روزنامه جمهوري اسلامي 23/10/1386 صفحه عقيدتي
*****
من مي گويم شما بگرييد1




  • دلنوشته اي نذر سيدالشهدا
    سيد مجتبي مجاهديان
    شرحه شرحه وجودم را آتشي جان سوز مي سوزاند و ذره ذره هستيم را دردي جانكاه بر باد مي دهد. غوغايي غريب اندرون من خسته دل برپاست . بغضي پيچيده و نتركيده بيش از هزار و چهارصد سال است كه بر گلويم سنگيني كند; امانم را بريده و ديگر ناي نفس كشيدن ندارم ;
    دردهاي من جامه نيستند تا ز تن در آورم چامه و چكامه نيستند تا به رشته سخن درآورم نعره نيستند تا ز ناي جان بر آورم « دردهاي من نگفتني است دردهاي من نهفتني است 2 » ;
    هرچه بر اين حال زار خود مي نگرم بيشتر به محق بودنش پي مي برم چرا كه مي بينم اين آه زده بيش از چهارده قرن است كه شاهد ناله هاي در مدينه گم گشته گونه هاي نيلي شده پهلوهاي شكسته مهبط وحي در آتش سوخته مولاي در بند كشيده ذوالفقار در نيام خفته عدل در محراب شكافته سردار تنهاي جگر پاره ميهمان عطشان سر بريده ... است !! با اين همه مصيبت مانده ام كه چگونه زنده ام ! آيا مي توان اينهمه را ديد و نسوخت شنيد و آتش نگرفت خدايا; « هركه اين آتش ندارد نيست باد3 » ;
    من زخم هاي كهنه دارم بي شكيبم
    من گرچه اين جا آشيان دارم غريبم
    من با صبوري كينه اي ديرينه دارم
    من زخم داغ آدم اندر سينه دارم
    من زخمدار تيغ قابيلم برادر
    ميراث خوار رنج هابيلم برادر
    من با محمد از يتيمي عهد كردم
    با عاشقي ميثاق خون در مهد كردم
    بر ثور شب با عنكبوتان مي تنيدم
    در چاه كوفه واي حيدر مي شنيدم
    من تلخي صبر خدا در جام دارم
    صفراي رنج مجتبي در كام دارم
    من زخم خوردم صبركردم دير كردم
    من با حسين از كربلا شبگير كردم
    از پا حسين افتاد و ما بر پاي بوديم
    زينب اسيري رفت و ما بر جاي بوديم
    چون بيوه گان ننگ سلامت ماند بر ما
    تاوان اين خون تا قيامت ماند بر ما4
    آري امشب زخم هاي كهنه ام سرباز كرده اند و شكيب از كفم برده اند . روز دهم روز واقعه روز سكته تاريخ در دهم محرم 61 را به ياد مي آورم ; « گويي كه چرخ بوي خطر را شنيده است يك لحظه مكث كرده به اكراه مي رود(5 ) » و بي خود از خود مويه كنان و موي كنان نوحه هزار و سيصدو شصت ساله مظلوميت رندان دشنه خورده و تشنه مانده و جگر سوخته در وادي ولي ناشناسان را با خود زمزمه مي كنم :
    زان يار دلنوازم شكريست با شكايت
    گر نكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت
    رندان تشنه لب را آبي نمي دهد كس
    گويا ولي شناسان رفتند از اين ولايت
    در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا
    سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت (6 )
    از چه بگويم ! از كربلا ! از عاشورا ! از قتلگاه ! از خيمه گاه ! از تل زينبي ! از آه يتيمي ! از غبار غريبي ! از سنگ ! از چوب ! از غل ! از زنجير ! از اسارت ! از هتك حرمت ! از « مصيبه ما اعظمها و اعظم رزيتها في الاسلام و في جميع السموات و الارض 7 » ! از ...
    از حديث شهدا مختصري مي شنوي
    از غم روز قيامت خبري مي شنوي
    تو چه داني كه چه آمد به سر شاه شهيد
    بر سر نيزه بيداد سري مي شنوي !
    چاك پيشانيش از دامن ابرو بگذشت
    تو همين معجز شق القمري مي شنوي !
    از جگر سوختگان لب آبت چه خبر
    اينقدر هست كه بوي جگري مي شنوي !
    غافلي وقت جدايي چه قيامت برخاست
    تو وداع پسري با پدري مي شنوي !
    خبرت نيست ز حال دل بيمار حسين
    حال رنجور چه داني ! سفري مي شنوي !
    گريه سيلي شد و بنياد صبوري بركند
    تو همين زينبي و چشم تري مي شنوي !8
    « عاشورا » پاره اي از زمان نيست ; به وسعت ابديت است . « كربلا » قطعه اي از زمين نيست ; به قربت جنت است . « زمان و زمين » در گذر كربلا معنا مي پذيرند و تاريخ بواسطه فيض عاشورا هويت مي يابد.
    « كربلا » كفه ميزان معرفت است و « عاشورا » زبانه ترازوي حريت و « شهادت » سنگ سنجش انسانيت ; « ما كان الله ليذرالمومنين علي ما انتم عليه حتي يميز الخبيث من الطيب 9 » و چه دقيق است : فاروق « طيب » از « خبيث » « مرد » از « نامرد » « رشد » از « غي » و « شهيد » از « پليد » ;
    در مسلخ عشق جز نكو را نكشند
    روبه صفتان زشتخو را نكشند
    خدايا در اين معركه در ميانه رقص شمشيرها چه مي شنوم ! پروردگارا در اين دل شب چه مي بينم ! تجسم عزت را كه به سخن ايستاده است و منشور آزادگي را از پس انبوه اغتشاشات گوش خراش تاريخ فرياد مي كند : « الا و ان الدعي بن الدعي قد ركزني بين اثنتين بين السله و الذله و هيهات منا الذله » .
    و باز بوي متعفن ترين واژه هاي خلقت به مشامم مي خورد و آه از نهادم برمي خيزد; معاويه : شيطان مجسم شام : يلداي حماقت كوفه : نامردستان تاريخ و يزيد : ... ; براستي يزيد كه بود ! بي شك انسان نبود! پس او چه بود !
    يزيد تفاله اي بيش نبود; خلف زاده شيطان بود و وارث گناه قابيل . او انسان نبود مدعي انسانيت بود. حرامي اي بود كه در گردنه دنيا در كمين نام آدمي بسر مي برد. بوزينه اي بود كه تنها صفتش بي صفتي بود. لكه حيضي بود كه با دم شيطان بسته شد و نام پليد يزيد گرفت . او انسان نبود! واژه مهملي بود كه گوش فطرت را مي آزرد و لجن زار متعفني بود كه تهوع را در پي داشت . يزيد عصاره پستي بود و شيره پلشتي لشتي زشتي .....
    « مولي جان ! نيك مي دانم كه در پي چيستي ! تو به وعده پروردگارت سخت اميدواري كه « ان الله اشتري من المومنين ا نفسهم واموالهم بان لهم الجنه يقاتلون في سبيل الله فيقتلون ويقتلون وعدا عليه حقالله10 » تو از تبار اسماعيلي كه خود پدر را به قربانگاهش فرا مي خواند11 « ذبح عظيم 12 » قرآن تويي كه « ان الله شا ان يراك قتيلا » چون خون تو ضمانت استمرار آئين انبياست ; « الاسلام نبوي الحدوث و حسيني البقا » .
    مولاي غريب ! رد قدوم تو را از مكه دارم و رد كلام تو را از عرفه . عرفات تجليگاه عرفان نظريت بود و كربلا صحنه عرفان عملي تو. مد نگاه تو آفاق انديشه را مي كاود و عمق بيان تو اعماق جان را. سلامت مي كنم اي حسين اي راست قامت ترين كشته تاريخ .اي خون خدا و فرزند خون او.اي وارث « فزت و رب الكعبه » كه در عصر دلگير عاشورا نگاه خسته ات را چون پدر به آسمان دوختي و فرمودي : « الهي رضا بقضائك صبرا علي بلائك تسليما لامرك لا معبود سواك » .اي آيه آيه سوره فجر كه جسم پاره پاره ات به خطاب « ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي وادخلي جنتي » 13 نواخته شد;
    گودال قتلگاه پر از بوي سيب بود
    تنهاتر از مسيح كسي بر صليب بود14
    خدايا! چه شگفت است و شورانگيز طلوع در غروب عاشورا بر فراز نيزه و در امتداد نگاه هاي نااميدانه اهل حرم ;
    روزي كه در جام شفق مل كرد خورشيد
    بر خشك چوب نيزه ها گل كرد خورشيد
    شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم
    خورشيد را بر نيزه گويي خواب ديدم
    خورشيد را بر نيزه آري اينچنين است
    خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگين است 15
    خورشيد بر بالاي نيزه به تلاوت طلوع كرد; « ام حسبت ان اصحاب الكهف والرقيم كانوا من آياتنا عجبا16 » عجبا عجبا كه تفسير عيني آيه را با خون خود نبشتي آيت شگفت خلقت تويي ; « سر بي تن كه شنيدست به لب آيه كهف ! » .
    از ما مخواه اي قاري ! از ما مخواه ! كه از فهم اين لطيفه فرسنگها معرفت به دوريم . ما و فهم تو ! هيهات هيهات كه « هزار نكته در اين كار و بار دلداري است » .
    ..... و ذوالجناح در برهوت نامردي خسته و مبهوت از نامردمي چون تند بادي سرگردان گرداگرد قتلگاه و در حسرت يك نگاه دوباره مولي مي سوخت و روي بازگشت به سوي خيمگاه را نداشت و كودكان چشم به راه حرم از دور شاهد شرمساري ...
    آن دم ببست راه فلك از هجوم آه
    كافتاد راه قافله غم به قتلگاه
    اي حسين جان ! « در كربلاي عشق تو دوشينه يك فرات اي جان تشنه ام به فدايت گريستم 17 » ; اي آفريدگار حريت و خداوندگار غيرت . اي آنكه شريعه ديانتي و سرچشمه انسانيت . آب حيات از لعل خشكيده تو مي جوشد و نبات شريعت از خون تو مي رويد. فرات شرمنده لبان عطشناك توست و آب خجلت زده اشكهاي جاري فرزندان تو. حلقوم بريده ات عماد معنويت است و گلوي اصغرت نماد جوشان غيرت ;
    دريا به طلب از برهوت تو گذشت
    يك قافله نعره در سكوت تو گذشت
    آن روز اگر چه تشنه بودي اما
    صد رشته قنات در قنوت تو گذشت 18
    سلام بر حسين وارث صفوه الله سلام بر حسين وارث نبي الله سلام بر حسين وارث خليل الله سلام بر حسين وارث كليم الله سلام بر حسين وارث روح الله سلام بر حسين وارث حبيب الله و سلام بر حسين وارث ولي الله . « سلام بر غريب غريبان سلام بر شهيد شهيدان سلام بر ساكن صحراي نينوا. سلام بر محاسن خضاب شده با خون سلام بر دندانهاي نواخته شده با چوب سلام بر گونه كشيده شده بر خاك سلام بر سر به نيزه برافراشته سلام بر گريبانهاي به خون آغشته سلام بر لبهاي پژمرده سلام بر جانهاي بلا كشيده سلام بر جسدهاي برهنه سلام بر پيكرهاي رنگ پريده سلام بر خونهاي براه افتاده سلام بر جوارح قطعه قطعه شده سلام بر سرهاي آويخته و سلام بر زنان بيرون رانده شده از خيمه 19 »
    .... و غروب وامدار نگاه غريبانه زينب است و طلوع در يوغ منت « و ما رايت الا جميلا » ي بانوي كربلا و پيام عاشورالله


    سر ني در نينوا مي ماند اگر زينب نبود
    كربلا در كربلا مي ماند اگر زينب نبود
    در عبور از بستر تاريخ سيل انقلاب
    پشت كوه فتنه ها مي ماند اگر زينب نبود20
    سيماي شكوهمند طوفان بيان و معجزه كلام دخت حيدر در مجلس شوم شام خيمه غرور فرزندان طلقا را فرو ريخت ; آنگاه كه در جواب تفاخر و كفرگويي فرزند « آكله الاكباد اللعين ابن اللعين 21 » دهان به تلاوت قرآن گشود : « ولا يحسبن الذين كفروا انما نملي لهم خير لانفسهم انما نملي لهم ليزدادوا اثما ولهم عذاب مهين 22 » .
    زمزمه هاي خسته قامت شكسته و نماز نشسته عقيله هاشمي در ليله القدر تاريخ تصاوير گوياي عظمت و مظلوميت مكتب اهل بيتند. زينب زينت عبادت بود چونانكه پدرش زينت خلافت 23 و برادر « مقام محمود » مفسره اهل بيت را نيك مي دانست كه فرمودش : « يا اختاه ! لا تنسيني في صلوه الليل » .
    اي حسين ! اي درس آموز مكتب علي و فاطمه ! در حيرتم از معرفت شاگردانت كه در شب امتحان با چه شعوري مشق عشق مي كنند : « لا نفارقك نموت دونك نفديك باموالنا و انفسنا نموت معك و... » و شگفتم از شور مدرسه عاشورا : از « حر » بنده مكتب تو « اصغر » طفل گريزپاي مدرس تو « حبيب » پير فرزانه مدرسه كربلائيت و از عباس كه ختم وفا نمود و اتمام برادري ;
    كنار دل و دست و دريا اباالفضل
    تو را ديده ام بارها يا اباالفضل
    تو از آب مي آمدي مشك بر دوش
    و من در تو محو تماشا اباالفضل
    اگر دست مي داد دل مي بريدم
    به دست تو از هر دو دنيا اباالفضل
    دل از كودكي ـ از فرات آب مي خورد
    و تكليف شب : آب بابا اباالفضل
    فدك مادري مي كند كربلا را
    غريبي تو هم مثل زهرا اباالفضل
    تو با غيرت و آب و دست بريده
    قيامت به پا مي كني يا اباالفضل 24
    و سلام بر تواي حسن اي حسن اي حسين !اي باغبان بستان رنگارنگ محرم !اي آنكه ذبيح موعود قرآني و كربلايت عشقستان قتلگاه تو مسلخ مستان قرآن بر نيزه خواندنت سرود عرفان عباست علمدار وفاداران زينبت پيغامبر آزادگان و سجادت محدث دلرباي دل از دست دادگان ! « اي كربلا كنم فلكت نام يا چمن ! »
    اي آموزگار مكتب سرخ كربلا واي سالار سبزپوش عاشورا! : پيام سرخ قيام تو را به نگاه سبز انتظارمان مي دوزيم ;
    جاده و اسب مهياست بيا تا برويم
    كربلا منتظر ماست بيا تا برويم
    ايستاده ست به تفسير قيامت زينب
    آن سوي واقعه پيداست بيا تا برويم
    خاك در خون خدا مي شكفد مي بالد
    آسمان غرق تماشاست بيا تا برويم
    تيغ در معركه مي افتد و برمي خيزد
    رقص شمشير چه زيباست ! بيا تا برويم
    از سراشيبي ترديد اگر برگرديم
    عرش زير قدم ماست بيا تا برويم
    دست عباس به خونخواهي آب آمده است
    آتش معركه بر پاست بيا تا برويم
    زره از موج بپوشيم و ردا از توفان
    راه ما از دل درياست بيا تا برويم
    كاش اي كاش ! كه دنياي عطش مي فهميد
    آب مهريه زهراست بيا تا برويم
    چيزي از راه نمانده ست چرا برگرديم
    آخر راه همين جاست بيا تا برويم
    فرصتي باشد اگر باز در اين آمد و رفت
    تا همين امشب و فرداست بيا تا برويم 25
    اللهم اجعل محيانا محيا محمد و آل محمد و مماتنا ممات محمد و آل محمد


    سلامت مي كنم اي راست قامت ترين كشته تاريخ . آب حيات از لعل خشكيده تو مي جوشد و نبات شريعت از خون تو مي رويد. فرات شرمنده لبان عطشناك توست و آب خجلت زده اشكهاي جاري فرزندان تو.
    رد قدوم تو را از مكه دارم و رد كلام تو را از عرفه . عرفات تجليگاه عرفان نظريت بود و كربلا صحنه عرفان عملي تو
    خورشيد بر بالاي نيزه به تلاوت طلوع كرد; « ام حسبت ان اصحاب الكهف و الرقيم كانوا من آياتنا عجبا » عجبا عجبا كه تفسير عيني آيه را با خون خود نبشتي ! آيت شگفت خلقت تويي ; « سر بي تن كه شنيدست به لب آيه كهف ! »
    « عاشورا » پاره اي از زمان نيست ; به وسعت ابديت است . « كربلا » قطعه اي از زمين نيست ; به قربت جنت است . « زمان و زمين » در گذر كربلا معنا مي پذيرد و تاريخ بواسطه فيض عاشورا هويت مي يابد.
    « كربلا » كفه ميزان معرفت است و « عاشورا » زبانه ترازوي حريت و « شهادت » سنگ سنجش انسانيت .


    پي نوشت ها :
    1 ـ مصرع دوم اين بيت سيف فرغاني است : در گريه سخن نكو نيايد من مي گويم شما بگرييد .
    2 ـ قيصر امين پور .
    3 ـ مثنوي معنوي مولوي دفتر اول .
    4 ـ علي معلم دامغاني .
    5 ـ قيصر امين پور .
    6 ـ حافظ شيرازي .
    7 ـ فرازي از زيارت عاشورا .
    8 ـ داوري شيرازي .
    9 ـ آل عمران .179
    10 ـ توبه 111 از جمله آياتي كه حضرت اباعبدالله (ع ) در مسير كربلا قرائت مي كردند .
    11 ـ اشاره به : « قال يا ابت افعل ما تومر ستجدني انشاالله من الصابرين » ; صافات .102
    12 ـ اشاره به : « و فديناه بذبح ج عظيم » ; صافات .107
    13 ـ فجر 28 ـ.30
    14 ـ عليرضا قزوه .
    15 ـ علي معلم دامغاني .
    16 ـ كهف .9
    17 ـ عزيزالدين احمد عظامي .
    18 ـ سيد حسن حسيني .
    19 ـ فرازهايي از زيارت ناحيه مقدسه .
    20 ـ قادر طهماسبي .
    21 ـ فرازي از زيارت عاشورا .
    22 ـ آل عمران .178
    23 ـ اشاره به جمله معروفي است كه در مقايسه علي (ع ) با خلفاي ديگر زده شد : « لقد زان الخلافه و زانتهما » .
    24 ـ ابوالقاسم حسينجاني .
    25 ـ همان