
نوراني ترين عمليات بچه هاي جنگ نماز بود و نماز.
عليرضا درگاهي (غواض ) همراه با ديگر آسمانيان : شاهپور اصول زاده (كربلاي چهار)
غلام احمدي (جزيره سهيل ) همسايه خدا شدند.
شلمچه و چزابه تنها عبادتگاهي هستند كه نياز به سجاده و مهر و تسبيح ندارند.
روزي كه محمد اسكندري (تنگه رقابيه )
محمد افقه (آرپي چي زن ) آمد
مي گريست و روزي كه رفت گرياند
بين اين دو 17 سال فاصله
بود. چقدر كم !
با آن همه سرو صداي توپ و خمپاره در فاو و شلمچه آلودگي صوتي نداشتيم اما اينجا با يك بوق ماشين كلي آلودگي توليد مي شود.
نيايشهاي عارفانه شهيد طالب خوشبخت (پدر) عزيز دشت بزرگ (16 سال )
مسعود خلفي (فرمانده گروه ) شبستان كوچك حسينيه
گردان را از فرشته پر مي كرد و آسمان كرخه را سرشار از ملكوت مي كرد.
قرعه فال ماندن را به نام ما بيچارگان زدند. براي من و تو تا بار سنگين امانت آنان كه رفتند را بر دوش بگيريم و به آنان كه نبوده اند نشان
دهيم ... راستي اصلا ما چيزي مي بينيم !
گاه و بي گاه كه درد ماندگي بي تابم مي كند... من نمي توانم آنها را فراموش كنم .
اهواز ـ گروهان نجف اشرف ـ علي عميره

*****
قصه بي پايان
|
در دست طوفان بسوزد
ابري كه باران ندارد
ابرعقيم و بي چيز
برعشق ايمان ندارد
براين دل ساده تو
جا پاي زخمي عميق است
اين يادگاري بزرگ است
زخمي كه درمان ندارد
برشانه هاي نگاهت
يك آسمان برف باريد
فصلي كه حتي خبر از
سوز زمستان ندارد
در شهر مي گردم اما از تو نشاني ندارم
شهري پر آشوب اينجا
در خود خيابان ندارد
دنيا كه باور ندارد
اين راز پنهان ما را
مائيم و عشقي سپيدار
اين قصه پايان ندارد.
اسماعيل يكتايي لنگرودي

*****
ساكن كوچه پروانه ها
|

براي سردار شهيد عبدالمهدي مغفوري
اشاره :
عبدالمهدي مغفوري در سال 1335 در كرمان در خانواده اي تنگدست ولي متدين به دنيا آمد . پدرش براي دل مردم
روضه مي خواند و مخارج زندگي را از پشت دار قالي بافي فراهم مي كرد.
عبدالمهدي در سايه چنين خانواده اي رشد كرد و تحصيلات ابتدائي و متوسطه را در كرمان به پايان برد. آنچه در اين
دوران او را از ديگر همسن و سالانش متمايز كرد پايبنديش به دينداري بود. او پس از پايان دوره دبيرستان در دانشسرا
پذيرفته شد و در رشته برق فوق ديپلم گرفت . در همين زمان بود كه به خدمت سربازي فرا خوانده شد. اين روزها با
اوج گيري انقلاب توام بود.
عبدالمهدي در اين دوران سخت به مبارزات خود ادامه داد و پس از پيروزي انقلاب به كرمان بازگشت . با اينكه در
دانشگاه پذيرفته شده بود
پوشيدن لباس سبز سپاه را ترجيح داد.
او مدتي در كردستان بود. بعد از آغاز جنگ
تلاشش براي حضور در ميدانهاي نبرد و سازماندهي نيروها در استان
كرمان
از او چهره اي مخلص و دلپذير ساخته بود.
عبدالمهدي در موقعيت مختلف فرماندهي
در سطح لشكر 41 ثارالله و بسيج قرار گرفت و بيش از پيش در روند
پرتلاطم نبرد سهيم شد . عمليات كربلاي (4 ) آخرين عملياتي بود كه عطر نفسهاي اين پيرو حقيقي ائمه اطهار(ع ) و امام
راحل را به جان مي خريد.
عبدالمهدي مغفوري در جزيره ام الرصاص پاداش جهاداكبر و اصغر خود را گرفت و ساكن كوچه پروانه ها شد.
به محض ورود به شهر
با شهردار تماس گرفت گفته بود : فلاني يك شير آب در فلان ميدان چكه ميكند اين آب
بيت المال است فكري بكنيد
روز بعد شير آب درست شده بود.
مي گفت برادران شما پاسداريد و آيه اي از قرآن روي سينه داريد. اسراف از شما بعيد است چه بسا فقيري در همين
كرمان يا در هر جاي ديگر اين جهان محتاج يك بشقاب برنج باشد
براي هر كاري
هر چند كوچك و حتي يك يك امضاها مي گفت بسم الله الرحمن الرحيم و چون كار را انجام مي داد
مي گفت الحمدالله .
پرسيدم آقا مهدي چه آرزويي داري
گفت : ظهور آقا امام زمان (عج ) و خدمت در ركابش
بعد هم با تبسمي زيبا گفت : اگر من نبودم و آقا ظهور كرد سلام من روبه او برسانيد و بگوئيد مهدي عاشقت بود.
حاج مهدي مغفوري عاشق سپاه و بسيج بود. بارها ديده بودم در ورودي پايگاه را مثل زيارتگاه مي بوسد. مي گفت
وقتي از اين در وارد مي شوم به آرامش مي رسم . اين بزرگوار اعتقاد بسيار محكم و ريزبيني داشت . يادم مي آيد براي منزل
نان مي خواست تهيه كند و از جلو چند نانوايي رد شديم . گفتم حاج آقا اين نانوايي ها خلوت است چرا نان
نمي گيريد
گفت : صدمتر پايين تر نانوايي سراغ دارم كه عكس حضرت امام (ره ) را داخل مغازه اش نصب كرده
فكر مي كنم كه او به
ولايت نزديكتر است .
راوي : شهباز حسن پور
در ماموريتي بي آنكه متوجه بشود سرعت غير مجاز مي گيرد و به ماشين شتاب مي دهد وقتي متوجه مي شود به
پاسگاه رجوع مي كند و درخواست مي كند كه جريمه اش كنند اين يعني چه مي گفت من در اين دنيا حاضر به پرداخت
جريمه هستم تا در آن دنيا امام ملامتم نكند و بگويد من دستور داده بودم كه قانون را رعايت كنيد.
راوي : عبدالحسين مغفوري برادر شهيد
حاج مهدي براي همه احترام قائل بود بخصوص براي پدر و مادرش . ما هروقت به خانه پدري ايشان مي رفتيم دست
پدر و مادرش را مي بوسيد و از موقع ورود به خانه تا داخل منزل به خودش اجازه نمي داد كه جلوتر از مادر يا پدرش
حركت كند. تا آنها نمي نشستند به خود اجازه نشستن نمي داد. خدا ميداند او چقدر آگاه و محترم بود.
تا آنجا كه به ياد دارم هيچوقت نديدم ايشان كنار سفره اي كه پدر و مادرش نشسته اند دستش را زودتر از آنها به سفره
برده باشد.
شبهايي كه در منزل پدر حاجي ميهمان بوديم
بنابر شرايط شغلي پدرش ديرتر به خانه مي آمد اما حاج مهدي را
مي ديدم كه همينطور با لباس بيرون نشسته است مي گفتم چرا نمي خوابي
مي گفت مي ترسم پدرم بيايد و در حالت درازكش خواب باشم
آن وقت جواب اين بي احترامي را چه طور بدهم
بعد صبر مي كرد و وقتي پدرش مي آمد چراغ را خاموش مي كرد ايشان هم مي رفت بخوابد.
صبح هم قبل از همه بيدار مي شد به نماز مي ايستاد.
راوي : فاطمه سلطان زاده همسر شهيد
هميشه با محاسن شانه كشيده
تميز و لباسهاي مرتب در اجتماع حاضر مي شد. مي گفت : اين فكر غلط است كه ما
نبايد آراستگي ظاهر داشته باشيم . حزب الهي بودن يعني نظم و انضباط باطن و ظاهر.
هوا باراني بود.
نيروهاي اعزامي از پادگان امام حسين (ع ) كرمان عازم جبهه بودند.
ديدم حاج مهدي خم شد و از ميان گل و لاي يك پيشاني بند روبر داشت و تميز شست .
گفتم حاجي پيشاني بند زياد داريم .
گفت : نه
مغفوري زنده باشد و نام آقا امام زمان (عج ) زير پا و ميان گل و لاي باشد.
با سپاهيان حضرت رسول (ص ) در استاديوم آزادي تهران بوديم
شام همبرگر بود.
تيزي همبرگرها صداي همه را درآورده بود.
حاجي بدون هيچ عكس العملي غذايش را خورد
پرسيدم حاجي چطوري خوردي خيلي تيز بود
تبسمي كرد و
گفت : براي من مهم حلال بودنش است نه تيزي ترشي و شوري .

وقت اذان شده بود.
جلسه مهم استانداري هنوز ادامه داشت
آقاي استاندار در حال صحبت بود كه حاج مهدي از پشت ميز بلند شد و
جانمازش رو همانجا پهن كرد و بدون اينكه خجالت بكشد با قامت رعنا به نماز ايستاد
الله اكبر ...
با موتور خودش اومده بود.
گفتم : حاجي بخشنامه اومده كه فرمانده هان مي توانند از ماشين سپاه استفاده كنند.
تبسمي كرد و خودكارش رو از جيبش بيرون آورد و گفت : من روز قيامت جواب همين رو هم نمي تونم بدهم .
توي خط فاو داشت براي نيروهاي عازم خط مقدم سخنراني مي كرد كه باران شديدي شروع شد چون نيروها اوركت
نداشتند
حاجي اوركتش را درآورد و به صحبتش ادامه داد.
يكي از نيروها مي گفت : عمل آن روز حاجي تاثيرش بيشتر از حرف هايش بود.
توي صف ايستاده بود
وقتي نوبتش شد فروشنده فروشگاه سپاه گفت : حاج آقا ظرف شما خاك گرفته اجازه دهيد
بروم بشويمش ـ اجازه نداد ظرف رو گرفت بعد از ساعتي با ظرف شسته برگشت .
آقا سيد كمال موسوي كه استاد اخلاق و عارف به تمام معني بود مي گفت شهيد مغفوري مجسمه تقوي بود
او
استاد من بود.
دستش را كه بوسيد مرد افغاني گيج شده بود.
حاجي مي گفت : اي برادر من تحمل عذاب آخرت رو ندارم اگر ستمي به شما شده ما رو ببخش . مرد افغاني خم شد
و صورت حاجي رو تو بغل گرفت حالا هر دو گريه مي كردند و مرد افغاني هي مي گفت : زنده باد اسلام
زنده باد شما.
يك زمين خالي بدون ديوار كنار منزلمان بود. مردم و ما از وسط آن زمين مي گذشتيم تا راه كوتاهتر شود ولي حاج مهدي
هرگز از داخل آن زمين رد نمي شد. مي گفت شايد صاحب اين زمين راضي نباشد.
مسئول بسيج استان كه شد
اولين اقدامش به محض ورود جابجايي ميزها و صندلي ها بود
مي گفت همه روبه قبله !
گفتند : خانمت بيمارستان است .
موتور را گذاشت كنار خانه و رفت بيمارستان
ازش پرسيدم چرا با موتور نمي روي
گفت امروز باك موتورم رو با بنزين سپاه پركردم . درست نيست با موتور بروم .
تاكسي هم گيرش نيامد و پياده رفته بود بيمارستان .
توي اتاق نشسته بوديم
داشت حساب و كتاب امور سپاه رو مي كرد.
گفتم : حاجي خودكارت روبده چيزي بنويسم
گفت چند لحظه صبر كن و از خانه خارج شد. بعد از چند لحظه با
خودكار نو وارد شد و اونو به من داد.
وقتي تعجب مرا ديد داستان شمع و علي (ع ) را برايم گفت .
با تاكسي به خانه يكي از اقوام مي رفتيم .
نيمه راه حاج مهدي به راننده گفت ترمز كنيد پياده مي شويم .
راننده گفت : هنوز كه به مقصد نرسيده ايد
حاجي گفت شما اين راهي كه ميرويد يكطرفه است و خلاف قانون و
شرع .
راننده اصرار داشت كه اين راه كوتاهتر است و زودتر به مقصد مي رسيد.
ولي حاجي راننده رو مجاب كرد كه مسير رو برگردد و از مسير درست به مقصد برسيم .
سال 57 در سلف سرويس دانشگاه تهران مي خواستم با فيش غذاي خودم برايش افطاري بگيرم . گفت من نمي خورم
پرسيدم چرا پولش را مي دهم . گفت نه اين حق دانشجويان است . آمديم بيرون نان و ماست خريد و افطار كرد
آخرين باري كه ميرفت جبهه برايش آئينه قرآن گرفتم
قرآن را بوسيد و آن را باز كرد سوره نور آمد « الله نورالسموات
والارض » وقتي آيه را خواند حالش دگرگون شد
گفت چه سوره خوبي انشاالله با نور برمي گردم .
روي تابوت رو كه كنار زدم ...
تلويزيون رو روشن كردم
با تعجب حاجي رو بر صفحه تلويزيون ديدم
با همان متانت هميشگي سخن مي گفت و
مردم و جوانان كرماني روبه حضور در كاروانهاي سپاهيان محمد(ص ) دعوت مي كرد.
حاجي جمله اي رو گفت كه جوونها را دسته دسته به مراكز بسيج كشاند.
حاج مهدي گفت : پايگاههاي مقاومت سفارتخانه هاي امام زمان (عج ) هستند.
داشت ظرفها رو مي شست
وقتي نيروهايي كه در آسايشگاه خوابيده بودند مطلع شدند
همه سراسيمه و با عجله
دويدند طرف آشپزخانه و شرمنده از اينكه ظرفهاي خود را نشسته رها كرده بودند و رفته بودند.
حاجي هم براي دلداري آنها قصه حضرت عيسي و حواريون را تعريف كرد.
ارسالي از كرمان ـ همتي

| | |