نافله اي در تاريكي شب
اشاره :
آنچه مي خوانيد خاطره اي است از كتاب در دست انتشار « گفت وگوي ناتمام » كه شامل خاطرات داستاني ايثارگران در مورد فريضه
نماز است وهمين روزهاتوسط نشر شاهد به زينت طبع آراسته خواهد شد. « خداهمه طرف هست » يكي از خاطرات اين كتاب است كه
برادر جانباز محمد علي فقيه ;مدير كل محترم انتشارات واطلاع رساني بنياد شهيد و امور ايثارگران براي نويسنده روايت كرده است . اميد
آنكه در نظرتان مقبول افتد.
هوا بوي بهار مي داد . بيست روز از عيد گذشته بود; شب بيستم فروردين سال 60 ماه وسط آسمان به دلاوران دشت فكه چشم
دوخته بود. نفس ها در سينه حبس بود. فقط صداي پاي ستون به گوش مي رسيد بابچه هاي گردان ميثم به يك خط كه گاهي كج و ماوج
مي شد از معبري كه شب هاي گذشته بچه هاي اطلاعات عمليات و تخريب در ميدان مين دشمن آماده كرده بودند به سمت نقطه رهايي
در حركت بود. به كانالي كه درنقشه هم ديده بودند
رسيدند و داخل شدند.
شب از نيمه گذشته بود. محمدعلي زير لب ذكر مي گفت و لحظاتي قبل را در ذهنش مرور مي كرد. لحظات وداع بارفقا و دوستان
گردان ميثم و لحظه خداحافظي با حاج مختار; فرمانده دلير و شجاع گردان .
ـ برادر! اگر كسي بخواهد نماز شب بخواند ولي قبله را نمي داند
چه كار بايد بكند
نهيب صداي جوانكي 12 ساله بود كه محمدعلي را به خود آورد
سرچرخاندبه عقب . نور ماه چهره بشاش جوان را روشن تر نشان
مي داد.
بله ! او را ديده بود. قبلا. توي گردان . انديشيد
فكر كرد. فاصله سني زيادي بين خودو او نمي يافت . لب جنباند : برادر! خدا همه طرف
هست .
گوش تيز كرد. جوانك خوش قد و قامت الله اكبر گفت و محمدعلي انديشيد. فكر كرد. به اينكه اين جوانك به چه انديشد
دوباره سر
برگرداند
قطرات زلال و غلطان اشك را ديد و باز انديشيد. فكر كرد.
شمال غرب فكه
آماده رزم ياران شب بود. رزم
رزمندگان پا گرفت .
ياالله
ياالله
ياالله ـ انصرنا علي القوم الكافرين .
يا محمد (ص ) ـ يا اميرالمومنين (ع ) ـ يا فاطمه الزهرا (س )
رمز عمليات همه را به خروش آورد. بچه هاي گردان ميثم چون گردان هاي ديگر بر دشمن تاختند.

محمدعلي به ياد آن جوان افتاد. او را نيافت . دشمن مهلت را از دست نمي داد. آتش شديد دشمن زمين فكه را چون گهواره مي تكاند.
منورهاي پي درپي
نور ماه را بي رونق كردند. لختي گذشت . محمدعلي احساس درد كرد; سينه اش سوخت . كتفش بي حس شد. اسلحه از
دستش رها شد و روي زمين نشست . دو تا از بچه ها به سمتش دويدند. محمدعلي نشست
درد فراموشش شد. لحظه اي پيش از ذهنش
گذشت . حال روحاني آن جوان دوباره در وجودش پديدار شد.
بچه ها كمك كردند و او را روي برانكارد گذاشتند. برانكارد ديگري عقب او روي دست امدادگران به او نزديك مي شد.
سرش را از روي برزنت جدا كرد و بالا آورد. او را ديد; هماني را كه از آغاز عمليات فكرش را دزديد. همان جوان ; همان جواني كه در
ستون به دنبال خدا مي گشت . برانكارد به او نزديك شد.
صورتش روشن تر شده بود. محمدعلي دستش را دراز كرد. اما به او نرسيد. آرام بود. نفسش حبس شده بود. محمدعلي انديشيد. فكر
كرد.
او رفته بود. رفته بود به معراج .پروازكردتا اوج . اما محمدعلي نامش را نفهميد.
چشم هاي محمدعلي سنگين شد. ديگر توان نداشت
پلك هايش را كنترل كند. ديگر فرصت فكر كردن نداشت .
احساس درد كرد. تكاني خورد. تمام انرژي اش راجمع كرد در پلك هايش و آرام آرام چشم هايش را گشود. همه چيز غبارآلود به نظر
مي آمد. وقتي به خود آمد كه پرستاري را در كنارش ديد. داشت سرم را چك مي كرد. پتو كشيد روي سرش .
ياد آن جوان دوباره مهمان ذهنش شد. احساس كرد يك هفته از آن شب گذشته است . و او از آن لحظه تا كنون بيهوش بوده . خجل
شد. قلبش گرفت . بغض پريد وسط گلويش .
بازياد آن جواد افتاد كه در آن لحظات مرگ و زندگي مي خواست نماز شب بخواند.
الله اكبرگفت . نماز خواند. قضاي همه آنهايي كه به گمانش در هوش نبود. به اندازه يك هفته نماز قضا خواند.
سلام داد. سه نفر را بالاي سرش حاضر ديد. اولي لبخندي صورتش را گل انداخت . دومي دستي به سرش كشيد و سومي گفت :
برادر! 24 ساعت بيهوش بودي . اينجا بيمارستان تبريز است . ديشب ازجبهه آوردنت . درد كه نداري انشاالله خوب مي شوي . خيلي
زود.
محمدعلي وقتي متوجه شد فقط 24 ساعت بيهوش بود و از شب حادثه فقط يك شب گذشته لبخندي دويد توي صورتش و ديگر درد
كتف و سينه را فراموش كرد.
ث حسين زكريائي عزيزي

*****
در سايه غربت
قبرستان بي زائر
|

مرا با مترجم به بيمارستان بردند; در اتاقي كه اسيران زخمي و بيمار را آنجا مي بردند. از اردوگاه تا آنجا چشمم بسته بود. چشمانم را
كه باز كردند
زير پارچه ي سفيدي آغشته به خون
بدن پاره پاره اي قرار داشت .
از ما خواستند تا او را غسل ميت بدهيم . كار سختي بود. به هر جاي بدنش دست مي كشيدم
جز استخوان چيز ديگري حس
نمي كردم . اشك
امانم نمي داد و دستهايم مي لرزيد. بر او كفن پيچيديم و در آن حال غربت
برادر اسيرمان را در آمبولانسي كه شيشه هم
نداشت حمل نموديم و با چند سرباز مسلح به سوي قبرستان حركت كرديم .
در بين راه داخل آمبولانس
ذكر الله اكبر
لااله الا الله و شهادتين مي گفتيم و فاتحه مي خوانديم . بعثي هاي كافر هم ما را مسخره
مي كردند.
مسافتي نه چندان طولاني را با آمبولانس پيموديم . وقتي از آمبولانس پياده شديم
اطرافم بياباني وسيع بود پر از قبر.
قبرستان
در حاشيه ي شهر بود و يك قسمت آن را كه روي تپه واقع شده بود
قبرستان اسرا كرده بودند و دور تا دور آن را خاكريز
كوتاهي زده بودند.
آمبولانس كنار قبري ترمز كرد و من
شهيدمان را داخل قبر گذاشتم . دستهايم كفن را رها نمي كرد. روبه پيكر شهيد گفتم : « تو را به رسم
امانت اينجا مي گذاريم . ان شاالله به زودي به وطن خودمان برمي گرديم و تو را هم برمي گردانيم » .
اشك جلوي ديدگانم را تار كرده و اندوه و دلتنگي
ناله ام را در گلو خفه ساخته بود. خود را تنها و بدون همسنگر مي ديدم . برايم گران
بود كه عزيزي را در غربت رها كنم و بروم .
بعد از خواندن تلقين
خاك بر بدن پاكش ريختم . نام و مشخصات او را روي تكه كاغذي نوشتم و در شيشه اي سربسته
بالاي سر او
قرار دادم .
حدود شصت
هفتاد قبر اسيران
در آن قبرستان بود.
كتاب شهداي غريب ـ عبدالمجيد رحمانيان
تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان
پاداش حفظ قرآن
حاج آقا ابوترابي در اسارت به آزادگان گفته بود كه هر كدام از شما بتوانيد قرآن را حفظ كنيد
من در بازگشت به ايران او را به ملاقات
خصوصي امام مي برم . بنده و چند نفر ديگر هم مشغول حفظ قرآن شديم و بعد از حفظ هر جز نزد حاج آقا مي رفتيم و براي ايشان
تلاوت مي كرديم و اين مساله ي ديدار با امام انگيزه بالايي به ما داده بود كه باعث مي شد با تمام سختيهاي آن جا دست و پنجه نرم كنيم و
علاوه بر آن به حفظ قرآن هم مشغول شويم . در نهايت
تعداد زيادي از اسرا موفق به حفظ كل قرآن كريم شدند.
آزاده
غلامعلي قاسمي
تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان

*****
پاتك به واژه ها ـ 18
|

شهادت را نمي شود از ميدان به در كرد.
آي به مقصد رسيده هاي آن سوي اروند
مامسافران اين سوي آب را دريابيد.
آهان شهيدان : مسعود بهروش (كربلاي پنج ) ـ محمدرضا
آل مبارك (جزيره مجنون ) و اكبر آذر (بسيجي ) خدايتان را
چگونه ديديد كه اينگونه عاشقش شديد
شعار و تكبير و صلوات چاشني غم و شادي جبهه بود.
چاشني امروز تو چيست
نميدانم شهيد محمدرضا توسلي (منطقه رقابيه ) ـ
عباس حسين زاده (15 سال ) و جليل براتوند (تيربارچي )
اشكشان را پاي كدام بذر ريختند كه لاله شهادت را به اين سرعت بارور كردند
پاسخم را بدهيد اي شهيدان ! نگذاريد سئوالهايم بي پاسخ بماند...البته كه جواب هاروشن است !
در آن روزهاي آفتابي (جنگ ) خاكهاي كرخه و شلمچه هيچگاه تشنه نمي ماندند. باران هم كه نمي باريد.
گريه هاي شهيد : محمد آشنا(بي سيم چي )
مهدي
اسكندري (بيت المقدس ) و احمد پيربابا (17 سال ) به دادشان مي رسيد .
واقعا در هر وجب از اين خاك شهيدي به معراج رفته است .
اهواز ـ گردان كربلا ـ علي عميره

*****
مجمع خبرنگاران و نويسندگان مطبوعاتي دفاع مقدس برگزار مي كند;
نشست « جنگ تحميلي ;نماد تقابل غرب صليبي با شرق اسلامي »
|

دوازدهمين نشست از سلسله نشست هاي تخصصي مجمع خبرنگاران و نويسندگان مطبوعاتي دفاع مقدس برگزار مي شود.
به گزارش ايسنا از روابط عمومي مجمع خبرنگاران و نويسندگان مطبوعاتي دفاع مقدس
اين نشست با موضوع « جنگ
تحميلي ;نماد تقابل غرب صليبي با شرق اسلامي » روز سه شنبه چهارم دي ماه و به مناسبت سالروز « عمليات كربلاي 4 » از ساعت 15
بعدازظهر در سالن شهيد « محمدحسن قريب » خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) برگزار خواهد شد.
روابط عمومي مجمع خبرنگاران و نويسندگان مطبوعاتي دفاع مقدس از همه خبرنگاران
نويسندگان و محققان عرصه دفاع مقدس
دعوت كرد در اين نشست حضور يابند.
آدرس محل برگزاري نشست : خيابان انقلاب ـ خيابان فخررازي ـ خيابان شهداي ژاندارمري ـ پلاك 155 ـ خبرگزاري دانشجويان
ايران (ايسنا)

| | |