روزنامه جمهوري اسلامي 30/10/1386 صفحه عقيدتي

  • فرهنگ شناسي « شهادت » در نهضت رهايي بخش عاشورا ـ 5
    آنجا كه زندگي در مرگ است و آنجا كه مرگ در زندگي است

  • شناسنامه تحليلي شهداي كربلا
  • *****
    فرهنگ شناسي « شهادت » در نهضت رهايي بخش عاشورا ـ 5
    آنجا كه زندگي در مرگ است و آنجا كه مرگ در زندگي است




  • حضرت امام حسين (ع ) پس از مواجهه با سپاه حربن يزيد رياحي و ضمن گفتگو با او تعابيري بسيار عميق و غني و پيام رسان درباره « شهادت » به كار مي برند كه نمونه ذيل يكي از آنها مي باشد :
    « ليس الموت في سبيل العز الا حياه خالده و ليست الحياه مع الذل الا الموت الذي لا حياه معه »
    « مرگ سرخ در راه عزت چيزي نيست جز زندگي و حيات جاودان و زندگي همراه با ذلت چيزي نيست جز مرگي كه فاقد حيات است و جز نابودي واقعيتي ندارد . » (1 )
    حضرت امام حسين (ع ) شهادت در راه خدا را نه مرگي همچون مرگ هاي طبيعي و متداول كه مرگي خارق العاده و شگفت و زيبا مي داند و ترديدي وجود ندارد كه فرجام و حاصل نهايي اين مرگ از جنبه معنوي و مرتبط با آخرت حيات و زندگاني جاودان و ابدي و سرشار از رضوان و خشنودي خدا و انواع نعمت ها و پاداش هاي الهي مي باشد همان حياتي كه نه غم و اندوه و رنج و مرارت و بيماري و ضعفي بر آن مترتب است و نه قابل مقايسه با زندگي دنيا با تمام نعمت ها و لذت ها و خوشي هاي آن مي باشد. اين حيات ابدي و جاودانه با مرگ عزتمند ـ كه در راه خدا و داراي درون مايه هايي از مجموعه تعاليم و فضايل و ارزش هاي والاي الهي است و همه نيكي ها را يكجا در دل خود جمع آورده است ـ به دست مي آيد.
    قرآن كريم به وضوح و صراحت به مرگ سرخ و عزتمندي كه به حيات جاودان و سرشار از رزق و نعمت هاي الهي ختم مي شود اينگونه اشاره مي فرمايد :
    « ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احيا عند ربهم يرزقون »
    « و البته نپنداريد كه شهيدان راه خدا مردند بلكه زنده به حيات ابدي و جاودان شدند و در نزد خدا متنعم مي باشند . » (2 )
    در نگاه اين آيه شريفه درباره شهادت و شهيدان « مرگ و نابودي » هيچ مفهوم و واقعيتي ندارد كه شهادت در راه خدا « حيات و زندگي » است و شهيدان همواره زنده و پاينده اند و در نزد خدا از رزق و روزي هاي وصف ناپذير و كامل و متنوع و لذت بخش بهره مند مي باشند.
    ترديدي وجود ندارد كه چنين حيات جاودانه اي به راحتي و سهولت به دست نمي آيد بلكه راه نيل به اين مقام رفيع جهاد في سبيل الله با كساني است كه زندگي دنيا را بر حيات ابدي آخرت رجحان و برتري دادند . (3 ) و چنين مجاهدت ديرپا و متداوم با مال و جان در راه خداست كه فلاح و رستگاري هميشگي را براي انسان جهادگر به ارمغان مي آورد و سرنوشت نهايي او را به خير و سعادت و پيروزي ابدي ختم مي نمايد . (4 )
    حضرت امام حسين (ع ) در نقطه مقابل مرگ سرخ مبتني بر « عزت » كه به حيات جاودان مي انجامد زندگي مبتني بر « ذلت » را مرگي مي داند كه فاقد حيات و جاودانگي مي باشد و اين دو در تقابل با يكديگر و متضاد و متعارض با هم مي باشند.
    آيا اين حقيقت زيبا و شگفت انگيز و بهجت زا نيست كه « مرگ سرخ » در عين حال كه به ظاهر مرگ پنداشته مي شود حيات است و به « زندگي جاودان و ابدي » ختم مي شود و زندگي ذليلانه در همان حال كه زنده بودن تلقي مي گردد مرگ و نابودي است و هيچ حياتي براي آن متصور نمي باشد
    زندگي مبتني بر « ذلت » چيست صاحبان آن چه كساني هستند و چرا و چگونه چنين زنده بودني مرگ است


    براي يافتن پاسخ اين پرسش ها به جبهه مقابل امام حسين (ع ) بنگريم و انديشه و افكار و رفتار و عملكردهاي آنان را به مداقه بگذاريم . در جبهه باطل يزيد و عبيدالله بن زياد و عمربن سعد و شمر و سپاهيان جهل و جمود و جور و ستم را مشاهده مي كنيم كه در برابر جبهه حق يعني امام حسين (ع ) و فرزندان و اصحاب فداكارش صف آرايي كرده اند.
    جبهه باطل اسلام را همچون پوستين وارونه به تن كرده است و مفهوم اين كلام اين است كه در جامعه اسلامي تحريف و بدعت و خرافه و جهل توسط بني اميه و با تبليغات آميخته با مكر و نيرنگ و دروغ همه چيز را واژگون ساخته و تعاليم و قوانين و احكام اسلامي را متبدل نموده و مطابق با اهداف و اميال نظام جور يزيدي به بهره برداري هاي ناصواب و ناصحيح رسانده است .
    پذيرش زندگي ذلت آوري كه سران و عوامل و مهره ها و ماموران نظام اموي بر مردم جامعه تحميل كرده بودند هر نوع حقي را باطل مي نماياند و هر باطلي را حق جلوه مي داد. طبيعي است كه اين گونه زيستن هرگونه فساد و تباهي و ظلم و ستم و قتل و جنايتي را مباح و روا مي سازد و به همين دليل بود كه همان مردمي كه ادعاي ديانت داشتند و سر بر سجده مي گذاشتند و زبان به ذكر خدا به چرخش درمي آوردند در مقابل حضرت اباعبدالله الحسين (ع ) صف آرايي كردند و او و فرزندان و اصحابش را به قتل رساندند! همين مردم به ظاهر مسلمان و در اصل و واقع نامسلمان و مسخ شده « يزيد » را « خليفه خدا » و « جانشين پيامبر » مي دانستند و امام حسين (ع ) را بي دين و خروج كرده عليه اسلام و خليفه خدا يعني يزيد بن معاويه مي پنداشتند!
    بديهي است به همان ترتيب كه حضرت امام حسين (ع ) تصريح كردند زندگي ذلت آميز چنين مردمي « مرگ » است آن هم مرگي كه هيچ خير و سعادت و حياتي بر آن مترتب نمي باشد و فرجام آن دوزخ و عذاب رنجزاي الهي است كه نتيجه و ثمره و حاصل عملكرد تباه كساني است كه نخواستند « حقيقت » را دريابند و با اراده و اختيار خود « باطل » را برگزيدند و به تعارض با امام و پيشواي معصوم (ع ) و جبهه « حق » پرداختند.
    اين كلام ژرف اميرمومنان (ع ) كه مي فرمايد : « كسي كه در برابر فرزندان دنيا ذلت و خواري كند از جامه تقوا بيرون مي رود » (5 ) تصريحي است براين واقعيت غيرقابل انكار كه ذلت در برابر اهل جور و فساد تسليم و اطاعت در برابر آن ها را نتيجه مي دهد و سرانجام موجب بيرون رفتن انسان از جامه و لباس تقوا مي گردد. « تقوا » داراي موضوعات و ابعاد و گستردگي خاصي است كه همه تعاليم و دستورات و احكام و ارزش هاي اسلامي را دربرمي گيرد و با اين وصف رها كردن تقوا يعني زير پا نهادن تماميت دين خدا و به دنبال آن خسران و عذاب ابدي و جاودان .
    ــــــــــــــــــــــــــــــ
    پاورقي :
    1 ـ فرهنگ سخنان امام حسين (ع ) با ترجمه و تنظيم محمد دشتي انتشارات مشهور ص 455
    2 ـ قرآن كريم سوره آل عمران (3 ) آيه 169
    3 ـ سوره نسا (4 ) آيه 75
    4 ـ سوره توبه (9 ) آيه 88
    5 ـ غررالحكم تنظيم موضوعي به كوشش سيد هاشم رسولي محلاتي دفتر نشر فرهنگ اسلامي ج 1 ص 433
    آيا اين « حقيقت » زيبا و شگفت انگيز و بهجت زا نيست كه « مرگ سرخ » در عين حال كه به ظاهر مرگ پنداشته مي شود حيات است و به « زندگي جاودان و ابدي » ختم مي شود و زندگي ذليلانه در همان حال كه زنده بودن تلقي مي گردد مرگ و نابودي است و هيچ حياتي براي آن متصور نمي باشد
    ترويج تحريف و خرافه و جهل در جامعه باعث شد همان مردمي كه ادعاي ديانت داشتند در مقابل امام حسين (ع ) صف آرايي كردند و او اصحابش را به قتل رساندند! همين مردم به ظاهر مسلمان و در واقع نامسلمان و مسخ شده « يزيد » را خليفه خدا و جانشين پيامبر مي دانستند و امام حسين (ع ) را بي دين و خروج كرده عليه اسلام و خليفه خدا مي پنداشتند!

  • *****
    شناسنامه تحليلي شهداي كربلا




  • دكتر غلامرضا رحمدل شرفشاهدي
    قسمت چهارم
    شهادت برير
    ابو مخنف از عفيف بن زهير ازدي نقل مي كند كه روز عاشورا فريب خورده اي از سپاه پسر سعد به نام يزيد بن معقل با غرور و تبختر مقابل برير مي ايستد و مي گويد : اي برير كار خدا را چگونه ديده اي برير با قلبي مطمئن و ايماني استوار پاسخ داد : خداوند امروز سعادت را نصيب من كرده و شقاوت را نصيب تو (زيرا تو جزو سپاه عمر سعد هستي و من جزو فداييان امام حسين ). يزيد بن معقل پاسخ داد : دروغ مي گويي يادت هست كه در محه بني دودان معاويه را گمراه كننده مي ناميدي و علي (ع ) را امام بر حق مي خواندي برير پاسخ داد : آري هنوز هم راي و نظر من همان است . يزيدبن معقل كه انتظار چنين قاطعيت را از برير نداشت گفت : اي برير شهادت مي دهم كه تو گمراهي . برير (كه به راه خود ايمان و يقين كامل داشت ) پاسخ داد : آيا حاضري كه قضاوت را به خدا واگذار كرده و با هم مباهله كنيم و از خدا بخواهيم كه گمراهان به دست هدايت يافته مان كشته شود يزيد پاسخ داد : آري . آن گاه هر دو دست به سوي آسمان بلند كردند و لب به نفرين يكديگر گشودند و سپس به ميدان نبرد آمده به جنگ تن به تن پرداختند. حمله را يزيد بن معقل آغاز كرد و با شمشير بر كلاهخود برير كوبيد. كلاهخود برير از ضربه شمشير دريده شد اما بر او آسيب جدي وارد نيامد. برير متقابلا ضربه اي بر يزيد وارد كرد شمشير مغز سرش را متلاشي ساخت و برير دوباره تاخت و او را به قتل رسانيد. ابو مخنف از قول عفيف بن زهير مي گويد كه هنوز هم آخرين لحظات اين صحنه نبرد را به ياد دارم . شمشير برير به سر يزيد فرو رفته بود و برير شمشير خود را از سر مقتول يزيدي بيرون مي كشيد. رضي بن منقذ عبدي يكي ديگر از فريب خوردگان و جاه طلبان سپاه عمر سعد كه شاهد اين ماجرا بود به خشم آمد و بر برير حمله آورد. برير با او گلاويز شد و با به كارگيري يكي از فنون نبرد تن به تن او را به خاك افكند و بر سينه او نشست تا سر از تنش جدا سازد. فريب خورده پسر سعد وقتي كه خود را در دستان نيرومند برير خوار و ذليل ديد و مرگ را در مقابل چشم خود مجسم ساخت فرياد برآورد. يكي از سربازان عمر سعد به نام كعب بن جابر به ميدان شتافت و از پشت به برير حمله ور شد و نيزه را با تمام توان بر پشت برير فرود آورد. برير كه ضربه نيزه را بر پشت خود احساس كرد از سينه يزيد بن معقل برخاست . كعب بن جابر بدون اينكه به محاسن سفيد برير شرم نمايد ضربات شمشير را مداوم بر سر و روي برير پير فرود آورد و وي را به شهادت رسانيد : ابو مخنف از قول عفيف بن زهير ادامه مي دهد و مي گويد : وقتي كه كعب بن جابر خواست كه به ميدان رفته و از پشت به برير حمله نمايد به او گفت : كجا مي روي او برير است قاري بزرگ قرآن همان كسي كه در كانون قرآن مسجد كوفه به ما قرآن مي آموخت آيا مي خواهي دستت را به خون چنين انسان وارسته اي آغشته كني
    كعب بن جابر كه حب مال و جاه و تبليغات مسموم عمال يزيد قلبش را در قساوت از سنگ هم سخت تر كرده بود بدون آن كه كوچكترين اعتنايي به حرفهاي رفيق خود كند به ميدان شتافت و مرتكب قتل برير شب زنده دار شد.
    جوانه اعتراض (درخشش نور در تاريكي )
    كعب بن جابر پس از شهادت برير متكبرانه به پشت ميدان نبرد رفت و انتظار داشت كه خويشاوندان و دوستانش به او دست مريزاد بگويند ناگهان صداي ضجه آلودزني بلند شد اين زن نوار خواهر كعب بن جابر بود نوار در حالي كه از برادر خود ابراز انزجار و نفرت مي كرد مي گفت : شرمت باد به دشمن پسر فاطمه كمك كردي و برير را كه قاري قرآن بود كشتي من از داشتن برادري چون تو شرم دارم به خدا ديگر هرگز با تو سخن نخواهم گفت .
    عابس بن ابي شبيب شاكري
    از پيران شريف و از روساي قوم و از مردان پرهيزگار و شب زنده دار كوفه بود. او همان گونه كه جهت جهاد اكبر (نبرد با نفس اماره ) به زهد و رياضت روي آورده و جزو عباد و عرفاي كوفه بود در جهاد اصغر (مبارزه با دشمنان اسلام ) نيز فردي شجاع پيشتاز و جنگ آزموده بود. اصولا بني شاكر از شيعيان شجاع و مخلص علي (ع ) بودند. در جنگهايي كه آن حضرت با قاسطين و ناكثين و مارقين داشت بني شاكر نقش فعال و تعيين كننده داشتند علي (ع ) در جنگ صفين در تمجيد شجاعت و ديانت بني شاكر فرموده بود : اگر تعداد بني شاكر به هزار نفر مي رسيد حق عبادت خداوند به جا آورده مي شد. عابس مردي فصيح نكته سنج و در عين حال محتاط و دقيق بود او تا زماني كه به حقانيت امري يقين پيدا نمي كرد به حمايت از آن امر نمي پرداخت و وقتي كه تصميم مي گرفت پايدار و استوار بود. طبري مي گويد : وقتي كه مسلم بن عقيل (ع ) در خانه مسلم بن عوسجه اسدي و بنا به روايتي در منزل مختار بن ابي عبيده ثقفي استقرار يافت گروه گروه از شيعيان كوفه به قرارگاه مسلم مي رفتند. مسلم نامه امام حسين (ع ) را براي مردم مي خواند و مردم از سر شوق و ارادت و برخي صرفا از روي احساسات زودگذر و برخي نيز به انگيزه هاي ديگر مي گريستند و درحالي كه اشك از چشمانشان مي باريد مراتب وفاداري و جانبازي خود را در راه آرمانهاي اباعبدالله الحسين اعلام مي داشتند. عابس بن ابي شبيب پس از شنيدن ابراز احساسات و اعلام وفاداري مردم لب به سخن گشود و به مسلم بن عقيل عرض كرد كه : « من ترا از كار كسان خبر نمي دهم و نمي دانم در دل چه دارند و از جانب آنها وعده فريبنده نمي دهم به خدا از چيزي كه درباره آن تصميم گرفته ام سخن مي گويم . وقتي دعوت كنيد مي پذيرم همراه شما با دشمنان مي جنگم و با شمشيرم از شما دفاع مي كنم تا به پيشگاه خدا روم و از اينكار جز ثواب خدا چيزي نمي خواهم » .
    در اين اعلام مواضع عابس چند نكته دقيق به چشم مي خورد :
    1 ـ عابس فراز و نشيبهاي دوران جنگ را تجربه كرده بود . او مي دانست كه بسياري از افراد مترصد فرصتند تا موجي بلند شود و سوار بر موج شوند. بعد از مرگ معاويه و اطلاع مردم كوفه از عدم بيعت امام با يزيد باتوجه به اينكه مردم كوفه در زمان معاويه شاهد ظلمها و بي عدالتيها و مثله شدن پرهيزگاراني مانند حجر و عمروبن حمق و... ديگران بوده اند موجي از احساسات ضداموي سراسر كوفه و برخي ديگر از شهرهاي عراق از حمله بصره را فراگرفته بود. فرصت طلباني مانند شبث بن ربعي و قيس بن اشعث و حجاربن ابجر جزو سياستمداران موقعيت شناس بودند. آنها مي خواستند تا زماني كه اين احساسات ضداموي داغ و پرفروغ است خود را جزو شيعيان امام حسين (ع ) وانمود كنند و وقتي كه كفه ترازوي قدرت به نفع حكام بني اميه چربيد خود را هودار بني اميه نشان دهند. اين گونه افراد را عابس بن ابي شبيب خوب مي شناخت و مي ديد كه چنين عناصري نيز در قرارگاه مسلم حضور دارند و بيش از ديگران ابراز احساسات مي كنند و اشك ارادت مي ريزند! لذا به ابراز احساسات و سخنراني هاي داغ و آتشين آنها در حمايت از امام و مسلم بن عقيل به ديده ترديد مي نگريست و خطاب به مسلم بن عقيل مي گفت : « من به تو توصيه نمي كنم كه آنچه را كه اين جمع مي گويند بدون تامل قبول كرده و به اعلام حمايت هاي آنها اعتماد داشته باشي » .
    2 ـ عابس مي دانست كه عده اي ديگر از شيعياني كه در آن جمع در حمايت از امام سخن مي گفتند كساني هستند كه در حرف انسانهايي انقلابي هستند اما وقتي كه پاي عمل به ميان مي آيد مخصوصا وقتي كه اوضاع بحراني و خطرناك مي شود با زيركي خود را كنار مي كشند و از ترس جان در خانه هاي خود مي خزند. دين آنها قائم به شمشير است نه بينش .
    3 ـ سخنان عابس نشان مي دهد كه او انساني صريح اللهجه قاطع و صاحب اراده اي استوار بود و اين صراحت لهجه و قاطعيت و استواري اراده برتافته از ايمان زلال عابس بود زيرا عابس براي رضاي خدا دعوت مسلم بن عقيل را لبيك گفته بود نه به خاطر مقام و منصب و غنيمت . به همين جهت است كه مي گويد « از اين كار جز ثواب خدا چيزي نمي خواهم » . سخنان صريح و هشداردهنده عابس جهت شفاف ساختن جبهه انقلابيون بسيار ضروري بود اين سخنان كه تعريض تلخ و گزنده اي به فرصت طلبان و سياست بازان حاضر در مجلس داشت به مذاق آنها سازگار نبود اما حرف دل انقلابيون راستين و شيعيان مخلص امام حسين بود به همين جهت است كه حبيب بن مظاهر صحابي بزرگوار حضرت رسول (ص ) و ياور هميشه در صحنه امام علي (ع ) و مريد جان بركف امام حسين (ع ) از سخنان عابس استقبال كرد و به عنوان تاييد سخنان او گفت : « حرف دل ما را زدي و با سخنان كوتاه خود حق مطلب را ادا كردي و آنچه كه حقيقت بود به روشني بيان داشتي به خدايي كه جز او خدايي نيست من نيز در وفاداري به امام و اتخاذ شيوه مبارزه با دشمن هم عقيده توام و روش ترا دارم » .
    طبري همچنين مي گويد : مسلم بن عقيل پس از ارزيابي حمايتهاي مردمي از قيام امام حسين (ع ) نامه اي به مضمون ذيل براي امام نوشت و آن را به دست عابس و غلامش شوذب سپرد تا به دست امام حسين برسانند :
    « اما بعد... پيشتاز هرگز دروغ نمي گويد همه مردم با تو هستند و راي و رغبتشان به آل معاويه معطوف نيست هجده هزار نفر از مردم كوفه با من بيعت كرده اند وقتي كه نامه ام به دستت رسيد. به سوي كوفه حركت كن » .