روزنامه جمهوري اسلامي 20/08/1386 صفحه جبهه و جنگ

  • پاتك به واژه ها (14 )
  • بي قراري من براي همسنگران ديروزم
  • در سايه غربت
  • *****
    پاتك به واژه ها (14 )




  • پس از عمليات والفجر هشت مانه عبدالله محمديان (معاون گردان ) احمد غلام گازر (كمك تيربارچي ) محمدمهدي نوروز تولائي (پرسنلي ) عبدالحسين دنيوي زاده (معاون دسته )... كه دلهايمان را تشييع كرديم .
    شهيد صادق نوري پور (معاون گردان ) دوست صميمي فجر صادق بود.
    درست است كه جانباز پا ندارد اما مگر نمي دانيم كه انقلاب را همه به پاي او نوشته اند.
    ما هشت سال با دشمن خونخواري دست و پنجه نرم كرديم كه چهره حجاج بن يوسف ثقفي را آبرو داده و آب شرم را از پيشاني چنگيز و نوادگانش پاك كرد.
    از بس مرحوم كريم محسني (رزمنده دوران دفاع مقدس ) در فضاي علامتهاي ظهور بود نامش آدمي را به ياد امام زمان (عج ) مي انداخت راستي ! هر كسي ما را مي بيند به ياد چه چيزي مي افتد !
    نعمت الله جمالي (آرپي جي زن ) حميد ضيائي (بي سيم چي ) و علي ماپار (بي سيم چي ) در عين سادگي و گمنامي به جهاني طعنه زدند و رندانه گليم خويش از مرداب دنيا بيرون كشيدند...
    اگر بخواهم شيرين ترين و لطيف ترين خاطرات زندگي ام را ورق بزنم ردپاي آنها را در كوچه پس كوچه هاي گردان كربلا و گروهان نجف اشرف و سرزمين سپيد و سبز جزاير مجنون و فاو و شلمچه و طلائيه و... پيدا مي كنم .
    دست راست حاج اسماعيل فرجواني (فرمانده گردان ) در آبهاي هورالعظيم از بدنش جدا شد... آه كه آن دست آسماني چه قدر بوسيدني است .
    اهواز ـ گردان كربلا ـ علي عميره

  • *****
    بي قراري من براي همسنگران ديروزم




  • بيشتر از شبها و روزهاي گذشته دلم گرفته است نگران و آشفته ام احساس مي كنم بسيار تكيده شده ام موهايم بسيار زود سپيد شد و پاسخي در مقابل پرسش دوستان از چرايي سپيدي مويم ندارم جز سكوت و زمزمه شعر
    گمان مبر زموي سپيد به عمر زياد
    جوان به حادثه اي پير مي شود گاهي
    اما براي تسكين روح خسته ام بايد مرحمي باشد احساس مي كنم به اذان صبح نزديك شده ام پيش تر خوانده و آموخته بودم كه « كمي قبل از اذان صبح براي مستي بيدار شو چرا كه به هر كه هرچه دادند در آن زمان داده اند. » آنها گفتند : « اگر ما چيزي به كسي بدهيم پس نمي گيريم مگر آنكه غافل شويد و دزد ببره . »
    مناجات بهترين پنجره اي كه برويت گشوده مي شود; همراه با باراني از لطف خدا وجودت سراسر شور مي شود و شوق حضور تو را مدهوش مي كند و از لطف و كرم حق تعالي اميد بر دلت حاكم مي شود. به خودم جرات مي دهم و اينچنين نجوا مي كنم : « محبوب من ; به من دل عاشق و بال اشتياق ببخش كه در حرم ياد تو از حجره ذكري به رواق ذكر ديگري پر كشم و رايحه ايوان حضوري مرا به شبستان حضوري ديگر بكشاند و چشم انداز همتم تا آسمان بلند نام هاي تو بال بزند و تا آستان رستگاري اسما تو عروج كند و پرهاي عاشقي به جايگاه قدس تو بسايد. »
    هنوز براي احساس حضور فاصله داشتم و اندوه بسيار مي بايست راحت تر با محبوبم درددل كنم لذا اندوه خود را اينچنين بازگو كردم : « معبودم من عمرم را در مسير غفلت از تو تباه كردم جواني ام را در مستي دوري از تو پوشاندم به خودم ظلم كردم و نفهميدم در خسران زيستم و نديدم در منجلاب بودم و درنيافتم . »
    در اين بي قراري و در اشتياقي وصف ناپذير تلاش نمودم تا استعدادهايم مرا بيشتر ياري دهد و عاشقانه تر با حبيبم سخن بگويم همه جهدم آن شد كه با تمام وجود فرياد برآورم « الهي و ربي من لي غيرك » كمي آرام شده بودم زيرا براي همه دردها و دوري ها بهانه اي يافتم و تقصير به درگاه خدا آوردم اما در دل غصه اي داشتم غصه از دست دادن يادگاران دفاع مقدس و به تاراج رفتن سرمايه هاي ارزشمند جنگ روزي روزگاري در زمان شور و اشتياق و پرواز كردن از اينكه دوستانمان را از دست مي داديم . غمگين بوديم نه براي آنها بلكه براي خودمان كه چه ياران باوفايي را از دست مي دهيم و چرا نمي توانيم به قافله شهدا برسيم و با اين بالهاي شكسته چه بايد كرد اما اكنون نگرانيهايم براي از دست دادن دوستان از جنس ديگري است . از جنس فراموشي از جنس غفلت هاي بيشمار از جنس دردهاي بي درمان چه روزها و چه سالهاي پرخاطره اي كه بسيار زود گذشت و غم انگيزتر اينكه چه سان به فاصله يك اذان تا نماز همه را فراموش كرديم ; به خاطر دارم عزيزي را در شلمچه ; وقتي قطعنامه پذيرفته شد او فرياد زد كه در شلمچه چادر خواهد زد و به پشت جبهه نخواهد آمد. هنوز درگير و دار جنگ بوديم كرچه پذيرش قطعنامه اعلام شد اما عراق براي به دست آوردن امتيازاتي حملاتي را تدارك ديده بود دقيقا خاطرم نيست ولي يكي دو روز بعد از قطعنامه و فرمايش آن دوست همرزمم او نيز به خيل ياران سفر كرده پيوست و شربت شهادت نوشيد. اكنون با خودم مي گويم خوشا به حالت كه چه به موقع پرواز كردي زيرا يقينا تحمل ديدن بعضي از واقعيت هاي پس از جنگ را نداشتي اين شهيد گرانقدر برادري داشت چون خودش رزمنده باصفا و فرمانده گروهان هميشه به شجاعت او غبطه مي خوردم . اما اكنون از او ديگر نامي نمانده او خدا و خودش را فراموش كرده است ديگر دوستي ندارد جز آنان كه به او مواد افيوني مي رسانند.


    نمي دانم چه فرصتهايي را از دست داديم و چقدر غفلت زده شده ايم و يا چرا نتوانستيم شور آنان را با شعور گره بزنيم تا اينچنين نشود.
    آري ! غوغايي كه به آساني نمي توان آن را فراموش كرد. به راستي نقش ما و قصور يا تقصير مديريت جامعه در بروز اين ناهنجاري ها چه بوده است
    آنها پيش از آنكه مجرم باشند قرباني هستند اما قرباني چه عواملي و چه قصور و تقصيرهايي چرا بسياري از ما به جاي ملامت خود و شناخت سهم و نقش خويش در بروز اين ناهنجاريها قرباني را هدف قرار مي دهيم تا خويشتن را تبرئه كنيم .
    دريغ وقت سحر ناشكفته مي ميرم
    زشرم مرثيه هاي نگفته مي ميريم
    هنوز زمزمه « من لي غيرك » بر زبانم جاري است و اين بار نوري از اميد به بخشش و كرم حضرت حق از پنجره گشوده شده قلبم را روشن مي كند پس با اميد فراوان از خدايم مي خواهم : « مرا در شمار آن بندگاني بياور كه صدايشان كردي و پاسخت دادند و چشم در چشمشان دوختي و نگاه به نگاهشان گره زدي آنچنان كه از رويت جلال تو بيهوش شدند. تو پنجره نجوايت را به روي آنان گشودي و آنان به وضوح دست كردارشان را براي تو باز كردند. »
    براستي غفلت كرديم و سرمايه هايمان به تاراج رفت ! اما سرمايه اگر تاراج شود باز سرمايه است و قيمتي ! بايد بكوشيم كه از اين سرمايه غافل نشويم . زيرا فردائيان چشم به راه همت امروزيان هستند.
    محسن خبازي كناري
    مناجات ها برگرفته از مناجات شعبانيه

  • *****
    در سايه غربت


  • هجوم گرگها
    يك هفته نه غذا داشتيم و نه آب ; از اول آذر تا هشتم ; روز عمليات بستان عراقي ها مي گفتند : « براي ما هشتم آذر روز شهيد است . »
    بچه ها شب هشتم محاصره را شكستند و زدند بيرون آسايشگاهها. در محوطه ي اردوگاه هم فقط كمي آب باران در گودالها جمع شده بود. بعثي ها شيرهاي آب را بسته بودند.
    تا فردا ظهر هم تحصن كردند. ظهر نماز جماعت اقامه شد. سر نماز با اشاره ي ژنرال عراقي (سرتيب نظار) حدود دويست سرباز چماق به دست يورش آوردند.
    هر كس با هر چه گير مي آورد بر سر اسيران ناتوان مي زد. سه ساعت يكريز مي زدند. بيش از هشتاد نفر به سختي مجروح شدند; يكي قطع نخاع شد يكي فكش شكست ديگري ساق پايش را خرد كردند و....
    معلوم نبود چند نفر شهيد شدند. بيشتر بچه ها در آن شام غريبان هشتم آذر گفتند : چهار نفر شهيد شدند. يكي از آنها « حسين محمدزاده » پاسداري بود كه پايش هنوز داخل گچ بود. با بلوك سيماني بر سرش زدند و شهيد شد.
    بعثي ها خواستند انتقام عمليات بستان را بگيرند.
    شهداي غريب ـ عبدالمجيد رحمانيان
    تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان
    مشتاقانه
    « محمدرضا كمال ناديان » اهل جزيره ي خارك يك بسيجي غيرتمند بود. همه چيز را رها كرد و رفت كردستان .
    دمكراتها در كمين اسيرش كردند و او را بردند به زنداني نزديك سردشت . مدتي در سختي زندان زندگي كرد. بعد با كمك دوستانش كه بعدا شهيد شدند (احمد احمدي محمد قسطي عباس طباطبايي و داوود خاكپور) كانالي در دل كوه كندند و از زندان فرار كردند. دوباره دستگيرش كردند و او را پيش ما آوردند در زندان « آلواتان » .
    تازه آشنا شده بوديم كه او را صدا كردند. او هم با چهره اي شاد به سراغ زندانيان رفت . با همه روبوسي كرد و حلاليت طلبيد. آن گاه با اشتياق كفشها را از پا درآورد و آماده ي حركت شد.
    پرسيديم : چرا كفشهايت را درمي آوري
    لبخندي زد و گفت : مي خواهم با پاي برهنه به سوي قتلگاه خودم بروم . من اين راه را آگاهانه انتخاب كردم و همچون ياران امام حسين عليه السلام در راهي كه امام عزيز پرچمدار آن است قدم گذاشتم و اكنون مي خواهم عاشقانه به استقبال شهادت بروم .
    بچه ها پرسيدند : وصيتي نداري گفت : سلام مرا به امام برسانيد!
    محمدرضا را بردند تا تير بارانش كنند. آنجا هم اجازه نداد تا چشمهايش را ببندند. گفته بود : « راهي را كه با چشم باز انتخاب كرده ام مي خواهم با چشم باز نظاره گر آخرين لحظات آن باشم . » محمدرضا در آخرين لحظات لبخند مي زد و ذكر مي گفت . او مشتاقانه شهيد شد.
    شهداي غريب ـ عبدالمجيد رحمانيان
    تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان