روزنامه جمهوري اسلامي 07/11/1386 صفحه جبهه و جنگ

  • انهدام پل
  • نهمين جشنواره خبرنگاران ومطبوعات دفاع مقدس
  • پاتك به واژه ها ـ 22
  • *****
    انهدام پل




  • بخشي از خاطرات عليرضا مرادي در يكصد و سيزدهمين مراسم شب خاطره
    نيروهاي مخصوص به نيروهايي ويژه گفته مي شود كه در تيپ و لشكرها پخش مي شوند و در شرايط ويژه و بحراني وارد عمل شده در عمق خاك دشمن نفوذ كرده به شناسايي و ماموريت هاي تخريبي و ايذائي مي پردازند. هم اكنون كه شما اينجا نشسته ايد اين نيروهاي بي نام و نشان در سنگرهاي مرزي به پاسداري و خدمت مشغولند. جنگ و نزاع كلا چيز خوبي نيست ولي از اين جنگي كه به ما تحميل شد خيلي چيزها ياد گرفتيم . عشق و ايثار و جوانمردي در همين جبهه ها متولد شد و آدمها را متحول كرد. خاطره اي كه مي خواهم برايتان تعريف كنم بيشتر شباهت به فيلم هاي سينمايي دارد و براي جوان هاي ما باور نكردني است . خاطره ماموريت به خاك دشمن .
    به ما ماموريتي دادند تا در يك منطقه ويژه پلي را منهدم كنيم . چون قرار بود رزمندگان به زودي عملياتي را شروع كنند كه آن پل را در پاتك دشمن و در هم شكستن نيروهاي ما نقشي حياتي داشت . ماموريت برون مرزي بود و حساس . آن سوي مرز وادي تنهايي و غربت است آن جاست كه عشق شكل مي گيرد و كسي به ما امر و نهي نمي كرد و تصميم نمي گرفت عشق بود كه ما را با خود مي برد ما يك تيم دوازده نفره بوديم و فرماندهي اين عمليات ويژه به عهده من بود. با توكل به خدا راه افتاديم . روزها نمي توانستيم حركت كنيم چون هواپيماهاي ملخ دار دشمن كه مثل هواپيماهاي سمپاش بود مرتب بالاي سرمان دور مي زدند و ما مجبور بوديم روزها در شكاف سنگ و صخره و خاشاك مخفي شويم و شبها حركت كنيم . پس از مدتي به جايي رسيديم كه روزهايش گرماي هلاك كننده اي داشت و شب هاي سرد و طاقت فرسا كه براي گرم شدن مجبور بوديم به هم بچسبيم و همديگر را بغل كنيم . در اين نوع ماموريت هاي طولاني معمولا حداقل بار و وسايل ضروري را با خود مي برديم . دراين مواقع سنگيني حتي انگشتر و ساعت هم حس مي شد چه رسد به سلاح مهمات و كنسرو و غذا. لحظه به لحظه شرايط سخت و سختتر مي شد. ياد گرفته بوديم كه به وقت نياز با خوردن گياه چگونه زنده بمانيم . مطلب ديگر اينكه در يكي از ارتفاعات رادار مزاحمي هم بود كه بايد از بين مي رفت كار سختي بود چون تيپ 3 گارد رياست جمهوري عراق از آن مراقبت مي كرد. با اين وجود تيم كار كشته ما آن ها را درگير كردند و از سمت ديگر نيروهاي اصلي وارد كار شدند و رادار را منفجر كردند.
    در آن ماموريت آنقدر راه رفتيم كه جوراب و پوتين به پوست چسبيده شده بود و براي وضو و نماز مشكل داشتيم . شب بي مهتاب آن چنان سياه و تاريك بود كه اصلا ديد نداشتيم تا جايي كه دست به خاشاك مي زديم و كورمال كورمال جلو مي رفتيم . بالاخره به پل مورد نظر كه نزديكي يكي از پادگانهاي عراق در شمال غرب ايران بود رسيديم . اول در حاشيه رودخانه غار دنجي را پيدا كرديم و در آن مخفي شديم و 3 شب پي در پي به شناسايي و بررسي پرداختيم و پس از آن توان پل را محاسبه كرديم ديديم براي تخريب آن موادمنفجره و تي ان تي زيادي لازم است كه ما نداشتيم . با قرارگاه تماس گرفتيم و موقعيت و نياز را گزارش داديم گفتند بايد خودتان فكري كنيد! برويد بگرديد و از مناطق اطراف تهيه كنيد. يعني از مين هاي ضد تانك و غيره اي كه عراق براي نيروهاي ايراني كردها و اشرار خودشان در جاده و معبرها كاشته بودند جمع آوري و استفاده كنيم . چاره اي نبود يك هفته تمام شب ها مخفيانه به محل و مسيرهايي مي رفتيم كه احتمال آمريكايي مي بوديم M مي داديم دشمن بر سر راه چريك ها مين گذاري كرده است . بيش از همه مي بايست مراقب مين هاي تلويزيوني 18 كه با سيم نامرئي وصل بود . وقتي مواد لازم آماده شد . در شب آخر ساعت 3 پل را خرج گذاري كرديم و تا ساعت 4 5 تمام شد و بعد آن را منفجر كرديم .
    مي دانستيم كه پس از انفجار بلافاصله پشت سرمان را بمباران خواهند كرد و ما با تاكتيك ديگري جان سالم به در برديم . دشمن آتشبازي اش را شروع كرده بود و هواپيماها مسير را بمباران مي كردند. و ده و روستاهاي مسير را هم مي زدند برايشان مهم نبود كه كجاها تخريب و چه افرادي كشته مي شوند. مهم اين بود كه مي خواستند به هر قيمتي شده نيروهاي ما سالم به عقب برنگردند. اين تاكتيك و عقب نشيني حدود 12 ساعت طول كشيد . بدين شكل كه پس از انفجار ما به سمت داخل عراق دويديم و آنها فكر مي كردند سمت ايران فرار كرديم لذا مسير ايران را مي زدند. ما از دور مي ديديم كه چطور آن جا را جهنم كرده بودند.
    زمان كوتاهي مخفي شديم تا آب از آسياب افتاد و سپس من باصداي بلند آيات آيت الكرسي را خواندم و بچه ها تكرار كردند و چند جمله هم دعا و بعد به سمت خط خودمان حركت كرديم و... باز همان راه طولاني بود و همان پياده روي اشكي و گرسنگي و تشنگي و غيره ...


    در برگشت موقعيت سخت تري داشتيم و نمي توانستيم حتي براي تهيه آب و آذوقه به روستا و مزارع سر بزنيم چون منطقه آلوده بود و نيروهاي اطلاعاتي جيش الشعبي عراق تمام منطقه را پوشش داده بودند. در حقيقت براي سر ما جايزه گذاشته بودند. با احتياط تمام مي رفتيم . از خير غذا و شكم گذشته بوديم فقط راه مي رفتيم تا جايي كه به مرور وسائل اضافي را دور مي انداختيم تا سبك شويم و بتوانيم خود را از مهلكه نجات دهيم . فقط يك سلاح و يك قمقمه براي ما مانده بود . شرايط لحظه به لحظه بد و بدتر مي شد . به 10 كيلومتري ميله هاي مرزي كه رسيده بوديم ناگهان صداي انفجار از پشت سر بلند شد! برگشتم ديدم دو تا از بچه ها روي زمين افتاده اند. جلو رفتم . صفري و آقازاده بودند كه به روي مين رفته بودند و از مچ پا آسيب ديده بودند ـ اين دو نفر در عمليات بعدي شهيد مي شوند ـ پايشان را با باند بستيم و آنها را با خود برديم .
    لب بچه ها از گرسنگي و تشنگي تركيده و ترك خورده بود. پاها تاول زده مجبور شديم پوتين ها را در بياوريم پاها آنچنان ورم كرده بود كه توي كفش فرو نمي رفت پاها را باندپيچي كرديم و كفش ها را دور انداختيم . در طول مسير به تدريج بچه ها بي حس مي شدند و يكي يكي مي افتادند. مسئوليت تيم با من بود هر بار كه به عقب نگاه مي كردم مي ديدم يكي افتاده بر مي گشتم وبا كمك دوستاني كه توان داشتند زير بغلش را مي گرفتم و كشان كشان با خود همراه مي كرديم . مجبور بودم خودم عقب قافله حركت كنم .
    كمي جلوتر من هم آن چنان بي رمق شده بودم كه يك مرتبه بيهوش به روي زمين افتادم . نمي دانم چقدر گذشت چشم كه باز كردم ديدم سمت چپ صورتم روي خاك بود و يك مورچه سياه داشت روي صورتم رژه مي رفت بي حركت به آن خيره شدم . پائين كه رفت ديدم يك تكه نان در دهان مورچه زبان بسته است ناخودآگاه دست دراز كردم و آن تكه نان را از دهانش گرفتم و به دهان خودم گذاشتم به زحمت نشستم . برگشتم و ديدم همه بچه ها افتاده اند و از لب و لوچه ترك خورده بغل دستي خون مي آيد. مجدد برگشتم و به مورچه و نان فكر كردم پيش خودم گفتم كه اين مورچه نان را از كجا آورده به زحمت جاكن شدم و چهار دست و پا 40 ـ50 متري مورچه را تعقيب كردم ... به يك لشكر مورچه برخوردم كه به ستون يك در رفت و آمد بودند.
    در آخر خط به شياري رسيدم كه مورچه ها لاي تخته سنگي مي رفتند و زير آن تخته سنگ بزرگ چشمه جوشاني بود كه آبش به زلالي اشك چشم بود! مقداري نان لواش لهيده لب آب جمع شده بود و در كنارش قوطي نوشابه خالي يي كه با حركت آب بالا و پائين مي رفت . چشمانم را ماليدم . خواب نبودم . ما دنبال قطره اي آب بوديم كه به چشمه رسيديم . دست به آب زدم سرمايش دستم را گزيد. با خوشحالي بچه ها را صدا كردم . آبي بر سر و روي آنها كه بيهوش بودند زديم و كم كم سرحال آمدند جگر تشنه را سيراب كردند و پاها را در آن چشمه گوارا شستشو دادند وجان تازه اي گرفتند.
    كم كم باند پاها باز شد و تاول ها سر باز كرد. قمقمه ها را پر كرديم و با توكل اميد و اطمينان به راهمان ادامه داديم . سيصد متر جلوتر هليكوپتر خودي را ديديم كه بالاي سرمان پرواز مي كند. هليكوپتر چند دور زد. جاي مناسبي براي نشستن نبود بالاخره با سلام و صلوات روي تپه ناهمواري به سختي نشست . اول دو مجروح را سوار كرديم و فرستاديم . نوبت ما كه شد با خوشحالي به طرف هليكوپتر رفتيم تا سوار شويم از قرارگاه دستور آمد كه شما بمانيد وخودتان را براي يك ماموريت ديگر آماده كنيد!
    جنگ و نزاع در كل جيز خوبي نيست ولي از اين جنگي كه به ما تحميل شد خيلي چيزها ياد گرفتيم عشق و ايثار و جوانمردي در همين جبهه ها متولد و آدمها را متحول كرد
    در برگشت موقعيت سخت تري داشتيم و نمي توانستيم براي تيه آب و آذوقه به روستا و مزارع سر بزنيم چون منطقه آلوده بود و نيروهاي اطلاعاتي جيش الشعبي عراق تمام منطقه را پوشش داده بودند
    لب بچه ها از گرسنگي و تشنگي تركيده و ترك خورده بود. پاها تاول زده مجبور شديم پوتين ها را در بياوريم پاها آنچنان ورم كرده بود كه توي كفش فرو نمي رفت

  • *****
    نهمين جشنواره خبرنگاران ومطبوعات دفاع مقدس


  • به گزارش روابط عمومي مجمع خبرنگاران ونويسندگان مطبوعاتي دفاع مقدس نهمين جشنواره خبرنگاران ومطبوعات دفاع مقدس يكم اسفندماه سال جاري با تجليل از برگزيدگان خبرنگاران ومطبوعات دفاع مقدس برگزار مي گردد.
    در همين راستا وجهت ارسال آثار خبرنگاران ونويسندگان مطبوعاتي دفاع مقدس به دبيرخانه جشنواره فراخواني به شرح ذيل صادر گرديده است .
    علاقمندان به شركت در نهمين جشنواره خبرنگاران و مطبوعات دفاع مقدس ; يادمان شهيد شاهچراغي مي توانند آثار خود را كه از اسفندماه 1385 تا دهم بهمن ماه 1386 دررسانه هامنتشر شده است تا حداكثر 15 بهمن ماه سال جاري به آدرس : خيابان شهيد قرني ـخيابان اراك ـ پلاك 23 ـطبقه اول ارسال دارند .
    اين جشنواره در رشته هاي 1 ـ يادداشت 2 ـ گفت وگو 3 ـ مقاله 4 ـ خاطره 5 ـ گزارش 6 ـ طراحي و گرافيك 7 ـ خبرگزاري نشريات الكترونيك و وبلاگ 8 ـ عكس برگزار و به آثار منتخب در هررشته از اول تا سوم جوايز نفيسي اهدا خواهد شد .

  • *****
    پاتك به واژه ها ـ 22


  • ث فصل دفاع مقدس داستان تجديد عهد انسان در روزهاي پاياني تاريخ است و براي همين با خون و اشك نوشته شده است .
    ث حسين كرمي راهدار (شلمچه ) محمد مشعل (شيميايي ) علي مهدي پور (تنگه رقابيه ) سن زيادي نداشتند ولي بزرگ بودند!
    ث ما حماسه هاي بزرگتان را در دفتر روزگار ثبت خواهيم كرد ما شعر بلند شهادتتان را خواهيم سرود.
    ث كلمات من بايد با يادهاي مثل سيدمحمد موسوي (جانباز شهيد) سيدهاشم ميرزاده (شلمچه ) سيد فريد موسوي (فرمانده دسته ) در آميزد تا خواندني شوند و ماندني براي هميشه .
    ث آدم هاي صرفا سياسي آدم هاي مطلقا اقتصادي آدمك هاي قطعا « نان مسكن آزادي » درد شهيدان را چه مي فهمند
    ث از وسعت ديدگان حسين مساح (جزيره مجنون ) مهرداد مجدزاده (والفجر مقدماتي ) مرتضي معاون جولا (بدر) در عجبم كه چگونه در باطن تير و تركش وآتش و خون رضايت پروردگار را به عين اليقين مشاهده كردند.
    ث نگذاريم گذر ايام ساخت خاطراتمان (از دفاع مقدس ) را كدر كند.
    ث اگر زبان پاسگاه زيد و تنگه رقابيه باز مي شد مي توانستم بيشتر بنويسم !
    اهواز ـ گردان كربلا ـ علي عميره