اقدامات استراتژيك آمريكا در گوشه و كنار جهان نشان مي دهد كه حتي آمريكا هم پذيرفته است كه « نظام يك قطبي » امروز در
جهان
چندان دوام نخواهد آورد جهان به سوي برقراري يك « يك نظام چند قطبي » به پيش مي رود و به همين دليل
واشنگتن در تدارك
انجام اقدامات و تمهيداتي است كه منافع واشنگتن و متحدينش را در يك جهان چند قطبي تامين و تضمين مي كند و زندگي در چنان
شرايطي براي آمريكا مسير باشد.
پس از فروپاشي اتحاد شوروي
آمريكا سعي دارد از تمامي فرصتهاي ممكن براي ايجاد يك نظام تك قطبي بهره گيري كند و ضمن
بهره گيري از تمامي ابزارهاي ممكن
نه تنها مانع انحلال پيمان نظامي « ناتو » شود بلكه به تقويت و گسترش ابعاد آن بپردازد. بدين ترتيب
سازمان پيمان آتلانتيك شمالي (ناتو) كه در اصل براي مقابله با « پيمان ورشو » تاسيس شده بود
حتي پس از انحلال اين پيمان هم به كار
خود ادامه داد لكن براي توجيه « فلسفه وجودي » خود سعي كرد تا مسئوليتهاي جديدي را براي تامين « تحقق نظم نوين جهاني » برعهده
گيرد. تصادفي نيست كه « ناتو » در طول سالهاي پس از فروپاشي اتحاد شوروي
سعي كرده تا در هر كانون بحراني اعم از « بالكان »
« دارفور »
افغانستان و بوسني
در چارچوب نيروهاي حافظ صلح حضور يابد و نقش « ژاندارم جهاني » را تدريجا براي خود تثبيت نمايد.
واشنگتن در عين تلاش براي حفظ بقاي « ناتو »
بطور همزمان براي حفظ برتري نظامي خود حتي در چارچوب « ناتو » نيز همواره سعي
كرده است كه ساير اعضاي ناتو را به دنبال خود بكشاند و تصميماتش را به آنها تحميل كند. اين در واقع جدي ترين فرآيند مورد نظر
واشنگتن براي ايجاد و حفظ نظام تك قطبي در جهان بوده و هست كه واشنگتن در عين اصرار براي حفظ برتري نظامي خود
سازمان
پيمان آتلانتيك شمالي (ناتو) را نيز بعنوان ساختار نظامي دنباله روي خود
در بحراني ترين نقاط جهان درگير سازد و منافع و
مسئوليتهائي را براي اين سازمان تعريف و تثبيت كند.
شواهد و قرائن موجود نشانگر آن است كه اعضاي اروپائي « ناتو » در بسياري از موارد با واشنگتن در اين زمينه ها هم عقيده و همراه
نيستند لكن يكجانبه گرائي آمريكا مانع از آن شده است كه اراده و نقطه نظرات كشورهاي اروپائي
انعكاس بيروني داشته باشد و به اطلاع
افكار عمومي جهان برسد. با اين همه
عدم تمايل كشورهاي اروپائي به مشاركت وسيع تر در كانونهاي بحراني از جمله افغانستان
مراتب ناهماهنگي بخش اروپائي ناتو با ديدگاههاي واشنگتن را به تصوير مي كشد.
اگرچه بخش اعظم بي ميلي روزافزون اروپا براي همراهي با طرحهاي واشنگتن را بايستي در چارچوب واكنش منفي اروپا نسبت به
سياستهاي تحكم آميز آمريكا بويژه در دوران بوش كوچك ارزيابي كرد
اما مسئله اينست كه اصرار واشنگتن به ايجاد كانونهاي جديد
بحران
بيشترين سهم را در انزواي تدريجي آمريكا نزد متحدين اروپائيش داشته است .
براي مثال بجز انگليس كه نوكر حلقه به گوش آمريكا محسوب مي شود
هيچ كشور اروپائي شاخصي در جريان اشغال عراق حاضر
نشد با آمريكا در فجايع عراق همراهي كند و حتي فرانسه و آلمان بيشترين مخالفت رسمي و علني براي عدم تجاوز آمريكا به عراق را به
نمايش گذاشتند. بعلاوه اعضاي اروپائي « ناتو » تاكنون حاضر نشده اند براي هماهنگي با اهداف درازمدت آمريكا در جهت اعلام حضور
نظامي مستمر در افغانستان به واشنگتن « چراغ سبز » نشان دهند و با آمريكا در اين مقوله همكاري كنند.
صرفنظر از مطالبي كه در مورد اهداف آمريكا در عراق و افغانستان در رسانه ها بيان شده
سئوال اينست كه آمريكا چه اهداف ديگري
در اين مقوله مدنظر قرار داده است كه اعضاي اروپائي ناتو با كمال بي ميلي
در قبال آن « واكنش هاي تاخيري » نشان مي دهند و با دفع
الوقت در اين زمينه
مراتب اكراه و ترديد خود براي مشاركت در طرحهاي واشنگتن را به نمايش مي گذارند
براي يافتن پاسخ اين سئوال كافيست به 2 نكته در مقوله مناسبات اروپا و آمريكا در دو سوي آتلانتيك توجه كنيم تا به رمز و راز اين
سياست ترديدآميز اروپا پي ببريم . نخستين مسئله به اصرار عمدي واشنگتن براي كاهش وزن سياسي اروپا و بي اعتبار ساختن توافقات
و تفاهمات اتحاديه اروپا در مناسبات بين المللي باز مي گردد. فراموش نكنيم كه اتحاديه اروپا از طريق تروئيكاي اروپائي سعي كرد
« ابتكار عمل » در جهت حل و فصل موضوع هسته اي ايران را در دست بگيرد و در اين زمينه به توافقات مهمي با طرف ايراني دست يافت
و تعهداتي را نيز پذيرا شد لكن واشنگتن صرفا براي تحقير اروپا و بمنظور اثبات اين نكته كه اروپا در حد اندازه اي نيست كه در اين مقوله
وارد عمل شود و ديدگاه خود را به كرسي بنشاند
تمامي توافقات تروئيكاي اروپائي را بي اعتبار ساخت و در واقع وزن سياسي اروپا در
اين مقوله را به زير سئوال برد. طبعا اتحاديه اروپا اين صحنه هاي تاريخي را از ياد نبرده است كه واشنگتن براي تحقير اروپا در اين
مناسبات
از هيچ فرصتي نگذشته و در هر موردي سعي كرده اروپا را در موضع انفعالي قرار دهد و به آنها بفهماند كه بايستي در
چارچوب اهداف و برنامه هاي واشنگتن حركت كنند.
ناگفته پيداست كه تحقير اتحاديه اروپا فقط محدود به اين يك مورد خاص نيست بلكه در ماجراي بالكان
بحران فلسطين
بحران
بوسني ـ هرزگوين
بحران دارفور
مسئله افغانستان و... آمريكا سعي كرده اروپا را به دنبال خود بكشاند و نهايتا خود را بعنوان « حلال
مشكلات جهان » معرفي كند كه در جدي ترين مورد با تشكيل « اجلاس صلح ديتون » راهكار دلخواه خود را به بوسني هرزگوين در قلب
اروپا تحميل كرد و به اعضاي اتحاديه اروپا ثابت كرد كه حتي ثبات اروپا هم در پرتو تصميمات و خواسته هاي واشنگتن بايستي شكل
گيرد. آيا اتحاديه اروپا و اعضاي اروپائي ناتو از اين تكرويهاي واشنگتن راضي هستند رفتار تاخيري و ترديد آنها در اعلام همراهي با
آمريكا نشان مي دهد كه پاسخ اروپا به اين سئوال
قطعا منفي است و آنها از اينكه نمي دانند براساس چه سياستي و براي تحقق چه
اهدافي بايستي از واشنگتن پيروي كنند و چشم انداز روشني از آينده ندارند
در پيمودن سريع راهي كه آمريكا توصيه مي كند
ترديد
دارند.
موضوع دوم كه اهميتي بيش از مورد اول دارد اينست كه اعضاي اروپائي ناتو مايلند با اقدامات تاخيري
از شتاب حركت واشنگتن
و مجموعه ناتو بكاهند تا بلكه از تاثير متقابل پديده ها و از شدت واكنش احتمالي ديگران در قبال عملكرد ناتو بكاهند و در مسير نسبتا
مطمئن تري حركت كنند كه پيامدهاي آن تا حدودي قابل ارزيابي باشد. اين مورد بويژه در جائي كه مستقيما بر روي امنيت اتحاديه اروپا
تاثيرگذار است
اهميت مضاعفي پيدا مي كند و مي توان رفتار ترديد آميز اعضاي اروپائي « ناتو » در قبال ايجاد سپر دفاع موشكي دلخواه
آمريكا عليه روسيه را از اين ديدگاه ارزيابي كرد.
در يك نگاه
بنظر مي رسد كه مواضع آمريكا و اعضاي اروپائي ناتو با يكديگر « تفاوت ماهوي » دارد و يقينا موقعيت كنوني
مطلوب
كشورهاي اروپائي عضو « ناتو » نيست و احيانا اتحاديه اروپا در اولين فرصت ممكن براي بهبود و ارتقا موقعيت سياسي خود در جهان و
افزايش وزن سياسي خود در « ناتو »
وارد عمل خواهد شد.
وجود چنين پديده هاي روشني در « ناتو »
قابل انكار نيست و كاملا بعيد بنظر مي رسد كه واشنگتن از تمايلات آشكار و ابراز شده
اروپا بي اطلاع باشد. بويژه آنكه اين موضوع در عملكرد فرانسه در دوران « شيراك » و آلمان در دوران « شرودر » با تركيب آراي مردم اين
كشورها در پاي صندوقهاي راي نيز انعكاس يافت و در تاريخ به ثبت رسيد. فراموش نكنيم كه « شرودر » در انتخابات آلمان با اعلام
مخالفت نسبت به تجاوز نظامي عليه عراق توانست اكثريت كرسيهاي مجلس آلمان را به حزب خود و هم پيمانانش اختصاص دهد و اگر
چه خشم بوش و دستيارانش را برانگيخت ولي اوج مخالفت مردمي در آلمان و سراسر اروپا را به نمايش گذاشت .
استراتژيست هاي آمريكا و سياست گذاران اين كشور قاعدتا از اين نكته آگاهند كه دير يا زود بايستي استعدادهاي خود را براي
استقبال از « نظام چند قطبي » در جهان بكار گيرند
اگرچه امروزه واشنگتن براي به تاخير انداختن سقوط نظام تك قطبي در جهان به هر
وسيله اي متوسل مي شود و از هر فرصتي بهره مي گيرد ولي ناچار است در آينده نزديك
خود را براي زندگي در « جهان چند قطبي » آماده
كند و لاجرم لازمست كه براي حفظ و ارتقا موقعيت خود از هم اكنون در تدارك زمينه ها و امكانات لازم در چنان موقعيتي
باشد.
اصرار امروز بوش و دستيارانش براي تداوم حضور نظامي در عراق و افغانستان حتي بدون اشاره به اين واقعيت هاي عيني
دقيقا از
همين زاويه است كه معني و مفهوم واقعي خود را پيدا مي كند. در حقيقت آمريكا سعي دارد اشغال عراق را بعنوان دومين منبع نفت
جهان و تسلط بر « امنيت انرژي » اروپا و نيز تسلط بر آسياي جنوب شرقي و افغانستان را بخاطر موقعيت ژئو استراتژيك آن در پشت
مرزهاي روسيه
هند
چين و ايران
حفظ كند. اين جدي ترين اقدام عملي آمريكا براي تدارك امكانات مورد نياز واشنگتن در جهت
زندگي در جهان چند قطبي آينده است .
زمانيكه بوش كوچك در پاسخ خبرنگاران كه علت اصلي اشغال عراق را جويا مي شدند
به اهداف واشنگتن در 50 سال آينده اشاره
مي كند و مي گويد : « 50 سال ديگر خواهيد فهميد كه چرا به عراق حمله كرديم » در واقع به اهداف استراتژيك آمريكا براي تاثيرگذاري بر
قلمرو امنيت انرژي اروپا و آسيا اشاره دارد كه نشان دهد آمريكا بهر قيمت ممكن ولو به قيمت بي آبروئي و انزوا
امروز هم بايستي
افغانستان و عراق را ببلعد و بر آن دو كشور مسلط شود.
« سرگئي لاوروف » وزيرخارجه روسيه در باره آينده جهان در پرتو نظام چند قطبي مي گويد : رشد اقتصادي سريع چين و افزايش نفوذ
سياسي آن بويژه در پرتو همكاريهاي « شانگهاي »
چشم انداز تبديل چين به يك قطب جهاني قدرت را فراهم كرده است . بعلاوه
ثبات
راهبردي جهان از اين پس فقط در انحصار آمريكا نخواهد بود و از اين ديدگاه
يك « جهان چند قطبي » در حال شكل گيري است و ساير
كشورها نيز در حل مشكلات و يافتن راهكارهاي عملي و با ثبات
نقش و مسئوليتي را پذيرا مي شوند و همين امر نويد پيدايش يك
جهان چند قطبي را مي دهد.
بدين ترتيب اگر رشد اقتصادي
ثبات سياسي و رفتار سياسي موثر در فرآيند با ثبات سازي جهان بتواند كشورها را به مولفه هاي
قدرت و حتي قطب جهاني قدرت مبدل سازد
قاعدتا كشورهاي ديگر نيز هستند كه مي توان آنها را يك قطب موثر در ساختار آينده
قدرت جهاني به حساب آورد. بدين ترتيب حتي اگر امروزه تمامي شاخصه هاي مورد انتظار هم در رفتار سياسي آنها به چشم نمي خورد
طبعا فردا با زايش و رويش نيروهاي جديد
فرصتهاي ارزشمندي براي نقش آفريني و تاثيرگذاري آنها در مناسبات جهاني قدرت بوجود
خواهد آمد و شرايطي را فراهم مي سازد كه آنها بعنوان يك قطب مسلم
قطعي و انكارناپذير قدرت جهاني
به ايفاي نقش بپردازند.
اكنون كه تا حدودي مسئله براي ما روشن شد و با ابعاد موضوع را تا حدي آشنا شديم
سئوال بعدي اينست كه دنياي چند قطبي
آينده شامل چه قطبهائي خواهد بود خوبست پاسخ اين سئوال را از نگاه استراتژيت هاي آمريكائي بررسي كنيم . و حتي دستياران جرج
بوش در يك موضع گيري غيرمتداول
از چند كشور بعنوان اهداف احتمالي در يك جنگ اتمي ياد مي كنند و خاطر نشان مي سازد كه
آمريكا احتمالا مجبور خواهد شد كه اين چند كشور را در معرض حملات اتمي خود قرار دهد و سلاحهاي اتمي خود را به سوي اين
كشورها نشانه گيري كند
در واقع قطبهاي مطرح در موقعيت ژئوپولتيك دنياي آينده را فهرست مي كنند. مروري بر نام اين كشورها
مي تواند گوياي بسياري از ابهامات امروز باشد.
روسيه
چين
هند و ايران
از ديدگاه استراتژيت هاي آمريكائي بعنوان قطبهاي محتمل در دنياي آينده هستند كه بايستي با در نظر
گرفتن تنش هاي فزاينده ميان دوسوي آتلانتيك
اتحاديه اروپا را نيز بعنوان يكي از قويترين رقباي آمريكا در اين مقوله فهرست كرد.
تصادفي نيست كه امروزه آمريكا همچنان براي وابسته نگهداشتن امنيت اروپا به ساختار « ناتو » اصرار دارد و همچنان مانع شكل گيري
يك « ارتش مستقل اروپائي » است اين بدان معني است كه واشنگتن اصرار دارد ابزارهاي حفظ و تثبيت امنيت اروپا و از جمله امنيت
انرژي مورد نياز اروپا را در اختيار خود بگيرد تا اتحاديه اروپا عليرغم آنكه ظاهرا متحد واشنگتن است
ولي همچنان وابسته به آمريكا
باقي بماند و به تنهائي قادر به حفظ اعتبار و حتي موجوديت و امنيت خود نيز نباشد. اما سئوال اين است كه اين وضعيت شكننده تا كي
دوام خواهد داشت و اروپا تا كجا حاضر به « همراهي اجباري » با آمريكا است
به عبارت بهتر
اروپا تا كي حاضر است براي همراهي و
همگامي با واشنگتن تحقير شود و در ميدان عمل بپذيرد كه نمي تواند و نبايستي مستقلا تصميم بگيرد و مستقلا عمل كند
پاسخ اين سئوالات
البته از ديدگاه كشورهاي مختلف اروپائي يكسان نيست . اين پاسخها هر چه باشد
ترديد امروز اروپا براي
استمرار « همكاري اجباري » با آمريكا را بايستي در پاسخ اين سئوالات جستجو كرد. ترديدي كه فقط شكل گيري « نظام چند قطبي » در
جهان مي تواند پايان بخش آن باشد. اصرار امروز آمريكا براي ايجاد پايگاههاي دائمي نظامي در عراق و بويژه در شمال اين كشور و
همچنين تداوم حضور ناتو در افغانستان براي دستكم پنجاه سال
براي تامين همين اهداف درازمدت واشنگتن است و كاملا آشكار است
كه آمريكا به هيچ قيمتي حاضر نيست داوطلبانه به اشغال عراق و افغانستان پايان دهد. بلكه با تثبيت حضور نظامي خود در اين دو
كشور
در واقع در حال تدارك براي زندگي در « جهان چند قطبي » است . صحت اين نظريه را آينده
بهتر ثابت خواهد كرد. اين تمايل
آمريكا براي تصاحب قدرت بيشتر است اما اينكه در ميدان عمل چه بر سر نيروهاي اشغالگر آمريكائي در عراق و افغانستان بيايد
خود
موضوع بحث جداگانه اي است كه ناكامي و شكست امروز آمريكا
ابعاد آنرا رقم مي زند.
رفتار سياسي و اقدامات استراتژيك آمريكا نشان مي دهد حتي آمريكا هم پذيرفته است كه نظام تك قطبي امروز جهان
چندان دوام
نخواهد آورد ولي مي خواهد شكل گيري نظام چند قطبي را تا سرحد امكان به تاخير اندازد
آمريكا با حفظ برتري نظامي خود سعي دارد « ناتو » را به ابزار مناسبي در جهت تامين اهداف خود در چارچوب نقش يك « ژاندارم
جهاني » تبديل كند
اعضاي اروپائي ناتو در بسياري از موارد با واشنگتن هم عقيده و همراه نيستند لكن يكجانبه گرائي آمريكا عموما مانع از آن شده است
كه اراده و نقطه نظرات كشورهاي اروپائي
انعكاس بيروني داشته باشد
عدم تمايل اروپا به همراهي با طرحهاي واشنگتن
عمدتا از سياستهاي تحكم آميز آمريكا بويژه در دوران بوش ناشي مي شود. اين
پديده به انزواي تدريجي آمريكا نزد متحدين اروپائيش منجر شده است
شتاب حركت واشنگتن
حتي اروپا را هم بدنام و بي اعتبار ساخته است . دقيقا به همين دليل است كه بخش اروپائي ناتو سعي دارد از
شتاب حركت ناتو بكاهد تا بلكه در مسير مطمئن تري حركت كند
اتحاديه اروپا درصدد افزايش وزن سياسي و اعتبار خود برآمده و سعي دارد بعنوان يك قطب جهاني قدرت عمل كند كه حتي اگر در
حد آمريكا هم نباشد
اما دنباله رو آمريكا هم معرفي نشود
آمريكا اگرچه سعي دارد سقوط نظام تك قطبي را به تاخير بيندازد
ولي ناچار است خود را براي زندگي در جهان چند قطبي آماده كند.
جنگ عراق و افغانستان از اين ديدگاه
به ترتيب براي تسلط بر امنيت انرژي اروپا و آسيا و همچنين حضور نظامي در پشت مرزهاي
روسيه
هند
چين و ايران است
« لاوروف » وزيرخارجه روسيه : ثبات راهبردي جهان از اين پس فقط در انحصار آمريكا نخواهد بود. يك جهان چند قطبي در حال
شكل گيري است و ساير كشورها نيز در حل مشكلات جهان و يافتن راهكارهاي عملي و با ثبات
نقش و مسئوليتي را پذيرا مي شوند.
همين امر نويد پيدايش جهان چند قطبي را مي دهد
اروپا براي رقابت سياسي با واشنگتن و تبديل شدن به « قطب قدرت جهاني » و پايان دادن به « تحقير دائمي » توسط آمريكا وسوسه
مي شود. تصادفي نيست كه آمريكا براي وابسته نگهداشتن امنيت اروپا به ساختار « ناتو » اصرار دارد و مخالف تشكيل « ارتش مستقل
اروپائي » است

|