روزنامه جمهوري اسلامي 16/10/1386 صفحه جبهه و جنگ

  • باور كنيد انگار ديروز را
  • معرفي نشريه
    شميم عشق

  • پاتك به واژه ها
  • *****
    باور كنيد انگار ديروز را




  • ث بمناسبت 19 دي ماه ; سالگرد شهادت سرلشكر پاسدار حاج احمد كاظمي
    تهيه و تنظيم : سيدعلي بني لوحي
    ث وقتي عراقي ها در 1359 7 19 نيروهاي خود را از رودخانه ي كارون عبور دادند و آبادان را محاصره كردند شرايط براي جبهه ي ما و مدافعان آن بسيار سخت و طاقت فرسا شد. در آن روزها صدام كيف مي كرد و رجز مي خواند. او در مصاحبه اي با غرور به خبرنگاران خارجي گفته بود : « حالا اگر بخواهيد به آبادان برويد بايد از ما اجازه بگيريد. » در آن ايام غريبي و بي كسي كه همه ي كفر در برابر همه ي اسلام ايستاده بود و هنوز ما نتوانسته بوديم ماشين جنگي دشمن را متوقف كنيم و تحليل ها همه به نفع رژيم بعثي عراق بود امام امت آرام و با ابهت خاص خود فرمود :
    « ما همچو سيلي خواهيم زد به صدام و حزب بعث عراق كه ديگر بلند نشود از جاي خودش » .
    اين مواضع براي بچه هاي خط امام همه چيز بود. وقتي ايمان و اخلاص باشد تو ديگر نيازي به تكنولوژي آن چناني نخواهي داشت فقط همين چند كلاش و آرپي جي ناقابل را اگر تامين كنند تو بر عرش خدا خواهي بود اما دريغ از همان اندك .
    ث آبادان در محاصره در آن ايام غريبي و مظلوميت در شرايط سقوط قرار گرفت و به اين ترتيب خطوطي دفاعي در مقابل آن شكل گرفت كه به جبهه ي آبادان معروف گرديد . اين جبهه شامل خطوط دفاعي ايستگاه 7 ايستگاه 12 و فياضيه بود و در جناح چپ خود به كوت شيخ در حاشيه كارون در بخش شرقي خرمشهر و در جناح راست به جبهه ي ماهشهر ختم مي شد. معلوم بود كه دشمن ضمن تلاش براي نفوذ و تصرف آبادان سعي مي كرد نيروهاي خود را به سمت شمال گسترش دهد تا محاصره ي اهواز را تكميل كند و به اين ترتيب جبهه ي دارخوين نقش مهمي در تقابل با دشمن مي توانست ايفا كند و اين همان منطقه ي پرجنب وجوشي بود كه حسين خرازي و رداني پور را در خود داشت و آقارحيم فرماندهي آن را پذيرفته بود. دارخوين جبهه اي است كه حاج احمد اولين تجربه ي حضور در دفاع مقدس را آنجا تجربه كرد.
    ث در دارخوين بوديم كه خبر دادند يك گروه 50 نفره از بچه هاي نجف آباد به آنجا مامور شده اند اين تعداد نيرو در آن روزها يعني يك تيپ يعني همه چيز. وقتي نيروها از اتوبوس پياده شدند فرمانده ي آنها سرحال و قبراق و اسلحه به دست با خشاب هايي پر بر كمر خود را آماده ي كارزار معرفي كرد معلوم بود كه بچه هاي نجف آباد با آن زرنگي و حرافي آدم هاي چشم وگوش بسته اي نبودند كه هر ماموريتي را به راحتي قبول كنند. فرمانده ي آنها در عين حال كه نكته سنج و زرنگ به نظر مي رسيد ولي آرام تر از بقيه بود. نگاه مصمم او تا اعماق وجود نفوذ مي كرد. با خنده اي مليح و دوست داشتني بر لب خطاب به يكي از نيروهاي خود كه ول كن نبود گفت : مگه صداي انفجار خمپاره ها رو نمي شنوي اين برادرا ما را به جايي مي فرستند كه دوست داشته باشيم و كار كنيم ! و آن يكي با لهجه ي نجف آبادي جواب داد :
    برادر احمد حواست جمع باشه يهو ما رو نفرستند يه جايي كه فقط نگهباني بديم . اين كارا كه تو خونمونم مي تونستيم انجام بديم ما مي خيم بريم آبادان رو از محاصره خارج كنيم .
    ث يك ساعت بعد همان يك قايق كوچكي كه داشتيم احمد كاظمي و نيروهايش را به كفيشه رساند. كفيشه جبهه اي حساس بود و ماموريت داشت از رسيدن يك تيپ عراق به حاشيه ي غربي كارون در روستاي دارخوين جلوگيري كند. اين منطقه همان سرپلي است كه حفظ شد تا هجده ماه بعد همين احمد جوان تحت فرمان لشكر خود را از آن عبور داده و حماسه ي عمليات بيت المقدس و فتح خرمشهر را به وجود آورد. به اين ترتيب حاج احمد با نيروهايي كه بعدها بسياري از آنها به فرماندهي رده يا گردان رسيده و به شهادت رسيدند جبهه اي شد. و اين آغاز آشنايي او با حسين خرازي بود كه به زيباترين عشق برادرانه تبديل گرديد.
    ث ماندن حاج احمد در دارخوين خيلي طول نكشيد زيرا پس از چند روز به جبهه ي آبادان رفت و بعد برگشت و پا را در يك كفش كرد كه ما مي خواهيم به آبادان برويم . البته آنها مي خواستند با استقرار در يك منطقه ي مستقل و حساس نقش موثرتري در آينده ي جنگ ايفا كنند و بالاخره آقارحيم موافقت كرد واحمد به فرماندهي جبهه ي فياضيه در شمال آبادان انتخاب گرديد. اين گونه است كه آقارحيم مي گويد : « اگر نبود امثال كاظمي ها كه در جبهه ي فياضيه در شمال آبادان جلوي دشمن صدامي مسلح به پيشرفته ترين تجهيزات شرق و غرب را بگيرد آبادان سقوط كرده بود و در آزادسازي آبادان نيز احمد و حسين جز محورها و فرماندهان آزادي بخش آبادان بودند. »
    ث بله احمد كاظمي در آبادان فرمانده ي جبهه ي فياضيه شد و پس از نه ماه كار خالصانه و تلاش شبانه روزي در كنار يارانش زمينه ساز عمليات ثامن الائمه (ع ) گرديد. در حقيقت احمد براي اين به جبهه ي در محاصره و بدون امكانات آبادان رفت كه اعتقاد داشت در شرايطي كه بني صدر تلاش مي كند فرزندان امام را خلع سلاح كرده و به مردم القا كند كه صلاحيت حضور در جبهه و اداره ي كشور را ندارند بايد آبادان از محاصره ارتش بعثي آزاد شود و آن را زمينه اي براي سلسله عمليات بزرگ بعدي مي دانست . در همان اولين روزهاي عبور عراق از رودخانه كارون امام فرموده بودند : « و من منتظرم كه اين حصر آبادان از بين برود و هشدار مي دهم به پاسداران قواي نظامي و فرماندهان قواي انتظامي كه بايد اين حصر آبادان از بين برود مسامحه نشود در آن حتما بايد شكسته شود. » احمد خوب فهميده بود كه امام از او چه مي خواهد پس خود را وقف جبهه ي آبادان كرد تا فرمان امام (ره ) محقق شود.
    ث يكي يك دانه هاي مردم بهترين فرزندان اين امت همه ي عشقشان اين بود كه نگذارند حرف امام زمين بماند و احمد علمدار اين حضور عاشقانه بود. مقام معظم رهبري در رابطه با حساسيت جوانان جبهه ي آبادان و دارخوين در مورد اجراي فرمان حضرت امام (ره ) مي فرمايند : « البته بين فرمان امام و عمليات ثامن الائمه (ع ) چند ماه فاصله شد. بلافاصله اين كار صورت نگرفت منتها امام درست تشخيص دادند... معلوم بود كه وقتي امام يك دستوري بدهند جوان ها مي روند و آن را عمل مي كنند. بنابراين دستور حساب شده ي دقيقي بود. » به اين ترتيب احمد سر سلسله ي فرماندهاني از جبهه ي اسلام بود كه توانست از همان اولين حضور خود آن نقطه اي از جبهه را براي كار انتخاب كند كه بيش از ديگران اثر گذاشته باشد و اين حسن انتخاب در سايه ي لطف الهي تا آخرين لحظه ي حيات پربركت حاج احمد ادامه داشت .
    ث چه اسم قشنگي است احمد. و چه اسم هاي قشنگي مهدي حميد و ابراهيم . احمد كاظمي اگر خيلي معطل ماند تا به ياران خود برسد اما حالا در عرش خدا سير مي كند. معلوم است آن آخرين دست نوشته ي او از سر عشق به يادگارمانده و بوي كربلا مي دهد : « سلام به شهيدان راه خدا و سلام بر دليرمردان و شيران روز و زاهدان شب . سلام بر شهداي خطه ي شجاعان مردان ايثار مجاهدان راه خدا و يادگاران دفاع مقدس . سلام بر هم رزمان و ياوران امام (ره ) شهيدان حميد و مهدي باكري سلام بر شما رزمندگان كه يكايك ايستاده ايد پشت در پشت هم گوش به فرمان « سيدعلي » پا جاي پاي حميد و مهدي رو به كربلا و قدس با آرزوي ديدار مولايمان . در آستانه زادروز ميلاد منجي عالم بشريت با شما عهد مي بندم كه از ايستادگي و دلدادگي بر خود ببالم و پاسدار ارزش هاي والايتان باشم . » البته كه احمد به حق خود رسيد و از قديم گفته اند كه عاقبت جوينده يابنده است .
    ث درست است 25 سال از تولد سنگرهاي فياضيه و خط شير گذشته است . آن روز كه احمد و حسين با ياران خود به دارخوين و فياضيه رفتند تا نسل هاي بعدي آنها بدانند كه جمهوري اسلامي ايران با همه ي مقدساتش آسان به دست آنها نرسيده است . هواي شرجي بدن هاي پوست انداخته از گرماي بالاي 50 درجه و دست ها و صورت هاي ورم كرده و طاول زده از هزاران نيش پشه هاي سمج حاشيه ي كارون نه اينها هزينه ي زيادي براي دفاع از خون حسين زهرا(ع ) نيست . آن وقت ها يك شعاري مي داديم يك يا حسيني مي گفتيم و البته چشممان به دهان امام بود تا بفهميم تكليف مان چيست . حالا احساس مي كنيم كه لحظه لحظه ي آن روزهاي قشنگ بركت خدا بوده است و ما بر اوج لطف و عنايت حضرت دوست در عرش قدسيان سير مي كرديم . البته سند داريم و سند آن روسپيدي احمد است . احمد بزرگ آن قبيله است .
    ث حالا معلوم مي شود قد و قواره ي احمد در همان اولين روزهاي حضور در جبهه ي آبادان يك سر وگردن كه نه خيلي بيشتر بالاتر از بقيه بود. يواش يواش شجاعت احمد زبانزد شد. احمد احمد كاظمي بچه ي نجف آباد و به دنبال آن معلوم شد كه او طرحي را به اجرا گذاشته است كه نشاندهنده شجاعت و ابتكار او در صحنه ي نبرد است . بله همان طرح معروف زدن تونل از جبهه خودي به پشت خاكريز دشمن . بعدها كه لشگر 3 زرهي عراق به كلي نابود گرديد ارزش عرق ريختن هاي بچه ها در آن هواي شرجي و تحمل نيش پشه ها در گرماي 50 درجه معلوم شد . اين اولين گام بود تا احمد نقطه اتكاي فرماندهان در اجراي سلسله عمليات بعدي شود .
    ث البته كه جبهه دانشگاه بود اول دانشگاه آدم سازي و بعد آن سرزمين مقدس بروبچه هايي را در خود پرورش داد كه بزرگترين مراكز نظامي دنيا هم قادر به ساختن چنين نيروهايي نيستند. پس از يكسال حضور در جبهه احمد كه به قول خودش رعيت بود و به جبهه آمد آنقدر چيز ياد گرفت و همه فن حريف شد كه بتواند در عالي ترين سطوح تصميم گيري براي دفاع مقدس شركت نمايد. بعدها با اينكه جنگ سخت شد و حضور در آن تحملي خدايي مي طلبيد باز احمد جبهه را بهتر از همه جاي دنيا مي دانست . او در يكي از جلسات مهم تصميم گيري براي ادامه عمليات در شرايط سخت خطاب به بقيه فرماندهان مي گويد : « كجا بهتر از جبهه ما هرچه داريم از جبهه داريم . ما يك آدمي بوده ايم كه چند سال درس خوانده بوديم و رعيت بوديم و آمديم اين جا كشاورز بوديم آمديم اينجا كه جنگ ياد گرفتيم مسائل دنيا را سردرآورديم . كجا بهتر از جبهه است »


    ث احمد وقتي از ياران شهيد خود سخن مي گويد بي تاب مي شود و گريه مي كند. آن كلاه پشمي را كه كلي خاك بر آن نشسته مي كشد روي پيشاني تا ابروها و بعد از ته دل آهي مي كشد كه دل را آتش مي زند. به چشم هاي او كه نگاه مي كني بوي عشق مي دهد.
    مي دانيد بوي عشق چيست بوي عشق بوي بدن هاي سوخته در معبر مين عمليات رمضان است . بوي بدن هاي طاول زده از شيميايي هاي دشمن در كربلاي 8 است بوي تند كافور در سالن سپنتاست كه بيش از ده هزار شهيد را در خود ديده است . بوي عشق بوي بهشتي بچه هاي عمليات قادر است . اين است كه احمد نمي تواند جبهه اي نباشد. اگر بخواهيم احمد را خيلي خلاصه تعريف كنيم بايد بگوييم شيعه ي تنوري بود. راستي راستي تو دل شير مي رفت و از آن تك دانه هايي بود كه شايد هر صد سال يك بار مثل آن پيدا شود.
    ث در عمليات رمضان احمد توانست نيروهاي خود را تا عمق 25 كيلومتري خطوط دشمن نفوذ داده تا نزديكي بصره پيشروي كند ولي به خاطر عدم موفقيت يگان هاي ديگر و پاتك هاي گسترده دشمن به ناچار عقب نشيني كرد و بيش از سيصد نفر از نيروهاي او به شهادت رسيدند. احمد در اولين جلسه فرماندهان عالي جنگ پس از عمليات رمضان مي گويد : « اين دليلش چي چي بود كه عقب آمديم هيچ دليلي نداشته به جز اين كه ما بايستي يك خرده برگرديم به خودمان . البته ده تا عمليات ديگر هم انجام بشود و همين رقم بشود خداي ناكرده خواهيم ايستاد و تا روح هم توي بدن ماست توي جنگيم و از جنگ هم هيچ وقت فرار نمي كنيم و از آن لحظه هم خوف داريم كه دست مان را بگيرند و از جنگ بيرون مان كنند يا زنده باشيم و بعد از اين جنگ سالم بمانيم . » 2 احمد در لحظه لحظه ي دوران دفاع مقدس اين عرضه و توان را داشت تا از خود انتقاد كند از نقاط ضعف بگويد و خاكي خاكي هميشه يك بسيجي بي غل و غشل باشد.
    ث در عمليات رمضان كه از مرحله اول برگشته بوديم و كسي حوصله درست و حسابي نداشت توي قرارگاه فتح كه آقامصطفي رداني پور فرمانده آن بود جلسه اي تشكيل شد. آن چند نفر فرمانده لشگر هم كه عمليات كرده بودند جمع بودند حسين خرازي احمد كاظمي علي زاهدي حاج همت حاج رضا و خيلي هاي ديگر. رسم آقامصطفي آن بود كه سخنان خود را با حديث يا روايتي از ائمه معصومين آغاز مي كرد. آن روز اين حديث را خواند و توضيح مختصري داد : « امام صادق (ع ) مي فرمايند : در قيامت هيچ عملي برتر و گرامي تر از صلوات بر محمد و آل محمد نيست . »
    حاج احمد كنار ديوار نشسته بود و لبخند بر لب كيف كرده بود از روايت خواندن آقامصطفي و زيرلب صلوات مي فرستاد.
    ث حاج احمد از آن دسته فرماندهاني بود كه تا نگهبان درب پادگان را هم به مرخصي نمي فرستاد جايي نمي رفت . خيلي كه مثلا به خودش مي رسيد محاسني كوتاه مي كرد و به حمام مي رفت باز ساعتي بعد روي موتور بود و توي خط مقدم . خودش قشنگ تعريف مي كند : « خودم از خودم مي گويم بروم شهرمان با اين شهدايي كه داده ايم حتي بروم توي خيابان هاي شهرمان . ما از توي محله مان كه تقريبا 500 يا 600 نفر جمعيت دارد 36 نفر شهيد شده اند يعني تمام بچه هايي كه در حد 23 سال داشتند همه شان شهيد شدند . 19 نفر بوديم كه باهاشان آمديم جنگ ما يكي ازشان مانديم . » 3
    ث چه صفايي دارد وقتي عزاداران حسين (ع ) دور هم مي گردند و به سينه مي زنند. يكي آن وسط مي گويد : « ياحسين » و فرياد ياحسين آن قدر بلند به آسمان مي رود كه لابد ملائكه را به وجد مي آورد. احمد ميان بچه ها روي زمين و در چند قدمي جايگاه ابدي قرار گرفته است . مي گويند اموات را مرحله به مرحله به قبر نزديك كنيد تا از هراس آنها كاسته شود اما حساب احمد پاك پاك است . همه اشك ريزان خطاب به حسين خرازي مي گويند كه ميهمان تو رسيده است . به قول حاج قاسم سليماني كه قيافه ي او ديدني است و داخل قبر ايستاده و هاي هاي گريه مي كند : « 19 سال احمد حسين حسين مي كرد و به ياد شهيدخرازي هيچ جلسه اي هيچ خلوتي جلسه رسمي جلسه خانوادگي و هيچ مسافرتي وجود نداشت كه او يادي از باكري و خرازي و همت و اين شهدا نكند. » احمد يك بار ديگر بر دست ها بلند مي شود و همه اشك ريزان فرياد ياحسين سر مي دهند و من در سكوت خويش خود را حقير و كوچك مي بينم و بر احمد غبطه مي خورم .
    ث عكس خيلي قشنگي از حاج احمد بزرگ كرده اند. مردم كه عكس را مي بينند صفا مي كنند و صلواتي مي فرستند و البته ياران قديمي با ديدن آن از خود بي خود مي شوند و هزاران خاطره ي كوچك و بزرگ در ذهنشان تداعي مي شود. باور كردني نيست يعني اين همان احمد است احمد كاظمي احمد هم شهيد شد با اين حال جمله ي زيبايي زير عكس نوشته شده كه قلب را تسكين مي دهد. اين بخشي از پيام مقام معظم رهبري است : « آرزوي جان باختن در راه خدا در دل او شعله مي كشيد و او با اين شوق و تمنا در كارهاي بزرگ پيش قدم مي گشت . اكنون او به آرزوي خود رسيده و خدا را در حين انجام دادن خدمت ملاقات كرده است . »
    ث با خود مي گويم حيف است جاي احمد را نبينم بعد مثل ديگران فشار مي آورم و از زيردست ها و پاها يك بار ديگر خود را به يك متري قبر مي رسانم ولي هنوز چيزي ديده نمي شود. اين همه شلوغي و فشار جمعيت در حالي است كه شهيد هنوز به اين قسمت از تكيه شهدا نرسيده است . يكي از بچه ها مرا مي بيند و جايي برايم خالي مي كند. حالا كم كم باور مي كنم كه احمد از ميان ما رفته است . يادم مي آيد با حاج احمد و حاج حسين و شهيد شوكت پور در سنگرهاي عين خوش نشسته بوديم و روي طرح مانور بحث بود و آنجا شوكت پور از ما عكسي به يادگار گرفت . آن روز احمد نگران بود از اينكه تپه 175 از ما زيادي شهيد گرفته است .
    چشم هايم را مي بندم و به آن دوردورها نگاه مي كنم به بيست و پنج سال قبل به مهرماه 1359 آن قدر زمان به سرعت گذشته و يا حوادث آنقدر بزرگ و به يادماندني هستند كه در تابلوهايي كه در برابر چشم هاي بسته ام يكي يكي باز مي شود انگار ديروز را باور كنيد انگار ديروز را.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    1 ـ روز شمار جنگ جلد 20 ص 459 وقايع .1361 5 10
    2 ـ روزشمار جنگ جلد 20 ص .459
    3 ـ روزشمار جنگ جلد 20 ص 459 .1361 5 10




  • *****
    معرفي نشريه
    شميم عشق




  • « شميم عشق » ماهنامه ويژه نامه دفاع مقدس بنياد حفظ آثار و مجمع خبرنگاران و نويسندگان مطبوعاتي دفاع مقدس استان كرمان منتشر شد.
    در اين شماره كه ويژه آبان و آذر 86 منتشر گرديده مطالب زير را در خود گنجانده است : مناسبت هاي مهم دفاع مقدس ـ لااقل يك فهرست تهيه كنيد ـ مردي نبود فتاده را پاي زدن ـ فرهنگ عشق ـ تشكيل گردان 410 ـ آيا نسل دفاع مقدس نسل ويژه اي بودند ـ ترنم ـ تا دل هندوانه اي ـ عمليات فتح الفتوح ـ موذن ـ اذان بگو ـ اولين خبرهاـ ستاد نمونه ـ جناب مدير مسئول ـ خاطرات من تاريخ مصرف ندارد ـ هوالشهيد (معرفي حرم شهداي گمنام استان كرمان ) ـ تبليغات در دفاع مقدس ـ شير بيشه هاي پنج شيرـ حلال مشكلات ـ سينمايي در كنج دل مردم ـ فرياد عشق ـ كوتاه و خواندني ـ ياد امام و شهدا دل مي بره كرببلا ـ ليلاـ آئين قاتل ـ كوتاه و خواندني ـ فكه صف شكنان ـ سماع سرخ و معرفي كتاب
    صفحه جبهه و جنگ ضمن خسته نباشيد به اعضاي تحريريه اين نشريه پرمحتواي دفاع مقدس براي همه اين عزيزان آرزوي موفقيت دارد.


  • *****
    پاتك به واژه ها


  • چفيه هاي بچه هايمان در والفجر هشت بوي پيراهن حسين (ع ) مي داد.
    عمو سهراب يك تاريخ پا به سن گذاشته است . يك سند زنده ازجنگ .
    روزي كه شهيد حميد خانزاده (بسيجي ) حسين خاكي زاده (پاسگاه زيد) عبدالمحمد دانشورپور (بي سيم چي ) را به خاك سپرديم گويي يك آسمان صفا و معرفت بر روي دستها تشييع شد.
    آهاي اروندرود! بگو با برادرانم چه كردي
    شهيد عبدالكريم كچباف (19 سال ) مردي است در همين نزديكيها
    كه هنوز فرصت نكرده ايم بشناسيمش ... پس كي فرصت مي كنيم !
    دست شهادت هميشه باز است .
    شهيد علي دافع (تيربارچي ) عشق را در گردان كربلا ديد. او را در آغوش كشيد و همراهش رفت تا آسمان كربلاي چهار.
    شانس نياورديم شهيد شويم ... اي بابا مگه شانسيه !
    اهواز ـ علي عميره (بسيجي )