كانون قرآن و عترت موسسه آموزش عالي صدرالمتالهين (صدرا) در نظر دارد در تاريخ دوشنبه 86
9
19 ساعت 14 همايشي را
تحت عنوان شهيد كشوري و حقايق دفاع مقدس با حضور يكي از خبرنگاران جنگ و جانبازان هشت سال دفاع مقدس و يكي از
همرزمان آن شهيد بزرگوار در ساختمان مركزي موسسه آموزش عالي صدرا واقع در جنت آباد جنوبي ـ نرسيده به نيايش ـ نسترن اول ـ
انتهاي كوچه پلاك 35 برگزار نمايد .

*****
هنگامي كه با موتور با تانك عراقي تصادف كردم
|

خاطرات روزهاي آغاز جنگ از زبان سردار حبيب سعيدفر
مديركل بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس خوزستان
اشاره
زبان به كلام كه مي گشايد مهر تاييد خوزستاني بودن بر پيشاني اش مي خورد. لهجه شيرين دزفولي اش اجازه نمي دهد
از او بپرسم متولد كجاست . عاشق لباسش است و با افتخار از برتن كردن آن حرف مي زند و ذره اي از شوق سال
پنجاه ونه اش كم نشده و خود اوست كه تاكيد مي كند « حاضرم ساعتها بگويم و شما كاغذها بنويسيد از خاطرات آن
روزها
سردار حبيب سعيدفر مديركل بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس خوزستان از ورود شوم دشمن و دفاع
جانانه شيرمردان و زنان ما مي گويد
از همان ساعات اوليه كه روياي شيرين و آرام ما را برهم زدند
آنان كه اكنون
خوابشان همه شب آشفته است .
بوي جنگ آمد!
قبل از جنگ وارد سپاه شدم البته قبل از آن هم به صورت بسيجي پاره وقت در خدمت سپاه پاسداران بودم . روزهاي
آغازين خدمت در سپاه مصادف شد با حملاتي كه ارتش عراق به مرزهاي جمهوري اسلامي داشت و به صورت پراكنده
پاسگاههاي مرزي ها را مورد تهديد قرار مي داد . پاسگاههاي مرزي 10 تا 12 كيلومتر با يكديگر فاصله دارند كه اين
پاسگاهها به علت فاصله موجود معمولا توسط نيروهاي نفوذي مورد هجوم قرار مي گرفت و نيروهاي ما را به شهادت
مي رساندند و بعضا نيروهاي معارض تجزيه طلب نيز از طريق اين فاصله به عمق وارد مي شدند و جاده ها و پل ها و
لوله هاي نفت را منفجر كردند. بچه هاي سپاه پاسداران دزفول كه بيشتر نيروهاي اطلاعات عمليات بودند اين پاسگاهها را
به صورت گشت محافظت مي كردند در جاهايي كمين مي زدند و اين معارضان را دستگير و تحويل مراجع قانوني و
دادگاه انقلاب مي دادند. در اوايل شهريور ماه بود كه اطلاع دادند در مرزهاي بين چنگوله و فكه نيروهاي بعثي آرايش پيدا
كرده اند و ترددهايشان خيلي زياد است . براساس اطلاعاتي كه نيروهاي اطلاعاتي در مرز به ما مي دادند نيروهاي رزمنده
و عملياتي سپاه پاسداران دزفول آماده باش گرفتند و به مناطق مرزي اعزام شدند كه هم به ارتش ياري برسانند و هم از
پاسگاههاي مرزي پاسداري نمايند. بعد از اينكه اخبار واصله حكايت از سازماندهي بهتر تمركز بيشتر نيروي دشمن
داشت . ما در پادگان دشت عباس كه تقريبا 70 كيلومتري انديمشك و غرب كرخه است مستقر شديم در حالي كه پيش از
آن در پادگان كرخه در كنار جسر (پل ) نادري روي رودخانه كرخه كه اكنون محل احداث سد كرخه است مستقر بوديم .
وقتي اين اخبار رسيد ما ديگر در پادگان كرخه نمانديم و رفتيم در مرز مستقر شديم و آماده بوديم تا اگر فرصتي دست داد
با لشكريان بعثي كه قصد تجاوز به مرزهاي ما را داشتند مقابله كنيم زيرا ديگر براي ما روشن شده بود و به طور قطع
مي دانستيم كه حمله خواهد شد و اطلاعات دقيقي هم داشتيم
ضمن اينكه آرايشهاي تانكها و نفربرها در مرز نشان از
حمله به مرزهاي جمهوري اسلامي مي داد.
مثل مور و ملخ در دشت عباس !
در 31 شهريور پايگاه وحدتي دزفول مورد حمله هوايي دشمن قرار گرفت و هواپيماهاي بعثي پادگانهاي كرخه
عين خوش
سايت رادار 4 و 5 مستقر در ارتفاعات مشرف به شهر شوش را آماج بمباران هوايي قرار دادند . در بامداد 31
شهريور ديديم كه تانكهاي دشمن حركت كردند
وقتي مي گويم تانكها يعني تعداد بسيار زيادي كه مثل مور در دشت
عباس
دشتي وسيع با وسعت 16 كيلومتر آرايش پيدا كرده بودند . پادگان عين خوش مسلط بر اين وسعت به عنوان نقطه
تاكتيكي و موقعيت سوق الجيشي در منطقه معروف است . اگر از آنجا موقعيتي ديده شده بود كه دشمن را مورد حمله
قرار دهيم . وقتي دشمن وارد مرزهاي ما شد دشت عباس پوشيده از تانكهاي لشكر 10 زرهي عراق بود (كه قابل شمارش
به همراهي نفربرهاي زرهي و نيروهاي درون آنها به سوي پادگان عين خوش در T و 56 T
72 T نبودند) تانكهاي 55
حركت بودند. در جاهايي كه مقاومت وجود نداشت سريع حركت مي كردند. اما در جايي كه احساس مي كردند موانع
احتمالي وجود دارد توقف نموده و با شليك گلوله موانع را از جلوي خود برمي داشتند. در برخي از مناطق اين دشت تپه
ماهور نيز هست و من به عينه ديدم كه تانكها براي رسيدن به پل كرخه و محاصره پادگان عين خوش بدليل ازدحام و
ترافيك شديد با هم تصادف مي كردند چرا كه آن ها ديده بودند كه در اين پادگان نيرو وجود دارد و ما آنجا انبار مهمات
ضدهوايي و نيرو داشتيم . بچه هاي ارتش ضدهوايي ها را پايين آورده بودند و به سمت تانكها شليك مي كردند يعني
ضدهوايي كه بايد براي شليك هوايي استفاده مي شد براي دفاع زميني و انهدام تانكها مورد استفاده قرار گرفت .
تصادف با تانك عراقي !
در يك زماني احساس كرديم بايد از چند و چون و سرعت و تعداد تانكها و فلش حمله دشمن اطلاعات كسب كنيم
بنابراين با يك موتورسيكلت تريل به اتفاق يكي از برادران بسيجي از پادگان خارج و به سمت تانكها رفتيم . پيشگامان
لشكر 10 زرهي عراق به تپه ماهواره ها رسيده بودند واقعا نمي دانستيم قصدشان دور زدن ماست يا همان جا مي مانند .
رفتيم براي شناسايي و كسب اطلاعات از تعداد نيروها و نوع حمله
مجبور بوديم از روي تپه ماهورها برويم زيرا جاده
زير آتش دشمن بود. با موتور از يك تپه در حال بالا رفتن بوديم و به اوج تپه نزديك مي شديم كه همزمان با ما يك تانك
عراقي از آن سوي تپه در حال بالا آمدن بود و ما در بالاي تپه با هم تصادف كرديم وقتي راننده تانك مرا ديد با صداي
بلند گفت : « حرس الخميني » و دنده عقب گرفت و مابقي تانكها نيز با شنيدن اين بانگ از تپه ماهورها عقب نشيني كردند.
البته به دليل تعدد تانكها در منطقه همان لحظه نتوانستم موتور را به عقب برگردانم . آمديم عقب
بچه ها شليك كردند و
ما هم از فرصت استفاده كرديم و موتور را به عقب برگردانديم . تقريبا آن روز براي عراق ديگر امكان حمله وجود نداشت .
شب در پادگان عين خوش مستقر بوديم صبح روز يكم (مهر سال 1359 ) دوباره دشمن حمله خود را شروع كرد و
توانست پادگان كرخه را تا بعدازظهر همان روز تصرف كند زيرا ما ديگر مهمات نداشتيم . فرماندهان ارتش و سپاه فرمان
عقب نشيني را صادر كردند
از طريق جاده نمي توانستيم عقب نشيني كنيم چون جاده دهلران مورد هجوم دشمن بود و
ماشينهاي روي جاده توسط تانكها منهدم مي شدند . از پشت پادگان عقب نشيني كرديم و تا 15 كيلومتري پادگان
كرخه رفتيم .

انتهاي دشمن قابل رويت نبود
ده هزار نفر آدم
هر گردان 36 تانك
هر تيپي 3 گردان
هر لشكر هم 3 تيپ
يعني 400 تانك و نفربر در دشت عباس
به سوي ما مي آمدند و تنها چيزي كه ما داشتيم 3
4 دستگاه تانك
يك تفنگ 106 كه روي جيپ نصب بود و يكي دو
113 باز كرده بوديم و به دليل اينكه امكان هماهنگي با ارتش وجود نداشت و ارتش هم M تا هم تير بار كه از روي نفربر
قبول نكرده بود كه در منطقه مستقر شود و رفته بود پشت رودخانه كرخه ; بنابراين ما مجبور شديم تا پادگان كرخه عقب
بياييم . همان شب به ما اعلام كردند لشكر 1 مكانيزه عراق هم از منطقه فكه جلو مي آيد ولي هنوز وارد مرزهاي
جمهوري اسلامي نشده است . صبح روز دوم (2 مهر 1359 ) از پادگان كرخه توسط يك جيپ آهو به سمت پاسگاه فكه
رفتيم و ديديم كه تانكها و نفربرها دارند از تپه بر غازه بالا مي آيند. همان شب از پادگان كرخه عقب نشيني و به سمت فكه
حركت كرديم و شب را در زاغه مهماتي كه در تپه هاي بر غازه بعد از سايت رادار بود اتراق كرديم مطمئن بوديم شب
حمله نمي كنند چون تعداد تانك و نفربرهايشان زياد بود و به منطقه هم آشنا نبودند. به سمت مرز رفتيم نيروهاي ارتش
آنجا نبودند و كل استعداد ما در مقابل لشكر 1 مكانيزه عراق در منطقه فكه در حد 20 نفر نيرو
1 تيربار
1 تفنگ 106 كه
روي يك جيپ نصب شده بود و 2 تا آرپي چي و يكي دو تا خمپاره كه ارتش در اختيار ما قرار داده بود كه با ضد انقلاب
در غرب بجنگيم . تعداد نفربرهاي لشكر 1 مكانيزه عراق به اندازه اي زياد بود كه انتهاي آن قابل رويت نبود . ما در
درختچه ها كمين كرده بوديم
3 تا گلوله بيشتر نداشتيم
2 تا رد شد و يكي از آنها به يك تانك خورد با تمام شدن مهمات
سوار جيپ شديم و از مهلكه گريختيم
10 كيلومتر عقب آمديم سمت ارتفاعات رادار 4 و 5 ارتش ها هم قبل از ما از آنجا
عقب كشيده بودند و تنها نيروي هوايي آنجا مستقر بود. هواپيماهاي عراقي آمدند و بسمت رادار شليك كردند و يك
موشك دقيقا به وسط صفحه بزرگ رادار اصابت كرد و آن را كاملا منهدم نمود. باز هم عقب نشيني كرديم .
به رگ غيرتمان برخورد!
21 نفرمان سوار بر يك جيپ 106 شديم روي صندليهاي عقب و جلو
روي سپر و كاپوت جلو و عقب نشسته
بودند و يك جيپ آهو داشتيم كه ارتش ها را بعلاوه يك تيربار با آن به عقب بريم . وقتي از فكه عقب رفتيم به سمت
شوش برنگشتيم رفتيم به سمت پادگان كرخه وقتي رسيديم سه راهي قهوه خانه ديديم دشمن منطقه را در دست گرفته
تنها راهمان بود كه تجهيزات را براي دشمن بگذاريم و خودمان را نجات دهيم . از جاهاي كم عمق رودخانه كرخه گذشتيم
زيرا از راه خاكي نمي شد. در پادگان كرخه مستقر شديم اما دستور آمد پادگان ديگر امن نيست و بايد به سپاه دزفول
برگرديم . شب يك رسيديم دزفول به ما گفتند دشمن از كرخه گذشته و به اين سوي پل كرخه آمده غيرتمان به جوش آمد
و گفتيم نمي گذاريم پادگان كرخه به دست دشمن بيفتد. شبانه عمليات كرديم و دشمن را به پشت پل كرخه برگردانديم .
شب ما مي رفتيم
صبح آنها مي آمدند!
حدودا يك ماه در چند نقطه از شهرستان دزفول به عنوان پايگاه اعزام نيرو فعاليت كرديم و توانستيم حدود 300
400 نيروي بسيجي را جذب كنيم و بعد از آموزشهاي بسيار محدود به جبهه اعزام كنيم . 3 ماه اول جنگ در دزفول
مستقر بوديم
شبانه مي رفتيم مين كاري مي كرديم
تانك مي زديم
نفر دستگير مي كرديم و دشمن را عقب مي رانديم اما
دوباره صبح آنها حمله مي كردند به همين خاطر به ما دستور دادند كه از مبارزات مقطعي دست برداشته و در مقابل
دشمن خط بگيريم . اواسط آذر ماه در مناطق دهلران
دشت عباس
تپه چشمه
جسرنادري
صالح داوود
چلبيه
رقابيه و
تنگه سعده يعني از دهلران تابستان مقابل عراق نيرو چيدند
محور تشكيل داديم
فرمانده هر محور مشخص و
واحدهاي تداركات
اطلاعات و عمليات تعريف و مسئولانش نيز مشخص شد.
مي ايستادم خمپاره ببينم !
غذايمان نان خشك و خربزه بود چون فصل پاييز بود و خربزه فراوان ! البته آب هم بود و آن موقع جيره جنگي به ما
مي دادند
شكلاتهاي جنگي مربع شكل كه از آنها ارتزاق مي كرديم . از نظر نظامي گري هم هيچي نمي دانستيم . يادم هست
وقتي خماره شليك مي شد اول زوزه مي كشيد بعد زمين مي خورد و من كنجكاوانه مي خواستم بدانم كه اين صداي زوزه
از كجاست به همين دليل وقتي خمپاره شليك مي شد به جاي اينكه در روي زمين بخوابيم مي ايستادم و به خمپاره نگاه
مي كردم ولي وقتي چند نفر از بچه ها زخمي شدند فهميدم كه كار بسيار خطرناكي انجام مي دهم . اوايل جنگ بچه ها با
شليك تنها يك گلوله آر پي چي بايد نوع كار با اين اسلحه را ياد مي گرفتند زيرا مهمات ما اجازه تمرين هاي متعدد را
نمي داد
بنابراين با كمترين امكانات در دشت هاي خوزستان بچه ها به صورت خودجوش و ميداني تحت آموزش قرار
گرفته و رهسپار دفاع از كيان ميهن اسلامي مي شدند.
تهيه و تنظيم : فاطمه زورمند
من به عينه ديدم كه تانكهاي عراقي براي رسيدن به پل كرخه و محاصره پادگان عين خوش به دليل ازدحام و ترافيك
شديد با هم تصادف مي كردند

| |