روزنامه جمهوري اسلامي 22/08/1386 صفحه جبهه و جنگ

  • مديريتي والاتر و برتر
  • متواضع و ياري رسان
  • خوشا پرگشودن پرستو شدن
  • *****
    مديريتي والاتر و برتر


  • يكي مي گفت : « جا دارد مديران امروز ما سيره عملي شهداي ما را دنبال نمايند و از طريق مطالعه و تامل در خاطرات مديريتي سرداران و شهدايي كه در كوران مشكلات و سختيهاي دفاع مقدس بار سنگين جنگ را با مديريت قوي و مبتكرانه خويش به نحو احسن بدوش كشيدند به مديريت خود در هر سازمان و نهادي كه هستند بهبود ببخشند. »
    البته نقل اين مطلب در اينجا فقط و فقط براي اتمام حجت شهدا با مسولين امروز ماست كه مبادا از يادشان برود كه پشت ميز نشستن امروز خود را مديون رشادت و جانفشاني ديروز اين عزيزانند.
    اما روي سخن ما با شماست شما جوانان و نوجواناني كه مسئوليتهاي كلان و مهم اين جامعه را به عهده خواهيد گرفت . لذا براي شماست كه تا دير نشده در پي يافتن اين گنج نهفته در سينه يادگاران دفاع مقدس باشيد تا با عمل به آن سيره در آينده مديري نمونه و موفق شويد.
    آنچه به نظر مي آيد اين است كه بخش مهمي از مديريت و يا به عبارتي اولين قدم در مديريت برمي گردد به چگونگي برخورد با نيروهاي تحت امر كه در اين زمينه خاطره اي را از مديريت سردار شهيد « حاج شعبان زينلي » قائم مقام لشكر زرهي هشت نجف اشرف كه توسط برادر بسيجي سيدكاظم مرتضوي نقل شده است انتخاب كرده ايم كه با هم مي خوانيم . اما قدمهاي بعدي با خود شما.
    « اولين باري كه به جبهه اعزام شدم قبل از عمليات بدر بود.
    براي اعزام هفت خوان رستم را طي كردم . چون علاوه بر سن كم جثه كوچكم نيز باعث مي شد كه سنم از دور جلب توجه كند. به هر حال به جبهه رفتم و از اينكه در گردان پياده سازماندهي شده بودم خيلي خرسند و راضي بودم . چون مي توانستم پا به پاي شيرمردان در عمليات شركت كنم .
    اما اين خوشحالي دوامي نداشت چون با شروع آموزش آبي ـ خاكي من و چند نفر ديگر از هم سن و سالانم را جدا كرده و به مقر پشتيباني بردند. از اينكه از عمليات بازمانده و به قول بچه ها مجبور بوديم نخود و لوبيا پاك كنيم خيلي ناراحت بودم . يك روز گفتند : « شعبان زينلي » قائم مقام لشكر به مقر مي آيند. ديدم فرصت از اين بهتر پيدا نمي شود. با عزمي راسخ دوستانم را نيز با خود همراه كردم و نزد زينلي رفتيم . از ابتدا با تندي و اعتراض حرف را شروع كرديم . چون مي دانستيم اگر كوتاه بياييم كلاهمان پس معركه است و نمي توانيم در عمليات حضور داشته باشيم . بعد از حرف هاي ما « زينلي » شروع كرد خيلي صميمي گويي سالها بود ما را مي شناخت از عمليات گفت و وظيفه هر واحد و تك تك افراد را گوشزد كرد و بعد از آن اهميت كار ما را در پشتيباني يادآوري نمود و گفت چون حضور ما در آنجا مهم است و در طول عمليات چه كمكي مي توانيم به رزمندگان بكنيم .
    قبل از ملاقات با زينلي فكر مي كرديم هيچ توجيهي نمي تواند منصرفمان كند ولي آنقدر منطقي و با خلوص صحبت كرد كه فكر كرديم اصلا اگر ما نباشيم ممكن است عمليات ...
    البته او قول داد در عمليات بعدي حتما ما جز گردان پياده باشيم . »
    حسين زكريائي عزيزي

  • *****
    متواضع و ياري رسان




  • ناگفته هايي از شهيد سرلشكر خلبان عباس بابايي از زبان رئيس دفتر رهبر معظم انقلاب
    حجت الاسلام والمسلمين محمدي گلپايگاني رئيس دفتر مقام معظم رهبري در تاريخ دوشنبه 86 6 19 در همايش روحانيون و ائمه جمعه و جماعات و علما و طلاب و جمعي از مسئولان اجرائي استان قزوين كه در محل حسينيه امام زاده حسين (ع ) اين شهر برگزار شده بود خاطراتي از امير سرلشكر خلبان شهيد عباس بابائي را براي حاضرين بيان كرد كه به اختصار گوشه هايي از آن را از نظر شما مي گذرانيم .
    من 28 سال قبل با شخصيت اين شهيد بزرگوار آشنا شدم و خاطراتي از او دارم كه به برخي از آن ها اشاره مي كنم .
    قطعا هيچ يك از شماها به اندازه من شخصيت شهيد بابائي را نميشناسيد من چندين سال در كنار اين شهيد بودم از سال 1358 دو يا سه ماه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي به نمايندگي از طرف حضرت امام (ره ) به پايگاه هشتم شكاري اصفهان رفتم كه از آن زمان 28 سال ميگذرد.
    من وارد باشگاه همافران و درجه داران پايگاه شدم كه از آن زمان اين مكان تبديل به مسجد شده بود مي ديدم اول شب كه مي شود نماز جماعت برپا مي شد يك جواني هم مي آيد آنجا مي رود آبدارخانه مي نشيند كنار كسي كه مسئول سماور و استكانها را مي شورد قندها را مرتب مي كند سيني را منظم ميكند و دست مي كشد و دستمال ميكشد من فكر كردم او يك سربازي است و معمولا سربازان از اين كارها در مراكز نظامي انجام ميدهند. من از يكي سئوال كردم اين آقا اسمش چيه او جواب داد او سرباز نيست . بلكه او يك ستوان است . پرسيدم : چه كاره اند ايشان گفت : او خلبان بارز و ممتاز هواپيماي اف 14 است با تعجب پرسيدم ايشان خلبان است كه مي آيد آبدارخانه و استكان مي شورد و مرتب مي كند آبدارخانه را گفتند : بله .
    اين شهيد عزيز وقتي با هواپيما در اطراف پايگاه هوائي اصفهان پرواز ميكرد ضمن انجام ماموريت خود روستاهاي داخل دره و شيارها را نيز شناسائي ميكرد و بعدا به آنها امدادرساني ميكرد.
    يك روز شهيد بابائي به من گفت بيا سوار ماشين من شو تا جايي برويم . پرسيدم : كجا گفت : روستاهاي اطراف . من هم درخواست او را قبول كردم و او را همراهي كردم كه البته بعدها اين كار چندين بار تكرار شد.


    شهيد بابايي با خودرو فرسوده اش و با پول شخصي اش هميشه مقداري مايحتاج زندگي و يا بعضا مصالح ساختماني را تهيه مي كرد و بار ماشين خود نموده و به روستائيان ميرساند. من چند بار ديدم خودرو ايشان در مسير ناهموار جاده هاي روستائي در آب و گل مي ماند و به سختي فراوان كار خداپسندانه انجام ميداد. اما دست از اين خدمت نمي كشيد.
    و يا در روستاها پاچه شلوار خود را تا زانو بالا مي زد و در ساختن مسجد يا حمام در حالي كه گل ميماليد به آنها كمك مي كرد. او مي گفت : من هيچگاه خمس بدهكار نمي شوم پرسيدم چرا گفت هر ماه كه حقوق مي گيرم به اندازه خرج يك ماه را برمي دارم و بقيه را در راه خدا انفاق مي كنم براي چي پول نگهدارم .
    يك وقتهايي شبها شهيد بابايي غيبش مي زد مسئولين حفاظتي نيروي هوايي به اين موضوع حساس شده بودند كه شهيد بابايي شبها به كجا مي رود. تعقيبش كرده بودند و متوجه شده بودند كه او بعد از نيمه هاي شب به كوي زينبيه اصفهان ميرود و غذاهاي پخته و آماده را از داخل ماشين درمي آورد پشت درب منازل گذاشته و بعد از به صدادرآوردن زنگ خانه ها آنجا را ترك مي كرد تا صاحب خانه متوجه نشود چه كسي آن غذا را آورده است .
    و يا شهيد بابايي از من سوال مي كرد چطور ميشود آدم شهيد ميشود. دوستان من رفتند چرا من مانده ام ... من چه كار كنم تا شهيد بشوم ... يك وقتي به من گفت چطور مي شود من به خدمت امام زمان (عج ) برسم يك راهي را به من نشان بده ...
    و او به آرزويش رسيد و... چه روزي هم به شهادت رسيد... روز عيد قربان به درجه رفيع شهادت نائل شد. او تنها شهيدي بود در نيروي هوايي و در داخل هواپيما به شهادت رسيد و پيكر مطهرش سالم با هواپيما فرود آمد و اين هم از عجايب بود. تنها يك تير بر گلوي او در داخل كابين به او اصابت كرده بود و خلبان ديگر همراه او هواپيما را سالم به زمين برگرداند. خلبان همراه شهيد بابايي به من گفت شهيد بابايي هنگام پرواز در آسمان چند لحظه قبل از شهادت به من گفت به به چه منظره اي و چه باغ و بوستاني جلوي چشم من است اين مناظر چقدر زيباست بعد از اين كلمات كوتاه صداي تيري را شنيدم كه به او اصابت كرد و شهد شهادت را نوشيد...
    حجت الاسلام والمسلمين گلپايگاني در پايان خاطرات خود گفت : ما همه مديون خون شهدا هستيم و شما قزوينيان به داشتن اين شهيدان بايد به خود بباليد.
    قزوين ـ خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي
    اين شهيد عزيز وقتي با هواپيما در اطراف پايگاه هوايي اصفهان پرواز مي كرد ضمن انجام ماموريت خود روستاهاي داخل دره و شيارها را نيز شناسايي مي كرد و بعدا به آنها امدادرساني مي نمود

  • *****
    خوشا پرگشودن پرستو شدن




  • جوانان نسل امروز بخوانند
    فرازهايي از وصيتنامه شهيد 12 ساله شهيد رضا پناهي
    يكبار بلكه چند بار بايد اين وصيتنامه را بخوانيم و يا به صدايش گوش دهيم تا بفهميم كه چطور جبهه براي بعضيها دانشگاهي بود كه حتي بدون گذراندن تحصيلات مقدماتي از آن فارغ التحصيل شدند و مدارك خود را از اباعبدالله(ع ) دريافت نمودند. و به راستي چه تفاوتي بين نوجوانان آن زمان و نوجوانان اين عصر وجود دارد !!
    صفايي ندارد ارسطو شدن
    خوشا پرگشودن پرستو شدن
    سال 1349 بودكه در كرج بدنيا آمد . در خانواده اي مذهبي اما بيشتر از 12 سال نتوانست سنگيني تن كوچكش را بر روح بزرگش تحمل كند و به اصرار پدر ومادر خود را راضي كرد تا سرانجام در دوازدهمين سال زندگيش ابدي شود. وصيتنامه اش را قبل از اعزام مخفيانه در نواري ضبط كرد و در گوشه اي پنهان كه بعد از شهادتش بدست خانواده اش رسيد.
    بسم الله الرحمن الرحيم
    من طلبني وجدني و من وجدني عرفني و من عرفني عشقني و من عشقني عشقته و من عشقته قتلته ومن قتلته فعلي ديته و من علي ديته و انا ديته
    هركس من را طلب مي كند مي يابد مرا و كسيكه مرا يافت مي شناسد مرا و كسيكه من را دوست داشت عاشق من مي شود و كسيكه عاشق من مي شود من عاشق او مي شوم و كسيكه من عاشق او بشوم او را مي كشم و كسيكه من او را بكشم خونبهايش بر من واجب است پس خون بهاي او من هستم .
    هدف من از رفتن به جبهه اين است كه اولا به نداي « هل من ناصر ينصرني » لبيك گفته باشم و امام عزيز و اسلام را ياري كنم و آن وظيفه اي را كه امام عزيزمان بارها در پيامها تكرار كرده كه هر كس قدرت دارد واجب است كه به جبهه برود و من مي روم كه تا به پيام امام لبيگ گفته باشم . آرزوي من پيروزي اسلام و ترويج آن در تمام جهان است و اميدوارم كه روزي به ياري رزمندگان تمام ملتهاي زير سلطه آزاد شوند و صدام بداند كه اگر هزاران هزار كشور به او كمك كند او نمي تواند در مقابل نيروي اسلام مقاومت كند. من به جبهه مي روم و اميد آن دارم كه پدر و مادرم ناراحت نباشند حتي اگر شهيد شدم چون من هدف خود را و راه خود را تعيين كرده ام و اميدوارم كه پيروز هم بشوم .
    پدر و مادر مهربان من ! از زحمات چندين ساله شما متشكرم . من عاشق خدا و امام زمان گشته ام و اين عشق هرگز با هيچ مانعي از قلب من بيرون نمي رود تا اينكه به معشوق خود يعني « الله » برسم . و بحق كه ما مي رويم كه اين حسين زمان و خميني بت شكن را ياري كنيم و بحق كه خداوند به كساني كه در راه او پيكار مي كنند پاداش عظيم مي بخشد. من براي خدا از ماديات گذشتم و به معنويات فكر كردم از مال و اموال و پدر و مادر و برادر و خواهر چشم پوشيدم فقط براي هدفم يعني الله ...
    التماس دعا