كردن به همرزمان از سبقت گيرندگان بود با جسم نحيف خود در غواصي نيز جزو بهترين ها
بود
دير خسته مي شد و در عزاداريها و سينه زنيها عاشقانه مي گريست موقع حركت به عمليات كربلاي 5 همديگر را بوسيديم و التماس دعا
گفتم و قرار شد هر كدام كه زودتر رفتيم ديگري را شفاعت كند و شب عمليات جشن خون بپا كرد و با دشمنان اسلام جنگيد و فرداي عمليات با
تير مستقيم دشمن نصف بدنش پودر شد و ملائكه ها به آسمان بردنش و بدليل آتش دشمن و ادامه عمليات پيكر مطهرش بدون شناسايي به
معراج شهدا انتقال يافته بود كه پدر و مادرش پيگير پيكر فرزندشان بودند
لذا با برادر شهيد حاج نصرت كه از رزمندگان لشكر عاشورا بود جهت
يافتن و جستجوي گل گمشده راهي معراج شهدا تهران شديم
چه كار سختي بود كه برعهده داشتيم . چند كانيكس را بازديد كرديم چند غواص
كه نصف بدنشان باقي مانده بود آرام گرفته بودند از كجا بشناسيم كه اكثرا از وسط به بالا در راه خدا پودر شده بودند. لباس غواصان كه شبيه هم
بود
ياد كربلاي امام حسين (ع ) بخير كه اكثر پيكر شهدا بر اثر زخمها و سم اسب ها نامعلوم بود. حتي خواهر پيكر برادرش را نمي شناخت
خدايا
كمكمان كن تااميد مادرش به نااميدي مبدل نگردد. يادمان افتاد كه وقتي عازم عمليات مي شديم تداركات گردان به بچه ها شورت سفيدرنگ
راه راه داد لذا يكي از غواصان را پيدا كرديم كه از كمر به پايين بدنش باقي مانده بود و از پاهاي كوچكش و شورت سفيدرنگش
علي را شناسايي
كرديم و از اينكه خدا به ما لطف كرد شرمنده پدر و مادر بزرگوارش كه انتظار مي كشيدند نشويم خيلي خوشحال شديم . و حال بعد از چندين
سال وقتي پدر و مادرش مرا مي بينند آنقدر محبت مي كنند كه شرمنده مي شويم .
ث اسماعيل وكيل زاده
پرسيدم : مگر عيب است كه بدانند شما طلبه عزيز
رزمنده و جانباز جنگ تحميلي هستي
گفت : اگر بدانند بيشتر احترامم مي كنند
من دوست ندارم بندگان خدا بخاطر چشم من مراعاتم را نمايند
رسم بچه هاي بسيجي قبل از عمليات ها
اين بود كه در خودسازي معنوي تلاش مي كردند و هر چه به عمليات نزديك مي شدند مناجاتشان با
محبوب رنگ ديگري به خود مي گرفت
وقتي به ستون حركت مي كرديم
برادر سيد داود حسيني از نيروهاي واحد اطلاعات لشكر توصيه مي كرد : برادران تحمل سختي نمائيد و
بدانيد اسراي ما پشت ميله هاي زندانهاي بعثي منتظر شما هستند
