روزنامه جمهوري اسلامي 13/09/1386 صفحه جبهه و جنگ
*****
ماموريتي براي پرواز تا اوج آسمان




  • پاي خاطرات خلبان فضل الله مشهدي همرزم شهيد كشوري در ايلام
    امير مسعود آب آذري ـ كياكلا
    اشاره :
    در افق آبي آسمان و زمين سرخ آنجا كه قلب خاك براي وجود پرندگان آبي مي تپيد و براساس نص صريح كلام الهي نوشته شده است شهيدان شاهدان جاودانه تاريخند پانزدهم آذر ماه سالروز شهادت سيمرغ ارتش اسلام امير سرلشگر خلبان شهيد احمد كشوري است . بي شك او يكي از حماسه سازان تاريخ دفاع مقدس و هوانيروز مي باشد. در جستجوي يار و هم پرواز ديرينه شهيد كشوري به همراه يكي از دوستان سفري چند روزه به اصفهان داشتيم و به سراغ خلبان فضل الله مشهدي رفتيم كسي كه بارها در جبهه هاي ايلام مهران دهلران ميمك و.... با شهيد كشوري به همراه تيم آتش پرواز كرد.
    اولين برخورد وقتي از او خواستيم از احمد برايمان بگويد چند دقيقه اي فقط گريست و بعد لب به سخن گشود و از شروع آشنايي اش اينگونه زبان در كام چرخاند : بعدازظهر يكي از روزهاي مهر ماه 59 بود كه يك فروند بالگرد 214 در محوطه ژاندارمري سابق ايلام فرود آمد تا تعدادي از همكاران پروازي ما تعويض شوند بعد از پياده شدن نيروها از بالگرد در بين آنها جواني را ديدم كه هم قد خودم بود و عينك دودي به چشم داشت همه بچه ها به طرفش رفتند ولي من چون از پايگاه هوانيروز اصفهان رفته بودم و ايشان هم از پايگاه هوانيروز كرمانشاه آمده بود شناخت چنداني از ايشان نداشتم به لبه پنجره اتاق تكيه داده بودم . ايشان با همه خوش و بش كرده بود. يك كلاشينكف هم دستش بود. بعد از احوالپرسي نگاهي به من كرد و از يكي از دوستان به نام خلبان سيفعلي در مورد من سئوال كرد و به طرف من آمد من هم به طرفش رفتم و با هم دست داديم . همان موقع يك ماموريت به ما ابلاغ شد ماموريت اين بود كه ما مي بايستي مقداري مواد غذايي و مهمات را براي نيروهاي خودمان در زرين آباد ايلام هلي برن كنيم . احمد يك نگاهي به اين طرف و آن طرف كرد و گفت : كي ميره
    سيفعلي گفت : مشهدي مسير را مي دونه ميخاي من برم يا شما مي ريد
    احمد گفت : نه خودم با مشهدي ميرم بعد برگشت و به من گفت : استارت بزنيم و بريم .
    من استارت زدم ايشان هم سوار شد بالگرد 214 را اسكورت كرديم و مسير رفت را با آن تاكتيك هاي پروازي كه بايد رعايت مي كرديم ادامه داديم رفتيم تا زرين آباد ايلام محموله را پياده كرديم . در مسير برگشت سئوال كرد اسمت چيه
    گفتم : فضل الله . البته اين را هم بگويم كه در مسير رفت هرازچندگاهي ايشان از داخل آينه پشت سرش را كه من نشسته بودم نگاه مي كرد و به جز واژه هاي پروازي چيزي بين ما رد و بدل نشد. دوستان من هم قبل از اينكه سوار بالگرد شوم به من گفته بودند ايشان ستوان كشوري هستند; فرمانده گروهان دو تك پايگاه كرمانشاه به نزديكي هاي ايلام كه رسيديم احمد به من گفت : ميشه از اين به بعد با هم پرواز كنيم . گفتم : هر جور شما بفرماييد.
    اين پرواز با موفقيت انجام شد از فرداي آن روز پروازهاي ما با همديگر شروع شد.
    روز وحشتناكي براي دشمن
    يك ماموريتي به ما واگذار شده بود به همراه شهيد كشوري كه با يك تيم پروازي عازم منطقه شديم ما به صورت سينه مال پرواز مي كرديم و مي چسبيديم به سطح زمين . بالگرد جت رنجر ما خلبانش آقاي جعفرزاده (شمالي ) بود. ما وقتي داخل منطقه امن قرار مي گرفتيم آقاي جعفرزاده در راديو صداي بلبل درمي آورد و شروع مي كرد به چه چه زدن . بعد از چهه چهه زدن مي گفت : ايشال داره ايشال داره .... ما وقتي به ستون رسيديم به جعفرزاده گفتم : آقاي جعفرزاده ايشال داره .
    گفت : نه بابا. در همين حين دشمن از دور متوجه ما شد و شروع به اجراي آتش كرد و ما با زيك زاك اين طرف و آن طرف مي رفتيم تا مورد هدف آنها قرار نگيريم دشمن آرايش دايره اي شكل گرفته بود و در هر دايره اي ده تا تانك و تعدادي نفربر و خودرو بود ما وقتي خواستيم از اين دواير رد بشويم طبعا تانكهاي اولي و آخري نمي توانستند اجراي آتش بكنند چون اگر اين كار را مي كردند آتش روي نيروهاي خودشان مي ريخت و همين طور هم شد ما وقتي روي آنها اجراي آتش كرديم و از وسط شان رد شديم آتش هاي آنها در همديگر رفت و گيج شده بودند ما با بالگردهاي كبرا مانور مي داديم و روي سر آنها آتش مي ريختيم و وقتي از آنها رد مي شديم تپه هاي جنوب خلبانان ) tow (مهران به كمك ما مي آمدند . دوباره بعد از دور زدن برگشتيم و من و احمد دايره سمت راست را هدف گرفتيم و تو كبرا سراواني و اخلاقي سمت چپ را مورد هدف قرار دادند و ما از بالاي ستون دشمن كه پر از آتش و دود شده بود و بعثي ها را كه آتش گرفته بودند و از تانك بيرون مي پريدند مي ديديم در برگشت از ماموريت موفقيت آميز خود وقتي از لابه لاي تپه ماهورها رد شديم يك اتفاق جالب ديگري افتاد يك خودروي جيپ عراقي را ديديم كه دو تا بعثي داخلش نشسته بودند خودرو در حال حركت بود تا ما از روي ) two (سر آنها رد شديم آنها ترمز زدند در همين هنگام يك بولدوزر ديديم كه در حال جاده سازي بود احمد به خلبان تو كبرا گفت : تو كبرا حالا اينجا جاي تو هست بزن بولدوزر را درب و داغونش كن .
    خلبان سراواني و اخلاقي با زدن دو سه تا موشك بولدوزر را نابود كردند و در چرخشي ديگر مجددا به سراغ جيپ رفتيم من بالگرد را هدايت مي كردم احمد هم به سمت جيپ نشانه گرفت و آنرا به آتش كشيد يكي از بعثي ها از بين رفت يكي ديگر هم به سمت تپه ها فرار كرد همين كه ما به سمتش رفتيم كلتش را درآورد و به طرف ما نشانه گرفت احمد هم سر توپ 20 ميليمتري را وقتي پايين آورد تا او را هدف بگيرد بعثي كلتش را انداخت و دستش را بالا برد در همين هنگام يك اجراي آتش سنگين توپخانه در منطقه شد و گرد و خاك زيادي بلند شد ما هم يك جا به جايي انجام داديم تا مورد اصابت دشمن قرار نگيريم و بعثي هم از اين فرصت استفاده كرد و فرار كرد. كار ما هم تقريبا تمام شده بود و از تپه هاي جنوب مهران پرواز را ادامه داديم به سمت شرق و ملكشاهي و اركواز. در آن عمليات يك ستون دشمن را به آتش كشيديم و قرارگاههايشان را از بين برديم بولدوزر و جيپ آنها را منهدم كرديم . در مسير برگشت هنگامي كه از كوهها خواستيم رد بشويم در قسمت شرق كوه توپ 57 ميلي متري دشمن مستقر بود و دشمن با ديدن ما شروع به تيراندازي كرد و ما چون مهماتمان تمام شده بود سريع از آنها دور شديم . زماني كه از كوهها رد شديم آقاي جعفرزاده تو راديو مشغول چهه چهه زدن شد لذا متوجه شدم كه از منطقه خطر دور شديم . گفتم : آقاي جعفرزاده اوضاع چطوره
    گفت : ايشال داره ايشال داره . وقتي كه در تنگه قوچعلي (آشيانه بالگردها) نشستيم بچه هايي كه در منطقه بودند گفتند امروز روز وحشتناكي براي دشمن بود.
    دو برادر
    من و احمد در ايلام هر روز كه مي گذشت با يكديگر صميمي تر مي شديم زياد صحبت نمي كرديم بيشتر از طريق برخوردها و رفتارها به هم نزديك شديم طوري شده بود كه يكديگر را داداش صدا مي زديم . شوخي مي كرد و مي گفت : ما اين تركهاي تانك كه تازه هست بگيريم يعني تانك تا اينجا اومده و رفته و برمي گشت به من مي گفت : آقاي مشهدي دنبال چيه تانك بريم
    من هم مي گفتم : ترك تانك . بعد با هم مي خنديديم شوخي هاي ما هم در همين حد بود. و بارها هم اتفاق مي افتاد من و احمد بخاطر چيزهايي كه هنگام پرواز در جاي جاي ايلام مي ديديم گريه مي كرديم . احمد دو تا راديو كوچك خريده بود يكي را خودش گرفت و يكي را به من داد و آن را داخل جيب لباس پروازمان گذاشتيم و اخبار روز را گوش مي داديم . احمد حتي خانواده اش را به ايلام آورده بود. رفتند استانداري و آقاي ابراهيمي استاندار ايلام يك اتاق در اختيارشان گذاشت و شب ها موقع خوابيدن احمد مي رفت استانداري من هم كنار بچه ها بودم .
    حكايت آن موشك
    در يكي از عمليات ها كه من و احمد با هم به همراه يك تيم پرواز مي كرديم اطراف پاسگاه هلاله ايلام بود كه يك موشك از طرف دشمن به سمت ما شليك شد. موشك همين طور به ما نزديك مي شد و من دود نقره اي رنگ كه از پشت موشك بيرون مي آمد را مي ديدم به احمد گفتم : احمد مي بيني
    گفت : چي را
    گفتم : اين موشكي كه به سمت ما مياد.
    گفت : آره دارم مي بينم .
    و موشك همين طور به ما نزديك مي شد ديدم تا چند ثانيه ديگر به ما برخورد مي كند يك شيار سمت راست ما بود سر بالگرد را به سمت راست هدايت كردم و به طرف شيار رفتم با تغيير جهت سريع اي كه داديم از شر موشك نجات يافتيم موشك هم همان مسير را ادامه داد و با برخورد به كناره تپه بالش كنده شد و بدون بال كمي بالا و پايين پريد و منفجر شد.
    پرواز تا اوج
    غروب چهاردهم آذر ماه 59 ساعت حول و حوش شش بود . دقيقا شب قبل از شهادتش احمد به من گفت : مشهدي فردا يك ماموريت در پيش داريم صبح اول وقت بايد انجام بدهيم .
    گفتم : چي هست
    گفت : با سروان موسوي افسر عمليات تيپ صحبت كردم با ايشان براي فردا قرار گذاشتم . محلي را در خاك عراق شناسايي كردند كه يك سري تانك جديد وارد منطقه شده است مي خواهيم برويم آنها را بزنيم .
    گفتم : باشه .
    از من خداحافظي كرد و رفت پيش خانواده اش . ساعت 4 صبح بيدار شديم بعد از خواندن نماز و خوردن صبحانه در مهمانسراي جهانگردي ايلام با بچه ها رفتيم به سمت تنگه ي قوچعلي كه آشيانه بالگردها بود. مشغول چك كردن بالگرد بوديم كه احمد آمد و گفت : بريم .
    گفتم صبر كن الان مي ريم .
    دوباره برگشت گفت : برويم .
    گفتم : بزار كارهامون را انجام بديم بالگرد را چك كنيم ميريم .
    گفت : نه ! منتظر من هستند بريم . اين جداي آن صحبت ها و انتظارها بود و با يك حالت خاصي گفت .
    شهيد كشوري يك دوربين فيلم برداري داشت براي اينكه اين تاكتيك ها ضبط بشود و بعدها بتوانيم در آموزشها از اين تصاوير استفاده كنيم دوربين را به خلبان عسكري داد و گفت : بهروز از رزم امروز ما شما فيلم برداري كن . بعد ما استارت زديم و پرواز كرديم رفتيم در قرارگاه تيپ نشستيم سروان موسوي آمد و گفت : جناب سروان كشوري من امروز گرفتارم و نمي توانم با شما بيايم بعد آدرس دقيق محل استقرار تانكهاي دشمن را داد. مجددا بعد از گرفتن اطلاعات پرواز كرديم به سمت تنگه بيجار. وارد تنگه كه شديم قبل از اينكه كوه ميمك جلوي چشمانمان ظاهر بشود آرام آرام از دامنه كوه بالا آمديم و از نقطه اختفا خارج شديم كمك خلبان احمد آن روز رحيم پرواز مي كردم و در مجموع يك تيم سبك شامل سه فروند بالگرد) tow (پزشكي بود من هم به اتفاق آقاي صميمي با بالگرد تو كبري (دو فروند كبرا يك فروند جت رنجر) بوديم كه آن روز به ماموريت رفتيم . ما از سمت شرق كوه ميمك به سمت غرب ميمك رفتيم و توي اين جا به جايي كه انجام مي شد ديده بان هاي عراقي كه روي كوه ميمك مستقر بودند ما را ديدند و يك اجراي آتش توپخانه اي در ميمك روي ما انجام شد گفتم : احمد دارند روي ما اجراي آتش مي كنند گفت : برويم پايين . ما از دامنه كوه پايين رفتيم و در كف رودخانه و شيار كوه ادامه داديم تا از كنار تنگه بيجار رد شديم حالا ديگر وارد خاك عراق شديم دشت ليك سمت چپ ما بود ميمك تو بازوي ما قرار گرفته بود و جهت ما هم شمال غرب بود چند تا تانك تازه وارد منطقه شده بودند كه هنوز هم آنها را رنگ نزده بودند آنها را به آتش كشيديم بعد يك هدفي را آنجا ديديم كه چهار تا 5 لوله رويش بود اون موقع توپ خمسه خمسه زياد بود يكي از بچه ها برگشت و گفت : اين خمسه خمسه است بزنيمش . ما موشك شليك كرديم وقتي به هدف خورد گردوخاك زيادي بلند شد احمد يك دوربين شكاري همراهش بود كه مخصوص ديدبانهاي تانك بود با آن دوربين نگاه كرد و گفت : خورده تو بدنه اش و قسمت اصلي و بالايي آن هنوز از بين نرفته . يكي ديگه موشك بزنيد.
    گفتم : باشه
    تو همين گيرودار و صحبتها بوديم كه سايت شاه نخجير (سايت نيروي هوايي ) ايلام به ما اعلام كرد و گفت : بچه ها گوگرد وحشي در منطقه هست . گوگرد وحشي در منطقه هست . گوگرد وحشي رمز هواپيماي دشمن بود من به احمد گفتم : احمد منطقه را نگاه كنيم ببينيم وضعيت چطوره
    در همين موقع وقتي بالاي سرم را نگاه كردم ديدم دوتا هواپيما بالاي سرمان مشغول پرواز هستند سريع گفتم : احمد گوگردها بالاي سر ما هستند گفت : دارم مي بينم شما كارتون را انجام بديد من حواسم هست .
    ما موشك بعدي را زديم خمسه خمسه منفجر شد. هواپيماها هم ديگر آرام آرام پايين آمدند و ما را ديدند من گردش به سمت مرز خودمان كردم اولين بالگرد و جلوتر از بقيه بودم احمد پشت سر من و بالگرد جت رنجر هم پشت سر احمد بود. در شيار رودخانه به صورت زيك زاك پرواز مي كرديم تا آنها نتوانند روي ما اجراي آتش راحتي بكنند سرعتمان را هم كم كرده بوديم و اين يك تاكتيك بود چون هواپيماي شكاري نمي تواند سرعتش را زياد كم كند اگر اين كار را بكند در وضعيت استال قرار مي گيرد و آنقدر نيروي بالابرنده ندارد كه بتواند وزن زياد اين وسيله پرنده را تحمل كند و سقوط مي كند به همين علت ما سرعت خود را كم كرديم . در پيچ هاي اول دوم و سوم كوه احمد پشت سرم بود در پيچ چهارم متوجه شدم احمد نيست تو راديو گفتم : احمد بيا.
    گفت : آرام تر آرام تر!
    گفتم : احمد اين تاكتيك آرام آرام مال اين شيار نيست سرعتمان بايد بيشتر باشد. دوباره گفت : آرام تر آرام تر گويا مي خواست همه را به سكوت دعوت كند. بعد ديدم آقاي مهرآبادي خلبان بالگرد جت رنجر تو راديو به من گفت : من دارم پشت سر احمد هاورد ايستادن در هوا مي كنم .
    گفتم : احمد سريعتر بيا. هواپيماها سمت چپ و عقب بالگردها قرار گرفته و آماده شليك شدن آنقدر به ما نزديك شده بودند كه قشنگ كلاه سفيد خلبان و حتي حركات دستش مشخص بود خلبان با ايما و اشاره به ما مي گفت : بالاخره شما را مي زنم من و آقاي صميمي از داخل خاك عراق خارج شديم و به داخل خاك و مرز خودمان رسيده بوديم اما احمد و رسكيو آقاي مهرآبادي هنوز داخل خاك عراق بودند. يكي از هواپيماها از بالاي سر ما رد شد و سر هواپيما به سمت بالا رفت و يك دايره روي آسمان درست كرد و دوباره سرش را پايين داد وقتي اين حركت را انجام داد فهميدم تاكتيكش اين است كه با توپ مي خواهد ما را بزند و تاكتيك راكت نيست . تا هواپيما خواست شليك كند من از سمت راست شيار خارج شدم خارج شدن من مصادف شد با شليك هواپيما و بلند شدن گردوخاك و پاشيدن آن بر روي بدنه بالگرد من همان شيار را ادامه دادم حالا ديگر همه بالگردها وارد مرز شدند ما در شيار رودخانه ميمك قرار گرفته بوديم من يك لحظه بالگرد احمد را ديدم كه هواپيما به سمت آن شيرجه رفت و احمد را مورد هدف قرار داد و بالگرد به ته تنگه بينا ميمك سقوط كرد رسكيو آقاي مهرآبادي كه پشت سرش بود مانورهايي را براي كمك خلبان ها انجام داد ولي به علت حجم آتش سنگين دشمن نتوانست كاري انجام دهد و از منطقه خارج شد. اتفاق جالب ديگري كه آنجا افتاد اين بود كه يك گروه از چريك ها و عشاير ملكشاهي كه در ميمك و روي كوهها مستقر بودند از بالا شاهد اين درگيري ها بودند و بعد از هدف قرار گرفتن احمد يكي از آنها براي كمك به خلبان ها و سريعتر رسيدن به محل حادثه خودش را از بالاي كوه و ارتفاع 7 تا 8 متري به پايين پرت كرد و پايش هم شكست من هم با هواپيماها درگير بودم و بايد از دست آنها فرار مي كردم يك جايي در كنار رودخانه درختان بيد مجنون بود من رفتم كنار رودخانه و درختان نشستم بالگرد را خاموش كردم فرامين را به دست آقاي صميمي كمك خلبانم سپردم . خودم از بالگرد بيرون آمدم . زيرپايم رودخانه بود. اول آب تا بالاي پوتينم بود بعد آمد تا دم زانو آرام آرام تا كمرم بالا آمد ديگه در آب غوطه ور شدم كمي شنا كردم ديدم اگر مسير را ادامه بدهم از بالاي صخره ها به پايين پرت مي شوم ديگر ادامه ندادم و برگشتم به سمت بالگرد سوار بالگرد شدم استارت زدم راديو را روشن كردم با رسكيو تماس گرفتم رسكيو گفت : من بردم ; يعني نفرات زخمي شده را به بيمارستان برد و ديگر تماس ما قطع شد من وقتي برگشتم در همين رفت و آمدها يكي از هواپيماها مورد اصابت پدافند هوايي قرار گرفت و در خاك عراق سقوط كرد هواپيماي دوم كه ديد تنها شده سريع منطقه را ترك كرد. بعد از رفتن هواپيما به محل سانحه رفتم ديدم بالگرد احمد دارد مي سوزد ولي كسي آنجا نيست با خودم گفتم : حتما رسكيو آنها را برده چون خودش هم گفته بود. من پرواز كردم آمدم پشت بيمارستان امام ايلام نشستم وارد بيمارستان شدم ديدم صداي آخ و ناله رحيم پزشكي (كمك خلبان احمد) مي آيد تا مرا ديد گفت : احمد كجاست
    گفتم : احمد تو يك اتاق ديگر هست .
    فهميدم كه احمد را نياوردند با مهرآبادي خلبان رسكيو صحبت كردم .
    گفتم : احمد چي شد
    گفت : من احمد را نديدم . من سريع يك تيم آماده كردم يك راننده اي بود كه از آذربايجان آمده بود و يك خودرو را از اداره كشاورزي آذربايجان آورده بود به همراه آقاي علي عباس شوهاني مهندس كاوسي فرد و دو تاچريك ملكشاهي را از بيمارستان راهي كردم گفتم شما برويد من مي آيم آنها به محل استقرار تيپ ما كه در حدفاصل تنگه بينا و تنگه سينا كه وسط كوهها تقريبا بود رفتند. سانحه ساعت نه و سي دقيقه تا ده صبح اتفاق افتاد ما تا به بيمارستان برويم و هماهنگي مجدد براي پرواز بشود ساعت دو بعدازظهر شد پرواز كرديم به طرف منطقه . بالگرد را كنار درختان استتار كرديم به كمك خلبانم گفتم شما مراقب بالگرد باشيد من با تيم به محل سانحه مي روم سوار ماشين شدم از محدوده دژباني مستقر در آنجا خارج شديم يك سري اطلاعات هم از آنها گرفتيم گفتند : ما يك تيم فرستاديم كه به سراغ بالگرد سانحه ديده بروند. هنگام خارج شدن يك درجه دار به ما گفت : شما پيچ چهارم جاده را رد مي كنيد مواظب باشيد عراق ديده بان روميمك گذاشته و شما را مي زنند و همين طور هم شد همين كه رسيديم يك اجراي آتش مهيب روي ما شد ما ماشين را به گوشه اي هدايت كرديم و سريع پياده شديم لباس پرواز را گرت كردم به همراه آقاي شوهاني مهندس كاوسي فر دو چريك ملكشاهي و راننده كه يك پتو هم همراهش بود رفتيم . ده دقيقه اي طول كشيد تا به تنگه بينا رسيديم تيمي كه نيروي زميني ارتش فرستاده بود دشمن روي آنها اجراي آتش كرده بود و همه به نوعي زخمي شده بودند چند تا سيب قرمز همراه ما بود با اينكه خودمان ناهار نخورديم سيبها را به آنها داديم . وقتي به محل سانحه رسيديم در جستجوي احمد هنگامي كه به اطراف نگاه مي كردم متوجه كاپشن پروازي احمد شدم كاپشن يك ذره سوخته شده بود گفتم : احمد داداش ! احمد داداش ! صداي من در كوهستان طنين انداز شد يك لحظه متوجه راننده آذربايجاني كه همراه ما بود شدم ديدم با گريه به سمتي نگاه مي كند نگاهش را تعقيب كردم به سمت بالگرد سوخته بود دقيق تر كه شدم متوجه چيزي در زير بالگرد شدم ضدگلوله و قسمتي از بدنه بالگرد كنده شده بود و روي قسمت جلويي بالگرد را پوشانده بود رفتم با دست اون قطعه را بردارم از بس داغ بود دستم سوخت و چسبيد به آن قطعه دستكش ها را به دستم گذاشتم دست زدم باز سوخت . دستم را داخل آب گذاشتم بعد به زير قطعه بردم و سريع آنرا پرت كردم همين كه آن قطعه به طرفي پرت شد شهيد كشوري را ديدم . اشك از چشمانم سرازير شد گفتم : داداش ! پس تنهايي چرا
    در همين هنگام يك قطره خون از چشمش بيرون آمد و به طرف پيشاني رفت حرارت آتش به اندازه اي بود كه كلاه پروازش ذوب شده بود و به اندازه دو بند انگشت بيشتر از آن باقي نماند. كلاهش را كه كنار زدم فقط يك ذره مو روي سرش بود و بقيه بدنش زغال شده بود . دستش بالا به سمت آسمان بود و پاهايش در همديگر جمع شده بود از قد 178 سانتي متري شهيد كشوري حدود يك متر بيشتر باقي نماند پيكرش را داخل پتو گذاشتيم ديديم دارد مي سوزد مقداري آب روي پيكر شهيد كشوري ريختم كه بخار كرد شروع كرديم به لااله الاالله محمد رسول الله گفتن .
    چريكهاي ملكشاهي به ترتيب جايشان را عوض مي كردند تا دم بالگرد كه پيكر شهيد را داخل بالگرد 214 گذاشتيم و به بيمارستان ايلام انتقال داديم به من گفته بودند شما به همسر شهيد كشوري اطلاع بدهيد من رفتم استانداري خانم شهيد كشوري با خانم آقاي ابراهيمي نشسته بودند سلام كردم قبل از اينكه حرفي بزنم به من گفت : آقاي مشهدي احمد شهيد شده
    گفتم : نه ! كي گفته احمد زخمي شده با بالگرد فرستاديم به بيمارستان كرمانشاه .
    گفت : به من دروغ نگوييد احمد صبح كه داشت مي رفت گفت : خانم اين آخرين چايي است كه با شما مي خورم مي دانم كه احمد شهيد شده .
    تشييع در ديار ايلام
    تشييع بي سابقه اي بود تمام مردم ايلام حضور داشتند هركس خبر شهادت كشوري را شنيد آمده بود در هنگام تشييع پيكر شهيد كشوري در ايلام و حال وهواي مردمان آن ديار چگونه بود
    تشييع بي سابقه اي بود تمام مردم ايلام حضور داشتند هركس خبر شهادت كشوري را شنيد آمده بود در هنگام تشيع پيكر شهيد كشوري يك آقايي به من نزديك شد و گفت : اين دستمال را بگير و بگذار داخل تابوت شهيد كشوري . وقتي اين دستمال را باز كردم يك مقدار از بدن سوخته شهيد كشوري كه در بيمارستان جامانده بود ريختند داخل دستمال و به من دادند كه داخل تابوت بگذارم آرام آرام دست من شروع كرد به لرزيدن و سوخته هاي شهيد كشوري از دستم افتاد. دستم ياراي بردن بدنه سوخته كشوري را نداشت به هرحال هر طوري شده بود پرچم سر تابوت را كنار زدم و دستمال را داخل تابوت گذاشتم .
    بعد از تشييع در ايلام پيكر شهيد كشوري را با بالگرد به كرمانشاه و سپس تهران منتقل كردند و سرانجام در هيجده آذرماه 59 در قطعه 24 بهشت زهرا به خاك سپرده شد .
    كلام آخر :
    شهيد كشوري به نظر من طاهر بود. بايد كه جمله جان شوي تا لايق جانان شوي آن جمله جان شد و لايق جانان شد و پركشيد و رفت به سمت ملكوت .
    در پايان جا دارد از همكاري صميمانه سرهنگ ربيع نژاد سرگرد رحيمي در دايره ايثارگران ستاد هوانيروز و همراهي برادر اميرحسين ملكشاهي فر كه در اين كار مرا ياري نمودند تقدير و تشكر نمايم .
    دستكش ها را به دستم گذاشتم دست زدم به قطعه سوخته باز دستم سوخت . دستم را داخل آب گذاشتم و بعد بردم زير قطعه و پرتش كردم شهيد كشوري را ديدم كه تاكنون زير اين قطعه سوخته بود اشك از چشمانم سرازير شد
    احمد يك دوربين شكاري همراهش بود كه مخصوص ديدبانهاي تانك بود به آن دوربين نگاه كرد و گفت : موشك خورده تو بدنه هدف و قسمت اصلي و بالايي آن هنوز از بين نرفته يك موشك ديگر بزنيد