روزنامه جمهوري اسلامي 24/08/1386 صفحه عقيدتي

  • خاطرات و خطرات در زندگي علمي و فرهنگي علامه جعفري
  • من اگر خارم و گر گل چمن آرايي هست
  • خيانت نكن
  • *****
    خاطرات و خطرات در زندگي علمي و فرهنگي علامه جعفري




  • مرحوم علامه محمدتقي جعفري از تلاش ها و فعاليت هاي علمي و فرهنگي خويش يادها و خاطره ها و فرازو نشيب هايي نقل كرده اند كه بخشي از آنها را به مناسبت سالگرد رحلت آن عالم و محقق وارسته از نظر مي گذرانيم .
    خانواده اي كه در آن ديده به جهان گشودم افرادي بسيار متدين مخلص و مردمي اصيل بودند. پدرم اهل صدق و صفا بود به طوري كه كهن سالان مي گفتند از ايشان دروغ شنيده نشد و ياد نمي آيد كه ايشان كلمه اي دروغ گفته باشد. مادرم از سادات علوي و از خاندان بزرگ تبريز به شمار مي آمد. وضع مالي پدربزرگم خوب بود اما بر اثر بيماريي كه برايش پيش آمد خانواده اش دچار مشكلات مالي شدند.
    صدق و صفاي پدر در ما خيلي موثر بود. از نظر مال دنيا كريم النفس و حتي اسم وي (كريم ) نيز با مسما بود. از ايشان نقل كرده اند كه در آغاز ازدواج كه تبريز دچار قحطي شده بود يك شب دو عدد نان سنگگ و جعبه اي شيريني مي خرد تا به منزل برود. بين راه در خرابه اي مشاهده مي كند دو نفر در حال خوردن استخوان و لاشه هاي گوسفند و مرغ هستند. وقتي اين صحنه را مي بيند نزد آنها مي رود و يكي از نان ها و شيريني را ميان آنها تقسيم مي كند و با يك نان به منزل مي رود. پس از چند قدم دوباره برمي گردد تا وضع آنها را مشاهده كند و مي بيند كه دست به سوي آسمان بلند كرده اند و دعا مي كنند كه اي مرد! خدا به تو فرزند صالحي بدهد.
    يكي از روزهاي تابستان ـ در دوران سه سالگي خود ـ كه صبح از خواب بيدار شدم در گوشه اي از رختخواب عقربي را از زمين برداشتم و در پيراهن خود گذاشتم . در همين حال دور حياط مي دويدم و مي گفتم : كرم دو سر كرم دو سر! يك باره مادربزرگم متوجه من شد و به مادرم گفت : برو ببين اين بچه چه مي كند. من پا به فرار گذاشتم و مادرم دنبالم دويد و پيراهن مرا باز كرد و عقرب را ديد. فورا پيراهن را تكان داد تا عقرب به زمين افتاد و مادرم آن را كشت .
    من دوره دبستان را در تبريز در مدرسه اعتماد كه بعدها به دبيرستاني به نام دبيرستان انوري تبديل شد گذراندم . دوره ابتدايي را در دو سه سال طي كردم . از تهران دستور رسيد تا دانش آموزان لباس هاي متحدالشكل كه طوسي رنگ بود بپوشند. پدرم توان مالي نداشت تا براي من و برادرم آميرزاجعفر اين لباس ها را تهيه كند يادم مي آيد يك روز وقتي وارد مدرسه شديم ما را از صف كلاس خارج كردند كه اين كار براي روحيه من خيلي گران تمام شد. من و برادرم به خانه آمديم و جريان امر را به پدرم گفتيم . ايشان گفت : فعلا به مدرسه نرويد. مدير مدرسه مرحوم جواد اقتصادخواه پيش پدرم آمد و به او گفت : شما اجازه بدهيد كه اينها به مدرسه بيايند زيرا وزارت معارف حاضر است كه هزينه تحصيلي آنها را بپردازد. پدرم قبول نكرد و گفت : انشاالله خودم كار مي كنم و خرج تحصيل آنها را مي پردازم . يكي از نزديكان لباس ها را تهيه كرد و ما روانه مدرسه شديم . حدود يازده دوازده سالگي بود كه عشق به جهان بيني ها را در خود حس كردم . در اين دوران من كار مي كردم . گاهي صبح ها كار مي كردم و بعدازظهرها به مدرسه مي رفتم و گاهي هم بعدازظهرها كار مي كردم و صبح ها به مدرسه مي رفتم .
    در آغاز تحصيل علم براي ما جلوه اي حياتي داشت . متاسفانه الان اين حالات را در افراد بسيار كم مي بينم . اگر معلم به ما مطلبي مي گفت احساس مي كرديم كه اگر آن را ياد نگيريم دنيا به هم خواهد خورد. ما با اين روحيه درس مي خوانديم . من الان اشعاري را كه از منوچهري دامغاني در كلاس پنجم ابتدايي مي خوانديم در حافظه دارم .
    معلم ها به من خيلي محبت داشتند چون نمراتم بالا بود به ويژه در درس رياضيات . از كلاس اول يك باره به كلاس چهارم رفتم و در اين كلاس شاگرد دوم شدم و كلاس پنجم شاگرد اول . مدير مدرسه مان يعني آقاي جواد اقتصادخواه شخص فاضل و متدين و دلسوزي بود. مرتب به كلاس ها مي رفت و سركشي مي كرد. يك روز آمد سر كلاس خط . من خطم بد بود. به من گفت جعفري اين چه خطي است كه نوشته اي من گفتم : خيلي خوب است . گفت حالا كه خودت تصديق مي كني بيا بيرون . يك چوبي به دست من زد كه چند ماه دستم ناراحت بود. ساليان دراز گذشت و يك روز در دانشگاه مشهد سخنراني داشتم . همين كه پشت ميز سخنراني قرار گرفتم از دور فردي را ديدم كه آشنا به نظر مي رسيد. دقت كردم ديدم آقاي جواد اقتصادخواه است . وقتي قيافه ايشان را ديدم به جهت احساس احترام نتوانستم دو دقيقه سخنراني كنم . بعد از سخنراني نزد من آمد و گفت آيا مرا مي شناسيد گفتم : بله شما آقاي اقتصادخواه هستيد كه چوب به من زديد. بنده خدا سرش را پايين انداخت تا عذرخواهي كند. گفت : اي كاش از اين چوب ها بيشتر مي زديد. گفت : براي چه گفتم : براي خط . گفت : آيا حالا خطت خوب شده است . گفت : قابل خواندن است . پس از مدتي كه رفتم تبريز ديدم كه اعلاميه فوت ايشان را به در و ديوار زده اند. با مرگ ايشان مردم تبريز بسيار متاثر شدند و افراد مختلف شهر مي گريستند. گويي در جامعه به طور نامحسوسي هوشياري عجيبي وجود دارد. من نام آن را وجدان اجتماعي مردم مي گذارم . بعد از خروج از مجلس ختم او اعلاميه اي را به ما دادند كه در آن نوشته بود اين جانب جواد اقتصادخواه سي يا سي و پنج سال مشغول تربيت فرزندان شما بودم . البته به خاطر ندارم كه به عمد به كسي ظلم كرده باشم ولي چون در اين دنيا نيستم از همه شما حلاليت مي طلبم و اگر اشتباه كرده ام مرا ببخشيد. زير آن هم نوشته بود. مسافر دار بقا جواد اقتصادخواه ...
    پس از پايان تحصيلات ابتدايي درس هاي حوزوي را شروع كردم . در اين دوران غذاي ما نان و ماست بود. در طول روز هم با دوستان چاي با كشمش مي خورديم . در دوران تحصيل با مشكلات مالي روبه رو بوديم و زندگي سختي داشتيم اما جنبه هاي روحي ما طلاب خيلي قوي بود. در تبريز نزد آقاي ميرزاحسن شربياني صرف مير را خواندم . از ميرزا علي اكبر آقاي اهري هم استفاده بسيار كردم . مقام ادبي ايشان خيلي بالا بود ولي زندگي بسيار سختي داشت . در معاني و بيان تقريبا منحصر به فرد بود. در دوران ما او شاگردان خوبي را در ادبيات عرب پرورش داد. اين مرد خدمت هاي بسياري به طلاب كرد اما متاسفانه تا آخر عمر فقر از او دست برنداشت . ميرزابوالفضل سرابي هم كه ادبيات تدريس مي كرد از ديگر اساتيد من بود. آقا ميرزا جعفر بخشايشي و آقا ميرزا حجت ايرواني هم از اساتيد دروس مقدماتي ما بودند. ما با عشق و علاقه اي خاص مشغول تحصيل بوديم اما مدتي كه گذشت به خاطر مشكلات زندگي ناگزير شدم تا براي تامين معاش كار كنم و به همين جهت تقريبا شش ماه درس را رها كردم ...
    زمان فقهاي اربعه يعني آقايان خوانساري حجت صدر و فيض به قم رفتم و مدت يك سال آنجا بودم . از اساتيد ما يكي آقاشيخ عبدالصمد خويي و يكي هم شهيد صدوقي بود. لباس را ايشان و مرحوم حجت كوه كمري تبريزي در مدرسه دارالشفا بر من پوشاندند. مرحوم صدوقي خيلي باذوق بود. آقا شيخ مهدي مازندراني هم يكي از اساتيد من بود كه مقداري معقول را نزد ايشان خواندم . نزد آقا شيخ محمدتقي زرگر هم مسائل عرفاني را خواندم . در درس اخلاق امام خميني كه در مدرسه فيضيه برقرار بود شركت كردم يادم هست روز اول كه وارد شدم ايشان آيات آخر سوره « حشر » را تفسير مي كردند. درس هاي ايشان از نظر عرفاني خيلي اوج داشت . سيماي امام خميني نشان مي داد كه از مواهبي برخوردارند كه ديگران از آنها بي بهره اند.
    (منبع : آفاق مرزباني گفتگوهايي با علامه جعفري به كوشش عبدالله نصري )

  • *****
    من اگر خارم و گر گل چمن آرايي هست




  • زندگينامه « خودنوشت » علامه طباطبايي (ويژه سالروز ارتحال )
    نويسنده ـ محمدحسين طباطبايي ـ سال هزار و دويست و هشتاد و يك شمسي در تبريز در ميان يك خانواده علمي به وجود آمده ام . در سن پنج سالگي مادر را و در سن نه سالگي پدر را از دست دادم و به مناسبت اينكه كم و بيش مايه معاش داشتيم سرپرست ما (وصي پدرم ) وضع زندگي ما را (من و برادر كوچكتر از خودم را كه داشتم ) به هم نزد و تحت مراقبت و پرستاري يك نفر خادم و يك نفر خادمه قرار گرفتيم .
    كمي پس از درگذشت پدر به مكتب و پس از چندي به مدرسه فرستاده شديم و بالاخره به دست معلم خصوصي كه به خانه مي آمد سپرده گشتيم و به اين ترتيب تقريبا مدت شش سال مشغول فراگرفتن فارسي و تعليمات ابتدايي بوديم . آن روزها تحصيلات ابتدايي برنامه معيني نداشت . همين قدر به ياد دارم كه در فاصله ميان 1296 ـ1290 كه مشغول بودم قرآن كريم را كه معمولا پيش از هر چيز ديگر خوانده مي شد و كتاب گلستان و بوستان سعدي و نصاب و اخلاق مصور و انوار سهيلي و تاريخ معجم و منشات امير نظام و ارشاد الحساب را خواندم . سال 1297 وارد رشته هاي علوم دينيه و عربيه شدم و تا سال 1304 به قرائت متون سرگرم بودم . در ظرف همين هفت سال در علم صرف كتابهاي امثله و صرف مير و تصريف و در نحو كتابهاي عوامل و آنموذج و صمديه و سيوطي و جامي و مغني و در بيان كتاب مطول و در فقه كتابهاي شرح لمعه و مكاسب و در اصول كتابهاي معالم و قوانين و رسائل و كفايه و در منطقه كبري و حاشيه و شرح شمسيه و در فلسفه كتاب شرح اشارات و در كلام كتاب كشف المراد را خواندم و به همين ترتيب دروس متن (در غير فلسفه و عرفان ) خاتمه يافت .
    سال 1304 براي تكميل تحصيلات خود عازم حوزه نجف گرديدم و به مجلس درس مرحوم آيت الله آقاي شيخ محمدحسين اصفهاني حاضر شده يك دوره خارج اصول كه تقريبا شش سال طول كشيد و چهار سال نيز خارج فقه معظم له را درك نمودم و همچنين هشت سال از در خارج فقه مرحوم آيت الله نائيني و يك دوره خارج اصول معظم له حضور يافتم و كمي نيز به خارج فقه مرحوم آيت الله آقاي سيدابوالحسن اصفهاني رفتم كليات علم رجال را نيز پيش مرحوم آيت الله حجت كوه كمري رفتم . در فلسفه نيز به درس حكيم و فيلسوف معروف وقت مرحوم آقا سيدحسين بادكوبه اي موفق شدم در ظرف شش سال كه پيش معظم اله تلمذ مي كردم منظومه سبزواري و اسفار و مشاعر ملاصدرا و دوره شفاي بوعلي و كتاب اثولوجيا و تمهيدابن تركه و اخلاق ابن مسكويه را خواندم . مرحوم بادكوبه از فرط عنايتي كه به تعليم و تربيت نويسنده داشت براي اينكه مرا به طرز تفكر برهاني آشنا ساخته به ذوق فلسفي تقويت بخشد امر فرمود كه به تعليم رياضيات پردازم . در امتثال امر معظم له به درس مرحوم آقا سيدابوالقاسم خوانساري كه رياضيدان زبردستي بود حاضر شدم و يك دوره حساب استدلالي و يك دوره هندسه مسطحه و فضايي و جبر استدلالي را از معظم له فراگرفتم .
    سال 1314 در اثر اختلال وضع معاش ناگزير به مراجعت شده به زادگاه اصلي خود (تبريز) برگشتم و ده سال و خورده اي در آن سامان به سر بردم كه حقا بايد اين دوره را در زندگي خود دوره خسارت روحي بشمارم زيرا در اثر گرفتاري ضروري به معاشرت عمومي وسيله تامين معاش (كه از مجراي كشاورزي بود) از تدريس و تفكر علمي (جز مقداري بسيار ناچيز) بازمانده بودم و پيوسته با يك شكنجه دروني به سر مي بردم . در سال 1325 از سروسامان خود چشم پوشيده زادگاه اصلي را ترك گفتم و متوجه حوزه قم گرديده بساط زندگي را در اين شهر گستردم و دوباره اشتغالات علمي را از سر گرفتم و تاكنون كه اوائل سال 1341 مي باشد روزگار خود را در اين سامان مي گذارنم .
    البته هر كسي حسب حال خود در زندگي خود خوشي و تلخي و زشت و زيباهايي ديده و خاطره هايي دارد. من نيز به نوبه خود و خاصه از اين نظر كه بيشتر دوره زندگاني خود را در يتيمي يا غربت يا مفارقت دوستان يا انقطاع وسايل و تهيدستي و گرفتاريهاي ديگر گذرانيده ام . در مسير زندگي با فرازونشيب هاي گوناگون روبه رو شده در محيطهاي رنگارنگ قرار گرفته ام ولي پيوسته حس مي كردم كه دست ناپيدايي مرا از هر پرتگاه خطرناك نجات مي دهد و جاذبه مرموزي از ميان هزارها مانع بيرون كشيده به سوي مقصد هدايت مي كند.
    من اگر خارم و گرگل چمن آرايي هست
    كه از آن دست كه مي پروردم مي رويم
    در اوايل تحصيل كه به صرف و نحو اشتغال داشتم علاقه زيادي به ادامه تحصيل نداشتم و ازاين روي هر چه مي خواندم نمي فهميدم و چهار سال به همين نحو گذرانيدم . پس از آن يكباره عنايت خدايي دامنگيرم شده عوضم كرد و در خود يك نوع شيفتگي و بي تابي نسبت به تحصيل كمال حس نمودم به طوريكه از همان روز تا پايان ايام تحصيل كه تقريبا هفده سال كشيد هر گز نسبت به تعليم و تفكر درك خستگي و دلسردي نكردم و زشت و زيباي جهان را فراموش نموده و تلخ و شيرين حوادث در برابر (مساوي ) مي پنداشتم . بساط معاشرت غيراهل علم را به كلي برچيدم . در خوردوخواب و لوازم ديگر زندگي به حداقل ضروري قناعت نموده باقي را به مطالعه مي پرداختم . بسيار مي شد (و به ويژه در بهار و تابستان ) كه شب را تا طلوع آفتاب با مطالعه مي گذرانيدم و هميشه درس فردا را شب پيش مطالعه مي كردم و اگر اشكالي پيش مي آمد با هر خودكشي بود حل مي نمودم و وقتي كه به درس حضور مي يافتم از آنچه استاد مي گفت قبلا روشن بودم و هرگز اشكال و اشتباه درس پيش استاد نبردم .
    (منبع : بررسي هاي اسلامي علامه طباطبايي به كوشش سيدهادي خسروشاهي )

  • *****
    خيانت نكن


  • زن به شوهرش گفت : مرد مگر قرار نبود به مكه برويم و آن جا سكونت كنيم تمام وسايل و اثاثيه را جمع كرده ام و آماده است پس چرا اين دست و آن دست مي كني .
    چند روزي صبر كن كار واجبي دارم كه حتما بايد انجامش بدهم .
    يعني دوباره وسايل و اثاثيه را باز كنم و بسته بندي ها را به هم بزنم
    آري چاره اي نيست .
    ولي تو كه از من بيشتر براي سكونت در مكه لحظه شماري مي كردي پس چه شد اين كار واجبت چيست
    ببين زن همان طور كه مي داني من به يكي از مردم اين شهر مبلغي بدهكارم مدت زيادي است كه قرض گرفته ام بايد آن را بپردازم يا نه
    آن مرد « مرجئي » 1 را مي گويي ولش كن او كه دين و ايمان درست و حسابي ندارد تازه نياز هم ندارد چند روز ديرتر طوري نمي شود.
    زن من به او مديونم چرا متوجه نيستي .
    آخر او كه مذهب ساختگي دارد و امامان هم پيروان آن مذهب را لعن كرده اند اگر نپردازي نيز گناهي نكرده اي .
    ابوثمامه با خشم به زنش نگريست و گفت : از خودت فتوا مي دهي هيچ مي داني چه مي گويي براي يك نامسلمان آتش جهنم را بر خود هموار كنم
    پس چرا تا چند روز پيش به اين فكر نيفتاده بودي .
    چند روز پيش كه براي بررسي اوضاع مسكن و شغل و.... به مكه رفته بودم امام باقر را ديدم . به او گفتم كه قصد سكونت در مكه را دارم اما مقداري بدهي دارم و نظر او را در مورد اين كه بعدها بدهي آن مرد « مرجئي مذهب » را بپردازم پرسيدم .
    خب امام چه گفت
    برخيز و مقداري آب بياور تا بگويم .
    زن با عجله برخاست و از كوزه آب ريخت و براي شوهرش آورد در مقابل او نشست و گفت : حتما امام هم با نظر من موافق بود نه
    مرد آب را تا آخر سر كشيد و دستي به ريش هايش كه خيس شده بود كشيد و گفت : اتفاقا نه او فرمود « به سوي طلبكارت بازگرد و قرضت را ادا كن مصمم باش به گونه اي زندگي كني كه هنگام مرگ و ملاقات با خدا به كسي بدهكار نباشي » .
    ابوثمامه به زنش نگاه كرد ديد كه خيلي تعجب كرده و ادامه داد :
    امام باقر عليه السلام حرفي زد كه بيشتر به غيرتم برخورد.
    چه گفت
    گفت : « مومن هرگز خيانت نمي كند » .
    مگر مي خواهيم خيانت كنيم
    نپرداختن بدهي هم يك نوع خيانت است .
    مرد برخاست و با كمك زنش وسايل رادوباره سرجايش چيد وتصميم گرفتند تا پرداخت بدهي شان آن جا بمانند2.

    1 ـ پيروان مذهب « مرجئه » كه مذهبي باطل و ساختگي است و معتقدان به آن فقط ادعاي ايمان دارند و عمل را لازم نمي دانند و به آن پايبند نيستند در روايات معصومين نيز مورد لعن و نفرين قرار گرفته اند.
    2 ـ علل الشرايع ص 528 (نقل از حيات پاكان )