روزنامه جمهوري اسلامي 27/08/1386 صفحه جبهه و جنگ

  • پيك افتخار طلوعي با افتخار
  • در سايه غربت
    خاطراتي كوتاه از آزادگان

  • پاتك به واژه ها(15 )
  • *****
    پيك افتخار طلوعي با افتخار




  • حركتي نو در نشر فرهنگ دفاع مقدس
    پيك افتخار عنوان مجموعه كتبي است كه باموضوع دفاع مقدس ولي با سبك و سياقي متفاوت وارد عرصه نشر شده است اين كتب كه تا به حال شش مجلد از آنها به علاقمندان ارائه شده است در هر جلد اختصاص به معرفي يكي از سرداران جنگ اعم از سپاهي ارتشي بسيجي و يا دربردارنده يكي از موضوعات دفاع مقدس مي باشد.
    اين كتب به صورت رايگان بين مسافرين هواپيمايي . قطارهاي رجا و متروي تهران توزيع مي شود.
    قالب ارائه شده در مطالب كتابها به صورت داستاني و كوتاه بوده به گونه اي كه هر كتاب بطور متوسط در بردارنده چهل داستان كوتاه و جذاب مي باشد.
    باتوجه به كوتاه مستقل و رسابودن داستان هاي اين مجموعه مخاطبين مي توانند هر داستان از كتاب را مستقلا و به دلخواه مطالعه نمايند.
    داستان هاي اين مجموعه با شيوه اي روان ولي باسبكي جديد نگارش يافته اند. به گونه اي كه مخاطبين اين مجموعه كه عموما مردم مي باشند به سهولت مي توانند از اين مطالب نهايت بهره را ببرند. طراحي استفاده شده در جلد كتابها با رنگ آميزي شاد و جذاب همراه بوده تا از اين منظر نيز تحولي در عرصه كتاب هاي دفاع مقدس شاهد باشيم .
    محتواي كتاب ها اشاره به سيره عملي و اخلاقي فرماندهان دوران دفاع مقدس دارد به گونه اي كه بدون اغراق گوشه هايي از زندگي واقعي اين عزيزان بازنويسي داستاني شده و براي عموم مردم با سطح تحصيلات متفاوت و تمامي سنين قابل استفاده و عبرت آموز مي باشد.
    توزيع كتاب ها نيز با ابتكاري جالب همراه است . در روي جلد اين عبارت به چشم مي خورد : « از اينكه كتاب را برمي گردانيد تا ديگر مسافران نيز از آن بهره مند شوند سپاسگزاريم . »
    كتب پيك افتخار در پايانه هاي فرودگاه مهرآباد و هواپيماي جمهوري اسلامي و نيز حركت قطارها و ايستگاههاي مترو به گونه اي بدست مسافرين مي رسد كه آنان پس از مطالعه مي توانند كتب را در جايگاه خود برگردانند تا ديگر مسافران نيز از آن بهره مند شوند.
    اين طرح كه بيش از يك سال است به مرحله اجرا در آمده با توجه به نظرخواهي هاي انجام شده با استقبال كم نظير مردم روبرو شده است از اين مجموعه مي توان به كتب : نگين هويزه ( سيدحسين علم الهدا) سردار خرمشهر (سيدمحمد جهان آرا) صياد دل (علي صياد شيرازي ) سردار سالك (مصطفي چمران ) مسيح در كردستان (محمد بروجردي ) كاك احمد (احمد متوسليان ) و... اشاره نمود.
    در اينجا مراتب تقدير و سپاسگزاري خود را از ستاد آيه هاي ايثار و تلاش كه مبدع و طراح چنين مجموعه اي بوده و كاري نو و شايسته را در حوزه نشر فرهنگ دفاع مقدس ارائه كرده اند عرضه بداريم .
    اميد واثق داريم كه اين حركت طليعه اي نو و شروع دوره جديدي از نشر كتب دفاع مقدس باشد كه با ظاهري جذاب و ادبياتي فراگير و امروزين به بازار نشر وارد شود.
    همچنين جا دارد كه دست مريزاد نثار معاونت فرهنگي وزارت ارشاد كه حامي جدي اين نوع آثار است بنماييم .
    در پايان بيان يك نكته را ضروري مي دانيم و آن اينكه نشر و توزيع كتبي از اين دست نبايد محدود به محيط هاي مسافري شود چرا كه مدارس دانشگاهها وزارتخانه ها مطب پزشكان بيمارستان ها و... جايگاهي مناسب براي عرضه اينگونه محصولات مي باشند.
    ث ملك محمد لاري زاده

  • *****
    در سايه غربت
    خاطراتي كوتاه از آزادگان



  • قبر شماره ي 110 چهار روز بود كه « جواد » بيمار بود . آب بدنش كشيده شده بود . پنجمين روز ساعت 2 30 شب بالاي سرش رفتم . به خود مي پيچيد. سهميه ي آب خودم را به او دادم . آب گرم بيماريش را شديد كرد. هشت روز بود كه چيزي نخورده بود. روز نهم داشت زير لب شعر مظلوميت و غربت خود را مي خواند . ساعت 12 شب لبهايش از حركت ايستاد و پرنده ي روحش به پرواز درآمد.
    جواد شمشيري فرزند ابوتراب را در مقبري « رمادي » دفن كردند; قبري كه هيچ زائري نداشت جز نگاه محبت آميز اميرالمومنين (ع ); قبر شماره ي 110 ; يا علي !
    شهداي غريب ـ عبدالمجيد رحمانيان
    تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان


    امام ; موساي ما بود
    در اردوگاه « عنبر » يك افسر عراقي بود كه فارسي كاملا بلد بود و يك ژست روشنفكري به خود مي گرفت . او مي آمد با بچه هايي كه فعال بودند بحث مي كرد. برعكس ديگر عراقي ها كه تندخو و خشن بودند ايشان بسيار آرام و متين بحث مي كرد. اگر در مورد صدام هم بحث مي كرديم او ناراحت مي شد; اما بعدا به دوستانش سفارش مي كرد و پوست از كله ي طرف مي كندند.
    يك روز آمد پيش من و بعد از احوالپرسي گفت : حاضري با هم بحث كنيم
    من به او گفتم : با يك شرط .
    او گفت : چه شرطي
    جواب دادم : به شرط اين كه قسم به حضرت عباس عليه السلام بخوري كه مرا تحت تعقيب و شكنجه قرار ندهي . او قبول كرد و قسم خورد (عراقيها روي نام مبارك حضرت ابوالفضل عليه السلام حساس بودند و شديدا مي ترسيدند و حساب مي بردند) در بين بحث او به من گفت : چرا خميني كه پانزده سال در كشور عراق از وي پذيرايي كرديم و وقتي به ايران آمد عليه ما قيام كرد و جنگ به راه انداخت
    من كه تازه حفظ قرآن را شروع كرده بودم و اتفاقا همان روز سوره ي طه كه داستان حضرت موسي و فرعون در آن بيان مي شود حفظ كرده بودم خواندن آيات سوره ي طه را براي آن افسر آغاز كردم . افسر عقيدتي ـ سياسي عراق مات و مبهوت شده بود. او گفت : هيچ كس اين گونه و منطقي به من جواب نداده است .
    سپس ادامه داد : چرا شما اين قدر خميني (ره ) را دوست داريد
    به او جواب دادم : خميني بوي علي عليه السلام و بوي پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم مي دهد و داستان زندگي او همچون اجداد بزرگوارش مي ماند.
    آن افسر خداحافظي كرد و رفت . به لطف خدا و انفاس قدسيه ي امام او هم به قول خودش وفادار ماند و شكايت مرا به فرمانده ي عراقي نكرد و بعد از چند روز وي را از اردوگاه به بغداد بردند.
    يوسف تباران ـ عبدالمجيد رحمانيان
    آزاده مجيد كارگر
    تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان
    لحظه ي افتادن نخل
    گفتيم : از « ابراهيم رضايي » برايمان بگوييد!
    يكي گفت : دو چشمم تير خورده بينايي ام را از دست داده بودم . به اردوگاه عنبر كه رسيديم مرا به داخل آسايشگاهي پرت كردند. دو دست مهربان نگذاشت بر زمين بيفتم . كنارم نشست و گفت : « ابراهيم هستم و مثل او اسيرم . تا زنده ام از تو مواظبت مي كنم . »
    اضطرارم را زدود و آرامش يافتم . وقت اذان هم مرا به صف نماز هدايت كرد. خودش امام جماعت بود و من نمي دانستم . مي گفت : « با جانفشاني بچه ها هنوز نماز جماعت برپاست . »
    يك سال آنجا بودم و ابراهيم همه ي كارهايم را انجام داد. روزي كه مي خواستند مرا زودتر از بقيه آزاد كنند دستهايم را گرفت و مرا سوار خودرو كرد. او ماند و من در آرزوي ديدنش راهي ايران شدم .
    ديگري گفت :

    ششم مهر ماه 59 با هم اسير شديم . دائما در تكاپو بود تا گره از كار بچه ها بگشايد . مي گفت : « بچه ها قرآن بخوانيد تا قلبهايتان آرام شود. »
    تبعيدش كردند به رمادي . چندين بار هم او را به زندان انداختند. آخر بچه ها به او خيلي احترام مي گذاشتند. همه كاره بود.
    وقتي تنها مي شد كف دستهايش را مي گذاشت پشت سرش و از درد مي ناليد . خيلي كابل به سرش زده بودند . پاييز 65 هم دوباره تبعيدش كردند.
    يك نفر ديگر هم گفت :

    آنجا هم تحت شكنجه بود. يك روز سخت عراقي ها خلاف معمول سوت آمار زدند. سكوت اردوگاه را گرفت . چند لحظه بعد جسد « ابراهيم » روي دست چند نفر از بچه ها بود. او را از بهداري بيرون آوردند. عراقي ها جسد را تحويل گرفتند.
    خبر پيچيد : « ابراهيم رضايي بر اثر خونريزي مغزي شهيد شده است » .
    از كتاب شهداي غريب ـ عبدالمجيد رحمانيان
    تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان


  • *****
    پاتك به واژه ها(15 )




  • سالهاست كه به چشم هايم گفته ام مرد كه گريه نمي كند اما مردان همه رفتند و ما قرار است براي مردان گريه كنيم .
    يك شب عمليات برابر با هزار ماه مذاكره بود.
    شهادت كه اجباري نيست !
    بسيجي ! حيف است كه آن همه شكوه فقط از آلبوم خاطرات من و تو بماند قلمت رالله
    گاهي كه درد جاماندگي بي تابم مي كند آلبوم عكسهايم را باز ميكنم گويي به بهشت وارد شده ام و وقتي آن را مي بندم تا چند روز هر جا باشم خود را نشسته در مسجد احساس مي كنم .
    من مرتضي معاون جولا (امدادگر) را در يك شب ابري كه از آسمانش هم تير مي باريد و هم باران در شرق دجله ديدم كه همراه با علي كربلائي (دوشكاچي ) و محمدرضا آزادي (معاون دسته ) و يوسف سرلك (تيربارچي و نوحه خوان گردان ) نماز شهادت را به جماعت اقامه كرده بودند الله اكبر سجده ...
    كف خيس سنگر ما در چزابه عطر خويش را مديون گريه هاي نيمه شب اكبر قاسم پور (اعزامي از مسجد سليمان ) بود.
    شهادت تاريخ مصرف ندارد
    اهواز ـ گردان كربلا ـ علي عميره