روزنامه جمهوري اسلامي 11/10/1386 صفحه جبهه و جنگ

  • نمونه ايثار و شهادت
  • كمپ 17 تكريت
  • ساده مثل دل شكسته ي عشق
  • *****
    نمونه ايثار و شهادت




  • لشكر ويژه و خط شكن 25 كربلاي مازندران يكي از لشكرهاي مهم و عملياتي دوران دفاع مقدس به شمار مي آيد كه به گفته همه فرماندهان عالي جنگ هرگاه در عمليات هاي مهم نقطه كوري ايجاد مي شد همه ذهن ها به سمت لشكر ويژه 25 كربلا مي رفت تا رزمندگان اين لشكر با شجاعت بي نظيرشان آن نقطه كور را روشن نمايند .
    بي ترديد حضور فرماندهان شجاعي چون سرداران شهيد حاج حسين بصير محمدحسن قاسمي طوسي حميدرضا نوبخت محمدرضا عسگري حسينعلي مهرزاري و... تعيين كننده اين مهم بوده است .
    ضمن گراميداشت يادوخاطره اين شهيدان بزرگوار نظر حضرت آيت الله هاشمي رفسنجاني فرمانده عالي جنگ را در مورد لشكر ويژه 25 كربلا از نظر شما خوانندگان گرامي مي گذرانيم . اميد آنكه در نظرتان مقبول افتد .
    بسم الله الرحمن الرحيم


    لشكر 25 كربلا در جبهه هاي دفاع مقدس نمونه ايثار و شجاعت بود و جوانان مازندران حماسه هاي تاريخي اين منطقه را تجديد كردند و باعث افتخارات ماندگار براي مردم ايران و بخصوص براي مردم مازندران شدند.
    و امروز خونهاي شهدا و مظلوميت جاويدالاثرها و صلابت آزادگان و استقامت جانبازان اين لشكر دست مايه تكامل نسل جوان و ره توشه سالكان راه خدا و الهام بخش مردم خوب مازندران است . يادشان بخير و راهشان پررهرو باد.
    رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام
    اكبر هاشمي رفسنجاني
    82 7 23

  • *****
    كمپ 17 تكريت




  • روزهاي پاياني اسارت و آزار بعثي ها
    عراقيها بارها و بارها سعي كردند از طرق مختلف به صفوف بچه ها رخنه كرده و به اميال شيطاني خود برسند ولي با توجه به معنويت موجود بين اسرا هرگز اين فرصت را پيدا نكردند و بچه ها توانستند در مقابل تمامي اين فشارها ايستادگي كنند هميشه با توكل به خداوند متعال و توسل به ائمه معصومين عليهم السلام پيروز ميدان باشند. ولي عراقيها تصميم گرفتند بعد از آتش بس نيز اين بازي را ادامه دهند بويژه بعد از اينكه اردوگاه ما از رفتن به كربلا زير پرچم صدام امتناع كرد و حاضر نشدند در اسارت به زيارت امام حسين عليه السلام بروند.
    بقول يكي از بچه هاي مداح در اردوگاه « ما هم اكنون ميهمان امام حسين هستيم و در كشور ايشان و در خدمت ايشان هستيم و اين بعد مسافت هرگز نمي تواند بين ما و امامان ما جدايي بياندازد » بواقع نيز همچنين بود. ما هميشه خودمان را به ائمه اطهار بسيار نزديك مي ديديم و هرگز احساس جدائي و دوري نمي كرديم و اين احساس قرابت و نزديكي چنان نيروئي به ما اسراي در بند مي داد كه اجازه نداد عراقيها هرگز به اهداف خود برسند.
    بالاخره عراقيها تصميم گرفتند اردوگاه ما را منحل كنند و بچه ها را به چندين گروه تقسيم كرده و به جاي جاي عراق و در اردوگاههاي مختلف فرستادند. عراقي ها در حقيقت در سال آخر اسارت خواستند با اين عمل خود صفوف بچه ها را بهم بريزند. براي آنها هضم اين قضيه كه چند اسير دست بسته علنا با فرمان صدام براي رفتن به كربلا امتناع مي كنند و از هيچ چيز هم نمي ترسند قابل تحمل نبود و آخرين حربه را نيز در جدا كردن بچه ها از يكديگر و منحل كردن اردوگاه ديدند.
    عراقيها معمولا بچه ها را در اردوگاه ما به دو گروه تقسيم مي كردند. گروه اول بچه هائي بودند كه به اصطلاح سرشان توي لاك خوشان بود و زياد با عراقيها درگير نمي شدند. اين گروه هميشه مورد غضب عراقيها نبودند ولي در مواقع درگيري و حمله نيروهاي ايراني در جبهه هاي جنگ مثل بقيه تنبيه مي شدند. گروه دوم اسرائي بودند كه در فعاليتهاي زيرزميني اردوگاه شركت فعال داشتند و هميشه درگير برنامه سازي و برنامه ريزي براي مقابله با سياستهاي عراقيها بودند. اين گروه را بچه هاي با روحيه مذهبي شديد و مقاوم تشكيل مي دادند. اين گروه را عراقي ها مخالف و يا دجال مي ناميدند و روي پرونده هر كدام از اين بچه ها نوشته بودند « اكبر دجال حرس خميني » عراقيها هميشه دنبال شناسايي اين افراد بودند و گاهي اوقات نيز از طريق جاسوسان و يا كشيك هاي سرزده بعضي از ما لو مي رفتيم و به سلول انفرادي و يا تبعيد به ديگر اردوگاهها محكوم مي شديم . اين بار نيز عراقيها ليستي را تهيه كرده بودند و اين گروه از بچه ها را از بقيه جدا كرده و بعد از كتكاري مخصوص انتقال اسرار ما را سوار بر اتوبوسهائي كرده و از اردوگاه خارج كردند.
    يكي از دردناكترين لحظه هاي اسارت جدائي بچه ها از يكديگر بود. در اينگونه موارد همه در حال گريه بودند و دل كندن از يكديگر بسيار سخت بود. الفت و دوستي خاصي بين بچه ها وجود داشت كه جدائي را بسيار سخت مي نمود ولي با توكل به خداوند متعال اين مورد نيز قابل تحمل مي شد.
    از همان اوايل اسارت ما ياد گرفته بوديم كه خودمان را به خداوند متعال سپرده و تسليم درخواست خداوند باشيم . هر روز صبح كه بيدار مي شديم اول اشهد خودمان را مي خوانديم و با تمام وجود خودمان را راضي به رضاي حق مي كرديم و از نماز و ادعيه در اين زمينه مدد مي جستيم . آن چنان در اين توكل غرق مي شديم كه هرگز تزلزلي در وجودمان پيش نمي آمد. كاملا آماده هر رخدادي بوديم و شيرين ترين آن را شهادت مي دانستيم . براي ما موضوع مشكلات اسارت كاملا حل شده بود و انتهاي همه مشكلات را يك فوز عظيم مي ديديم لذا آرامشي عجيب در وجود ما بوجود آمده بود. در تمامي درگيريها انتقالات بيماريها و بقيه مشكلات اسارت اين آرامش بخوبي قابل رويت بود و هميشه ما را در مقابل دشمن محافظت مي كرد.
    در اسارت چيزي بنام دنيا به صورتي كه هم اكنون وجود دار اصلا وجود نداشت . ميخهاي دنيا در اسارت ريشه اي نداشتند و خيلي سست بودند و به آساني از جا بيرون مي آمدند. كسي چيزي نداشت كه به او دل ببندند و همه بچه ها طوري باور كرده بودند كه هميشه آماده از دست دادن هر چيزي حتي اعضاي بدن خود باشند و خم هم به روي ابرو نياورند. تمامي اين عقايد و طرز فكر از معنويت و نماز سرچشمه مي گرفت و تنها سلاحي كه داشتيم و بطور موثري همه چيز ما را در همه حال حفظ مي كرد معنويت و نماز بود. به همين دليل هرگز نگران نبوديم كه كجا ما را ميبرند و يا چه اتفاقي قرار است برايمان بيافتد. ما هميشه آماده پذيرفتن رضاي حق در امور بوديم و از مكر دشمن نيز هيچ هراسي نداشتيم و خودمان را براي يك اقامت سخت و طاقت فرساي 20 ساله در عراق آماده بوديم . لذا هنگامي كه در اتوبوس با چشمهاي بسته و بي خبر از همه جا در حال حركت بوديم با وجود آرامش و طمانينه از لطف خداوند متعال و ائمه اطهار مشغول ذكر مي شديم و هرگز ترسي از هيچ چيزي وجود نداشت . گاهي اوقات معنا و تفسير بعضي از آيات قرآن كريم و يا كلمات قصار حضرت علي عليه السلام را با تمام وجود حس مي كرديم .
    نماز خواندن در اسارت براي ما مانند نماز خواندن در حالت جنگ بود و به همان حالت نشسته روي صندليهاي اتوبوس نمازمان را مي خوانديم و بقيه اوقات را اگر خواب نبوديم و يا عراقي ها اذيت نمي كردند به ذكر و قرائت قرآن بصورت آهسته مي پرداختيم .
    بالاخره به اردوگاه تكريت رسيديم و دوباره زندگي در اسارت آغاز شد ولي اختلاف اين اردوگاه با ديگر اردوگاهها در اين بود كه عراقي ها از همه اردوگاههاي اسرا بچه هاي به اصطلاح خودشان مخالف و دجال را در اين اردوگاه جمع آوري كرده بودند تا شايد در واپسين روزهاي اسارت ما را كنترل كنند. از طرف ديگر تعدادي از جاسوسان حرفه اي را نيز به اردوگاه ما آورده بودند تا بخوبي بتوانند بر اوضاع مسلط باشند ولي خيلي زود فهميدند كه كاري از دستشان برنمي آيد و حتي با شهيد نمودن يكي از اسرا نيز نتوانستند نتيجه اي بگيرند وضعيت اين اردوگاه كه ابتدا با شكنجه هاي وحشيانه و حتي زنده بگور كردن بچه ها در رمل هاي اردوگاه شروع شده بود به مرور خيلي خوب شد و بچه ها توانستند حتي زندگي بهتري در مقايسه با ديگر اردوگاهها داشته باشند. يكي از صفات خوب اين اردوگاه نيز وجود افرادي شاخص مانند روحانيون سپاهيان و دلير مرداني بود كه ما اسم و شجاعت آنها را در ديگر اردوگاهها نيز شنيده بوديم و همراهي با اين عزيزان نيز بسيار لذت بخش بود.
    يكي از اين افراد شاخص و بحق سيد آزادگان مرحوم حاج آقا ابوترابي رحمه الله عليه بود كه خداوند توفيق زيارت ايشان و همراه بودن با ايشان به مدت يكسال را نصيب اين حقير نيز نمود. شايد بتوان اين يكسال پايان اسارت را به سال پاياني دانشگاه تشبيه نمود كه در اين سال دانشجويان نتيجه گيري كلي را نموده و همچنين پروژه اي را نيز براي اخذ مدرك خود تهيه مي كنند. براي من و شايد خيلي از ديگر اسرا وضعيت به همين منوال بود. ما در واقع در محيطي بوديم كه فرصت داشتيم آخرين بهره ها را از اسارت ببريم . بايد داشته اي 60 ماه اسارت را به نتيجه خوبي مي رسانديم و همين طور هم بود .
    اندوخته هاي اسارت از زمان شروع تا پايان داراي نظم خاصي بود كه خارج از اراده اسرا بود و اين روند داراي برنامه ريزي خاصي بود و ما را به سوي هدفي روشن پيش مي برد. از طرف ديگر وجود حاج آقا ابوترابي فرصتي بسيار مغتنم براي يادگيري ظرافت در عمل و اخلاق بود. ايشان در اخلاق و رفتار خود الگوئي نادر بودند. روش حرف زدن دوست داشتن ديگران فداكاري براي همه تلاش در حفظ سلامت ديگران حتي با درگير شدن با عراقيها ايثار به تمام معنا و هزاران صفات نيكوي ديگر كه توصيف آنها در توان اينجانب نمي باشد در وجود ايشان هويدا بود. در مدتي كه افتخار همراهي با ايشان را داشتم احساس مي كرديم كه تمامي اعمال و رفتار ما در حال سيقل خوردن بود و ريزه كاريهائي را ياد مي گرفتيم كه قبلا در ذهنمان نيز خطور نمي كرد.سجده هاي طولاني ابوترابي كه گاهي بيش از يك ساعت نيز طول مي كشيد قرائت ترتيل قرآن در نيمه هاي شب و بدون جلب توجه فروتني خاص افتادگي در مقابل تمامي اسرا ارجحيت دادن خواست بچه هاي اسير به خواست خودش و هزاران رفتار و اعمال ديگر همگي در ارتقا بعد معنوي وروحاني اسرا نقشي ويژه و متمايزي داشت . ايشان باروح بلندي كه داشت با رفتار خود درسهائي به ما مي داد كه شايد نتوان نمونه اش را در هيچ دانشگاهي يافت .
    البته بايد متذكر شد كه عزيزان ديگري نيز در اسارت و بويژه اردوگاه تكريت حضور داشتند كه ميتوان از آنها بعنوان وارستگاني بنام و عارفاني بي نظير ياد كرد كه همگي نقشي مهم و تعيين كننده در سير صعودي بعد معنوي اسارت داشتند ولي حضور خورشيدي چون حاج آقا ابوترابي نورافشاني ديگر ستارگان را در سيطره خود قرار داده بود و امكان ظهور كمتري در آن اردوگاه به آنها مي داد.
    نكته ديگري كه در آخرين سال اسارت قابل تامل مي باشد آماده سازي بچه ها براي ادامه زندگي در ايران بود. شايد اگر فرصت همراهي با ديگر عزيزان اسير و استفاده از حضور معنوي افرادي چون حاج آقا ابوترابي رحمه الله عليه در آن موقعيت خاص بوجود نمي آمد اكثر ما در برخورد با فضاي بيرون از اردوگاه و دنياي ماديات دچار مشكلات عديده اي مي شديم و اين نيز از بركات خداوند متعال و نتيجه توسل به ائمه اطهار عليهم السلام بود كه بتوانيم آخرين درس اسارت را نيز باموفقيت پاس كرده و خودمان را براي دوره اي جديد با ويژگيهائي كاملا جديد آماده نمائيم .
    گرچه ناملايمات و جذابيت هاي ماديات و ديگر ميخهاي دنيوي چنان زياد بود كه اين حقير و شايد عده زيادي از آزادگان را ميخكوب كرده و اجازه تداوم اين سير معنوي را بعد از آزادي از اسارت سلب نمود ولي اميدواريم كه در اين مراحل كه به مراتب حساس تر و پيچيده تر بوده و ما نيز تجهيزات و سلاحهاي دوران اسارت را نيز با خود نداريم دگر بار الطاف خفيه حضرت حق و نظر مهربانانه ائمه اطهار و توجه شهيدان اسارت به ما اسيران دنيا همگي ما را از جميع بليات دنيوي و اخروي حفظ كرده و ما را دوباره به همان شيوه در مسير معنوي دوران اسارت قرار دهد. انشاالله
    برادر آزاده سرفراز ـ عبدالهي

  • *****
    ساده مثل دل شكسته ي عشق




  • براي شهيد ايوب بلندي
    شهيد (جانباز شيميايي ) ـ از لشكر عاشورا ـ جهادي بسيجي اهل قلم كه در شلمچه زخمش شكوفا شد. از زبان دخترش :
    دل من كبوتره مثل چشات پرميزنه
    توي باغ آسمون سر مي كشه سرميزنه
    دنبال نسيم تو بال و پرو وا مي كنه
    توي نور كهكشون چشمات و پيدا مي كنه
    سربلندي پدرم سرو دل آراي مني
    دل به دريا ميزنم تا كه تو درياي مني
    به هم آورده فلك روح من و روح تو را
    قلب مجروح من و پيكر مجروح تو را
    پدر مهربونم مهربونه هم زبونم
    اومدم تا براتو قصه هام و من بخونم
    قصه هام مثل دلت غرقه اميده بابا جون
    مثل بازو بستن قفل و كليده باباجون
    وقتي كه قفل دلم وا مي شه روبروي تو
    يه دفه مرغ دلم پرميزنه به سوي تو
    تو كه ايوب مني اسوه ي صبري پيش من
    من كوير تشنه تو چشمه ي ابري پيش من
    چي مي شه بباري و چهرم و شستشو بدي
    اي پدر به دخترت رخصت گفتگو بدي
    بابا جون تنگه دلم تنگه براي ديدنت
    زده آتيش به دلم از همه دل بريدنت
    بابا جون سخته برام روزهاي بي حضور تو
    بابا يادم نمي ره تبسم عبور تو
    بابا جون وقت سفر پر كشيدي به آسمون
    اومدم دنبال تو تا رسيدم به كهكشون
    ديدم اونجا مثل تويه آسمون ستاره هست
    مثل چشم دخترت چشماي در نظاره هست
    همه دنبال يه گل تو آسمون خيمه زدن
    همه دنبال گل باغ شقايق اومدن
    توي گلدون دلم يك گل سرخ و سفيده
    توي قاب قلب من عكس تو مثل خورشيده
    پدرم خوب مي دونم تو يك دليري بابا جون
    كاري كردي كاري كردي كه نميري بابا جون
    حالا هم نمرده اي زنده تر از گذشته اي
    مثل ياس كربلا معطر از گذشته اي
    شهيدان هيچ كدوماشون نميميرن بخدا
    همه شون بهشتي ان توي مسيرن بخدا
    ث ث ث
    اومده ذهن من خسته به جستجوي تو
    مي كشونه قلبم و سوي شلمچه بوي تو
    بابا گاهي مي بينم مادر دل شكسته را
    روي هر دو تا لبش شبنم غنچه بسته را
    مي بينم ذل زده غم روي دو پلك ديده هاش
    مثل شب تيره شده افق افق سپيده هاش
    مادرم مثل بابام خيلي صبوره مي دونم
    همسر شهيد و غرقه غروره مي دونم
    افتخارش اينه همسنگر آئينه بوده
    يك غزل عاطفه در دفتر آئينه بوده
    ث ث
    محمود تاري