نگاهي به فعاليت هاي مذهبي
فرهنگي
اجتماعي و سياسي اسرا دربند رژيم بعث
سرفراز عبداللهي
بخش دوم و پاياني
اشاره : بخش نخست خاطرات سرافراز عبدالهي تحت عنوان گروه زيرزمني را سه شنبه 86
10
25 در صفحه جبهه و جنگ مطالعه
فرموديد. آنچه پيش روي شماست بخش دوم اين خاطرات است كه از نظر شما مي گذرد
معمولا نمايندگان صليب سرخ هر 50 روز يكبار به ملاقات اسرا مي آمدند . بچه ها در خصوص نحوه ارتباط و مطالب مورد مذاكره با
نمايندگان صليب سرخ نيز برنامه هاي خاصي وجود داشت و مترجمين از قبل آماده ميشدند و مطالب و موضوعات مورد بحث از قبل
انتخاب ميگرديد. حتي رهبران زيرزميني در خصوص نحوه رفتار با نمايندگان صليب سرخ و تعيين مطالب قابل عنوان و نيازهاي اسرا
نظرات خود را عنوان ميكردند. گاهي اوقات اسراي معمولي نمي توانستند با صليب سرخ حرف بزنند چون اكثرا زبان انگليسي را بلد
نبودند.
نمايندگان صليب سرخ گاهي اوقات وسايلي از قبيل : كتاب
دفتر
خودكار
پاسور
تخته نرد
شطرنج
توپهاي فوتبال
بسكتبال
مسواك و غيره را براي اسرا مي آوردند ولي اسرا از همه آنها استفاده نميكردند. مثلا پاسورها
مهره هاي تخته نرد و شطرنج را داخل توالت
مي ريختند و كسي از آنها استفاده نميكرد . در كمپ 7 فقط فعاليتهائي كه بار مذهبي و معنوي قابل قبولي داشت مورد توجه و احترام اسرا
قرار ميگرفت . حتي تفريحات نيز از اين قاعده مستثني نبودند.
تعويض لباس خيلي جالب بود
اگر كسي مي خواست پيراهن خود را در آسايشگاه عوض كند
بايد يك پتو به خودش مي پيچيد و
خودش را استتار مينمود. تعويض شلوار يا لباس زير فقط در حمام يا زير پتو صورت مي گرفت . زيرپوش يا عرق گير به تنهايي استفاده
نمي شد و لباسهاي تنگ در اردوگاه وجود چنداني نداشتند.
عراقيها طبق قوانين ارتش خود مي بايست سالانه 2 دست لباس كه يكي تابستانه و ديگري زمستانه بود تحويل اسرا ميدادند ولي اين
قانون در خصوص اسرا بخوبي اجرا نميشد و معمولا سهميه پوشاك اسرا ناقص بود و به همه اسرا لباس كافي نمي رسيد. بهمين سبب ما
مجبور بوديم از روشهاي مختلفي مانند وصله كردن لباسها و يا بريدن آستين ها و پاچه هاي لباسها استفاده كنيم . در مورد لباس زير نيز
هميشه اين كمبود وجود داشت و اكثر بچه ها از روكش بالشهاي خود براي تهيه لباس زير استفاده ميكردند.
رعايت طهارت آسايشگاه و خود اسرا از اهميت بسزايي برخوردار بود
هميشه جلسات آموزش احكام طهارت
وضو و غيره وجود
داشت و افرادي كه در اين زمينه تبحر داشتند اظهارنظر مي كردند. گاهي بين چند متخصص در خصوص يك مسئله كاملا جزئي مثلا
چندبار هنگام وضو صورت را بايد شست » و يا اندازه مهر و غيره اختلافات فقهي شديدي پيش مي آمد و اسرا به چند گروه مخالف و
موافق تقسيم مي شدند.
عراقيها از اين جريانات هيچ اطلاعي نداشتند و هرگز فكر نمي كردند كه چنين انسجام و همبستگي قوي و موثري وجود داشته باشد.
گاهي اوقات عراقيها از طرق مختلف به بعضي از فعاليتهاي زيرزميني اسرا پي ميبردند و بلافاصله وارد عمل شده و كساني را كه
شناسائي شده بودند به سلول انفرادي مي انداختند و شكنجه مي كردند.
يك روز صبح در آسايشگاه پنج مشغول نماز جماعت بوديم كه نگهبان آنروز به نام عادل كه بچه كرمانشاه بود پشت پنجره خوابش
برده بود و ستار آمد پشت پنجره و تمامي مراسم نمازجماعت را ديد و هيچكس نتوانست پنهان شود
سپس با كابل به شيشه اي كه عادل
سرش را به آن تكيه داده بود و بخواب رفته بود كوبيد و عادل به هوا پريد و بشقابهاي روئي داخل پنجره با صدايي بلند روي زمين
ريختند و ستار با قهقهه اي پيروزمندانه از جلوي آسايشگاه دور شد. بعد از رفتن ستار سكوت همه جا را فرا گرفت
ديگر كسي مانند هر
روز دعاي عهد يا زيارت وارث را با صداي بلند نخواند و بچه ها اين ادعيه را آهسته زمزمه كردند و هر كدام به گوشه اي خزيده و منتظر
عكس العمل عراقيها بودند. همه مي دانستند كه عراقيها كوتاه نخواهند آمد و نمازجماعت را از جمله جرمهاي نابخشودني بحساب
مي آوردند و تنبيه سختي در انتظار همه اسرا خواهد بود به همين دليل هيچكس نمي توانست بخوابد و آرام آرام انتظار مي كشيدند.
بالاخره زمان آمار فرارسيد و عراقيها درب ها را باز كرده و آمارگيري كردند ولي اجازه ندادند كسي مانند هر روز از آسايشگاه خارج شود.
بعد از اتمام آمارگيري كل اردوگاه
ستار به آسايشگاه آمد و همه را به حال چمباتمه روي زمين نشاند و چند بار طول آسايشگاه را پيمود
و با تنبيه « بشين و پاشو » شروع كرد. آنقدر اسرا را مجبور به نشستن و برخاستن كرد كه عده اي روي زمين افتادند و بعد گفت : « وليك
سرش بالا » يعني سرها را بالا نگهداريد و با دقت 5 نفر را از بين بقيه جدا كرد كه من هم جز آنها بودم و به بيرون از آسايشگاه برد . دو
سرباز ديگر هم او را همراهي كردند.
هر پنج نفر توسط راهنمايي كابل عراقيها به اتاق آنها رفتيم و در يك صف وسط اتاق ايستاديم
نفر اول ارشد آسايشگاه بنام ياوري
بود
نفر دوم عادل همان نگهبان صبح و من نفر سوم بودم كه معمولا تعقيبات نماز را ميخواندم و نفر چهارم نيز پيش نماز بود كه عمران
نام داشت . طالبي نفر پنجم هم وسط دو صف نماز كنار من نشسته بود. محمد گاوه (سرباز عراقي ) كه بخاطر هيكل گنده اش به اين لقب
رسيده بود
بهمراه ستار و سمير كه به فيل دريايي شهرت داشت در اتاق حضور داشتند . ابتدا هر 3 ما را برانداز كردند و سپس محمدگاوه
شروع به زدن ارشد و ستار شروع به زدن پيش نماز و سمير نيز مشعول زدن عادل شدند
من و طالبي استراحت داشتيم و منتظر نوبت
خودمان بوديم . بالاخره سمير سراغ من آمد و ستار مشغول زدن آخرين نفر باقيمانده شد و محمدگاوه هم روي صندلي به استراحت
پرداخت .

پس از اين پذيرايي مختصر محاكمه شروع شد. محمدگاوه مي پرسيد و ستار ما را معرفي مي كرد : اين ارشد آسايشگاه است كه عرضه
كنترل آسايشگاه را ندارد. اين نگهبان اسرا بوده كه مي خواسته ورود سربازان را به اسرا اطلاع دهد
اين هم پيش نماز و آخوند است و
نتوانست تعريفي براي ما دو نفر پيدا كند. ناچار ساكت ماند و محمدگاوه گفت : اينها چكار كرده اند ستار گفت : نمي دانم
فقط ميدانم كه
اين دو نفر هم همراه بقيه بوده اند. شايد دعا مي خواندند بعد با عصبانيت گفت اينها مداح بودند و براي بقيه دعا
مي خواندند.
محمدگاوه به پيشنماز گفت : تو آخوندي
پيش نماز كه اهل تبريز بود و عمران نام داشت فردي كوتاه قد و لاغر و نحيف بود
يك چشمش هم بر اثر تركش بينائيش را از دست
داده بود. در جواب گفت : تقصير من نبود
خود بچه ها پشت سر من ايستادند. يك سيلي محكم به او زد و گفت : تو اصلا چرا نماز
ميخواني
همه سكوت كردند. رو به ارشد كرد و گفت : تو چرا به ما اطلاع ندادي
ارشد هم گفت : شما كه اجازه نداديد من اطلاع دهم و بعد محمدگاوه رو به عادل كرد و گفت : حتما توي جبهه هم همينطور نگهباني
مي دادي كه اسير شدي و از من پرسيد تو چكار كرده اي
من گفتم : هيچ چيز! من خواب بودم و طالبي هم گفت : تازه از دستشويي سطلي آمده بود بيرون كه ستار او را ديده است .
سپس محمدگاوه چند فحش وناسزا نثار ما كرد و بقيه هم كابلهايشان را برداشتند و شروع به زدن كردند. ما فقط سعي مي كرديم سر و
صورت خودمان را بپوشانيم و بقيه جاهاي بدن چندان مهم نبودند. بالاخره همگي روي زمين افتاديم و عراقيها دست نگهداشتند و بعد
از كمي ما را از اتاقشان بيرون انداختند و ما هم كه مطمئن شده بوديم كتك كاري به اتمام رسيده بسراغ دستشويي ها رفته و سر وصورت
خود را شستيم و به آسايشگاه رفتيم .
همان روز عصر در حاليكه نيمي از اسرا بيرون از آسايشگاهها مشغول بازي فوتبال يا شستشوي لباس در حمام بودند
و نيمي ديگر
در آسايشگاه مشغول استراحت و درس بودند
عراقيها درب همه آسايشگاهها را از بيرون قفل كردند و اضطرابي عظيم در بچه ها شروع
شد. اين بهترين نشانه تفتيش بود. عراقيها به ترتيب از آسايشگاه يك شروع كردند و يكي يكي كوله
پتو و ديگر وسايل بچه ها را
مي گشتند. پنج يا شش سرباز بهمراه يك درجه دار مشغول تفتيش شدند و با دقت تمام سوراخ سمبه هاي آسايشگاه را كه خيلي كم هم
بودند بازرسي كردند. نگراني عمده بچه ها از اين بود كه هميشه عراقيها با دست پر از اين تفتيش ها برمي گشتند و سپس عده اي به دلايل
مختلف تنبيه شده و به سلول انفرادي مي رفتند.
كساني كه داخل آسايشگاه بودند را گوشه اي جمع مي كردند و افراد بيرن هم با اضطراب منتظر بودند. اگر در وسايل كسي چيزهاي
ممنوعه از قبيل تيغ
ميخ
سوزن
دفترچه هاي كوچك دعا
مقاله
عكس امام خميني يا ديگر چيزها را پيدا مي كردند
البته او را صدا
مي زدند و به اتاق خودشان مي بردند يا مستقيما به سلول انفرادي مي فرستادند. كار ديگر عراقيها هم سرقت بود كه اگر چيزهاي جالب
مانند كارهاي دستي روي هسته خرما و سنگ كه اشكال و ابزار بسيار زيبائي را درست مي كردند و يا نقاشي هاي سياه قلم كه بعضي از
اسرا در دفترهاي خود مي كشيدند را مي ديدند بسرعت به سرقت مي بردند.
يكي از نمايندگان صليب سرخ مي گفت كه يك تسبيح سنگي اهدائي يكي از اسرا را در سوئد 10
000 دلار قيمت گذاري كرده اند ولي
او حاضر به فروش آن نشده است .
از ديگر اعمال آقايان عراقي در زمان تفتيش بهم ريختن و خراب كردن وسايل ناچيز اسرا بود
مثلا پودر رختشويي را با شكر يا
شيرخشك مخلوط مي كردند يا وسايل اسرا را با هم قاطي مي كردند و از اين قبيل كارها . بالاخره تفتيش به پايان رسيده و عراقيها 10 الي
15 نفر را صدا كردند و اشيا ممنوعه آنها را گرفتند و آنها را به سلول انفرادي بردند و وضعيت به حال عادي برگشت . اكثر اين كشفيات را
ستار به نتيجه مي رساند و كم كم به يك كارشناس تبديل شده بود . فعاليت هاي ويژه ستار در مدت 3 سال اقامت در قاطع 2 كمپ 7
پيوسته ادامه داشت و با وجوديكه عراقيها سربازان اردوگاه را معمولا هر 6 ماه تعويض مي كردند
ولي ستار به مهره اي قابل اعتماد و
فعال و موثر تبديل شده بود. و عراقيها او را تعويض نمي كردند.
گروه زيرزميني ما نيز كماكان به فعاليت خود ادامه مي داد و گاه گاهي افراد رده بالاي آن توسط عراقيها شناسائي مي شدند و يا
جاسوسان به درون سازمان ما نفوذ مي كردند و عراقيها به آساني اين گروه زيرزميني را متلاشي مي كردند و يا به ديگر اردوگاهها منتقل
مي شدند ولي هميشه بلافاصله افراد ديگري جاي آنها را مي گرفتند و اين فعاليت زيرزميني بدون وقفه ادامه مي يافت .
بعثي ها طبق قوانين ارتش خود مي بايست سالانه 2 دست لباس كه يكي تابستانه و ديگري زمستانه بود تحويل اسرا مي دادند ولي اين
قانون در خصوص اسرا اجرا نمي شد و معمولا سهميه پوشاك اسرا ناقص بود و به همه اسرا لباس كافي نمي رسيد
يكي از نمايندگان صليب سرخ مي گفت : يك تسبيح سنگي اهدائي يكي از اسرا را در سوئد 10
000 دلار قيمت گذاري كرده اند
ولي او
حاضر به فروش آن نشده است

*****
پزشكان دانشگاه كربلا
|

تقويم به برادران شهيد دكتر سليم و دكتر سلمان نوعي اقدم
نوزدهم دي ماه سال 1386 مصادف بود با بيست و يكمين سالگرد شهادت برادران شهيد دكترسليم و دكترسلمان نوعي اقدم فرزندان
برومند مرحوم آقاي حاج شيخ احمد نوعي اقدم در عمليات كربلاي .5
اين شهداي بزرگوار دانشجويان رشته پزشكي دانشگاه هاي تهران و مشهد بودند كه به فرمان حضرت امام راحل با يگان هاي بسيج
گردان حضرت ابوالفضل اردبيل از لشگر 31 عاشورا عازم جبهه هاي نبرد حق عليه باطل شدند و همه آرزوهاي دنيوي و جان خود را در
مسلخ عشق فداي ارزش هاي الهي و اسلامي كردند.
آنها « كمال مطلوب » را در « لقا محبوب » مي دانستند و با تمام وجودشان به آن ايمان داشتند و به جاي اينكه پزشك جسم انسان ها
باشند
آرزو داشتند پزشك روح انسان ها شوند و به آرزوي خودشان رسيدند.
سليم و سلمان پزشكان دانشگاه كربلا بودند زيرا براي پيروان حسين « ع » كربلا
دانشگاه است اين دو شهيد گرانقدر داراي يك روح در
دو جسم بودند. ظاهرا فرق مي كردند ولي در عالم واقع يكي بودند اين حقيقت را حتي در تنظيم وصيت نامه مشترك نشان داده اند
آن دو
برادر با هم در كنكور سراسري سال 1365 شركت كردند و با هم در رشته پزشكي قبول شدند و تصميم گرفتند اسماعيل خودشان را
قرباني كنند (ترك همه اميال و آرزوهاي دنيوي ) و به فرمان امام خميني (قدس سره ) لبيك گفتند و لباس بسيجي به تن كردند تا در لشگر
31 عاشورا به دو برابر ديگرشان حاج رحيم و سليمان بپيوندند . (يعني شركت چهار برادر در يك عمليات ) فرمانده گردان حضرت
ابوالفضل (ع ) سردار حاج رحيم نوعي اقدم بود
جلوه اي از ايثار و اخلاص و سربازي است گمنام
سرتا پا شور و عشق و ايمان
نام
عمليات كربلاي 5 و رمز آن « يازهرا » بود قبل از شروع عمليات فرماندهان لشگر عاشورا خيلي تلاش مي كنند تا سليم و سلمان را از
شركت در عمليات منصرف كنند و توصيه مي كنند كه از يك خانواده چهار برادر در يك عمليات شركت نكنند و دوتا دوتا در عمليات ها
حضور داشته باشند ولي تلاش آنها كارساز نمي شود
تا اينكه در سحرگاه نوزدهم دي ماه سال 1365 سليم و سلمان به لقاالله
مي پيوندند و سردار حاج رحيم و سليمان نوعي اقدم به شدت مجروح مي شوند.
جنازه مطهر اين دو برادر همزمان به اردبيل حمل شده و در ميان غم و اندوه مردم (دارالارشاد) اردبيل با شكوه كم نظير تشييع و به
خاك سپرده مي شود. روحشان شاد و راهشان پايدار باد.
همه شهداي گرانقدر انقلاب اسلامي ايران و اين دو شهيد بزرگوار داراي پيام هستند آنها پيام هاي خودشان را با خونشان نوشته اند
سرلوحه پيام همه شهدا پيروي از ولايت فقيه
حفظ و حراست از آرمان ها و ارزش هاي انقلاب اسلامي و برائت از همه مشركان عالم به
ويژه آمريكا و اسرائيل و منافقين مي باشد
ضمنا وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشكي در نظام جمهوري اسلامي مفتخر شده
است كه دانشنامه افتخاري رشته پزشكي را به اين دو شهيد والامقام تقديم بدارد.
آقاي كلامي از شعراي متعهد و انقلابي استان زنجان كيفيت شهادت دكترسليم و دكترسلمان نوعي اقدم را با اقتباس از وصيت نامه
مشترك اين دو شهيد بزرگوار بشرح زير به نظم كشيده است .
يكي از همرزمان شهدا
در راه آزادگي جان داد سلمان با سليم جاي خود قربان قرآن داد سلمان با سليم
خاندان نوعي اقدم شد قرين افتخارامتحان در كوي جانان داد سلمان با سليم
شدند عازم ميدان سليم با سلمان
دو پاسدار موحد
دو حامي قرآن
دو جانثار علي صاحبان قلب سليم
دو يار دين محمد ز كشور سلمان
چه خوش به كنگره عاشقي قبول شدند
بكوي عشق نمود امتحانشان جانان
از اينكه مدركشان رشته پزشكي بود
زجان گذشته نمودند درد را درمان
لقاي حضرت محبوب بهرشان مطلوب
رضا شدند به تقدير قادر منان
به پنجمين عمليات كربلا
پرچم
بنام حضرت زهرا زدند در ميدان
فدائيان ره صاحب الزمان گشتند
زجان به پير جماران شدند پشتيبان
زخون خويش نوشتند بر دل تاريخ
خجسته خاطره عشق باد جاويدان
نگارش دو وصيت درون يك نامه
بود بيانگر ايثار و وحدت و عرفان
به پيروان حسين كربلاست دانشگاه
رسد پيام شهادت از آن لب عطشان
الاالا بشتابيد بهر جانبازي
كه يار ما نپذيرد ز دوست غير از جان
پيام اين دو برادر ادامه جنگ است
« كلاميا » برسان اين پيام بر ياران
كلامي زنجاني
66
1
12

|