
(منتخبي از يادداشت هاي شهيد آيت الله سيدحسن مدرس )
كتاب « گنجينه خواف » كه شامل مجموعه درس ها و يادداشت هاي روزانه شهيد آيت الله سيدحسن مدرس در تبعيدگاه مي باشد
توسط انتشارات طهوري و به كوشش نصرالله صالحي منتشر شده است . اين مجموعه
شامل آن قسمت از آثار شهيد آيت الله مدرس
مي باشد كه تاكنون كسي به آن دست نيافته بود و اكثر كساني كه درباره شهيد مدرس تحقيق كرده و يا پيرامون زندگي وي غور نموده اند
گمان مي كردند اين آثار از ميان رفته است . نصرالله صالحي در بخشي از مقدمه كتاب « گنجينه خواف »
پيرامون ماجراي پنهان و پيداشدن
اثر مذكور
چنين مي نگارد :
برخي از نويسندگان معاصر كه درباره مدرس به تاليف اثري مستقل پرداخته اند
ضمن بحث از شخصيت علمي مدرس به ذكر
فهرست آثار منتشر شده او نيز پرداخته اند. نويسندگان مزبور غالبا در ذكر فهرست آثار
به اثر خطي منتشر نشده اي از مدرس كه در دوران
حبس و تبعيد نوشته نيز
هر چند با اختلاف اسامي
اشاره كرده اند. ازجمله مرحوم بهار از اين اثر تحت عنوان « يادداشت هاي مدرس » ياد
كرده و نوشته است : « مدرس در زندان با بدن نحيف و دل شكسته
روز مي گذرانيد و گاهي چيز مي نوشت و اوقاتي به مامورين شهرباني
درس فقه مي داد و كسي كه يادداشت هاي درس نزد او مانده است از شاگردان آن مرحوم بود. »
كتاب گنجينه خواف را قبلا در همين صفحه به طور مشروح معرفي كرديم . اكنون نيز به مناسبت سالگرد شهادت شهيد آيت الله
مدرس
بخشي هايي از يادداشت هاي ايشان را به دليل اهميتي كه در شناخت عمق انديشه و بينش همه جانبه آن شهيد بزرگ دارد
براي
بهره مندي خوانندگان در ذيل درج مي كنيم . بهتر است در ابتدا
گوشه اي از زندگينامه شهيد مدرس را از زبان خود او و از طريق
يادداشت هايي در كتاب گنجينه خواف
مرور كنيم .
هفت ساله بودم كه جدم مرا به مكتب سپرد. پانزده ساله بودم كه پدرم مرا به اصفهان برده در مدارس عاليه دينيه مستقر نمودند. سيزده
سال تقريبا در اصفهان خدمت اساتيد تحصيل علوم كردم كه اكثر آنها ديني بود و تقريبا هفت سال در نجف اشرف خدمت اساتيد كردم .
بعد از آن بيست سال در اصفهان و تهران علوم و كتبي (را) كه از غير تلقي كرده بودم
با في الجمله تصرفاتي از خود
به غير تعليم دادم . در
اين سنوات اخير بعضي اوقات به دماغ من مي گذشت كه چهل سال صرف كردن عمر در كتب خارج و تحصيل علوم از اشخاص خارج و
تعليم دادن به اشخاص خارج
گذشت . خواب است قدري عمر را صرف كرده مشغول تعليم و تعلم خود شوم (و) از كتاب خود
يعني
خودم بنفسه آن كتابي را كه خداوند تبارك و تعالي در فطرت من گذارده نزد خودم از براي خودم بخوانم و تدريس كنم .
كتاب هاي آسماني خصوص قرآن مجيد عمده مطالب را رجوع به خود اشخاص مي فرمايد. در امور امر به تفكر و تدبر و تذكر و
تعقل و جهاد و امثالها بسيار است . از اين جا خوب واضع مي شود كه هر شخصي داراي كتابي است كه خداوند در فطرت او خلق فرموده
و علوم و مطالب در آن كتاب زياد است . چون غالبا مردم از آن كتاب و علوم و مطالبي كه در او موجود است غفلت دارند. رسولان
خداوند در كتب و غيركتب
خلق را به اين مسئله ارشاد و متنبه فرمودند. يقين است كه اگر رجوع كردن مردم به كتاب خود مفيد نبود و در
كليه امور و مطالب محتاج به تعلم از غير و كتاب خارج بودند رسولان خداوند در مطالب بسيار به نحو اطلاق عموم مردم را از عوام و
خواص
عالم و جاهل ارجاع به خواندن كتاب خود نمي فرمودند. اين فكر در دماغ من كرارا خلجان مي كرد ولي موفق به اجراي آن
نمي شدم تا پيش آمد روزگار و مصلحت هاي پروردگار كه ما را به آنها راهي نيست و اميدوارم كه به توفيقات و تاييدات او جل وشانه
راضي به رضا و قضاي اوباشم
بعد ازگذشتن زياده از شصت سال از عمر در سنه يك هزار و سيصد و چهل و هفت هجري قمري را محل
اقامت تبعيد و در يكي از مضافات خراسان در محبسي كه مسلمان نشنود كافر نبيند محبوس شدم .
در ماه رمضان آن سال اين فكري كه سنوات عديده به دماغ من خطور مي كرد به توفيقات و تاييدات الهي قوت يافت
مصمم شدم كه
بحول الله و قوته به موقع اجرا گذارده خودم نزد خودم كتاب خودم را كه مشتمل بر دفاتري است غيرمعدود
خوانده و تحصيل نمايم .
اول قدم در اين مسئله مرا متذكر و وادار كرد كه خودم در كتاب خودم از براي خودم
خودم را بخوانم . يعني بخوانم كه من كه يك فرد از
انسانم و انسان يك نوع از حيوان است و حيوان يك نوع از موجود است
چيستم و كيستم چه
تا خودم خودم را نشناسم
موقع ندارد
خودم مطالب ديگر را در كتاب خودم از براي خودم بخوانم و بگويم .
قيمت هر كاله مي داني كه چيست
قيمت خود را نداني زاحمقي است
سودها و نحس ها دانسته اي
ننگري سودي تو يا ناشسته اي
نقش اخلاق كارگزاران و فرمانروايان در ترقي جوامع
ليله چهارشنبه 20 بهمن (1308 )
سوم : الناس علي دين ملوكهم . در اين جا ذكر دين به واسطه اين است كه مذهب فوق هر چيز و مخفي تر از هر چيزي است . هرگاه
اشخاص در مذهب تبعيت اشخاص مقتدر را بنمايند در امورات عادي و شخصي و صنفي و نوعي به طريق اولي تبعيت خواهند كرد.
مقصود اين كه هر زيردستي چه طبعا و چه قهرا به جهت احتياجات خود صوره و سيره يا بدوا صوره و بعد سيره تبعيت از اشخاص
مقتدر خواهد نمود. مراد از ملوك نه شخص اول صقعي يا ناحيه و يا مملكتي يا طايفه اي مي باشد بلكه مقصود مقتدر فوق شخص
است . لهذا تعبير به ملوك شده (است ).
بزرگ يك خانه و يا خانواده يا قريه يا بلوكي چه بزرگ ديني باشد چه دنيوي
هرچه مي خواهد باشد
مشمول كلمه ملوك مي باشند.
ملت فاضله كه روز به روز ترقي كرده و مداين فاضله را تشكيل خواهند داد آن ملتي است كه تمام طبقات و درجات مقتدر آن صاحب
صفات و اخلاق فاضله باشند از مذهب و اخلاق و صفات عادي شخصي و صنفي و نوعي نسبت به خود و غيره . كما اين كه تاريخ و
مشهورات گواهي مي دهد هر مملكت و ملتي (كه ) شخص اول و ساير طبقات مقتدره آن از وزرا و امرا و مامورين جز و كل صاحب
اخلاق و صفات حميده ثابتي بودند روز به روز ترقي كرده دايره اقتدارات خود را توسعه دادند; و بالعكس هرگاه شخص اول يا طبقات
ديگر از كارگزاران نوع فاسد شدند قهرا ملت كم كم فاسد شده و اقتدار آنها نيز تدريجا به كلي از ميان خواهد رفت : اذافسد العالم فسد العالم .
داريوش گفت : ما گفته ايم در تمام مملكت هر كس دروغ بگويد او را بكشند
چه دروغ اسباب فساد و خرابي ملك و ملت است . البته
ماموريني كه مامور جلوگيري از دروغ بودند خود نيز بايد اهل صدق و راستي باشند و الا :
ذات نايافته از هستي بخش
كي تواند كه بود هستي بخش
اي ناگرفته پند
مده پند ديگران . عمرم به آخر رسيد. ملت ايران را متذكر مي سازم كه اگر حال بر اين منوال بماند و طبقات ارباب
اقتدار به همين صفات و اخلاق حاليه كه غالبا هستند منالباب الي المحراب باشند پيش بيني مي كنم كه نه از تاك نشان ماند (و) نه از تاك
نشان .

در سفر مهاجرت
موقع جنگ عمومي در اسلامبول چند ماه توقف داشتم . در اوضاع آن مملكت و ارباب اقتدار آن غوررسي كردم
حتي طبقات مستخدمين و مامورين جز از عدليه و ماليه و نظميه و تقريبا اوضاع آنها مثل اوضاع حاليه ما بود. در آن جا پيش بيني كردم
و به طلعت پاشا كه رئيس الوزرا بود در ملاقات تذكر دادم كه اين وضعيات شما قابل بقا و دوام نيست و چون طبقات ارباب اقتدار و
مامورين شما غالبا پايبند مذهب و اخلاق و صفات حميده نيستند منتظر انقراض قدرت خود باشيد
و خصوص شهر اسلامبول
چون
به هيچ وجه اخلاق و صفات حميده سابقين شما در او نمانده از براي شما گمان ندارم باقي بماند. چه
ماندن مدائن از براي شخصي
سلطاني (و) دولتي متفرع بر توافق اخلاق و صفات است ; واقعا نه صوره
تا همديگر را واقعا دوست دارند.
علت بت پرستي
درس 12
با اين كه به اتفاق قريب پنج هزار سال است عنوان ديانت (از زرتشت
موسي
عيسي
محمد(ص )) در دنيا دوران دارد
خصوصا در
اين قرون اخير كه اهل دنيا كاملا به همديگر مرتبط و از عقايد يكديگر باخبرند
مع ذلك اكثريت دنيا را مشرك و بت پرست تشكيل
مي دهد
انواع و اقسام مشرك و بت پرست در دنيا از جهت محترم داشتن شيئي يا اشيائي
يا شخصي يا اشخاصي و از جهات ديگر خيلي
مختلف و متفاوت است ; ولي هيچ طايفه و فرقه از آنها نسبت به معبود خود اطلاق قديم و خالق و رب را سزاوار ندانسته اند
با اين كه از
تمام فرقي كه راه بطلان پيموده اند قديم ترند
پس ملتفتين آنها چه در نظر دارند و مقصود آنها چيست
درس 13
عبادت كه معني آن پرستش است (متواضع شدن نزد معبود) مختص خالق است
چه پرستيدن از براي صفات كماليه و جماليه و
جلاليه و ساير محامد است كه منحصر بذات باريتعالي واجب الوجود مي باشد
لذا پرستش غير او را نشايد. به توهم اين كه غيب از ما
غيب است و دست ما از او كوتاه هر فرقه از بت پرست و مشرك مظهري اختيار كرده او را پرستش نمودند به واسطه يا بلاواسطه
به لحاظ
مظهريتي كه در او تصور كرده اند. منشا اين مظهريت چه و چيست به قدري خيالات و توهمات شده كه احصا آن در غايت اشكال است .
جامع بين كل اين است كه چون ما قاصريم از رسيدن به خالق
خود را به مظاهر پيوسته و آنها را شفيع در امور خود دانسته و تواضع
مي كنيم
اين است معني بت پرستي . اگر روح آن را شكافته و خوب تعمق كنيم خداپرستي است .
اگر كافر بدانستي كه بت چيست
يقين كردي كه دين در بت پرستي است
ولي شرك است
چه هيچ چيزي و هيچ شخصي منشا هيچ اثري در عوالم و ذرات نيست غير از حق تعالي . لذا حمد و شكر
پرستش
ووو
هيچ كس و هيچ چيز را نشايد.
آن توجه توهم مي شود كه در دين اسلام مظاهري و شفعايي مي باشد اين توهم صرف توهم و به غير مورد است . زيرا اين مظهريت و
شفاعت و غيره را من شخصا درباره كسي قائل نشده بلكه اطاعت امر خالق خود را نموده ام كه اشخاصي را شفيع و واسطه و لازم الاطاعه
از براي من قرار داده است و هرگاه فرض كنيم بت پرستي جهلا و قصورا در موردي داراي چنين عقيده اي باشد آن هم معذور است .
درس 14
ليله يكشنبه 25 اسفند (1380 )
قسمتي پرستش مي كنند آفتاب را
بعضي ماه را
برخي بعضي كواكب را
جمعي بعضي آب ها را
قسمتي آتش را و امثال ذلك
به
لحاظ اين كه منافعي از آنها نسبت به خود در حيات و زندگاني دنيا ديده اند آنها را محترم داشته و نسبت به آنها متواضع مي باشند. به
همان فلسفه اي كه در درس سابق گفتيم چون غيب را غيب مي دانند به آن چه مشاهده مي كنند اكتفا و قناعت كرده اند
اين قسمت هم
شرك است
چه اين امورآلاتي هستند كه از جانب حق اين اثر به آنها داده شده (است ).
ديده اي بايد سبب سوراخ كن
تا سبب را بركند از بيخ و بن
« لاموثر في الوجود الاالله » آلت و سبب هر چه و هر كه و تاثيرش هر مقدار باشد چون فاعل فعلي نيست مورد مدح و ذم واقع نخواهد
بود
مدح و ذم راجع به فاعل است و بس . بعضي از فرق مسلمين از اين گونه تخيلات در مورد بعضي از پيشوايان و مرشدين نموده اند از
مقوله قاسم الارزاقي و تاثير اراده در امورات مستقلا و امثال ذلك تا به جائي كه بعضي برخي از آنها را معبود دانسته ستايش و پرستش
مي كنند
تمام اينها بي اساس است
مثل حضرت مريم را در رديف عيسي (ع ) دانستن و براي حضرت عيسي (ع ) مقامي فوق مقامش قائل
شدن در مذهب نصارا
و همچنين مثل بي اساس بودن مقامي كه يهود جهت عزير قائل بوده اند علاوه بر آنچه را دارا بوده (است ). فلسفه
بطلان كل اين تخيلات را بحول الله و قوته مفصلا در دفتر بعد خواهيم گفت و اجمال آن اين است كه در شئون خالق تمام ماسوي الله از
انبيا و اوليا و غير هما در يك رديف و در يك مرتبه مي باشند. توضيحا اين كه مرحله عبوديت نسبت به تمام موجودات بر نسق واحد
است . فقط اختلاف در مراتب عبوديت مي باشد
چنانچه فرموده اند : « نزلونا عن الربوبيه و قولوا في حقنا ماشئتم » . نه در داشتن بعضي
اشخاص و اشيا شئون ربوبيت را (اشهدان محمدا عبده و رسوله ) اشخاصي كه معتقد با اين عقايداند ولو لشبهه محكوم به شركند.
« اعاذنالله من هذه الشبهات و الاشتباهات و من الافراط و التفريط » . آمين يا رب العالمين .
درس 15
فراعنه و نمارده و امثالهما و تابعين (آنها) به خالق و رب و قديم غيبي معترف و قائل بودند
مع ذلك دعواي الوهيت نموده تابعين
هم مي پذيرفتند. در دنيا آنچه شنيده شده من القديم الي الان دعواي الوهيت از اين مقوله بوده است نه دعواي خالقيت و قدمت و
ربوبيت
و پيغمبراني كه فرستاده شده به جهت جلوگيري از اين دعاوي نبوده بلكه به علت جلوگيري از شئون و مرتبه ديگري از شئون
خداوند كه غير از خود او هيچ كس لايق و سزاوار آن شان نبوده و نخواهد بود
و تفصيل اين مجمل
اين است . تمام ما سوي الله و عوالم
علوي و سفلي كه ذره اي از آنها مستثنا نيست حركات و صفات و افعال و احوال تكويني و غيرتكويني آنها بايد مستند بحق تبارك و
تعالي شانه بوده باشد
چه خالق صلاح هر چيزي را از براي خود او و صنف و نوع او و نظام كلي در حركات و سكنات مي داند و بس .
بنا عليهذا هيچ شخصي را نمي رسد كه تشخيص دهد حسن و قبح و صلاح و فساد و ضرر و نفع خود را در فعلي يا حركتي و سكوني
يا در صفت و حالي نسبت به شخص خود در زنگاني دنيا
چه جاي صنف و نوع و نظام كلي و چه جاي ادراك نسبت به نشئه اخروي و
چه جاي نسبت به غير در امور مذكوره . هر كس چنين دعوائي كند و خود را مشخص اين خصوصيات بداند با كمال اطمينان مي گويم كه
عقل خود او مكذب اوست
زيرا احاطه بر اين خصوصيات مختص به كسي است كه محيط بر اين خصوصيات است و آن منحصر به
ذات باري جلت عظمته مي باشد و بس . « ان الله علي كل شيي محيط » .
شهيد مدرس : تاريخ و مشهورات گواهي مي دهد كه هيات حاكمه و كارگزاران جامعه و كشوري صاحب اخلاق و صفات پسنديده
باشند
آن جامعه و آن كشور روز به روز ترقي مي كند و دايره اقتدارش هر روز وسيع تر مي شود
برعكس اگر كارگزاران و هيات حاكمه
فاسد باشند
قهرا آن ملت و آن جامعه فاسد مي شود و هر روز بيش تر از گذشته روي به ضعف مي نهد و سرانجام به كلي از ميان
مي رود
شهيد مدرس : من در جنگ عمومي (جنگ جهاني اول ) پس از غور در وضعيت اخلاقي كارگزاران و فرمانروايان دولت عثماني
شكست آن دولت در جنگ عمومي را پيش بيني كردم و به طلعت پاشا (رئيس الوزراي دولت عثماني ) نيز اين موضوع را يادآوري نمودم
كه خود را اصلاح كنند و به اخلاق و مذهب و صفات حميده پايبندي نشان دهند تا سقوط نكنند

|