روزنامه جمهوري اسلامي 29/08/1386 صفحه جبهه و جنگ

  • قامت رعناي سرو شلمچه
  • در نهايت ايثار
  • مردي سبكبال در سياهي شب
  • *****
    قامت رعناي سرو شلمچه




  • به انگيزه برگزاري يادواره سردار شهيد محمدحسن طوسي و شهداي روستاي طوس كلاي نكا
    باز طوفاني از جنس غم دلهاي داغ ديده بچه هاي مظلوم لشكر 25 كربلا را بي تاب كرده است . با بغضي بي امان حنجره ام را مي فشارد و دوباره دلم از درد بر ديوار سينه مي كوبد تا شايد راهي براي فرار بيابد باز حادثه غم بار شلمچه و سه راه شادت غرش تانكها تيرها مستقيم تانك و كاليبر صداي يا زهرا (س ) ياران خميني (ره ) چشمان اشك آلود در شب عمليات تمناي شهادت بچه ها از خدا به خون غلطيدن جان لشكريان دلمان را تازه تراز هر زماني در سوگ و اندوه مي نشاند و زندگي با صفاي بسيجي ها در سنگرهاي تنگ و تاريك شلمچه و فاو و هور و مجنون و ساحل اروند و قله هاي برفي كردستان با آن همه فضايل آسمانيش ما را به حسرت نشانيده است . دريغ و درد جبهه و اهالي باصفايش هر دو با ما وداع كردند و بعد آنها ثانيه ها ي عمرمان زخمي و با درد گذشت و حسرت ديروز و غبارهاي گناه امروز كه در ژرفاي تنمان رخنه كرده است و جز شرمساري و سرافكندگي در مقابل مقام آنان چيزي نداريم .
    هر گاه سالروز عروج لاله ها از راه مي رسد تمام ذهنمان را خاطرات مظلومانه آنان در بر مي گيرد آري شهيد طوسي اسطوره ايثار و مقاومت و از خودگذشتگي در ايام خون و خطر بود مردي كه افتخار به يادماندني استان مازندران است دلاوري كه مقام معظم رهبري در وصفش فرمودند : شجاعت و فعاليت ايشان (شهيد طوسي ) در صحنه جنگ منجر به كسب فتوحات سرافرازي و افتخاري ابدي گرديد. شهيدي كه بقول سرلشكر رحيم صفوي مالك اشتر لشكر بود مخلصي كه همه وجودش به عشق امام و اسلام مي تپيد فرمانده بي ريايي كه تمام عمرش را وقف انقلاب كرده بود و هميشه مي گفت تا پشتم به خاك نيفتد آرام نمي گيرم .
    اين شهيد بزرگوار در روستاي طوس كلا از توابع شهرستان نكا چشم به دنيا گشود قبل از انقلاب باحضور در مراسم ديني و مذهبي و تشكيلات ضد رژيم نقش فعال و چشمگيري را به عهده داشت با آغاز تجاوز دشمن به ايران اسلامي دل از فضاي آرام شهر بريد و به جبهه هاي حق عليه باطل پا نهاد تا مابقي عمر خويش را در ميدان نبرد براي اعتلاي اسلام به كار بندد اين شهيد بزرگوار با رشادتهاي فراواني كه در عرصه نبرد از خود به جاي گذاشت خيلي زود نظر فرماندهان را به خود معطوف نمود و به تدريج مسئوليتهاي مهم در لشكر به او محول شد.
    او كه جز رضاي خدا به چيز ديگري نمي انديشيد فقط به صرف اطاعت از فرماندهي تن به اين مسئوليتها مي داد لذا هيچگاه خود را لايق فرماندهي بسيجيان نمي دانست هميشه مي گفت : فرمانده اصلي اين خوبان امام زمان (عج ) است .
    دلش در مسير گمنامي و بي نشان بود براي همين بعد شهادتش سالها تنها و بي زائر قامت رعنايش در خاك گرم شلمچه آرميده بود گويا اصلا قصد برگشتن به فضاي دلگير شهر را نداشت در عمليات كربلاي پنج با آنكه در استراحت و تحت نظر پزشك بود دوباره در منطقه عملياتي حاضر به انجام وظيفه شد و هرگاه به مرخصي مي آمد يكي از اعضاي خانواده يا بستگان و دوستان را با خود به جبهه مي برد. حرف اول و آخرش جبهه و جنگ بود.
    برادرم كلام آخر اينكه شهيد محمد حسن طوسي همه وجودش عشق و ايثار و خروش و شوق و خدمت بي ريا بود و دفاع مقدس تجلي گوشه اي از اخلاصش بود. ما و همه يارانش هيچگاه مجاهدتهاي بي ريايش را از ياد نخواهند برد. مزارش ستاره باران باد.
    رمضانعلي فرجي
    دبير آموزش و پرورش شهرستان بهشهر

  • *****
    در نهايت ايثار




  • خاطرات امير سرتيپ دوم علي رزميار از عمليات محرم
    اشاره ـ آنچه در پي مي آيد قطره اي از خاطرات دريايي اميرسرتيپ دوم علي رزميار مي باشد كه از عمليات غرورآفرين محرم بازگو نموده است .
    آن زمان علي رزميار سرگرد گردان 111 تيپ 84 خرم آباد بود كه در ادغام به گردان حضرت موسي بن جعفر(ع ) از لشكر امام حسين (ع ) اصفهان در عمليات پيروزمند محرم شركت نمود. منطقه عمليات موسيان عين خوش (غرب جاده انديمشك ـ دهلران ) و هدف ; ادامه عمليات بزرگ و بي نظير فتح المبين تامين مرز بين المللي آزادسازي قسمت مهمي از خاك ميهن عزيزمان پاسگاههاي چم كسري ربوط چم هندي ارتفاعات حمرين تسلط بر قسمت مهمي از خاك دشمن متجاوز و بعثي كه با نتيجه پيروز كامل رزمندگان ارتش جمهوري اسلامي پاسداران و بسيجيان عزيز همراه بود . اين عمليات در آبانماه سال 61 با رمز لاحول ولا قوه الا بالله العلي العظيم آغاز گرديد.
    مبل گوشتي
    داخل سنگر شدم تاريك بود جايي را نمي ديدم هوا نزديك به روشني و فجر صادق بود. داخل سنگر از خستگي نشستم . احساس كردم روي مبل نرم و فنري نشسته ام . ناگهان بهرام صادقي بمن گفت : ميداني روي چه نشسته اي
    گفتم نه قاه قاه خنديد و گفت : بابا سه تا جنازه عراقي مبل و صندلي ما شده اند.
    گلزاده سرخ شد
    سه روز از شروع عمليات گذشته بود در لب ارتفاعات حمرين روبروي شرهاني پشت خاكريز نه چندان بلندي بوديم . نيروهاي در مقابل پاتك عراقيها مقاومت و اجراي آتش مي كرد زير M عراقي با آتش سنگين پاتك خود را شروع كرده بودند يك فروند تانك 47 تانك گودالي عميق بصورت سنگر قرار داشت كه 6 نفر از درجه داران ورزيده زرهي در آنجا مشغول رزم بودند . استوار گلزاده براي ما چاي آورد كه بر اثر موج انفجار چاي به ما نرسيد. موشكي به تپه اصابت و انفجار عظيمي روي داد تپه متلاشي شد. گرد و خاك كه تمام شد به محل استقرار تانك نگاه كردم تانكي نديدم . فقط شني تانك روي زمين در حال سوختن بود و اثري هم از شهيد رزمنده داخل سنگر زير تانك نبود. گلزاده را صدا زدم ولي صفايي گفت : گلزاده سرخ شد و نزد معبود رفت .
    نهايت ايثار
    با سرعت باد تپه ماهورهاي كوتاه و بلند را در نورديديم مانند پرنده اي سبكبال انگار روي زمين نبوديم . گويا كف پوتين هاي ما فنر و برق داشت . خودمان نفهميديم اين سرعت و اين قدرت دوندگي را پس از سه روز گرسنگي از كجا آورده ايم از چندين كانال عميق و نيمه عميق و خشك رودها رد شديم به نيروهاي خودي رسيديم . محل استقرار ما آماج خمپاره اندازهاي 60 ميلي متري دشمن بود مانند نقل و نبات گلوله بر سر ما مي ريخت . ناگهان فرياد پرويز را شنيديم كه مي گويد : « واي سوختم »
    به سرعت خود را به او رساندم . در خون مي غلطيد او را بغل تپه كشيدم در حاليكه دست خون آلودش را روي محل تركش گذاشته بود گفت : من طوري ام نيست شما عمليات را ادامه بدهيد من با شما هستم .
    زلزله ده ريشتري
    سيزدهم آبان سال 61 بود يگانهاي تيپ 58 تكاور از گردان 111 پياده تي 48 عبور از خط نموده و سراسر پاسگاه تجليه و اهداف تعيين شده را اشغال و پاسگاه گردان را در قرارگاه تيپ عراقي تشكيل دادند. شب را به اتفاق تني چند از همراهان در سنگر فرماندهي تيپ عراقي بسر برديم و از غذاها و كنسروها آب سوخت و مهمات عراقيها استفاده كرديم . من به اتفاق علياري و ستوان ايلخاني روي بام سنگر عراقي رفتيم ناگهان غرشي عظيم با آتش شديدي در پشت تپه سمت راست خود مشاهده كرديم تمام سنگر و كوهستان و تپه ها و زمين زير پاي ما مثل وقوع زلزله ده ريشتري مي لرزيد موشكي عظيم الجثه مانند هواپيمائي غول پيكر از بالاي سر ما رد شد و آتش دنباله آن را بشكل ستاره دنباله دار از ما دور كرد. ديري نگذشت كه اين غول پر از مواد منفجره بر روي شهر قهرمان پرور دزفول بخاك نشست . ويراني كشتار قتل و موج انفجار شديدي بجا گذاشت و تعداد زيادي از هموطنان غيرنظامي ما را شهيد و مجروح كرد.
    ارسالي از كرمان : همتي

  • *****
    مردي سبكبال در سياهي شب




  • تقديم به علي اثني عشري ; آنكه سبكبال از كنار ما سفر كرد و رفت
    از علي آقا بسيار شنيدم وبسيار نوشتم اما مرتضي جان !اين خاطره تو تمام وجودم را به بغضي سنگين بدل كردكه برسر راه گلويم آمده بود تا خفه ام كند. مي خواستم داد بزنم اما نشد.تحريريه مملو از خبرنگاراني بود كه آمده بودند از سياست وسياستزدگي جامعه مان بنويسند وبراي صفحه شان آماده كنند و من همچنان مشغول خواندن خاطرات به فراموشي سپرده بودم تا براي صفحه ام آماده كنم .
    مرتضي جان ! خيلي ها در كنار ما بودند وسبك بال رفتند.علي اثني عشري خيلي مظلوم بود.خيلي ;بيش از آنچه كه من وتو فكر مي كنيم .
    عادتمان شده است ;شده ايم زنده كش مرده پرست .
    علي بود;اما كسي درد اورا ندانست .
    علي رفت همه عاشقش شدند.
    كاش كمي از مرام آن مرد در ما زنده بود ودر وجود همه آنهايي كه سالهاي دفاع مقدس را در كنارش گذراندند
    مرتضاي عزيز!اگر چه ما در شهرگناهان كبيره هم نفسيم اما نفس علي اثني عشري بيشتر ما را به هم نزديك مي كند .اوبه ما مي آموزد كه خوب باشيم آنقدر كه مشكلات اطرافمان را نبينيم سبكبال باشيم وبه اندازه يك كيسه مشكي بيشتر حمل نكنيم تا شايد از شفاعت آنها بهرمند گرديم .انشاالله
    آنچه پيش روي شما خاطره اي است منتشر نشده از زبان برادر مرتضي نبي نژاد در مورد شهيد علي اثني عشري .اميد آنكه در نظرتان مقبول افتد.
    واما خاطره
    سال كه سال اول دانشگاهم بود.گه گاهي براي دلتنگي هايم عصر شنبه به شهرستان (فريدونكنار) مي آمدم وشب شنبه با ميني بوسي كه ساعت شب از ترمينال ميني بوسراني نسيم به سمت تهران ميرفت برميگشتم . يكي ازاين شبها كه سرماي فصل زمستان را به ميزباني نشسته بودمن دير به حركت ميني بوس رسيدم وجايي براي نشستن برروي صندلي پيدا نكردم لذا تصميم گرفتم روي پيت حلبي وسط اتاقك ميني بوس بنشينم .
    متاسفانه وقتي وارد ميني بوس شدم ديدم كسي ديگرمثل من جايي براي نشستن برايش باقي نبود وازقبل روي آن پيت حلبي نشست . او باديدن من تعارف كرد كه من روي پيت بنشينم اما قبول آن برايم كمي مشكل بود ولي در آخر او موفق شد باتعارفات بسيار مراراضي كند لذا من روي پيت نشستم واو روي پله دوم ميني بوس . درآن تاريكي اتاق ميني بوس نگاهي به چهره اش دوختم تا از محبتي كه در حق من نمود تشكر نمايم ولي گويا نمي خواست شناخته شود بهمين منظوركلاهش را تا بالاي ابروانش كشيده بود وشالي را به دور صورتش بسته بود تاچهره اش نامشخص بماند.
    اما من براي تشكر وعرض ادب بسيار كنجكاو بودم تا اورا بشناسم .لذا كمي زيركانه نگاه كردم . وآه از نهادم برخاست : اي واي بر من س س س سردار!!!!!!


    و صداي خفيفي مرا خطاب نمود : هيس ....
    منظورش اين بود كه ديگر تشكر لازم نيست وآهسته تر كه كسي متوجه نشود. چرا كه عده اي آشنا در ميني بوس بودند واو نمي خواست كسي اورا بشناسد.
    خدايا چه شد!! بسيارخجل شدم .....
    تا صبح با هم در خفاي ظاهرين به صحبت نشستيم البته من بر روي صندلي داغ پيت حلبي ( كه تا صبح ازو شرمسار بودم ) وايشان برروي كف پله ماشين ....
    ناگفته هاي علي آقا در آن شب هيچگاه از يادم نميرود كه مرام بر اين بود به زبان نياورم
    گفتم : علي آقا اين چيه تو نايلون مشكي . مگه با خودت ساك دستي چيزي نمياري . علي آقا چراتنها مياي وميري
    و اوگفت : اي بابا سبكبال باش اين بيجامه منه كه تو نايلون مشكيه . بعضي وقتها ميام فريدونكنار ;معمولاشب ميام وشب ميرم اينجوري بهتره ومن راحت ترم ... واسه ديدار مادرم اومدم ازباران . اومده بودم به مادرم سر بزنم ...
    ودر يك آن هردو سكوت اختياركرديم ... سكوت ...
    نيمه شب بود و اتاق ميني بوس همچنان در ظلمات تاريكي بسر ميبرد. مواظب بودم كه سردار گونه هاي خيس مرا وچشمان پر اشكم را نبيند وبغضم رالله
    هرگاه به ياد آنشب تاريك مي افتم بي اختيار اين گونه هايم خيسند وجاري ...
    آري سرداراني كه سر دادند صداي سكوتشان را پس از مرگ ...
    حال بنگر وبنگار كجايند مردان بي ادعا.
    بچه محل علي آقا ـ مرتضي نبي نژاد كناري
    www . khakriz 8 . blogfa . com منبع : وبلاگ راست قامتان