شعله هاي فراق
اي جلوه ي آفتاب مهدي
وي زاده ي بوتراب
مهدي
از تو قدمي ـ زما سروجان
بردار ز رخ نقاب
مهدي
نيلوفر عشق
بي حضورت
دلهاست به پيچ و تاپ
مهدي
سي پاره شده كتاب دلها
شيرازه كن اين كتاب
مهدي
با هجر جگر خراشت اي دوست
من ماندم و اضطراب
مهدي
تا روز وصال جانفروزت
دل مانده والتهاب
مهدي
بر شهر دلم كه بي فروغ است
اي نور خدا بتاب
مهدي
جان بي تو به لب رسيد بازآ
قامت زغمت خميد بازآ
ة
من خسته و بيقرارم از هجر
درحنجره ناله دارم از هجر
آن آينه ام كه بي حضورت
در دسترس غبارم از هجر
چون ابر بهار سالياني ست
مي نالم و اشكبارم از هجر
از گلشن چشم من گذر كن
گرديد خزان بهارم از هجر
عمري ست چو لاله آتشينم
مي سوزم و داغدارم از هجر
اين ناله كه مانده در گلويم
برگو كه كجا برآرم از هجر
چون روي تو روشنم من از وصل
چون چشم تو در خمارم از هجر
بگذار شب وصال بينم
در شام سيه هلال ببينم
اي سبزتر از بهار باز آ
اي پاكي چشمه سار بازآ
در جاده ي انتظار مانديم
در عرصه انتظار بازآ
با شو تو ما قرار داريم
تا هست به دل قرار بازآ
پيداست غبار پايت از دور
از پرده ي اين غبار بازآ
برخسته دلان خود نظر كن
اي منجي تكسوار بازآ
ماسائل لحظه ي ظهوريم
اي رحمت بي شمار بازآ
هجران تو شد شرار آتش
دل سوخت از اين شرار بازآ
بازآ كه دل شكسته داريم
چشمي برهت نشسته داريم

ة
اي آينه ي صفا كجايي
با عشق
تو همصدا كجايي
در غربت اين ديار ماندم
اي با دلم آشنا كجايي
گمگشته ي وادي جنونم
شيداي توام
بيا
كجايي
زان سوي افق شكفته اي تو
ياس حرم ولا كجايي
پائيزتر از شب فراقم
اي صبح بهار ما كجايي
اي قصه ي اشك
بي توآمد
اين قصه به انتها كجايي
اي خيمه نشين وادي هجر
افتاده دلم ز پا كجايي
ازكوي دلم گذر كن اي دوست
بر خسته دلي نظر كن اي دوست
ة
از دوري توست بيقرارم
بازآ كه تو را در انتظارم
گر اذن دهي مرا هماره
رخ بر قدم تو مي گذارم
اين چهره كه مي نهم بپايت
تا آخر عمر بر ندارم
بوي نفست بهار جان است
من زنده به عطر اين بهارم
اشكم
كه زهجرتت بريزم
ابرم
كه ز دوري ات ببارم
گلشن ز تو گشت وادي دل
روشن ز تو گشت شام تارم
كي مي رسي اي سپيده ي صبح
كي مي رسي اي بهين نگارم
اي صبح سحرفروش اي عشق
من تشنه لبم بجوش اي عشق
ة
بي نور شده دو ديده بي تو
يعني كه خزان دميده بي تو
تصوير غروب داغ را اشك
بر لوح نظر كشيده بي تو
چشمان براه مانده ي ما
در خون جگر تپيده بي تو
سر مي زند از كرانه ي صبح
با روي سيه
سپيده بي تو
پائيز
تمام ياس ها را
از باغ بهار چيده بي تو
سرو قدما و برگ هايش
يا ريخته يا خميده بي تو
آن شهد كه در خيال دل بود
زهر است اگر چشيده بي تو
بازآ كه طلوع سرنوشتي

خورشيد دميده از بهشتي
از وصل تو بي نصيب مانديم
مانديم چه بي شكيب مانديم
بيمار فراق يار بوديم
تا آمدن طبيب مانديم
عشق رخ اوست در دل ما
با شوق رخ حبيب مانديم
زين باديه در فراز رفتيم
در پيچ وخم نشيب مانديم
تا وصل تو اي بهار
اي يار
با طعنه ي هر رقيب مانديم
جان بي تو زشهر تن سفركرد
در كوچه ي دل غريب مانديم
با هر نفست نفس گرفتيم
يعني كه به بوي سيب مانديم
هجران تو را كه غم بيشماريم
سخت است ولي در انتظاريم
ة
از هجر تو آتشين دل ماست
تاريك چو شام محفل ماست
تا رجعت آسماني تو
تصوير غمت مقابل ماست
غرقيم به موج بيقراري
خاك قدم تو ساحل ماست
كشتيم هر آنچه ما ز شوقت
صد خرمن اشك حاصل ماست
تو عصمت مطلقي وليكن
صد پرده گناه حائل ماست
همسايه ي خيمه ي تو هستيم
در سايه ي عشق منزل ماست
اين شيون جانخراش شرحي
در سوز و گداز كامل ماست
ماييم و شرار شعله ي هجر
دل سوخت كنار شعله ي هجر
ة
از هجر تو در گداز تاچند
در آتش جان نواز تا چند
هجران تو آتش است اي يار
اين دوري شعله ساز تا چند
اي عشق تو را نيازمنديم
مهجور از اين نياز تا چند
خوانديم نماز عشق را ليك
بي روح در اين نماز تا چند
اي راز شگفت آفرينش
پنهان به حريم راز تا چند
اي صبح بتاب
دردمنديم
اين درد و شب دراز تا چند
در پرده ي اشك
شور خوانديم
اين نغمه ي درحجاز تا چند
اي نور هميشه در دل ما
از كعبه بتاب بر دل ما
محمود تاري
