روزنامه جمهوري اسلامي 05/09/1386 صفحه حوزه
*****
خطر « عوام زدگي » و « عوام زدگان » را جدي بگيريم


  • عالم جاهل !
    روحاني « عالم » دين است ولي آيا « عالم » مي تواند « عوام » باشد اگر ويژه گي اصلي « عوام بودن » به « جاهل بودن » مربوط باشد در اين صورت آيا جمع « علم » و « عوامي » جمع بين « علم و جهل » و در حكم « تناقض » نيست
    در معارف اسلامي شواهد فراواني وجود دارد كه بر عده اي از « علما » « جاهل » اطلاق شده و گروهي از عالمان از زمره جاهلان شمرده شده اند مثلا اميرالمومنين در نهج البلاغه فرموده است كه « رب عالم قدقتله جهله » و در جاي ديگر نهج البلاغه آمده است كه « لا تجعلوا علمكم جهلا » اين تعبيرات تامل برانگيز ما را به درك اين نكته هدايت مي كند « چرا و چگونه » « عالم » « رويه جاهل » در پيش مي گيرد و رتبه معرفت او به عوام تنزل پيدا مي كند »
    امروز از اين تناقض وقتي آشكار مي شود كه بدانيم :
    اولا : « علم » به معني « دانستن » برخي مسائل و فراگيري برخي معلومات ملازمه اي با « فهميدن » ندارد چه بسا فردي كه اطلاعات فراواني را در ذهن خود جا داده است و حتي در ارائه آنها از توانائي و مهارت برخوردار است ولي از « قدرت تفكر » و نيروي فهميدن و توان تجربه و تحليل مسائل فكري و مقاومت در برابر شبهات و القاات جاهلان عاجز است . چنين فردي هر چند از « علم مسموع » برخوردار است ولي چون از « علم مطبوع » بي بهره است تاريكي اعماق جانش را فراگرفته و محفوظات عالمانه مانع « توهمات عوامانه » و تحليل هاي جاهلانه اش نمي شود :
    و به فرموده اميرالمومنين :
    « العلم علمان مطبوع و مسموع و لا ينفع المسموع اذالم يكن المطبوع »
    ثانيا : براي « عالم فهميده » نيز اين خطر وجود دارد كه به دليل وجود برخي آفت ها « عوام زدگي » اتفاق بيفتد و قدرت فكري وي مغلوب شود. پذيرفتن ادعاهاي بدون دليل تاثيرپذيري از موهومات و خرافات اعتماد بي جا به سنت هاي بي اساس و مانند آنها نمونه اي از آفت هايي است كه مي تواند به « روح تفقه » آسيب رسانده و عالم را به عوام ملحق سازد. سخن حكيمانه استاد مطهري اين است كه :
    « اي بسا كساني كه عالمند و « روح علمي » ندارند روح علمي يعني روح حقيقت جوئي روح بي غرضي و طبعا روح بي تعصبي روح خالي از جمود و روح خالي از غرور در روايات زيادي روي اين مطلب تاكيد شده كه عالم نبايد تعصب داشته باشد. نبايد تجزم داشته باشد كه هر چه من تشخيص دادم ليس الا و فقط همين است آنكه روح علمي دارد از دليل به مدعا مي رود و دليل او را به مدعا مي كشاند و نقطه مقابل آن است كه انسان از مدعا به دليل مي رود يعني اول مدعا را انتخاب مي كند بعد مي رود براي آن دليل پيدا كند طبعا آن دليل هاي پيدا كردني ساختگي و تراشيدني است »
    عالم عوام زده هر چه را كه خود نمي فهمد و نمي پذيرد باطل مي داند و براي هيچ كس قابل درك و فهم نمي شمارد و فراتر از فهم ناقص خود براي هيچ كس سهمي از عقل و شعور و دانش تامل نيست . اميرالمومنين وي را چنين توصيف فرموده است :
    « لا يحسب العلم في شي مما انكره و لا يري ان من ورا ما بلغ مذهبا لغيره »
    ثالثا : نبايد گمان برد كه « علم » با « عقل » تلازم دارد. بدون ترديد آموختن دانش در رشد عقلي انسان موثر است ولي نبايد پنداشت كه هر كس آموخته هاي بيشتري فراهم آورده است از استقلال فكري و رشد عقلي بيشتري هم برخوردار شده است و البته كمال حقيقي انسان هم در « تعقل » است لذا امام كاظم (ع ) با الهام از آيه شريفه « فبشر عباد....و اولئك هم اولوالالباب » به هشام فرمود : خداوند به « اهل عقل و فهم » ـ نه اهل علم ـ بشارت داده است : يا هشام ان الله تبارك و تعالي بشر اهل العقل والفهم في كتابه . علم مواد خام براي توليد محصولات فكري را فراهم مي آورد ولي توليد كارخانه وقتي موفقيت آميز است كه نيروي عقل با استفاده از تفكر و تجزيه و تحليل داده ها فعال باشد از اين رو امام هفتم با الهام از آيه ديگري ضرورت بودن « عقل و علم » را مطرح نمودند : « يا هاشم ثم بين ان العقل مع العلم »
    و چون نقطه مقابل عقل « جهل » است از اين رو در تركيب « عالم جاهل » تناقض وجود ندارد و اين تركيب ناظر به عالمان عوام زده اي است كه غناي معلومات را با فقر عقل جمع كرده و به دليل ضعف عقل در رديف عوام قرار گرفته اند.
    رابعا : نمي توان انكار كرد كه گاه عالمان فهيم نيز در مقابل عمل به دنبال جاهلان و عوام حركت مي كنند و اقتضاات تفقه در دين را كنار مي گذارند و « سلوك عوامانه » را بر تعهد عالمانه و پاي بندي آن ترجيح مي دهند. اين مصيبت وقتي اتفاق مي افتد كه عالم براي حفظ جايگاه خود
    در بين عوام و يا براي تقويت پايگاه خويش در ميان آنها به شيوه هاي عوام پسند روي مي آورد و وضع خود را با خواسته هاي آنان تطبيق مي دهد. در اين صورت عالم بي چاره « حقايق ديني » را فداي « منافع دنيوي » مي كند و حتي گاه دين را ابزاري براي توجيه رفتار عوام و بهره هاي مادي خود قرار مي دهد. اميرالمومنين در كنار « عالم رباني » ـ كه نادر الوجود است ـ از اين گروه سخن گفته است و آنان را آرمان براي درك معارف ديني و در عين حال استفاده از دين براي مقاصد شخصي معرفي مي كند : « اصبت لقنا غير مامون عليه مستعملا آله الدين للدنيا »
    علائم عوام زدگي
    بلاي عوام زدگي عالمان را با شناسائي علائمي كه در بين عوام رواج دارد و با رديابي اين علائم در بين عالمان مي توان تشخيص داد. مثلا عالم واقعي عقايد و افكار خود را به « دليل متقن » مستند مي كند در حالي كه عقايد عوام به دليل نماهاي سست و بي پايه مستند مي شود. عقايدي كه ريشه علمي دارد و عالمانه انتخاب شده است قابليت نقد و تحليل علمي دارد ولي عقايد عوام كه ريشه در موهات و خرافات دارد هرگز توان مقاومت در برابر معيارهاي نقد ندارد و لذا شخص عامي چاره اي جز آن ندارد كه براي اثبات حقانيت عقايد خود دائما به امور شخص از قبيل « خواب و رويا » استناد كند و با « قطعي تلقي كردن » آنها از محك خوردن باورهاي خود براساس معيارهاي وحياني و عقلاني فرار كند. از همين روست كه عوام « واقعيت گريز » بوده و از برهان و منطق فراري اند و عالم عوام زده نيز از مواجهه با واقعيت ها گريخته و براي عرضه بافته هاي خود به فضاسازي وهمي رو مي آورد تا در تاريكي موهومات بتواند براي كالاي معيوب خود مشتري پيدا كند. شيوه عالمان راستين آنگونه است كه اميرالمومنين (ع ) دنبال مي كرد :
    « احيلك من ذلك علي « معاينه » لاكمن يحيل علي ضعيف اسناده »
    علامت ديگر عوام آن است كه به سرعت تحت تاثير فضاسازي ها قرار گرفته و به راحتي در برابر جو و جريانات قرار مي گيرند عوام از خود اراده و استقلالي ندارند و در مسير حركت باد حركت مي كنند از اين رو عوام هميشه « تابع » اند و راي و رفتارشان براساس هياهوها شكل مي گيرد آنها هميشه « منتظرند » تا ببينند ديگران چه تصميمي برايشان مي گيرند لذا از عوام نمي توان توقع « پيشكامي » « خلاقيت » و « نوآوري » داشت وضع عوام و عوام زدگان چنان است كه فرمود :
    « همج رعاع اتباع كل ناعق يميلون مع كل ريح »
    عالمي كه در رديف عوام قرار مي گيرد و مانند آنها فكر مي كند نقش « متبوع بودن و پيشوائي » را از دست داده و نقش « تابع بودن و پيروي كردن » را مي پذيرد او به جاي آنكه درصدد يافتن حقيقت باشد درصدد آنست كه آنچه « مردم مي پسندند » عرضه كند و پسند عوام را بزك كرده و زيبا جلوه دهد.
    عالم عوام زده با همان موهومات جاهلان انس و الفت دارد و در اعماق جانش به همانها باور دارد در حالي كه با عالم حقيقي با حقايقي انس دارد كه جاهلان آز آن فراري اند و چون از حقيقت بصيرت برخوردارند نمي توانند علائق عوام و ذهنيت آنها را بپذيرند :
    « هجم بهم العلم علي حقيقه البصيره ... وانسوا بما استوحش منه الجاهلون . »
    ولي مصيبت بزرگ تر وقتي است كه آفت عوام زدگي فراگير شود و سراسر جامعه را فرا گرفته طبقات مختلف را تحت تاثير خود قرار دهد. در چنين وضعي عوام زدگي به منزله « روح جامعه » مي شود و همه اعضا و جوارح آن را به تسخير خود درآورده و بر طبق اراده خود به حركت درمي آورد. در اين صورت عوامي بيماري « يك شخص » نيست كه مقابله با آن ساده باشد بلكه چون روحيه عوامي به افراد گوناگون و جمعيت هاي مختلف سرايت كرده است همه چيز رنگ و بوي عوامي به خود مي گيرد و حتي مدعيان روشنفكري و نهادهاي روشنگري نيز عوامانه عمل مي كنند. در جامعه عوام زده جائي براي اظهارنظر « عالم حقيقي » وجود ندارد و جاهلان دين ناشناس در نهايت عزت و احترام قرار دارند. ويژگي « جامعه جاهلي » به بيان اميرالمومنين چنين بود : « عالمها ملجم و جاهلها مكرم »
    در اين جامعه عالم هم براي كسب وجاهت بايد خود را به عوامي بزند و حرف عوام را تكرار كند تا بتواند موقعيت خويش را حفظ كند. علامت ديگر جامعه عوام زده تعرض به حريم شخصيت ها و به اعتنائي به خردمندان است . توصيف نهج البلاغه از جامعه جاهلي چنين است : « والناس يستحلون الحريم و يستذلون الحكيم » و البته همانگونه كه « فرد مومن » ممكن است به بيماري عوامي مبتلا شود و ايمانش آفت زده شود جامعه ايماني و حكومت مومنان نيز در معرض اين مصيبت قرار داشته و نفوذ عوامي گري در اركان دولت و ملت را نبايد ناديده گرفت .
    در عصر ما ترديدي وجود ندارد كه در عصر ما علماي بزرگي قهرمانانه در برابر عوام زدگي قد برافراشته و با شجاعت و درايت در برابر آن ايستاده اند در راس اين عالمان بيدار حضرت امام خميني قرار دارد كه در دوران زعامت و مرجعيت خود از يك سو با مبارزه منفي خود فرصت و مجال را از اين گروه سلب كرد و در هيچ صحنه اي اجازه حضور و مانور به آنها نداد و از سوي ديگر با مبارزه مثبت خود مستقيما به نقد آنها پرداخت و پيروان خود را به مقابله با آنها فراخواند.
    امام خميني كه از نقش تاريخي روحانيت و از جايگاه ويژه آن در جامعه بيشترين حمايت را مي كرد هرگز كاستيهاي آن را كه به طرز فكر و شيوه هاي رفتاري عده خاصي از روحانيون مربوط مي شد ناديده نمي گرفت بلكه با صراحت به نقد آنان مي پرداخت . همان امام كه وقتي كه در سالهاي قبل از] 43 1 26 [مي فرمود : « با اهانت به يكي از مراجع اسلام ولايت بين شخص و خداي متعال قطع مي شود . » پيروزي انقلاب سكوت و سكون حاكم بر حوزه نجف را مي ديد با ناراحتي فرمود : « من براي حوزه هزار و چند ساله نجف متاسفم كه و امام پس از انقلاب به فضلاي حوزه هشدار داد كه : « خطر تحجرگرايان ومقدس نمايان ] 57 2 23 [دارد حيثيتش را از دست مي دهد » بسياري از مواضع امام خميني براي عوام و عوام زدگان قابل تحمل نبود و آنها را به ] 67 12 3 [احمق در حوزه هاي علميه كم نيست » عكس العمل هاي تند و جوسازي بر عليه امام وامي داشت ولي ايشان معتقد بود كه :
    « اگر بناست با اعلام و نشر حكم خدا به مقام و موقعيتمان نزد مقدس نماهاي احمق و آخوندهاي بي سواد صدمه اي بخورد بگذاريد و چنين بود كه امام پرده از رازي بزرگ و دردي كهنه برداشت و در ماههاي آخر عمر خود فرمود : خون ] 67 7 2 [هر چه بيشتر بخورد » و در تحليل ] 67 12 3 [دلي كه پدر پيرتان از اين دسته متحجر خورده است هرگز از فشارها و سختي هاي ديگران نخورده است . ] 67 10 25 [عميق تر و ديدگاه وسيع تر امام خميني نهضت اسلامي را در جنگ نابرابر علم و خرافه روشن فكري وتحجرگرائي » معرفي مي كرد.
    در ميان شاگردان حضرت امام شهيد مطهري بيش از ديگران با حساسيت و جديت به تبيين زواياي مختلف اين آفت در عصر ما پرداخته است ديدگاههاي شهيد مطهري به دليل آنكه از زبان يك متفكر بزرگ اسلامي و از سوي يكي از مدافعان سرسخت روحانيت ابراز شده است و فراتر از القاي كليات به تبيين و تحليل دقيق مساله پرداخته است از اهميت زيادي برخوردار است و نمي توان براي آن جايگزين و مشابهي پيدا كرد.
    استاد مطهري در كتاب نهضت هاي اسلامي با مقايسه كنوني وضع روحانيت شيعه با روحانيت اهل سنت به طرح اين سئوال پرداخته است كه « چرا با اينكه در جهان تسنن سخن از اصلاح و مبارزه با استعمار و استثماربيشتر به ميان آمده علماي اهل تسنن كمتر توانسته اند نهضتي را رهبري كنند و بر عكس روحانيت شيعه با اينكه انقلاب هاي عظيمي بپا كرده كمتر حاضر شده درباره دردها بينديشد نظر بدهد و طرح اصلاحي ارائه نمايد » استاد در آنجا به قسمت اول اين سئوال پاسخ داده است و « وابستگي روحانيون سني » را عامل آن دانسته است ولي ايشان قسمت دوم سئوال را بدون پاسخ گذارده اند او توضيح نداده اند كه چرا روحانيت انقلابي شيعه در زمينه عرضه انديشه هاي اصلاحي عقب مانده است
    ولي استاد مطهري در يادداشت هاي مربوط به آن كتاب پاسخ قسمت دوم را نيز آورده است و « عوام زدگي روحانيت شيعه » را مانع اقدامات اصلاح گرانه آنان دانسته است .
    « روحانيت شيعه مقتدر است اما عوام زده و روحانيت سني آزاد است ولي نوكر حكومت ها نهضت هاي شيعي عملي و ضد حكومتي بوده است مثل نهضت تنباكو نهضت عراق نهضت اصفهان تبريز مشهد و اخيرا قم و نهضت اهل سنت بيشتر فكري بوده است كه از زمان سيدجمال تا عصر ما كم و بيش ادامه داشته است ... تقريبا در صد ساله اخير در همه كشورهاي مهم اسلامي حركت اصلاحي وجود داشته اعم از عثماني به وسيله ضياالكن و كشورهاي عربي از قبيل مصر سوريه الجزاير تونس مراكش و هندوستان و ايران با اين تفاوت كه نهضت هاي ايران جنبه ضد استبدادي داشته نه جنبه ضد خرافي عملي بوده نه نظري »
    شهيد مطهري در آغاز دهه چهل و در هنگامي كه پس از فوت آيت الله بروجردي در كتاب « مرجعيت و روحانيت » مقاله نوشت اين مقايسه را به شكل گسترده مطرح نمود و با ذكر يك نمونه عيني حريت فكري و بينش اجتماعي خود را نشان داد :
    « روحانيين شيعه اجبار و الزامي ندارند كه از دولت ها اطاعت كنند اما ناگزيرند سليقه و عقيده عوام را رعايت كنند و حسن ظن آنها را حفظ نمايند. گمان نمي كنم هيچ وقت يك زعيم روحاني شيعه در وضع حاضر هر اندازه روشن ضمير و اصلاح طلب و مخلص باشد بتواند فتوائي مانند فتواي دو سال پيش شيخ شلتوت كه يك طلسم هزارساله را شكست صادر كند و قدمي مانند او بلكه خيلي كوچك تر از اقدام او بردارد.
    بررسي تفصيلي موضوع عوام زدگي در رابطه آن با بخشي از روحانيت را در مجال ديگري پيگيري خواهيم كرد.
    علم مواد خام براي توليد محصولات فكري را فراهم مي آورد ولي توليد كارخانه وقتي موفقيت آميز است كه نيروي عقل با استفاده از تفكر و تجزيه و تحليل داده ها فعال باشد
    نقطه مقابل عقل « جهل » است از اين رو در تركيب « عالم جاهل » تناقض وجود ندارد و اين تركيب ناظر به عالمان عوام زده اي است كه غناي معلومات را با فقر عقل جمع كرده و به دليل ضعف عقل در رديف عوام قرار گرفته اند
    شخص عامي چاره اي جز آن ندارد كه براي اثبات حقانيت عقايد خود دائما به امور شخصي از قبيل « خواب » و رويا استناد كند و با « قطعي تلقي كردن » آنها از محك خوردن باورهاي خود براساس معيارهاي و حياني و عقلاني فرار كند. از همين روست كه عوام « واقعيت گريز » بوده و از برهان و منطق فراري اند
    عالمي كه در دريف عوام قرار مي گيرد و مانند آنها فكر مي كند نقش « متبوع بودن و پيشوايي » را از دست داده و نقش « تابع بودن و پيروي كردن » را مي پذيرد او به جاي آنكه درصدد يافتن حقيقت باشد درصدد آنست كه آنچه « مردم مي پسندند » عرضه كند و پسند عوام را بزك كرده و زيبا جلوه دهد
    در جامعه عوام زده جايي براي اظهارنظر « عالم حقيقي » وجود ندارد و جاهلان دين ناشناس در نهايت عزت و احترام قرار دارند. ويژگي « جامعه جاهلي » به بيان اميرالمومنين « عالمها ملجم و جاهلها مكرم » . در اين جامعه عالم هم براي كسب وجاهت بايد خود را به عوامي بزند و حرف عوام را تكرار كند تا بتواند موقعيت خويش را حفظ كند
    بسياري از مواضع امام خميني براي عوام و عوام زدگان قابل تحمل نبود و آنها را به عكس العمل هاي تند و جوسازي بر عليه امام وا مي داشت ولي ايشان معتقد بود كه : اگر بناست با اعلام و نشر حكم خدا به مقام و موقعيتمان نزد مقدس نماهاي احمق و آخوندهاي بي سواد صدمه اي بخورد بگذاريد هرچه بيشتر بخورد